پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

خب ظاهراً آپلود عکس پرشن بلاگ از کار افتاده.

الحمدالله رب العالمین.

   + پرکلاغی ; ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

روی مبل دارم چرت میزنم. یهو یاد اون پیرمرده توی لئون میفتم؛ همون که سر تا سر فیلم ته سالن رستوران خواب بود هیچ کار خاصی نمیکرد. 

خنده

   + پرکلاغی ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

بلاگفا درست شد. ای خدااااااااااااااا!

   + پرکلاغی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مکالمات مادربزرگانه

(من در حال اتو کشی)

مامان بزرگم: ننه یه وقت این دختر تهرانی ها گولت نزنن بگن ما پول میخوایم ازت بگیرن.

من: ناراحتناراحت بله مادربزرگ.

(میدونم مامانم بهش گفته. چی بگم...)

   + پرکلاغی ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

آدمها از آنچه در آینه میبینید پررو تر اند.

دوست عزیز و محترمی که 4 خرداد از من درخواست پول کردی و قول دادی حداکثر (!) تا اول تیر بهم برمی‌گردنی، الان سه روز از اول شهریور می‌گذره و شما هنوز نه تنها پول رو به من برنگردوندی، بلکه وقتی بهت مسیج می‌دم، زنگ و حتی ایمیل می‌زنم؛ همه تماس‌های من رو بی پاسخ می‌ذاری و با این کار بی ادبانه‌ات من رو بیشتر توی این شبهه قرار می‌دی که نمی‌خوای هیچ پولی به من برگردونی. این که به من بگی پولی نداری و حتی تا دو سال نمی‌تونی مبلغی بهم بپردازی برام قابل تحمل‌تره تا وقتی که به هر دو تا خط‌ موبایلت مسیج میدم و توی وایبر هم پیغام می‌زنم و همه رو می‌خونی و جواب نمی‌دی!

شاید به نظرت من آدم خسیس و تنگ‌نظری می‌یام که پولم رو می‌خوام، کاری که حق مسلم منه؛ شاید برای تو این پول فقط 200.000 تومن ناقابل باشه که عجله برای بازگردوندنش اهمیتی نداره و ناراحت بشی چرا ازت می‌خوامش، ولی یادت باشه کل این پول معادل 20 جلسه تدریس منه که توی یه آموزشگاه خراب شده و با مسئولین بداخلاق و بی‌ادب، اون هم بعد از ساعت‌های کاری‌ام و با خستگی انجام می‌دادم و وقتی از کلاس برمی‌گشتم خونه، 9 شب بود. من واسه همین مبلغ که شاید بعضی‌ها تقاضای پس گرفتن‌اش رو ناپسند بدونند زحمت زیادی کشیدم، واسه همین برام مهمه که دوباره به دستم برگرده.

شما از من در شرایطی تقاضای پول کردی که حتی برای ثبت‌نام کلاس فرانسه‌ام هم پول کم می‌آوردم، اما گفتم به دوستم کمک کنم تا کارش گره نخوره و بتونه موفق باشه. چون دوست نداشتم روت رو زمین بندازم. اما با این رفتاری که در پیش گرفتی و سواستفاده‌ای که از اعتمادم کردی؛ تصمیم گرفتم دیگه به هیچ آدمی اعتماد نکنم؛ به هیچ تقاضای کمکی پاسخ ندم و یادم باشه روی قول افراد به هیچ عنوان حساب باز نکنم.

دیگه هم خودم رو کوچک نمی‌کنم تا باهات تماس بگیرم؛ چون ظاهرا جاها عوض شده و مقصر من هستم!

   + پرکلاغی ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

این جا رو دوست دارم، یه جورایی حتی از وبلاگ اصلی ام بیشتر؛ چون مثل یک چرکنویسه که با خیال راحت میتونم توش بنویسم؛ خیلی راحت تر از وبلاگ بلاگفا.

   + پرکلاغی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

خوبی دو وبلاگه بودن اینه که میتونی تصمیم بگیری توی یکیش مطالب خاص تر و باحوصله ترت رو بذاری و توی یکی چیزهای دم دستی بنویسی. مثل اینکه یکی رو به عنوان چرکنویس به کار ببری و اون یکی رو به عنوان دفتر یادداشت خاص.

اینجا دلم میخواست چند تا چیز همینجوری بنویسم بدون اینکه بخوام خاص و جالب باشن. در واقع یه جور روزمره نویسی.

خب امروز تصمیم شجاعانه ای گرفتم. چند وقت پیش قبول کردم واسه یه نفر چند تا مقاله ترجمه کنم. خب با توجه به اینکه من سه روز در هفته تا ساعت 9 خونه نیستم، و اون دو روز آزاد هفته دلم میخواد وقتم واسه خودم باشه؛ واسه همین کار ترجمه خیلی سریع تا الان پیش نرفته. هفته پیش تصمیم گرفتم کار رو بدم به یکی دیگه از دوستام و خودم رو راحت کنم، اما گفتم نباید کنار بکشم و باید وقتی مسئولیتی قبول میکنم پاش وایسم. تازه حس خوبی نسبت به خودم نداشتم اگه کار رو ول میکردم. اما امروز به این نتیجه رسیدم من نمیتونم این کار رو به سرعت انجام بدم و باید قبول کنم من از عهده اش بر نمیام. در نتیجه همین فردا کار رو به دوستم میدم و خیال خودم رو راحت میکنم و وقت بیشتری توی خونه واسه فرانسه خوندن و تفریحات خودم دارم. حس فشار درونی هم دیگه ندارم.

   + پرکلاغی ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

بلاگفا راه افتاده اما فعلا مطالب چند ماه اخیر در دسترس نیست. عیب نداره فعلا تا کاملا درست شه من همینجا مینویسم. فعلا که به اینجا عادت کردم. شدم مثل این مهمونا که میان چند روز بمونن اما بهشون خوش میگذره و یه ماه موندنشون طول میکشه!!!

   + پرکلاغی ; ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

همینگوی مکشوف

مهم نیست همکار بغلدستی ات یه وز وزوی عصبی بی ادب حاضر جواب باشه که کارش رو هم درست انجام نمیده و تازه وقتی میبینه نشستی داری کارهات رو انجام میدی ایش میگه،

مهم اینه که:

بعد کار میری شهر کتاب و... میبینی...

یوهو!

همون کتاب روزنامه نگاریهای همینگوی، همون که نشر ثالث ماه پیش تازه منتشر کرده و تازه قیمتش هم چون بالا بوده به علت رکود اقتصادی صبر کردی تا ماه بعد بخری؛

بعله دقیقا همون رو، اما به زبون انگلیسی در طبقه بالا بخش کتابهای زبان اصلی به صورت کامل با یه عکس خوشششششگل از خود همینگوی روی جلد گذاشته توی stand کتابهای جدیدشون. یعنی حق نداری حال و هول کنی، مشعوف شی هی کتابه رو بگیری توی دستت، بذاری سر جاش، نگاش کنی و هی ذوق کنی؟ تازه 18 تومن هم از ترجمه فارسی اش ارزونتره!!!! فکر کن! بعد ورقهاش هم سبک تر و کتابش کم حجم تره. به به. به به. الان من حق ندارم از خوشحالی پس بیفتم؟

اصلا کلی به وضع مالی خراب ماه پیشم درود فرستادم که باعث شد اون ترجمه فارسی رو نخرم. هوراااااااااااااااااااااااااا

(شهر کتاب مجله های بوردا رو هم میاره، به دو زبون انگلیسی و فرانسه. باورم نمیشد اونجا دیدمشون. فکر میکردم بعد انقلاب کلا بوردا ممنوع باشه توی ایران. ای جااان بغل مجله محبوب من توی دوره بچگی ماچ)

   + پرکلاغی ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

سه‌شنبه هفته پیش خیلی خوش گذشت. یه روز پرماجرا با با یه دوست خوب داشتم که اصلا انتظار نداشتم سه‌شنبه‌ام این قدر یهویی خوب پیش بره! قرار گذاشتیم بریم پارک هنرمندان همدیگه رو ببینیم. توی متروی مفتح بهش زنگ زدم و قرار شد از اونجا با هم بریم. داشتم روی صندلی‌اهی مترو munch munch بیسکوییت ساقه ‌طلایی می‌خوردم دیدم یه نفر آشنا جلوم سبز شد! با هم رفتیم مترو طالقانی و سعی کردیم توی فواصل این دو ایستگاه زنده بمونیم. رسیدیم اونجا تصمیم گرفتیم قدم بزنیم. وسط راه یه سبد خوشگل با گل‌های خشک شده کنار ایستگاه اتوبوس دیدیم! گفتم سنباد! بیا برش داریم! بعد خیلی خونسرد دو تایی همه گل‌های پژمرده‌اش را درآوردیم و سبد را برداشتیم. یک آقایی هم از توی ایستگاه اتوبوس بر و بر داشت عملیات ما رو نظاره می‌کرد! چون با سندباد بودم اهمیتی نداشت دارن نگام می‌کنند. بعد با همون سبد قدم زنان رفتیم سمت هتل انقلاب. حس دخترهای روستایی سبد تخم‌مرغ به دست بهم دست داده بود؛ مخصوصا با این مانتوی گل‌گلی که تنم کرده بودم. از مدت‌ها پیش یه برگه تخفیف کافی‌شاپ هتل انقلاب رو خریده بودم و نمی‌دونستم با کی برم اونجا که سندباد بانی خیر شد با هم بریم اونجا و برگه‌ام رو درست یه روز مونده به ماه رمضون استفاده کنم. داخل لابی نشستیم که خیلی مطبوع بود. همیشه دوست داشتم داخل لابی هتل‌ها بشینم! برای اولین بار توی عمرم میلک‌شیک سفارش دادم، چون هم هوا واسه چایی و قهوه خیلی گرم بود و هم می‌خواستم یه چیز جدید امتحان کنم. پشت سرمون یه پیانوی بزرگ بود که یه پیانیست داشت پشتش آهنگ می‌زد و جزو آهنگاش هتل کالیفرنیا بود. با دوس جون کمی حرف زدیم و من از فضای هتل عکس گرفتم. همون دو تا پیشخدمت همیشگی توی لابی بودن، یه نفر که چشمای سبز و موهای بور داره و قد بلند و قیافه‌اش به خارجی‌ها می‌خوره و شبیه لبنانی چشم‌سبزهاست؛ و یکی دیگه‌شون قد کوتاه و موهای فر ریز داره که اسمش رو پیش خودم گذاشتم "جی‌میز" (یه چیزی مثل جیمز، اما با تلفظ فارسی؛ دلیلش هم شباهتش به یه بازیگر سریالای تلویزیونیه که توی یه سریالی اسم یه خلافکار رو می‌آورد و هی بهش می‌گفت جیمیز!). دفعه پیش که رفته بودم پیشخدمت چشم سبز پاپیون مشکی و پیرهن سفید پوشیده بود، این بار جیمیز. فکر کنم هر کدوم نوشیدنی و غذا سرو می‌کنند لباس و پاپیون می‌پوشند و اونی که پشت بار وای‌میسه لباس معمولی می‌پوشه. از هتل زود زدیم بیرون چون می‌خواستیم سریع بریم پارک تا دیر نشده. اونجا نمایشگاه نوردیک بود که برقاش رفته بود! سه تا دختر بندرعباسی هم با لباسای بندر بودند که موها و قیافه‌شون و لباشون مثل آفریقایی‌هایی می‌موند که سفید شده باشند! رفتیم فروشگاه باسمه که همون بغل بود. چیزهاش خوشگل اما بیش از حد گرون بود. یه کیف جیر زرد خردلی دیدم عاشقش شدم. دو تا کوسن بامزه هم داشتند اما هر کدوم 68 هزار تومن :| چه خبره! جلوی در خانه هنرمندان با یه پیشی کوچولوی خواب بازی کردم. یه کمی توی پارک چرخ زدیم و با یه خانوم پیشی دوست حرف زدیم. شبیه نیکو خردمند بود، از اون هم خوشگل‌تر! بعدش با سندباد عکس یادگاری گرفتیم و از پارک زدیم بیرون. توی خیابون نزدیک پارک، توی یه کوچه بن‌بست یه خونه قدیمی خوشگل بود. ازش داشتیم عکس می‌گرفتیم که... صاحب خونه اومد

بقیه شو الان مینویسم.

هیچی یه خانوم قلقلی مسن چادری دیدیم وایساده سر کوچه و آشغال به دست داره ازمون میپرسه دارید عکس میگیرید؟ ما هم مثل بچه های خوب گفتیم بله! گفت دارید از خونه عکس میگیرید؟ ما باز گفتیم بله. گفت کار اشتباهی میکنید خنثی برای چی دارید عکس میگیرید (چون دلمون میخواست زبان) و ال و بل. سندباد هم رفع و رجوع کرد و گفت اگه ناراحتید خب عکس رو جلوتون پاک میکنیم (اوهوک! عمرا! قهر) خلاصه یارو بیخیال شد رفت. جالبش اینجاست قبل از این حوادث من داشتم به سندباد میگفتم من همیشه دوست دارم برم توی کوچه پس کوچه ها از خونه ها عکس بگیرم اما همیشه میترسم یکی بیاد بیرون بهم گیر بده داری چی کار میکنی. سندباد گفت خب میگیم داریم پروژه عکاسی انجام میدیم و چند ایسم از خودمون درمیاریم تا یارو گیر نده. اما وقتی دقیقا همین اتفاق افتاد دو تایی پاک یادمون رفت از همین حرفا بزنیم. تازه من بعدش یادم افتاد میتونیستیم به یارو بگیم داریم از درختای کاج و آسمون عکس بگیریم، کی به خونه تو کار داشتآخ به هر حال اینم شد یه خاطره بامزه مشترک که سالها میتونیم به یاد بیاریمش و بخندیم! همین طور که قدم میزدیم تا برسیم به مترو، از جلوی مغازه مرموز داروهای گیاهی ای رد شدیم که سالها با اتوبوس از جلوش رد میشدم اما هیچ وقت نرفته بودم توش. سرتاسر در و پنجره رو با پوستر بزرگ اسم انواع گیاه دارویی پوشیده شده و اصلا توش معلوم نیست. به نیت و بهانه خرید چایی ترش رفتیم اون تو. توی اون مغازه به اون بزرگی فقط یه نفر وایساده بود. سندباد ازش قیمت چایی ترش پرسید و اونم یه رقم بالا گفت. وقتی سندباد پرسید آیا چایی ترش باز هم داره، با پررویی خاص مغازه-دار-وارانه ای گفت توی این مغازه هیچ چیز غیربسته بندی نداریم. من ازش داروی گیاهی میگرن رو پرسیدم اما با بی ادبی گفت هر وقت قصد خریدش رو داشتید براتون توضیح میدم. مردک پر رو. همون بهتر این همه سال مغازه اش برام ناشناس مونده بود. اصلا حقشه تک و تنها توی یه مغازه بزرگ که حتی خیابون رو هم از داخلش نمیتونه ببینه کار کنه. دیگه قدم زدیم تا رسیدیم به مترو و خدافظی کردیم. منم پیاده برگشتم. تقاطع هفت تیر طالقانی چراغ قرمزها خراب شده بود و خرتوخری بود بینظیر. موتوری ها با وحشیگیری تمام از توی پیاده رو میرفتن و هنوز موندم چظوری تا سه راه طالقانی سالم رسیدم. اومدم کنار دو تا دختر چادری وایسادم باهاشون تاکسی بگیرم، بعد چند دقیقه رفتن بالاتر، تا اومدن برسم بهشون با هم تاکسی بگیریم سوار شدن رفتن. یه سرباز کوله سربازی به دوش و یه فردی که خیلی بهش میخورد معتاد باشه باهاشون سوار شدند. رفتم بالاتر رسیدم ایستگاه اتوبوس، یه مردی روی صندلیها غش کرده بود. احتمالا توی مصرف چیزی زیاده روی کرده بوده. دو تا مرد صداش میکردن و بهش آب میدادن :| بقیه هم تماشا. اتوبوس بالاخره اومد. توی اتوبوس چند نفر به سبدم نگاه میکردن. اهمیتی نمیدادم. خوشحالتر از اون بودم اهمیت بدم. بالاخره رسیدم خونه و یه روز پرماجرا تموم شد.

فرداش توی کلاس فرانسه تعریف کردم همه ماجراهام رو واسه کلاس! استاد گفت عجب روزی داشتی :)))

تا یادم نرفته توی یه بن بست توی خیابون شهید موسوی دم پارک هنرمندان، یه کافه با سندباد کشف کردیم به اسم Wake Up. یه تابلو چوبی خیلی خوشگل هم داشت. داخلش هم خیلی مرموز بود و حیاطش خیلی دوست داشتنی. منو یاد یه جا می اندازه که نمیدونم کجاست، بن بست و حیاطش رو میگم. حتما حتما باید برم اونجا.

   + پرکلاغی ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یک سه شنبه کاملا عادی

دو ماه پیش نمایشنامه خانه عروسک رو توی کامپیوتر محل کارم ذخیره کرده بودم و مابین کار هر وقت خسته می شدم کوچولو کوچولو یه مقدار ازش می‌خوندم تا هم خستگی در کنم هم یه کتاب خونده باشم. خلاصه الکی الکی 50 ص جلو رفتم. گذشت تا این که هم کارم زیاد شد هم کتاب رو از روی دسکتاپ به داخل یکی از پوشه‌هام گذاشتم و از جلوی چشمم برداشته شد و کلاً یادم رفت. فقط هر بار توی کتاب‌های در حال خوندن اکانت Goodreads ام می‌دیدمش و یادم می‌اومد ای وای این رو هنوز تموم نکردم. امروز دیدم کلی برگه پرینت دارم که پشت‌شون سفیده. وقتی این همکار سختگیر که بعد از عید منتقل شده بخش ما از جاش بلند شد رفت، سریع برگه‌ها رو گذاشتم توی پرینتر و 20 صفحه پرینت گرفتم. وقتی که احساس کردم مغزم دیگه نمی‌تونه کار کنه، 20 صفحه رو گذاشتم جلوم و شروع کردم خوندن. خیلی تند تند می‌خوندم چون استرس تموم کردن کار اصلی‌ام رو هم داشتم. خلاصه تند تند 20 صفحه دیگه رو هم خوندم و رسیدم صفحه 72. اما راستش رو بخواید اول‌های ماجرای نمایشنامه خیلی دقیق یادم نمونده بود و از ذهنم رفته، انگار باید دوباره از اول بخونمش. ولی الان خوشحالم، فقط 24 صفحه دیگه مونده تا کتاب تموم شه و توی Goodreads ام به عنوان یه کتاب خونده شده علامتگذاری‌اش کنم. هر چند باز باید از اول بخونمش، هم اینکه فارسی‌اش رو هم پیدا کنم بخونم تا بیشتر و بهتر توی ذهنم ثبت بشه.

بعد از اون هم دو تا پروژه کتاب کوچولوی زیر 150 صفحه‌ای رو دارم. یکی‌اش اسمش هست The House on Mango Street که یه نویسنده مکزیکی-آمریکایی نوشته و فسفر زیادی واسه خوندنش لازم نیست، یکی هم یه کتاب از ریموند چندلر که الان اسمش خاطرم نیست ولی یادمه توی لیست کتاب‌های کوتاه زیر 150 صفحه که مجله Readers Digest معرفی کرده بود پیداش کردم و تصمیم گرفتم بخونمش. فقط ازش این رو می‌دونم که داستانش پلیسیه و ریموند چندلر هم قبلاً توی وال استریت سرمایه‌گذار بوده و وقتی توی دوره رکود اقتصادی آمریکا همه چیزش رو از دست می‌ده، می‌شینه خونه و کتاب پلیسی می‌نویسه!

دوست پرتغالی هم دو سه تا کتاب جدید برام فرستاده که هنوز لای هیچ کدومشون رو باز نکردم، این رو بذارید روی چند تا کتاب قبلی که فرستاده و اونا رو هم هوز نخوندم. وای وای!

   + پرکلاغی ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

امشب کلی با یکی از دوستام داشتم حرف میزدم. از آدمها و بیمسئولیتهاشون میگفتم. انگار نه انگار وقت و برنامه ریزی دیگران براشون مهمه، و بیشتر از اون از بی ادبی هاشون وقتی پیامهات رو میخونن و جواب نمیدن.

راستش دوست نداشتم با کسی در موردش حرف بزنم اما داشتم خودم رو هی میخوردم و اعصابم خورد بود. حرف زدن با این دوست راحت ترم کرد اما خب... مجبور به غیبت کردن هم بودم. به هر حال اون حق رو به من داد.

راستش رو بخواید دارم فکر میکنم یه سری آدمها رو از لیست مراوداتم حذف کنم. شاید آدمهای بدی نباشن و ته دلشون چیزی نباشه؛ اما این بینظمیهاشون، بدقولیهاشون، و جواب دیر دادنهاشون وقتی باهاشون کار داری عصبانیم میکنه.

من خیلی سعی کردم طرز فکر سیاه-سفید رو کنار بذارم و با چند تا اشتباه آدمها رو کنار نذارم، ولی به چه قیمتی وقتی طوری رفتار میکنن که به خورد شدن اعصابت می انجامه؟

این مساله عصبانی شدن از دست بینظمی توی قرار فقط شامل دوستان نمیشه و حتی ممکنه افراد خیلی نزدیک رو هم در بر بگیره. مثلا وقتی با خواهرم قرار میذارم برم سینما و وقتی میرسم خونه انتظار دارم حاضر باشه و نیست و یه ربع دیر میرسیم سینما؛ یا وقتی هر چی اصرار میکنم زودتر برای رفتن به تئاتر از خونه بریم بیرون و قبول نمیکنه و بعدش توی راه باید همه اش حرص بخورم که مبادا دیر برسیم و اول نمایش رو از دست بدیم؛ خب این جاها هم مثل بقیه موارد من شدیدا عصبانی میشم و فکر میکنم شاید بهتره اصلا با خواهرم نرم بیرون.

دارم فکر میکنم یه مدت تنها برم این ور و اون ور. یعنی منتظر کسی نباشم. وقتی تو هستی و خودت، زمان بندی و برنامه ریزی دست خودته. دیگه کسی نیست که از صبح بهش مسیج بدی و گوشیهاش خاموش باشه و تازه بعدازظهر بهت خبر بده نمیاد؛ یا مثلا طرف تمام مدت توی اینستاگرام داره عکس لایک میزنه؛ بعد وقتی بهش توی وایبر مسیج میدی چی شد قرارمون بخونه و جوابت رو نمیده!!!! وقتی خودت تنها میری بیرون و جاهای دیدنی، دیگه این جور موارد وجود نداره و کسی نیست که اعصابت رو بریزه به هم و با این کارها ناراحتت کنه.

خب تا حالا فعلا برنامه تنها بیرون رفتنم شامل این چند جا میشه:

1- سینما فلسطین و فیلم در دنیای تو ساعت چند است

2- کافه ما سه تا پایین سینما قیام

3- هتل انقلاب و لذت بردن از محیط قدیمی اما هنوز شیکش

4- فیلم نهنگ عنبر، سینما صحرا

5- رفتن به نشر ثالث و خرید کتاب زوزنامه نگاریهای همینگوی (شاید هم کافی شاپش چیزی خوردم)

6- اون آقای پیر مهربون قبل از پل کریمخان که مجله خارجی میفروشه

7- رفتن به تور یک نفره؛ غار علیصدر یا کتله خور

ببینیم چی میشه! البته که همیشه "من مرد تنهای شب ام" و بوده ام، ولی بذارید خودمو بسنجم ببینم چقدر به این برنامه عمل میکنم ;)

   + پرکلاغی ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

No Man Is an Island, Oh Wait, He Is

امشب داشتم فکر میکردم همان بهتر که اصلا با کسی دوست نشوم، یعنی وقتی با کسی دوست نیستی دیگر از به هم ریختن و تمام شدن دوستی ات هم ناراحت نیستی.

بخش خنده دار ماجرا این جاست داشتم فکر میکردم من که اصلا دوستی ندارم! یا شاید هم داشتم فکر میکردم من اصلا چند تا دوست واقعی دارم. دوست پرتغالی را کنار بگذاریم، به این جواب رسیدم: تقریبا هیچ.

خب این بخش ماجرا اهمیتی ندارد. این جایش یهو برام سوال شد چرا آدمها زود میتوانند فراموشت کنند، انگار از اول وجود نداشته ای.

مثلا یک دوست لهستانی داشتم به اسم گبی (هنوز هم دارم!) این دختر دیوانه من بود. هر روز و شب باید با من حرف میزد. بعد سرش شلوغ و شلوغ تر شد تا اینکه دیدم ماه ها گذشته و هیچ حرف نزده ایم.

حالا این هم مهم نیست، داشتم فکر میکردم مثلا همین دختر قرتی همکارم. دو سه بار رفتیم بیرون، و تمام شد. دوباره همان همکار هم office ای شدیم که بودیم. دو تا پنج شنبه پیشنهاد داد برویم بیرون، رفتیم؛ بد هم نبود اما حس کردم این آدم type من نیست و نیازهای روحی مرا برطرف نمیکند؛ ولی باز هم خوشحال بودم با یکی داخل شرکت دوست شده ام. بعد یک روز یک کدورت متداول مابین کار پیش آمد، تا چند روز بهش کم محلی کردم، و بعد خیلی ساده دیگر به من پیشنهاد بیرون رفتن نمیدهد؛ هر چند با هم حرف میزنیم مثل سابق. گاهی سر میز به این همکار میگوید بیا برویم استخر، گاهی توی آسانسور به آن یکی پیشنهاد تجریش رفتن میدهد. امروز هم در اقدامی عجیب به بقیه گفت برویم مولوی! من هم گاهی عمدا پشت میزم وقتی کنارم هست بلند بلند با موبایل حرف میزنم و به فلان دوست میگویم باشد امروز میرویم گالری یا به آن یکی بلند طوری که بشنود میگویم برای سه شنبه بلیط سینما بگیرم؟ یعنی خیلی cool و شیک من برای بیرون رفتن احتیاجی به تو ندارم (واه پروردگارا به چه سطحی نزول کرده ام!) .

حالا این یکی هم مهم نیست، اصلا راستش را بخواهید بیرون رفتن با دختری که زیادی جلب توجه میکند برایم آرامش بخش نبوده و میگویم بهتر اصلا؛ اما این که خیلی راحت از لیست افراد-بیرون-رو بقیه حذف میشوم، کمی... هوم... کمی... چطور احساسم را بگویم، سنگین است؟ ناراحت کننده است؟ نمیدانم؛ فقط حس خیلی خوبی ندارد که نمیدانم روی آن حس در حال حاضر چه اسمی گذاشت.

از این هم بگذریم، آخرش به همان خانه اول میرسم: همانجا که به خودم میگویم با ملت صمیمی نشو. بخش خوشبین ذهنم میگوید وا... حالا یک ذره آدم در دوستی پیش برود که ضرری ندارد، بعد بخش بدبین میگوید نکن، قبلا برایت تجربه نشده؟ آخرش هم میبینم همان بخش بدبین انگار بیشتر راست میگوید.یعنی مثل بخش خوشبین بلد نیست خالی ببندد و زیادی شلوغش کند و به همه چیزی رنگ صورتی بپاشد وقتی رنگ اصلی شان قهوه ای زیادی سوخته است.

اول سریال Two Broke Girls مکس به کارولین که سعی دارد باهاش صمیمی شود میگوید "Don't get attached" و حتی به اسب کارولین هم همین را میگوید.

گاهی فکر میکنم نیازهای همصحبتی و دوستی آدم به همان صحبت های چند ثانیه ای داخل ایستگاه اتوبوس با یک غریبه ختم شود و دیگر طرف را نبینی بهتر است. مکس راست میگوید: وابسته نشو.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

 

اینجا هم میره جز جاهایی که باید یه بار توی عمرم برم. قدیمی ترین کتابخونه نیویورک.

امشب توی فیلم سرگیجه هیچکاک دیدمش.

یه فیلم هم دیدم. یه بهانه واسه نوشتن اسم فیلم جدید تو دفتر نارنجی فیلمها.

   + پرکلاغی ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

ساعات پایانی یک شب تعطیلی خرداد است. همان ساعتها که فقط تو بیدار هستی و گربه های شبگرد و آبی که شبانه توی جویها روانه شده.

روز خوب و پرباری بود. کارهای جدیدی انجام دادم که قبلا انجام نداده بودم.

در این ساعات پایانی، نشسته ام روی کاناپه سبز آبی مخصوصم، تازه از برش و کوک زدن یک جلیقه قهوه ای فارغ شده ام. نتیجه رضایت بخش بود و حس خوبی دارم. فردا دوختش تکمیل میشود. برایش با همان پارچه یک پاپیون هم میدوزم. Guess who's gonna butch it up

امروز کیک براونی هم درست کردم. خوب شد! برای منی که آشپزی و قنادی سخت تر از فرمولهای پیجیده شیمیایی است، درست کردن ساده ترین چیزها هم موفقیت به حساب می آید. رویش را با خامه قنادی و توت فرنگی تزیین کردم، حسی شبیه میکل آنژ داشتم بعد از به پایان بردن مجسمه دیوید. تقصیر این دختره مکس هم هست ویر درست کردن کاپ کیک و مشابه اش را به سرم انداخته. حتی در این حد که خرید جعبه مخصوص آهنی گل گلی اش را هم در نظر دارم.

این چند وقت تصمیم گرفته ام انرژی ام را بگذارم روی کارهایی که قبلا به ندرت انجام میدادم. مثل خیاطی، قنادی و حتی رانندگی.

امروز دیدن فصل اول How I Met Your Mother را هم به پایان بردم. نصف اپیزودها را قبلا خارج از ایران با دوست پرتغالی دیده بودم، حالا اینجا ادامه اش را میبینم. امروز از جایی شروع شد که تد و رابین تصمیم گرفتند با هم باشند. رابین را دوست دارم و همین طور بارنی را. رابین من را یاد یکی از دخترهای فامیل می اندازد که خیلی دوستش داشتم، خاص بود و برخلاف خواهر گنده دماغش صمیمی بود. شاید برای همین هم هست که رابین را دوست دارم.

در صحنه ای که تد از ماشین رابین پیاده میشود و دارد به سمت رستورانی که با دختری قرار دارد میزود، آهنگی هست به اسم Mother of Pearl. دوست پرتغالی برایم فرستادش. از اول شب یک سره دارم گوش میدهم. به درد وقتهایی میخورد که داری با دستهایت کاری انجام میدهی و آهنگ را بلند بگذاری و در حالی که خودت را تکان تکان میدهی کارت را هم با خونسردی انجام دهی. درست مثل Mr Yellow در فیلم سگدونی (The Reservoir Dogs) کوئنتین تارانتینو، وقتی که با آهنگ داشت میرقصید و خیلی شیک و تمیز گوش پلیسی که گرفته بودند را داشت میبرید.

ظهر، باد داغ خشک میوزید. سرم را از پنجره بیرون کردم و تا توانستم ریه هایم را از هوای داغ پر کردم و اجازه دادم باد خشک به صورتم بخورد. یاد بچگی هایم افتادم. من متولد مرداد عاشق این بادهای داغ ظهری بودم. کله ام همان طور از پنجره بیرون، یادم افتاد آن جا که بودم چقدر دلم برای همین بادهای خشک تنگ شده بود. تا توانستم این لحظه را در ذهنم ثبت کردم، یعنی دوباره باد داغ و همین درخت کاج خشک پشت پنجره را دارم میبینم.

عصر هدایای دو درخت میوه را میچیدم. زیر گرمای زود از راه رسیده، گوجه سبزها تبدیل به آلو زردهای کوچکی شده بودند. تعدادی را گنجشگ ها نوک زده و نصفه خورده بودند. سالمهایش را همه کندم و آوردم بالا، شستم و تک تک خوردم. بعد از دو سال و اندی نبود من که این درختها و یاسها بی برگ و خشک بوند، این من بودم که با آبیاری هفتگی به زندگی برگرداندمشان. میوه هایشان هم سهم خودم!

امشب تلویزیون مستندی نشان میداد از یک پرونده قتلهای قدیمی در آمریکا، با افسر پلیس مربوطه و یکی از همسایه های خانه ای که در آن قتلها روی داده مصاحبه میکردند و یک سری فیلمهای قدیمی اداره پلیس را نشان میدادند. یک آدم به ظاهر بی آزار به اسم دامر Dahmer حدود 17 مرد و پسر را کشته بود. چیز جالب مستند رفتار دوستانه افسر پرونده با قاتل بود، طوری که وقتی میفهمد طرف قاتل است، میگوید خب دامر بیا دوباره همه را از اول تعریف کن، من مینویسم. در تمام طول بازجویی و دادگاه هم هیچ خشونتی در مورد دامر اعمال نمیکند. و در آخر وقتی دامر دارد به زندان ایالتی برای گذراندن حبس ابدش منتقل میشود، با هم دست می دهند و دامر میگوید دیگر نمیبینمت. آخر فیلم گوینده گفت دامر دو سال بعد در زندان ایالتی توسط همبندش به قتل رسید و همان زن سیاه پوست همسایه که در همان زمان در زندان بوده، میگفت وقتی خبر مرگش از تلویزیون پخش شد، همه بلند شدند و خوشحالی کردند. آن زن تنها کسی بود که از خبر مرگ دامر ناراحت شد و گریه کرد و به همه گفت یک نفر جانش را از دست داده، کجایش خوشحالی دارد. مستند قشنگ بود، هم برای قاتل دلت میسوخت، هم نسبت به پلیس احساس احترام میکردی، و هم میفهمیدی یک قتل فراتر از قربانیان و خانواده هایشان، سرنوشت افراد دیگر و حتی مکان ها را هم تغییر میدهد. ساختمان پس از مدتی تخلیه و به سرعت تخریب میشود، انگار هیچ وقت آنجا وجود نداشته. همسایه ها ساختمان را تخلیه و هر یک به سمتی میروند و زن سیاه پوست تا مدتی دلش نمیخواسته با کسی حرف بزند، غدا نمیخورده و خوابش نمیبرده. رییس اداره پلیس در آخر می گوید من نمیدانم بعضی ها چرا به دیدن فیلم هایی پر از کشتار و خون مثل اره برقی میروند. من هیچ وقت فیلم ترسناک نمیبینم، آخرین فیلم ترسناکی که دیدم جن گیر بود و حدود 30 سال پیش بود، و این حرف از دهان کسی که شغلش و سر و کار روزانه اش با قتل و خون و جسد آمیخته شده، خیلی خوب است.

ساعت 5 صبح است. شبکه HD فیلم "انجمن شاعران مرده" گذاشته. کتابش را 16 سالگی خواندم. فیلمش را دوره دانشگاه دیدم. با این کتاب بود با شاعرانی مثل رابرت براونینگ و کیتز و عبارت لاتین Carpe Diem آشنا شدم. همین کتاب بیشتر علاقه مندم کرد ادبیات انگلیسی بخوانم. آخر فیلم یادم میاید از دیدن خودکشی آن شاگرد ساکت و آرام دلم گرفت. الان که فیلم را دیدم و معلم ادبیات وارد کلاس شد، دلم بیشتر گرفت چون یادم آدم رابین ویلیامز دیگر زنده نیست. بازیگر فیلمهایی مثل ویل هانتینگ خوب، با آن چشمهای مهربان و لبخند آرام، بر خلاف نقشهای سینماییش، خودش را حلق آویز کرده و کشته، به دلیل افسردگی حاد.

چهار تا کتاب کنارم است، یکی از رفیق همیشگی همینگوی، دو تای دیگر از آقایمان اسکار وایلد و آخری از ساراماگوی پرتغالی. امشب نمیرسم یک صفحه هم بخوانم. خوابم میاید.

خب، audieus دوستان عزیز. تا فردا.

   + پرکلاغی ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دوباره امتحان پایان ترم و من و کتاب و ورق. استرس دارم همه چیز رو بخونم و روز جمعه ام تقریبا به جای استراحت شده کار دو برابر و خستگی. دارم فکر میکنم بیخیال درس خوندن بشم و این قدر برای خودم کار اضافه درست نکنم و مثل باقی دنیا تعطیلات آخر هفته رو استراحت کنم، اما نمیتونم از قولی که به خودم دادم دست بکشم: این که تا آخرش برم و وسط راه ول نکنم دو سه بار واقعا شل شده بودم و تا چهار جلسه بعد از شروع ترم ثبت نام نکردم اما آخرش خودم رو هل دادم به جلو. فوقش یه سال سختیشه و بعدش تقریبا بیشتر دوره تموم میشه. دارم فکر میکنم به خاطر آینده ام هم که شده تلاش کنم. یه آدم با دو تا زبون خارجی شانس بیشتری داره تا یه زبون.

   + پرکلاغی ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دیروز مثلا به موقع از شرکت اومدم بیرون که برم خونه بشینم فرانسه بخونم. اول این که به جای مسیر مستقیم، از کلی خیابون پیچ در پیچ زدم اومدم و واسه خودم ماجراجویی کردم. خیابون‌ها اسم‌های بامزه‌ای هم داشتند: قابوسنامه و چی‌چی‌نامه (اسمش یادم رفته) و کوچه زاهدان و بانه و غیره. بعد رفتم شهر کتاب فقط یه پیکسل ناقابل همینگوی بخرم به مبلغ 2500 تومن و بیام بیرون و پول خرج نکنم. اما پیکسل همینگوی و جامدادی فلزی روباه رو برده بودند. من هم با یه بسته استیکر گربه در حالت‌های مختلف و یه جاکلیدی خرچنگ پارچه‌ای اومدم بیرون. 14000 تومن شد :|  بعد طبقه بالا روی قسمت کتاب‌های تازه انتشار یافته دیدم نشر ثالث یه کتاب مفصل جدید داده بیرون و گزارش‌هایی که همینگوی توی روزنامه ‌نگاری‌هاش نوشته را آوردن. چرا دقیقا وقتی من می‌خوام پول جمع کنم باید یه همچین کتابی چشمم رو بگیره؟ :| با خودم قرار گذاشتم حتما بگیرمش. چشمم کور این ماه رو دیگه خیلی صرفه‌جویی می‌کنم و فقط وقتی چیزی جایی تخفیف گذاشتند می‌رم. ولی باید حتما از خود نشر ثالث بگیرمش چون تا حالا از اون تو کتاب نخریدم. به هر حال... راه افتادیم رفتیم بریم خونه، دوباره دیدم یه داروی گیاهی هست به اسم نوراگل واسه بی‌خوای دوستم معرفی کرده بود و رفتم اونو بخرم... بعد... دوباره ولخرجی توی داروخونه... نمی‌دونم چرا بعضی وقتا اصلا نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم... بابت خرید خرچنگ ناراحت نیستم، چون معمولا کلیدام میرن ته کیفم و گم میشن یه ساعت دنبالشون باید بگردم. خرچنگ گنده است و وقتی به کلیدام وصله به راحتی دست میکنم تو کیف و بدون زیر و رو کردن دل و روده کیفم، سریع پیداش می‌کنم. اما بعضی اوقات همین جوری بی‌هدف پول خرج می‌کنم... الان از دست خودم ناراحتم. هی دارم روی کاغذ می‌نویسم I hate myself. 

   + پرکلاغی ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

امروز میرم شهر کتاب، برای خودم کادو یک پیکسل خوشگل میخرم؛ میچسبانم به همان کیف سبز دکمه دکمه دارمف به جای همان دکمه های کنده شده گنده اش.

   + پرکلاغی ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

پنج‌شنبه گذشته اتفاق خوبی افتاد: مدتی بود ویر خیاطی افتاده بود به جانم، هر کاری می‌کردم نمی‌شد نداهای درونی را خفه کنم! ویر دوخت کت و شلوار یا شلوار و بلوز با آستین بلند افتاده بود به جانم، بیرون هم نمی‌آمد. تازه پارچه‌ مزبور را هم پشت ویترین یک پارچه‌ فروشی پیدا کرده بودم دیگر ویرش دست از سرم برنمی‌داشت. برای راضی کردن نداهای درونی، دو سه بار سعی کردم بروم از این ژورنال‌های خیاطی ایرانی بگیرم، منتها این تصویر روی جلدها که عکس لباس پوشیده است با کله و دست و پای مانکن بخت برگشته، یا تصویری از یک مانکن غربی که به زور فوتوشاپ حجاب سرش کرده‌اند، همین تصویرها رغبتم را برای پول دادن برای این مجله‌ها کم می‌کرد. به خصوص که دوره کودکی من با بورداهای مادرم سپری شده بود و وقتی مجله‌های ایرانی را با بورداها مقایسه می‌کنم بیشتر رغبتم کم می‌شد. به هر حال نخریدم تا روز پنج‌شنبه که داشتم سمت پل کریم خان ولگردی بهارانه و قدم زدن در آن ناحیه برای گذراندن وقت در انتظار دوستی می‌کردم؛ که چشمم به جمال مغازه‌ای افتاد که کلی مجله خارجی داشت. و واااااای مجله‌های بوردا هم داشت! بوردای فرانسوی و انگلیسی، با کلی مانکن خوشگل خوشگل! دلم ضعف رفته هی مجله‌های داخل پلاستیک را بالا پایین می‌کردم تا بر اساس جلدشان ببینم لباس‌های داخلشان چه مدل‌ لباس‌هایی می‌تواند باشد و آیا کت و شلوار یا بلوز و شلوار مروبوطه می‌تواند داخل‌شان پیدا شود یا نه. در همان حین یک خانم میان سال (از همان‌ها که روسری سه گوش بلند با مانتوی روشن می‌پوشند و عینک کائوچویی می‌گذارند نوک بینی‌شان) ایستاد کنار من و شروع به چرخاندن استند مجله‌ها کرد. سر صحبتمان باز شد با افسوس گفتم مادر من خیلی از این مجله‌ بورداهای زمان شاه را داشت، منتها همه را ریخت دور. خانمه گفت من هنوز همه را دارم، منتها الگوهایش را ازم برداشتند دیگر پس ندادند. صحبتمان که تمام شد و خانمه که رفت تصمیم گرفتم یکی از بورداهای فرانسوی را بردارم. مغازه‌دار از آن پیرمردهای موسفید بانمک کلاسیک بود که ترجیح می‌داد به جای تایپ خرید و فرو‌هایش در کامپیوتر از سیستم قلم و کاغذ استفاده کند. کارت کشیدم دیدیم موجودی کافی نیست. مجله را برگرداندم سرجایش. می‌دانم به زودی برمی‌گردم آن جا، شاید هم با پیرمرد موسفید کلی گپ زدم از مجله‌ها و گذشته‌ها.

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

آدم نه تنها سریال‌ها را برای تفریح می‌بیند بلکه گاهی هم از آن‌ها چیز یاد می‌گیرد: یک جای سریال Two Broke Girls مکس و کارولین رفته‌اند سر کار اداری، و هر دو رو‌به‌روی هم نشسته‌اند پشت میز. کارولاین با حالت جولیا پندلتون‌وار وظیفه‌شناسی دارد تند تند کارها را انجام می‌دهد اما مکس کارش را انجام نمی‌دهد و مشغول دیدن ویدئوهای بامزه از گربه‌هاست. وقتی کارولاین بهش می‌گوید کلی کار انجام داده مکس می‌گوید: وقتی اسمش "کار با حداقل حقوق" است تو هم باید حداقل کار را انجام بدهی. دیدم راست می‌گوید! آدم باید مطابق با حقوقش کارکند. منظورم البته از زیر کار در رفتن نیست، یعنی زیاد به خودت فشار نیاوری و استرس نگیری. این هفته از اولش که پشت میز نشستم داشتم خودکشی می‌کردم یک سری از کارها را سریع به پایان برسانم، بعد با توجه به نارضایتی‌های همکاران از یک سری عملکردهای مدیریتی مخصوصا در مورد میزان پرداخت حقوق، دیدم واقعا این همه فشار به خود آوردن برای چه؟ با ریتم آهسته‌تر انجام ‌می‌دهم مشکلی پیش نمی‌آید. مکس کاملا راست می‌گوید!

 این هفته نمی‌دانم چرا شرکت کن‌فیکون شده. آبدارچی‌مان گذاشت بی‌خبر رفت. بهترین حسابدارمان هم دارد می‌رود. دلیل رفتن هر دوشان هم نارضایتی از میزان دریافتی‌شان است. روز اول و دومی که شرکت آبدارچی نداشت کلا خیلی اوضاع بد و کثیف بود. همکارها مجبور بودند خودشان قاشق چنگال و ظرف بشورند. مدیر بخش ما خودش یک پلاستیک گنده گرفته بود دستش می‌گفت آشغال‌ها را بریزید این تو : ))) خلاصه. الان هم که این دوست حسابدار دارد می‌رود، همه دست و پایشان دارد می‌لرزد چون برود خیلی کارها لنگ می‌ماند چون بقیه حسابدارها به خوبی او نیستند. من از این طرف نه از حقوقم خیلی ناراضی‌ام نه خیلی هم راضی. منتها از طرفی یکی از دوستانم رفته به تازگی جایی و می‌گوید تو هم بیا. حقوقش نسبت به این جا بالاست و کارش بیشتر مورد علاقه من است و اسم جایش معروف‌تر است. رفتم و امتحان دادم و صحبت کردم، منتها می‌گویند آیا حاضری این ریسک را بپذیری و شغل حاضرت را ترک کنی، چون پس از پایان دوره آزمایشی به صورت پنجاه-پنجاه احتمال استخدام است. همین من را دچار شک بدی کرده. بروم یا نروم؟

 حس بدی است. بخش بیشتر ناخوآگاه ذهنم درگیرش شده و بعضی وقت‌ها به خواب‌هایم هم رسوخ می‌کند. شده‌ام مثل این‌ها که زمانی به مجله‌های زرد خانه و خانواده نامه می‌نوشتند با مضمون: "دختر چهارده ساله‌ای هستم که عاشق پسر 22 ساله همسایه مان شده‌ام. در کلاس نمی‌توانم به درس گوش بدهم. به من بگویید چه کنم؟". واقعا نمی‌دانم!

   + پرکلاغی ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

کی. دی. لنگ k.d. lang

امروز صبح توی راه دائم این آهنگ کی.‌دی‌. لَنگ k.d. lang را تکرار می‌کردم:

I’m still in the shadow of this past desire

The longer I wait, the more I’m liar

(سعی کنید با صدای مخملی کی.‌دی. لَنگ بخوانید، وگرنه خیلی دلنشین نمی‌شود)

بعد داشتم با خودم فکر می‌کردم، چه جالب، انگار این آهنگ باید همین امروز و در همین حال و هوای این اواخر باید توی سرم تکرار می‌شد، چون توصیف چیزی است که حس‌اش می‌کنم: در گذشته گیر کرده‌ام و نمی‌توانم به جلو رو به آینده حرکت کنم و زمان حالی که در آن هستم یک جور دروغ است که دارم به خودم می‌گویم. مشکل این جاست نمی‌شود با چاقوی برنده قطعیت همه چیز را تقسیم کرد. ما بخش‌بخش نیستیم، ترکیب هستیم و همین ترکیب بودن است که باعث می‌شود نتوان یک بخش را به آسانی برید و دور انداخت و به راحتی به جلو حرکت کرد. 

   + پرکلاغی ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

خیلی چیزها می‌خواهم بنویسم و خیلی چیزها از یادم می‌روند. سعی می‌کنم جسته گریخته، به شیوه نامه‌نگاری‌های پراکنده ارنست همینگوی یادداشت‌هایی بنویسم:

-        پنج‌شنبه خواهرم به یک مهمانی black&white دعوت شد. یعنی قرار بود ملت فقط لباس‌های سیاه و سفید بپوشند. با این که معمولا خواهرم اکثر جاها با من می‌رود، من دعوت نبودم. داشتم در ذهنم خیالبافی می‌کردم اگر دعوت بودم لباس جور هم داشتم: بلوز آستین بلند سفید، جلیقه مشکی، پاپیون مشکی، و شلوار لی تیره. بعد یادم افتاد مهمانی صد درصد از این‌هاست که دخترها کفش پاشنه‌بلند دو هزار سانتی می‌پوشند و پیراهن و دامن کوتاه و موی افشون و غیره و غیره. بعد قیافه دخترها موقع دیدن من به ذهنم آمد و گفتم بی‌خیال، همان بهتر که دعوت نشدم. حوصله نگاه‌های عجیب و غریب را نداشتم. یاد عروسی رفتن چند ماه پیش‌ام افتادم که با کت‌وشلوار رفته بودم چون هم هوا سرد بود و مناسب پیرهن پوشدن نبود هم پیرهن‌های قدیمی دیگر سایز من نبود و هم من حوصله پیرهن پوشیدن نداشتم. شرح این عروسی را بعدا جایی به تفصیل خواهم نوشت اما همین را اینجا بگویم ترکیب موی کوتاه و کت و شلوار باعث جلب نگاه‌های زیادی شد، انگار چیزی جایی اشتباه است. (به درک!) به هر حال اگر روزی روزگاری به یک مهمانی black&white دعوت شدم سعی میکنم بدون اهمیت دادن و تصور برخورد دیگران همان لباسهای مذکور را بپوشم.

-         جریان بالا را گفتم، این یکی را هم بگویم که دیروز اتفاق افتاد. قبلش توضیح بدم من دیر به دیر و به ندرت ابرو برمیدارم. یعنی چند تا موی اضافه را می‌کنم و وسط را تمیز می‌کنم و به نظرم همین کافی است و به ندرت برای امر ابروبرداشتن پا به آرایشگاه ‌می‌گذارم. با همکارم جلوی در آسانسور ایستاده بودیم. نگاهی به من انداخت با ذوق گفت ئه ابروهات رو برداشتی؟  گفتم آره. بعد گفتم خوب شده؟ گفت آره. گفتم بدم میاد از ابرو برداشتن. گفت وا، مگه تو پسری؟ بعد مکالمه همینجا تمام شد چون یکی آمد جلوی در آسانسور. من هم مکالمه را ادامه ندادم چون داشتم فکر می‌کردم. هوم... دقیقا یکی از دوستانم که پنج‌شنبه دیدمش، بهم گفت ابروهایت را برداشته‌ای که از تو بعید است. من باز تعجب کردم چیزی نگفتم چون آن روز هم داشتم فکر می‌کردم ئه، دوست چینی‌ام که هنوز از طریق ایمیل دوستی‌مان را حفظ کرده‌ایم، بهم گفت "من تعجب می‌کنم ابروهایت را برداشته‌ای". کلا این سه تا واکنش یکسان از سه دوست متفاوت یک جورهایی تشویقم کرد کلا ابرو برندارم و به همان تمیز کردن همیشگی اکتفا کنم. یک جورهایی "خود" در حال فراموش شده‌ام را به خودم یادآوری کردند!

-همه این ها را گفتم، در ادامه اش این را هم بگویم دیشب داشتم سریال TWO BROKE GIRLS را می‌دیدم، ابتدای یکی از اپیزودهای فصل 2 یک مشتری متفاوت وارد رستوران (یا به قول خودشان DINER) می‌شود. رییس رستوران به مکس می‌گوید "این پسر بانمک کیه؟" و بعد سریع می‌گوید: "این دختره یا پسر؟". مکس می‌گوید دختر است و معرفی‌اش می‌کند و با بدجنسی بانمک همیشگی‌اش از رییس می‌پرسد: "حالا تو از بخش مردونه ظاهرش خوش‌ات آمده یا بخش زنونه‌اش، گیج شدی نه؟؟؟" بعد هم که کارولین می‌آید تا سفارش غذای مشتری را بگیرد، مکس به شوخی بهش می‌گوید که الان عاشق این دختره می‌شوی، چون ما اسمش را گذاشته بودیم تینای عاشق-کن. همه دخترها عاشقش می‌شدند". کارولاین می‌گوید نخیر در مورد من صدق نمی‌کند و بعد که می‌رود سر میز تیناآن وقت بی‌اختیار شماره‌اش را به او می‌دهد. جدا از بامزه بودن این دیالوگ‌ها و صحنه، چیزی که نظرم را جلب کرد چیزی بود که تینا پوشیده بود: کت چرمی و شلوار جین و نیم‌بوت، با موی کوتاه و صورت بی‌آرایش و دو گوشواره چسبان نگین سفید براق. تینا را که دیدم ناگهان دلم برای "خود" سابقم تنگ شد. همانی که خارج از ایران شلوار جین می‌پوشید با کت و بلوز رسمی. دلم برای تیپ قدیمم تنگ شد، برای زمانی که آزادی داشتم بروم فروشگاه و با لذت کت‌ها را ببینیم و انتخاب کنم کدام را بپوشم. آرزوی خرید یک کت مشکی چرمی دقیقا مثل همانی که تینا پوشیده بود را داشتم و دارم که فعلا میسر نیست.

 چه خوب است فارغ از مرزهای تعریف شده و محدودیت‌های تحمیلی زندگی کرد. این من جدید با آن من قدیم کمی فرق دارد. نمی‌دانم کدامشان را دوست داشته باشم. کدامشان من واقعیم. حس می‌کنم همان من قدیم بیشتر به حال و احوالات درونیم نزدیک‌تر بود تا این موجود ظاهری که بعد از بازگشت به ایران کم‌کم عوض شده. نمی‌دانم. خودم را رها کرده‌ام آزادانه به هر سمتی بروم. به خودم فشار نمی‌آورم. به نظر دیگران هم اهمیت نمی‌دهم. می‌گذارم آرام آرام خودم خودش را پیدا کند. دوباره.

   + پرکلاغی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

بوها مخلوط شده توی دماغم. بوی کرم ضدآفتاب، بوی مایع دستشویی، بوی عطر Zippo که امروز زده‌ام.  این عطر زیپو بطری قشنگی دارد، اما بویش خیلی عالی نیست. زیادی ملایم و ظریف است. کمی تا قسمتی هم بویش تکراری است. می‌خواستم اول بطری آبی مردانه‌اش را بخرم، 100 میلی‌لیتر نداشت. این یکی را برداشتم. خیلی تفریحی خرید کردم تا از سر نیاز. الان پشیمانم چرا آن یکی بطری مشکی طلایی مردانه را برنداشتم. هم جعبه‌اش شیک‌‌تر بود و هم عطرش خوشبوتر. جعبه‌اش درست عین فندک‌های زیپو بود. حس می‌کنم پول زیادی داده‌ام و تازه چیزی که می‌خواستم نخریدم. دفعه‌ی بعد که رفتم عطرفروشی با دقت و بدون هول شدن تمام عطرها را یکی یکی بو می‌کشم، فارغ از جنسیت‌شان، فارغ از زنانه مردانه بودنشان، فارغ از این که زشت است عطر مردانه زدن و فلان و بیسار، یک عطری که واقعا به دلم می‌نشیند برمی‌دارم؛ این طوری هم دچار خودملامتی نمی‌شوم.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

وسط این همه متن فنی ماشین آلات (یا به عبارت مهربانتر "لوازم خانگی") که نگاه کردم؛ وسط آن جملات خشک صنعتی، جمله ای بود که خیلی به دلم نشست:

قهوه بدمزه استف آبکی است و مثل سابق خامه ای و غلیظ نیست.

اصلا حال آدم یک جور خوبی میشود. مثل این که بروی دکتر، به جای این که گوشی بگذارد روی بدن آدم و هی این جا آنجایت را معاینه کند و بعد دفترچه ات را بگیرد و زرت و زرت دارو بنویسد، به جای همه این کارها از پشت عینک دوربین اش نگاهت کند، لبخند بزند و بگوید زندگی مثل همیشه شادی بخش نیست؟ از روزهایت لذت نمیبری؟ 

عالی بود این جمله.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

کاش این نمایشگرهای آمارف به جای نوع مرورگر و آی پی خواننده وبلاگ، عکس خود خواننده را برای آدم میفرستادند؛ آن وقت خیالت راحت میشد آن که خیلی منتظرش هستی بهت سر زده یا نه.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

زنگ تفریح وسط کار

داشتم ترجمه اولیه ام از یه متن فنی رو مرور میکردم، دیدم یه جا این رو نوشتم:

       "بررسی کنید هیچ گرد پشمالودی در فن دمنده قرار نگرفته باشد"

پشمالود؟ خنده یادم اومد حوصله ام نمی اومد در مورد fuzzy dirt درست فکر کنم، به جاش نوشتم پشمالود قهقهه 

دلم نمیاد پاکش کنم.

   + پرکلاغی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

آدم تا زنده است چیزهای جدید یاد میگیره.

اول اینکه تازگیها یاد گرفتم اگه یه مسافرت خارجه در پیش دارم تا وقتی همه چیز صد در صد اوکی نشده ازش حرف نزنم، چون اگه به وقوع نپیونده ملت من رو خالی بند فرض میکنند و یا در حالت دیگه فکر میکنن دارم پیشاپیش پُز میدم بهشون. ممکنه یه سری حسود هم از پیش نرفتن کار خوشحال بشن. بعد هم به قول یکی از دوستام ممکنه هی انرژی منفی فرستاده بشه از سمت دیگران، کارهات گره بخوره.

دوم اینکه همون بهتر گذشته ام رو مخفی نگه دارم. وقتی میفهمن خارج از کشور بودم و برگشتم هی میخوان فضولی و دخالت کنند و نظرهای آزاردهنده بدن. این حرفها میتونه از سوالات مودبانه ای و کم آزاردهنده ای مثل "چرا برگشتی؟" شروع بشه و به بی تربیتی های مثل "رفتی خارج این همه درس بخونی که برگردی اینجا دم دست آقای ایکس و ایگرگ کار کنی؟" و یا بی ادبانه تر از اون "قبلاها میگفتن فرار مغزها، الان میگن موندن اسکلا"ختم بشه. 

----------------------------------------

1 این مورد همونی بود که گفتم بعد از برگشتنم اقوام در موردم میگفتن. یکی، یک بیکاره ای که خودش موفق به خروج از کشور نشده؛ در موردم توی وایبر گروه فامیلی نوشته بود. فکر هم میکنن من چون عضو گروه نیستم، از چرندیاتشون هم با خبر نمیشم! تا حالا یکی از چرندیاتش رو غیرمسقتیم تحویل خودش دادم، بقیه هم به موقعش.

   + پرکلاغی ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دلم گرفته. 

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یاددشتهای پراکنده

دوباره امروز شده ام همان کارمند پشت میز نشین وقت تلف کن. دلم نمیخواهد کار کنم و وقت میکشم و توی اینترنت میچرخم. این بار عذاب وجدانم کمی کم است. نمیدانم چرا.

دختر بغل دستی, همان که چند روز پیش نوشتم آدمش میکنم امروز حالش بد شد و رفت خانه. چند روز کم محلی تا حدی متوجه رفتارش کرده و دیگر عصبانی نیستم. شاید شب زنگ زدم حالش را پرسیدم. گفتم شاید!

آفیس خیلی آرام و خوب است امروز. اصلا شاید برای همین حال کار کردن نیست. بخش مسخره ماجرا این جاست دیشب تقریبا خوب خوابیده ام. هممم. 

امروز امتحان فرانسه دارم. دیشب انقدر خسته و خوابالود بودم اصلا درس نخواندم. شب ساعت 11 بیهوش شدم و نصفه های شب بیدار. اینقدر این مدل خوابیدن عمیق و بعد یهو نصفه شب بیدار شدن و یکی دو ساعت غلط زدن زجرآور است که نگو. این مدل خواب نه به درد دنیا میخورد نه آخرت!

انقلاب رفتن دیروزم خیلی پرماجرا نبود. شاید چون از خستگی و بیخوابی رو به موت بودم. فقط رفتم مو کوتاه کنم و کتاب فرانسه بخرم و خیلی چرخ نزدم. رفتم فروشگاه نارون که سندباد گفته بود. از این تیپ مغازه توی پاساژ اندیشه هم دیده بودم. خیلی چیزی نپسندیدم. قبلش توی همان طبقه (و یا شاید یک طبقه پایین تر) رفتم مغازه ماگ فروشی مورد علاقه ام. ماگ جدید چندتایی آورده بود اما نه خیلی. یک ماگ جدید لنگر آورده بود گفتم شاید با ماگ قبلیم عوض کنم. البته اگر قبول کند.

خیلی نچرخیدم توی انقلاب و سوار اتوبوس شدم. ابر صندلی ها را گاز زده بودند و کنده بودند و روی دیواره های اتوبوس پر از خط خطی. گویا برای بازی فوتبال اتوبوس فرستاده شده بوده چون تنها وقتی که چنین روزی به سر اتوبوسی درمیاید همین مواقع است. اتوبوس بیچاره.

 بخش بهتر وقتی بود از اتوبوس  پیاده شدم. مسیرم تا اتوبوس بعدی جایی بود که دوره نوجوانی زندگی کرده بودم. عصر دل انگیزی بود و هوا خوب و باد ملایم. حالم خوب خوب بود. رفتم داخل یک مانتو فروشی که سالهای سال آنجاست و من جز یک بار با مادرم نرفته بودم داخلش. چرخی زدم و خوشحال از این که بالاخره اینجا را فتح کردم آمدم بیرون.

از کنار کوچه شهید حمید صدیق رد شدم. نگاهی انداختم به مغازه اول کوچه, همان که روی نامش "لوازم تحریر" قاصدک بود و دفتر چهارخانه فارسی کلاس سوم دبیرستان را از آن جا خریده بودم (بله! حافظه در این حد!). حالا دیگر لوازم تحریر قاصدک وجود ندارد و به دو مغازه تقسیم شده، یک لوازم تحریر فشرده و یک سلمانی مردانه. از خوبیهای فروشگاه قاصدک این بود علاوه بر لوازم تحریر کلی چیزمیز هیجان انگیز هم داشت. یادم می آید یک عروسک گربه-سگ CAT-DOG بامزه داشت که هر بار میرفتم، با وجود عدم علاقه ام به خرید چنین چیزهایی، دوست داشتم بگیرمش. روزی دیدم بچه ای از مغازه با مدارش بیرون آمد و گربه-سگ دستش بود. پسربچه با ذوق و شوق عروسک را در دستش بالا گرفته بود و خوشحال بود. دیدن شادی بچه این قدر میچسبید که اهمیتی نداشت همان گربه-سگی را خریده که من مدتها چشمم دنبالش بوده. بگذار یک بچه دیگر با این عروسک بچگی شیرینی داشته باشد. من 174 سانتی چه کار مهمی دارم با این عروسک؟

ادامه دارد

   + پرکلاغی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

یه حال تهوع خوبی دارم که حتی فکرکردن بهش هم باعث یه حال تهوع دیگه میشه خنثی

آپدیت: دارم  آب میخورم و حال تهوعه داره خیلی بدتر میشه. میریم که مرگ رو ملاحظه کنیم.

   + پرکلاغی ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خیابان شانزدهم مرموز

هر روز صبح که از عباس آباد رد میشوم بعد از (یا نرسیده به) میرعماد یک خیابان کوچک است به اسم "شانزدهم". هر روز بلا استثنا با دیدن تابلوی خیابان یاد اسم کتابی می افتم و زیر لب میگویم "شانزدهم هپ ورث". هر روز هم از خودم میپرسم اصلا نویسنده این کتاب چه کسی است. هر روز رد میشوم و هیچ روزی دنبال اسم نویسنده نمیگردم. امروز، در این لحظه بالاخره جست و جو کردم و دیدم مال سلینجر است. همان سلینجر محبوبی که کتابهایش را میپرستیدم و "تیرهای سقف..." اش را مثل کتاب دعا میخواندم. حالا حتی یادم میروم اسم کتابش چه بوده. زندگی است دیگر. آدمها تغییر میکنند.

   + پرکلاغی ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دوشنبه امتحان فرانسه دارم. روی میزم رو پر کردم از کتاب و دفتر و کاغذ یادداشت و پوشه. طبق معمول دلم میخواد واو به واو همه صفحات رو بخونم. معلومه که نمیشه اما تمام تلاشم رو میکنم. روی ص های آ چهار صرف کامل فعلها رو مینویسم و بلند بلند میخونم. دلم میخواد زمان کش بیاد، اونقدری که بتونم کل کتابی رو توی 6 ترم خوندیم رو مرور کنم، دو تا کتاب تمرین رو حل کنم، کل سی دی رو گوش بدم و همه فعل ها رو صرف کنم. نمیشه اما من تمام تلاشم رو میکنم.

   + پرکلاغی ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

میزان اعصاب خوردی و کلافگی من نسبت مستقیمی با اندازه موهام داره.

یک شنبه میرم از بیخ و بن کوتاشون میکنم. الان که رسیدن تا نوک گوشم دارم دیوانه میشم.

میرم میگم لطفا مدل سربازی کوتاه کنید. پسر هم شدم، شدم.

   + پرکلاغی ; ٦:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خودزنی، خودنفرتی

از خودم بدم میاد. وقتایی که نمیتونم کاری رو انجام بدم چون خسته ام. و بیشتر وقنی از خودم متنفر میشم که باعث و بانی عدم استراحت کافی ام، خودم بوده باشم.

مثلا وقتی یکشنبه امتحان دارم و به جای استراحت با وجود بیخوابی و خستگی، پا میشم میرم کرج دیدن سندباد. کل امروز هم حتی خسته بودم نگران

خونه سندباد آروم و آرامش بخش بود، اما از لحاظ عقلانی اون روز وقت رفتن نبود.

از خودم بدم میاد. کماکان.

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مریم چشم سبز

اتفاق وقتی می افتد که اصلا انتظارش را نداری. صبح در خیابان سهروردی شمالی در حال راه رفتن به سمت محل کار بودم که دیدم دختری از روبرویم می آید. در همین حد که عابران گذری از رو به رو به هم نگاه می‌کنند نگاهش کردم و به قدم زدن ادامه دادم که دختر از پیاده‌رو به سمت خیابان پیچید. حس کردم صورت دختر آشناست. گونه‌اش، لب‌های قلوه‌ایش و پوست سفید و چشم‌های رنگی‌اش. دختر از خیابان رد شد و من همچنان نگاهش می‌کردم. گوشه خیابان مردد مانده بودم بروم دنبالش یا نه، ببینم مریم احمدی است یا نه. تصمیم گرفتم بروم. منتظر بودم عبور ماشین‌ها تمام شود. با چشم همچنان رفتن دختر را دنبال می‌کردم. انگار خودش است. ماشین‌های لعنتی بروید دیگر. می‌خواهم بدوم دنبال همکلاسی گمشده دوره دانشگاهم. ماشین‌ها همچنان رد می‌شدند و دختر دورتر. موفق به رد شدن خیابان که می‌شوم دختر دور شده. مانده‌ام دل به دریا بزنم و دیر رسیدن به محل کار را به جان بخرم و بروم دنبال دختر یا نروم. دختر بین جمعیت گم شده. با چشم ردش را پیدا می‌کنم. دور شده. دور. برمی‌گردم. حتی اگر مریم احمدی هم باشد بگذار برود. از کجا معلوم، شاید اصلا با دیدن من مسیرش را عوض کرده و رفته آن ور خیابان. چرا آرامشش را به هم بزنم؟ بگذار خاطرات من از تو در حد همان چایی خوردن‌های مشترک از بوفه تازه افتتاح شده ساختمان نوساز دانشکده باشد؛ نرفتن به یکی از جلسات کلاس دکتر قیطانچی و رفتن از در پشتی دانشگاه به خیابان خلوت و همان لحظه کوتاه شیرین با تو بودن، همان جلساتی که کلاس دکتر برزآبادی کنار هم نشستیم، غذاهایی که در سلف دانشکده تربیت بدنی خوردیم، همان حلیم بادمجان چربی که یک روز چهارشنبه خوردیم و هی به‌به‌ کردیم، بگذار خاطرات ما در همین حد بماند. خاطرات نداشته‌مان بیشتر از خاطرات با هم بودنمان است قرار بود برویم قنادی فرانسه در خیابان انقلاب قهوه و دونات بخوریم، نرفتیم. شاید هم تو نیامدی. قرار بود برویم تئاتر مولوی، تئاتر ببینیم. نرفتیم. به عبارت بهتر برخلاف درخواستم تو به من زنگ نزدی و با بقیه همکلاسی‌ها رفتی. از یک جایی به بعد خاطرات من و تو خاکستری چرک می‌شود. مثل همان لحظه‌هایی که داخل صف اتوبوس خیابان کارگر مرا می‌دیدی و معذب می‌شدی. اگر هم با من حرف می‌زدی برای پرسیدن خلاصه نمایشنامه ادیپ بود که نخوانده بودی. در اتوبوس کنار من می‌نشستی اما معلوم بود دوست نداری. سرت را با کتابت گرم می‌کردی. اما یک بار حرفی زدی که تکانم داد. گفتی هر وقت دیکشنری‌ات را ورق می‌زنی یاد من می افتی که گفته بودم ورق‌های دیکشنری آکسفورد بوی باران‌های لندن را می‌دهد. فکر کردم جه جالب، با این که از من بدت می‌آید به حرف‌های من فکر هم می‌کنی. تو از همان وقتی که چشمان سبز زمردی‌ات مه‌آلود می‌شد و انگار در فضای دیگری بودی، از من دور شدی. همان وقتی که با یکی از بچه داخل یکی از کلاس‌ها می‌رفتی تا به دور از من خلوت کنید دلم ازت گرفت. شبی خواب دیدم با هم داخل راهرویی هستیم و هم دیگر را گم کردیم. آن موقع باور نمی‌کردم معنی‌اش می‌شود دوستی من و تو از کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود. شد و هر کاری برای بهبودش کردم اثر نداشت. امسال که برگشتم ایران با احتیاط از دوستی سراغت را گرفتم. آخرین بار در دانشگاه تهران دیده شده بودی که رتبه یک علوم سیاسی کارشناسی ارشد شده بودی. شماره تلفن‌ات را به همکلاسی قدیم که تو را دیده بود نداده بودی. همین. و دیگر کسی از تو خبر ندارد. حوصله حرف زدن بیشتر (تایپ کردن بیشتر) را ندارم دوست قدیم. کینه‌ای هم ازت به دل ندارم. رهایت کردم تا همچنان مرا دوست نداشته باشی. اما برایت آرزو کردم شبی از شب‌های زمستان مسافری، دوستت شود و رهایت کند تا شاید معنی دل شکسته شدن و دوست نداشته شدن را متوجه شوی. 

   + پرکلاغی ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

این دختره پررو رو من درست میکنم. همکار بغلیم رو میگم.

   + پرکلاغی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

وقتی بلاگفا مُرده است

آمدم اینجا، صرفا چون بلاگفا مُرد بود و من داشتم از نبود جایی برای نوشتن خفه میشدم.

   + پرکلاغی ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

Ice cream

رفتم بستنی گرفتم٬ روش عکس بستنی به شکل هندونه بود که قرمزه و دورش سبزه. بستنی رو که درآوردم تماما سبز بود و مزه طالبی میداد!

   + پرکلاغی ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

Tom Sawyer

دبیرستان بودیم که یه روز دبیر ادبیاتمون وسط درس یه مثال آورد و گفت "مثل تام سایر که گلاه گیس معلمش رو سر کلاس از روی سرش برداشت". بعد فوری از ما پرسید که کسی کتاب تام سایر رو خونده یا نه. هیشکی دستش رو بلند نکرد. و من حرص خوردم که چرا لا به لای این همه کتابی که خوندم چرا تام سایر رو زودتر پیدا نکرده بخونم. دبیرمون سرزنشمون کرد و به همه مون توصیه کرد بخونیمش. توی همه این سالها پس ذهنم بود که یه روز تام سایر بخونم٬ حداقل به خاطر اون قسمت کتاب که دبیرمون برامون تعریف کرد. این روزها دارم تام سایر میخونم. بامزه است. پسرک شیطونی که رفیقی به اسم هاکلبر فین داره و در اتیش سوزوندن نظیر نداره! شما هم وقت کردید تام سایر بخونید. به توصیه من که به توصیه دبیر ادبیاتش گوش کرد!

   + پرکلاغی ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

facebook

یه دوستی دارم که هر کی توی فیس بوک واسش درخواست دوستی بفرسته اددش میکنه٬ فرقی هم نمی کنه اون فرد رو میشناسه یا نه. طبیعیه که الان توی فیسبوکش حدود هزار و خوزده ای دوست داره و با توجه به این که خودش هنر خونده طبیعتا اکثر دوستاش هم هنری هستند. امروز دیدم یه عکس گذاشته که حدود دویست تا لایک خورده و کلی کامنت خورده. بعضی از کامنتها رو اینجا مینویسم٬ آخریهاش٬ مخصوصا اون کامنت آخری خیلی به نظرم با مزه اومد:

- خوشگله

- wow... nice pic

- مـَسخ

- عکست منو یاد آدامس انداخت...

- شبیه تابلو مرگ مارا "ژاک لویی داوید" یا شاید تابو مادام ویسلر

- همیشه موفق... همیشه آوانگارد... برایت آرزوی موفقیت بیشتر دارم...

- عکس خیلی خوبیه فقط باید مستقیم به دوربین نگاه می کردین آنوقت بسیار عالی می شد

- جسارتتان قابل ستایش است و شگفتا که در عکسها با همه تابو شکنی و گذر از جامعه ی دگم اندیش خودتان هستید

   + پرکلاغی ; ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دنیای ماری

یه جا خوندم از شکم یه مار بوآ عکس برداری کردند و شیش تا توپ تنیس اون تو پیدا کردند که با جراحی از شکمش خارج کردند. طفلکی فکر کرده بوده توپ تنیس ها تخم مرغند و با کلی ذوق بلعیده بوده شون. هی یاد جوک اون ماره می افتم که چند سال عاشق یه مار دیگه بوده اما آخر سر میفهمه طرف شلنگ بوده!

   + پرکلاغی ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

My Desk

اون قسمت "فرنی و زوئی" رو خوندید که سلینجر مو به مو همه ی چیزهایی که توی آینه حموم خونه خانوم گلس پیدا میشه رو دونه به دونه توصیف میکنه؟ منم الان هوس کردم هر چیزی که روی میزم پیدا میشه رو براتون بگم! یه دیکشنری فارسی به انگلیسی حییم مال سال ۱۳۶۷ ٬ یه دفتر پاپکو سبز بزرگ، چهار تا خودکار رنگی به رنگ های سبز، صورتی، بنفش و آبی، یه ساعت مچی قاب مسی با بند چرمی قهوه ای، یه شیشه عطر با بوی مثلا ترش، کارت دعوت نمایشگاه نقاشی دوستم، یه کاغذ زرد که روش چیزمیز نوشتم، بروشور نمایشگاه گروهی چاپ دستی که ۱۷ تیر افتتاح میشه، کارت کافه داروک و در آخر، یه جامدادی مخمل قرمز پر از مداد رنگی. بله درست خوندید، مداد رنگی.

   + پرکلاغی ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حافظ

همیشه فکر میکردم ترجمه شعر حافظ هیچ وقت اون
زیبایی اولیه رو نداره و این خارجی ها هیچ وقت نمیتونن شیرینی شعر حافظ رو درک
کنند. امروز که رفتم و شعرهای حافظ رو به انگلیسی روی اینترنت خوندم فهمیدم اشتباه
میکردم٬ هنوز هم زیبا بود:

I have learned so much from God

That I can no longer call myself

a Christian, a Hindu, a Muslim, a Buddhist, a Jew.

The Truth has shared so much of Itself with me

That I can no longer call myself

a man, a woman, an angel, or even a pure soul.

Love has befriended Hafiz so completely.

It has turned to ash and freed me

Of
every concept and image my mind has ever known

   + پرکلاغی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

Hafez

همیشه فکر میکردم ترجمه شعر حافظ هیچ وقت اون زیبایی اولیه رو نداره و این خارجی ها هیچ وقت نمیتونن شیرینی شعر حافظ رو درک کنند. امروز که رفتم و شعرهای حافظ رو به انگلیسی روی اینترنت خوندم فهمیدم اشتباه میکردم٬ هنوز هم زیبا بود

I have learned so much from God

That I can no longer call myself

a Christian, a Hindu, a Muslim, a Buddhist, a Jew.

The Truth has shared so much of Itself with me

That I can no longer call myself

a man, a woman, an angel, or even a pure soul.

Love has befriended Hafiz so completely.

It has turned to ash and freed me

Of every concept and image my mind has ever known

   + پرکلاغی ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سلام

   + پرکلاغی ; ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تست

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

   + پرکلاغی ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پرشن بلاگ

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

   + پرکلاغی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

   + پرکلاغی ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسکار وایلد به آرزویش رسید

ادامه مطلب
   + پرکلاغی ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آهن‌ربا

رفتم یه بسته آهنربا گرفتم از این‌ها که قلمبه‌اند و رنگ‌های مختلف دارند. هی می‌چسبونم‌شون به چیزهایی که شبیه آهن‌اند و امتحان می‌کنم ببینم می‌چسبن یا نه.

   + پرکلاغی ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دلتنگی برای همینگوی

توی کتاب «وداع با اسلحه» جایی هست که شخصیت‌های کتاب دارند توی یه جنگل کاج زیر درخت‌ها راه می‌رن و یکی از شخصیت‌ها می‌گه از درخت کاج بدش می‌یاد. اینو که خوندم یه لبخند زدم و کلی خوشم اومد چون منم از درخت کاج خوشم نمی‌یاد. امروز یکی توی وبلاگش یه تیکه از کتاب‌ وداع با اسلحه رو به انگلیسی گذاشته بود و من یهو حس کردم چقدر دلم واسه همینگوی خوندن به انگلیسی تنگ شده. «پیرمرد و دریا»ش رو نرسیدم تا پایان بخونم و همین اتفاق واسه یکی از کتاب‌های «وداع با اسلحه» یا «زنگ‌ها برای که به صدا در‌می‌آیند» افتاد منتها نمی‌دونم دقیق کدوم‌شون بود.

راستی تابستون امسال یه مقاله خوندم راجع به این‌که برخلاف ازدواج با چهار تا زن در طول زندگی‌اش، همینگوی تو دوره‌ی جنگ عاشق فرمانده‌اش که مرد بوده شده و بهش یه نامه‌ی عاشقانه نوشته بوده و در همین راستا الان این احتمال وجود داره که همینگوی gay بوده باشه.

   + پرکلاغی ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

جمعه: روزی که نه کسی حوصله داره وبلاگ بنویسه نه ایمیل forward کنه.

   + پرکلاغی ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چند وقتی بود می‌دیدم از خونه‌های بغل و از طبقات بالا صدای سگ می‌آد. صدای سگه خیلی ظریف بود و آدم حس می‌کرد باید جثه‌ی خیلی کوچیکی داشته باشه. چند بار سرم رو از پنجره بیرون کردم ولی سگی توی پنجره‌ها یا بالکن‌ها ندیدم. همیشه می‌گفتم اگه صداش از بیرون و از بالای سر من میاد پس چرا هیچ سگی توی پنجره‌ها یا بالکن‌ها نیست؟ این معما ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش دیدم صدای سگه از خونه روبه‌رویی میاد! خیلی عجیب بود چون همیشه صداش از سمت ما می‌اومد نه از روبه‌رو. یعنی سگه خونه‌اش رو عوض کرده؟! پرده رو آروم کنار زدم تا سگ مرموز رو ببینم... و فکر می‌کنید چی دیدم؟ یه کبوتر چاهی! داشتم ازتعجب می‌مردم. همین طور نگاهش می‌کردم و اون بدون متوجه حضور من داشت همون صدایی رو که شبیه صدای سگ بود از خودش درمی‌آورد.  گویا این کبوتر بامزه نمی‌تونه مثل بقیه‌ی کبوترها بق‌بقو کنه و به جاش صدایی شبیه صدای سگ‌های کوچولو از گلوش خارج می‌شه. خیلی بامزه است. همیشه میاد روی درگاه یکی از پنجره‌های خونه‌های اطراف می‌شینه و از خودش اون صدای جالب رو در‌میاره.

   + پرکلاغی ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

   + پرکلاغی ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

توی تبلیغات کشورهای خارجی وقتی می‌خوان یه خانواده‌ی خوشبخت رو نشون بدن زن و شوهر رو نشون می‌دن که با عشق دهن هم غذا می‌ذارن، بعد اون وقت این‌جا توی تبلیغات می‌خوان خانواده‌ی خوشبخت رو نشون بدن مادرشوهره رو نشون می‌دن که با لبخند می‌گه "عروس گلم غذات خیلی خوشمزه شده"!

   + پرکلاغی ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دوستی...

چیزی که این روزها خیلی محتاجشم.

دوستی

   + پرکلاغی ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

ماه کامل از لابه‌لای پرده‌های اتاقم سرک کشیده و هر از گاهی برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم.  دارم دنبال شعرهای سافو هم می‌گردم. به فارسی که چیزی یافت می‌نشود! طبق معمول دنیای انگلیسی زبان دستم رو گرفت و پا‌ به‌ پا برد. اسم یکی از شعرهای سافو «ماه» هستش. حالا که خوندن این شعر و سرک کشیدن ماه بدر با هم همزمان شدن٬ دلم هوس کرد شعر رو ترجمه کنم:

ستارگان گرداگرد ماه دلفریب
به خاموشی می‌گرایند و ناپدید می‌شوند٬
آنگه که رخسار سیمین فامش قرص و کامل
شناکنان جلوه گر شده و در فضا نور می‌پاشد.

   + پرکلاغی ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گاوچرون

هی پسر!
اصلا حوصله ندارم.
(با لحن گاوچرون‌های فیلم‌های وسترن بخونید در حالی که یه چوب نازک توی دهنشون گذاشتن دارن می‌جوند و لم دادن یه جا و کلاه کابوی‌شون رو کج گذاشتن روی صورتشون تا آفتاب به صورتشون نخوره)

   + پرکلاغی ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جیمز دین عزیز

دیدن «شرق بهشت» تموم شد. و من دارم افسوس می‌خورم حیف نبود که توی بیست و چهار سالگی از این دنیا بره؟

James Dean

   + پرکلاغی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یه زمانی خیلی دنبال یه وبلاگ انگلیسی زبان می‌گشتم که یه آدم انگلیسی نویسنده‌اش باشه و انگلستان و زندگی توی این کشور رو به تصویر بکشه. بعد از یه گشت و گذار رسیدم به وبلاگ The Londoneer که نویسنده‌اش یه آقاییه که توی محله‌ی ایست اِند لندن زندگی می‌کنه و مهم‌تر از همه عکاسی هم دوست داره و چه چیزی از این بهتر. نوشته هایی از لندن به همراه عکس‌های زیبا. بعد از یک سال خوندن وبلاگش بالاخره تصمیم گرفتم واسش نظر بذارم. واسش نوشتم خیلی قشنگ می‌نویسید و من با وجود وبلاگ شما خیلی از محله‌های لندن رو شناختم. مثل خیلی از انگلیسی‌ها با خوش‌رویی و ادب جوابم رو داد و گفت خیلی خوشحاله که من وبلاگش رو می‌خونم و گفت به خوندن وبلاگش ادامه بدم. فکر کنم کلی ذوق‌مرگ شد که دید حتی از ایران هم یکی وبلاگشو می‌خونه.

امروز دیدم نوشته: "درست بعد از ورودی غربی ایستگاه راه‌آهن سَنت لیورپول، می‌تونید میدان هُپ رو پیدا کنید..."

هُپ یعنی امید. چقدر جای یه همچین میدونی توی ایران خالیه. میدان امید...

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

من دیشب برای اولین بار نون سیر خوردم و خیلی خوشم اومد. همیشه فکر می‌کردم باید نون باگتی باشه که داخلش پودر سیر زده باشند اما دیدم روی نون سوخاری سیر خام رنده کرده‌اند و روش پنیر پیتزا ریخته‌اند و گذاشته‌اند توی فر تا طلایی بشه. جاتون خالی خیلی خوشمزه بود.

   + پرکلاغی ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

وقتی بچه بودم یادم می‌یاد توی یکی از این اتوبوس دوکابینه‌های صورتی نشسته بودم. یه پسر بچه‌ی نوجوون سبزه‌روی دوره‌گرد بالا اومد و شروع کرد به آهنگ زدن و خوندن. آهنگ خیلی قشنگی می‌زد و همه‌ی توی اتوبوس کلی شاد شده بودند. یهو یه خانوم که صندلی جلو نشسته بود بلند شد و شروع کرد به پسره فحش دادن. می‌گفت واسه چی فردا که روز شهادت یکی از امام‌هاست وایساده آهنگ زدن. پسر دیگه آهنگ نزد و مردم هم دمغ و ضد حال خورده از شنیدن بقیه‌ی آهنگ محروم شدند.

چند روز پیش یه خانوم که در حال بازدید از موزه بوده با دیدن تابلوی «زنان هایتی» پل گاگین بدجوری از کوره در می‌ره و می‌‌خواسته به تابلو آسیب بزنه چون اعتقاد داشته که این تابلو غیر اخلاقیه. البته نگهبانان موزه جلوش رو می‌گیرند.

یاد اون کشیش توی فیلم «قلم‌پر» می‌افتم که به «مارکی دُ سد» پیشنهاد کرد به جای نوشتن داستان‌، از خوندن کتاب مقدس شروع کنه، چون هم "زیباتر" و هم "هنرمندانه‌تر" نوشته شده.

   + پرکلاغی ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

«ایش، یارو از این شهرستانی‌ها بود که با لهجه حرف می‌زنن»
این رو یه نفر داشت می‌گفت که خودش هنوز سه سال نشده از یه شهر کوچیک به پایتخت نقل مکان کرده.
یاد دوستم می‌افتم که لهجه آدم‌ها رو مسخره می‌کرد اما خودش به مداد می‌گفت مَداد!

   + پرکلاغی ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دوباره خواب بد و عجیبی دیدم. این یکی از اون یکی بدتر. خواب می‌دیدم یکی از من می‌پرسه شطرنج بلدی بازی کنی٬ و من می‌گم نه. بعد منو به اتاقی می‌بره که توش یه صفحه شطرنج بزرگ پهن شده. و سر بریده‌ی خودم رو دیدم که به طرز غم‌انگیزی افتاده بود روی یکی از خونه‌های شطرنج... و چند تا سر دیگه روی خونه‌های دیگه بودند.

از خواب بیدار می‌شم. نه وحشت کردم و نه ترسیدم. فقط دارم فکر می‌کنم واسه چی من باید این خواب رو ببینم؟ این خواب چه معنی می‌تونه داشته باشه؟ توی لایه‌های درونی ذهن من چی گذشته و می‌گذره که این خواب رو دیدم؟ خواب‌هام و معنی‌هاشون برام خیلی مهم‌اند. فکر می‌کنم و نمی‌فهمم. برخلاف همیشه که اتاق تو این ساعت شب خنکی مطبوعی داره؛ به طرز چندش‌آوری سرده. پتو از روی پاهام کنار رفته و تی‌شرت‌ از روی تنم و یخ کرده‌ام. چشمام بسته است و هنوز دارم به خواب و مفهومش فکر می‌کنم. گردن و تن‌ام درد می‌کنه. چرا باید خواب نیمه‌شب من این‌طوری بی‌رحمانه به هم بریزه؟

از تخت می‌یام بیرون و می‌رم تو آشپزخونه و برای خودم یه لیوان شیر می‌ریزم. نوشیدنی آرام‌بخش. راه می‌رم و تنها چیزی که منو از دریای متلاطم افکار نجات می‌ده برگشتن به دوران کودکیه؛ دو یا سه سالگی. توی عالم بچگی یه شب خواب می‌بینم که پام رو گذاشتم روی سر یه نفر و دارم فشار می‌دم و چشم‌هاش داره از حدقه می‌زنه بیرون. یعنی این خواب وحشتناک رو من توی اون سن کم دیدم و جالبه وقتی نصفه شب وحشت‌زده از خواب پریدم؛ برخلاف بقیه‌ی بچه‌ها که یه نمایش درست و حسابی از گریه و جیغ راه می‌اندازن؛ تصمیم گرفتم خوابم رو برای کسی تعریف نکنم و در عوض بچه‌ی خوبی باشم و از کسی متنفر نباشم و خودم رو زیر پتو قایم کردم. خب چه عامل درونی ممکنه باعث شه یه بچه‌ی کوچیک یه همچین خوابی ببینه؟ هیچی. اون خواب نشون دهنده‌ی کدوم اتفاق در آینده برای این بچه است؟ هیچی. اون بچه چه کار اشتباهی کرده بوده که یه همچین خواب وحشتناکی دیده؟ هیچی. در نتیجه خواب من هم ممکنه بی‌اهمیت و بی‌معنی باشه.

می‌رم ادامه‌ی «سینما پارادیسو» رو که نیمه تموم گذاشته بودم می‌بینم. خواب داره از یادم می‌ره و در عوض سالواتوره است و اون دختره که حالا پیر شدن و دارن دوتایی تو ماشین از گذشته و این‌که چرا موفق به دیدار نشدن حرف می‌زنن. فیلم قشنگ تموم می‌شه. پشت‌بندش «شرق بهشت» الیا کازان رو می‌ذارم تو دستگاه تا ببینم. وای چقدر «جیمز دین» قشنگ بازی می‌کنه. می‌رم دو تا لیوان چایی می‌ریزم و می‌خورم و کم‌کم گرمم می‌شه. آفتاب هم بالا می‌یاد و گنجیشک‌ها و کلاغ‌ها شروع به سروصدا می‌کنند. پرده رو برای گیاه کچلم کنار می‌زنم تا نور بخوره. احساس می‌کنم حالش بهتر شده.

وسط‌های «شرق بهشت» احساس می‌کنم که دیگه فیلم بسه و بهتره برم پای اینترنت. دوباره هوس می‌کنم برم ببینم می‌تونم معنی این خواب رو پیدا کنم؛ آخه آدم چطور می‌تونه از یه همچین خواب عجیب و کمیابی این طوری بی‌اهمیت رد شه؟ توی اینترنت چرخی می‌زنم. وبسایت‌های فارسی همه چیز رو چقدر متناقض نوشتن. دوباره نگرانی میاد سراغم. با ناامیدی به انگلیسی می‌زنم meaning of chess in your dream و در کمال تعجب می‌بینم جست‌و‌جو نتیجه داد! سایت رو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌خونم و واقعا حالم خوب می‌شه. مفهوم هر رویا رو از لحاظ علمی توضیح داده و نه بر اساس حرف این یکی و اون یکی. هر چی تیکه‌تیکه از خواب‌هام یادم می‌یاد می‌رم پیدا می‌کنم و می‌خونم. چه سایت خوبی. نه خبر از "مرگ" می‌داد و نه "از دست دادن مال" و نه "از دست دادن جاه و مقام"!

رفتم و شعر «سیگار پشت سیگار» از اندیشه فولادوند رو دوباره توی اینترنت پیدا کردم و خوندم. چه قشنگ گفته جایی که می‌گه:

خمیازه‌های کش‌دار، سیگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندن‌اش غریزی‌ست
لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

راستی اندیشه فولادوند بازیگر نبود احیانا؟ الان هم انریکه داره می‌خونه:

When my eyes are closed the greatest story told
I woke and my dreams are shattered here on the floor

چقدر قشنگ: از خواب بیدار می‌شوم و رویاهایم روی زمین تکه‌تکه می‌شوند...

بعد دلم هوس حافظ کرد. حافظ هم سنگ تموم گذاشت و گفت:

دوش لعل‌اش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
من نه آن‌ام کز وی این افسانه‌ها باور کنم...

خدا پدر انریکه، حافظ، اندیشه فولادوند، و صاحاب خارجی اون وبسایت تعبیر رویا به انگلیسی رو جمیعا بیامرزه. اگه نبودن نمی‌دونم امروز من چه جوری تموم می‌شد.

چه روز عجیبی بود امروز. آدم فکر می‌کرد اون بار امانت که به کوه‌ها و آسمان‌ها عرضه کردند اما اون‌ها از قبولش سرباز زدند و در عوض آدمی قبولش کرد روی شونه‌هاش سنگینی می‌کنه! برم بخوابم.

   + پرکلاغی ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

تو فیس بوکم نوشتم :" از بهاری به بهاری دیگه" و بعد از چند ساعت رفتم پاکش کردم. دیوانه‌ام به خدا متخصص نوشتن و پاک کردنم. حتی اگه یه هم‌چین جمله‌ی قشنگی باشه

   + پرکلاغی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

این چیزی که می‌خوام بگم مال عهد دایناسورهاست؛ اون موقع‌ها توی بعضی خونه‌ها روی فرش‌هاشون یه چیزی می‌انداختن به اسم روفرشی؛ و کاربرد این وسیله این بود که فرش رو از کثیف شدن و آشغال گرفتن و لک شدن محافظت کنه و تا سال‌ها نو بمونه و هر وقت مهمون اومد سریع اون روفرشی رو از روی فرش بکشن و فرش تمیز و قشنگ زیر پای مهمون خودنمایی کنه. دیشب یکی از این رو تختی‌ها که خیلی شبیه اون روفرشی‌ها بود کشیده شده بود روی پتوم. شبکه خیلی خواب‌آلود بودم روتختی سنگین رو از روی پتوم نکشیدم کنار و همون‌طوری رفتم زیرش! دم‌دم‌های صبح بود که داشتم کابوس می‌دیدم. خواب می‌دیدم که توی یه اتوبوس نشسته‌ام یهو دیدم ماشین بسیج داره از پشتمون میاد و دستور توقف میده . نفر پشت سری من با ترس و وحشت می‌گفت :نه نه.  ولی از در اتوبوس اومدند تو و گرفتن بردنش.

 بعد یکیشون اومد بالای سر من و می‌خواست من رو ببره اما نبرد اندازه‌ی غول بود قد و قوارش. در عوش شروع کرد یه زن رو که جلوی من نشسته بود به اذیت کردن و دست زدن به تنش اینجا بود که از خواب پریدم و احساس کردم زیر بار پتو و اون رو تختی سنگین دارم خفه می‌شم. درسته که این خواب هیچ ربطی به اون رو تختی نداشت اما اگه روم نبود حداقل می‌تونستم غلط بزنم و اون کابوس رو نبینم. اما اون کابوس هیچ ربطی به رو تختی روی پتوم نداشت. ببین چه وضعی شده که بدترین کابوس‌های آدم سیاسی هستند. مثل همون باری که خواب می‌دیدم دارن تو یه داداگاه انقلاب به جرم ارتباط با اسراییل محاکمه‌ام می‌کردن و وقتی وحشت زده از خواب پریدم با خودم قرار گذاشتم کم‌تر وبلاگ‌های اسراییلی بخونم.

   + پرکلاغی ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

خدایا دو تا از بهترین دوستام رو ازم جدا کردی انداختی‌شون آمریکا؛ چیزی بهت نگفتم. اما حداقل این دو تا کار رو انجام بده:

١- درس‌شون زودتر تموم شه چون همیشه سرشون شلوغه وقت ندارن؛

٢- هیچ وقت ازدواج نکنن.

خدایا رو دومی حساس‌ترم ها؛ حالا درسشون هیچ وقت تموم نشد هم نشد!

   + پرکلاغی ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یادمه یه دوست وبلاگی داشتم که بعد از مدتی نوشتن رو گذاشت کنار. اتفاقا وبلاگ پرخواننده‌ای هم داشت. یکی از دوستاش اومده بود تو وبلاگش ازش درخواست کرده بود دوباره بنویسه و از بقیه هم خواسته بود ازش بخوان تا دوباره برگرده. دوست من هم بعد از مدتی که به وبلاگش سر می‌زنه و نظرات رو می‌خونه٬ در جواب می‌نویسه:

"بازدید وبلاگ من اون روزهای آخر به شدت کاهش پیدا کرده بود... این شماها بودید که هر روز همه‌تون می‌ریختید تو وبلاگ یکی و قربون صدقه‌اش می‌رفتید و روز بعد نوبت یکی دیگه بود تا بریزید تو وبلاگ اون و همه‌تون درگیر بازی‌های وبلاگی بودید که اون زمان به شدت مُد بود..."

امروز توی فیس‌بوک دقیقا یاد این حرفی که زد افتادم. به بعضی افراد نگاه کردم و دیدم انگار دقیقا همین قضیه برای اونا هم صادقه. همه‌شون منتظرن یکی‌شون یه عکسی بذاره یا یه چیزی بنویسه و برن کامنت بذارن و کلی like بزنن بعد منتظرن نفر بعدی این کار رو بکنه و همه‌شون اون وقت بریزن اون جا و این چرخه همین طور ادامه داره! بدون اهمیت دادن به بقیه‌ای که دور و برشون وجود داره.

من واقعا هیچ دلیلی نمی‌بینم حتی اگه بهترین دوستام هم هر عکسی گذاشتن یا هر چیزی نوشتن برم هی برم بی‌خودی کامنت بی‌ربط بذارم یا هی الکی like بزنم.

   + پرکلاغی ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

خب بالاخره نوروز هم تموم شد و سریال‌های تلویزیونی هم تموم. دلم می‌خواد راجع به همه‌شون یه مرور کلی داشته باشم:

کلاه قرمزی: بهترین مجموعه‌ی نوروز. با یه عروسک جدید به اسم «فامیل دور» که اولش رو اعصابم راه می‌رفت اما کم‌کم ازش خوشم اومد. مادر پسرعمه‌زا و «دوره جان» نامزد فامیل دور و کارخونه‌ی تخم‌مرغ رنگی که یه مرغ بانمک بود عروسک‌هایی بودند که توی برنامه اومدند. به نظرم بهترین بخش‌های برنامه یکی اون‌جایی بود که آقای مجری و کلاه قرمزی تصور می‌کنند پیر شدند و رفتند دیدن نوه‌های کلاه‌قرمزی؛ و یکی هم اون‌جایی که ببعی توی خواب کلاه قرمزی داره به زبان انگلیسی با لهجه‌ی فوق‌العاده قشنگ آمریکایی آشپزی آموزش می‌ده!

سریال موج و صخره: فکر کنم اولین بار بود می‌دیدم مجید صالحی یه مجموعه‌ی طنز رو کارگردانی می‌کنه. انتخاب جزیره‌ی کیش برای سریال کار جالبی بود و آدم با دیدنش دلش هوس می‌کرد بلیط بگیره پاشه بره کیش! نیما شاه‌رخ شاهی و الهام حمیدی و رضا رویگری اولین بار بود توی یه مجموعه طنز می‌دیدمشون و همه‌شون خوب بازی کردند مخصوصا الهام حمیدی که در نقش پری یه دختر پرحرف و گاهی اوقات خنگ بازی می‌کرد. نیما شاه‌رخ شاهی هم که خود همیشگی‌اش بود. چیزی که برام جالبه حالت به هم ریخته و آشفته‌ی موهاش تو همه‌ی فیلم‌هاست. یه جور مدل مو که خودش ابداع‌اش کرده و بهش هم میاد. علی صادقی هم بد نبود یه کم کم‌تر آدم رو می‌خندوند این بار. خنگ‌‌بازی‌های چاوش (مجید صالحی) و صدف (زیبا بروفه) هم روی اعصاب بود! زیبا بروفه خیلی وقت بود توی تلویزیون ظاهر نشده بود.

سریال پایتخت: به جز یه قسمت اصلا ندیدمش. زیاد خنده‌دار نبود. ماجرای یه خانواده که از یه شهر اسباب‌کشی می‌کنن به تهران و ماجراهایی که براشون اتفاق می‌افته. بازی علیرضا خمسه اما قشنگ بود مخصوصا «نقی» گفتن‌هاش. راستش یه سری‌ها اعتراض کردند که واسه چی این‌قدر شهرستانی‌ها رو توی فیلم‌ها و سریال‌ها مسخره می‌کنید. خود من هم می‌گم سوژه‌ی آدم‌هایی که از شهرهای دیگه میان تهران و خیلی ساده و بی‌دست و پا هستند غیر واقعی و تکراریه. من هر چی دوست غیرتهرانی داشتم از من زرنگ‌تر بودند!

سریال راه در رو: به نظرم از سریال «موج و صخره» خنده‌دارتر بود. کلی هم بازیگرهای معمول سریال‌های طنز مثل مرجانه گلچین و احمد پورمخبر و حلیمه سعیدی و... داشت. کارگردانش سعید آقاخانی بود که خودش هم توش بازی می‌کرد. به نظرم سعیدآقاخانی از رضا عطاران بهتر سریال می‌سازه.

سریال بچه‌ها نگاه می‌کنند: اصلا ندیدمش جز یه قسمت کوتاه. فقط سارا خوئینی‌ها و گوهر خیراندیش رو بین بازیگرها می‌شناختم. فکر جز کارهای متوسط نوروز حساب می‌شه.

برنامه بهار نارنج: از این برنامه‌ها بود که مجری بود و هر بار دو تا مهمان دعوت می‌کردند. اون قسمتی که احمد پورمخبر و حلیمه سعیدی دعوت شده بودند یه کم ناجور بود. آخه این دو تا بعضی وقت‌ها حرف‌های نامربوط می‌زدند و مجری خنده‌اش می‌گرفت. بیچاره‌ها البته سن و سالی ازشون گذشته و من اصلا بهشون نخندیدم. گناه دارن.

فیلم‌های سینمایی شبکه‌ها: فقط فیلم سینمایی «گردشگر» با بازی آنجلینا جولی و جانی دپ رو دیدم. به نظرم شبکه‌ی یک فیلم‌های قشنگی رو انتخاب کرده بود.

فیلم‌های قدیمی نصفه‌شب‌ها: خیلی خوب بود. همیشه از دیدن این فیلم‌های ایرانی که عموما مال دهه‌های شصت و اوایل هفتاد هستند خیلی خوشم می‌یاد. بهترینش دیدن فیلم «سفر جادویی» بود. فیلم مال سال ۶٩ هست و اکبر عبدی توش نقش اصلی رو بازی می‌کنه. یه پدر پزشک بداخلاق که بچه‌اش رو کتک می‌زنه و ازش انتظار داره همه‌ی نمره هاش بیست بشه. واسه همین برای تنبیه‌اش این پدر بداخلاق رو می‌فرستن تو دوره‌ی نوجوانی خودش و به تحمل چند تا لگد و کشیده محکوم می‌شه. خیلی این فیلم رو دوست دارم. تلاش اکبر عبدی برای سر نگرفتن ازدواج خواهرش با مردی که می‌دونه یه زن دیگه داره و دوستی عمیقش با حیدری خیلی قشنگه. باباش خیلی آدم آرامش بخشیه برخلاف داداشش که همه‌اش کتکش می‌زنه و نقشش رو برادر خود اکبر عبدی به اسم رضا عبدی بازی می‌کنه.

این بود تحلیل من در مورد برنامه‌های نوروز ١٣٩٠.

   + پرکلاغی ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

شما رو نمی‌دونم اما اینو خوندم یاد «سینما پارادیسو» افتادم که همین امروز صبح داشتم نگاش می‌کردم. هنوز صحنه‌های سالن سینما پارادیسو٬ آلفردو؛ توتو و مردم اون شهر کوچیک جلوی چشممه.

   + پرکلاغی ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

بنفشه آفریقایی

فیلم لئون رو دیدید که لئون یه گل داره که خیلی دوستش داره و خیلی مراقبشه؟ پارسال که رفته بودم باغ گل٬ از بین اون همه گیاه سبز و گل و بوته چشمم افتاد به یه چیزی مثل درختچه که برگ‌هایی شبیه اکالیپتوس داشت. بعد از پرسش فهمیدم اسمش بنجامین آمستره و از خانواده‌ی همون بنجامین‌هاست که توی اداره‌ها خیلی به چشم می‌خوره. خیلی ازش خوشم اومد و با قیمت خیلی مناسبی خریدمش. راستش باورم نمی‌شد چون معمولا این نوع گیاه گرونه. خلاصه بعد از این که آوردیم‌اش خونه بعد از یه مدت دیدیم از زیرش کرم درمیاد. واسه همین گل بدبخت من رو گذاشتن تو بالکن تا کرم‌ها توی خونه راه نیفتن. اینقده دلم واسش می‌سوخت. اون بیرون تقریبا خیلی از برگ‌هاش رو از دست داد اما وقتی رضایت داده شد بیاریم‌اش داخل تندتند جوونه زد و برگ داد و خیلی خوشحال شدم. الان چند وقتی هست بیچاره افتاده گوشه‌ی پذیرایی و نمی دونم چرا کلی از برگ‌هاش ریخته و افتاده رو به پایین و کلی کچل شده. دلم واسش کلی سوخت رفتم احساس کردم خیلی در حق‌اش نامردی کردم که این طوری ولش کردم به حال خودش. یه قیچی آوردم شاخه‌های خشک و جوونه‌های سوخته‌اش رو کوتاه کردم شاید جونی بگیره. الان هم هی می‌رم این وبگاه و اون وبگاه تا در موردش اطلاعات بگیرم ببینم چه کار کنم حالش بهتر شه. راستش دلم بدجور هوس کرده برم یه گلدون بنفشه آفریقایی بگیرم بذارم رو میز رایانه‌ام. احساس می‌کنم با دیدنش کنارم خیلی حس خوبی بهم دست می‌ده. بذار ببینم اول می‌شه حال این بنجامین آمستره رو خوب کنم؟ اگه بشه من هستم و این پنجره و بهار و بنفشه‌‌ی آفریقایی.

+ با سپاس فراوان از صاحب این وبسایت برای مطالب بسیار عالی و وقت گذاشتن و توجه در پاسخ‌دهی به پرسش‌های هموطنان.

   + پرکلاغی ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چه شعر قشنگی:

کاغذ‌ها سیاه می‌شوند
روز‌ها می‌گذرند
بهار می‌رود
اما من باز توی کافی شاپ
فنجان‌های گنده و قهوه‌ای کاپوچینو را
تا ته
سر می‌کشم
و بحث‌های فلسفی می‌کنم
که نگویم دوستت دارم.

با سپاس از «رامتین شهرزاد» برای سرودن این شعر بسیار زیبا.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یکی از این صفحه‌های فیسبوک آپدیت زده بود: چه بسا افرادی که به سان لیدی گاگا در دانشگاه ظاهر می‌شوند... اینقدر خنده‌ام گرفته بود از تصور کسی که خودشو مثل لیدی گاگا درست کنه... مثلا با لباسی از گوشت بیاد دانشگاه!

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 23:22  توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

آن هاتاوی

آن هاتاوی با لبخند گل و گشاد و ردیف دندون‌های بزرگ مرتب و چشم‌های درشت قهوه‌ای قیافه‌ی متمایزی از بقیه‌ی بازگیرهای هالیوود داره. گاهی وقت‌ها وسط فیلم‌ها نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم قیافه‌اش یه کم شبیه ایرانی‌هاست. نمی‌دونم چرا. شاید به خاطر چشم‌هاش باشه. بازی‌اش توی فیلم شیطان پرادا می‌پوشد رو خیلی دوست دارم. نقش یه دختر بدلباس رو بازی می‌کنه که به نحوی وارد دنیای مد می‌شه. و توی فیلم کوهستان بروک‌بک جایی که داره با تلفن با دوست همسرش حرف می‌زنه و نحوه‌ی کشته‌شدنش رو می‌گه در حالی که صحنه‌ی واقعی کشته‌شدن توی ذهنشه رو خیلی دوست دارم. آن هاتاوی پارسال بعد از اینکه برادرش اعلام کرد گی هست به همراه خانواده‌اش از مذهب کاتولیک برمی‌گردند و دین‌شون رو عوض می‌کنند. خودش گفته: "بعد از اینکه برادرم اعلام کرد گی هست، برای چی از مذهبی پیروی کنم که دیدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ای نسبت به برادر عزیزم داره؟"

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 22:11  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دیروز تایم اعلام کرد یه مار کبرای سمی از باغ وحش برانکس نیویورک فرار کرده و به حدی خطرناکه که می‌تونه ظرف 15 دقیقه یکی رو بکشه. یهو یاد هری پاتر افتادم که رفته بوده با عمو ورنون و خاله پتونیا و دادلی باغ وحش و جلو قفس مارها وایمیسه و با ماره حرف می‌زنه و ماره فرار می‌کنه!

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 19:45  توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

716

من عضو یه صفحه شده بودم به اسم Change و چند تایی پتیشن توش امضا کرده بودم. دیروز یه نامه بهم فرستاده بودند که یکی از پتیشن‌هایی که امضا کرده بودم نتیجه داد. خستگی‌ام واقعا در رفت. یه کلیلک کوچیک خیلی کارها می‌تونه بکنه. اینم نامه:


Dear ...,
Amazing! After more than 150,000 petition signatures from Change.org members and saturation media coverage, news outlets worldwide are reporting that Apple has pulled an iPhone application launched by Exodus International that claimed to help "cure" gay and lesbian people.
This is a huge, public victory against the dangerous myth that gay young people can and should be "turned straight" -- a falsehood that contributes to the plague of depression and suicide afflicting these kids and young adults. Our friends at Truth Wins Out, the organization that started the petition on Change.org, are absolutely thrilled.
Apple did the right thing because an incredible 151,125 Change.org members -- including you -- stood together to demand it. We spread the word on Facebook more than 55,000 times. And together we attracted the attention of media around the globe, including CNN, MSNBC, Fox, ABC, CBS, and hundreds of newspapers and blogs.
It's simply amazing. Thank you for making this victory possible.
- Eden and the Change.org team

   + پرکلاغی ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

می‌دونم کار جالبی نیست به جای این‌که خودت مطلب بنویسی برداری چیزهای جالب رو از این‌ور و اون‌ور کپی کنی تو وبلاگت اما این یکی خیلی بامزه بود. گفتم بذارم این‌جا شما هم بخونید البته من فکر می‌کنم مرغه می‌خواسته بره اون ور خیابون کافی‌نتی پیدا کنه و وبلاگ پرکلاغی رو بخونه:


سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟
ارسطو: طبیعت مرغ این است که از خیابان رد شود.
مارکس: مرغ باید از خیابان رد می‌شد. این از نظر تاریخی اجتناب‌ناپذیر بود.
خاتمی: چون می‌خواست با مرغ‌های آن طرف خیابان گفتگوی تمدن‌ها بکند.
ریاضیدان: مرغ را چگونه تعریف می‌کنید؟
نیچه: چرا که نه؟
فروید: اصولاً درگیر شدن ذهن شما با این پرسش نشان می‌دهد که به گونه‌ای عدم اطمینان جنسی دچار هستید. آیا در بچگی شصت خود را می‌مکیدید؟
داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است.
همینگوی: برای مردن. در زیرباران.
اینشتین: رابطه‌ی مرغ و خیابان نسبی است.
سیمون دوبوار: مرغ نماد زن و هویت پایمال‌شده‌ی اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهوده‌ی او در فرار از سنت‌ها وارزش‌های مردسالارانه را نشان می‌دهد.
پاپ اعظم: باید بدانیم که هر روز میلیون‌ها مرغ در مرغدانی می‌مانند و از خیابان رد نمی‌شوند. توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید درباره‌ی مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد می‌شود؟
صادق هدایت: از دست آدم‌ها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از این‌که آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر.
شیرین عبادی: نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمی‌دهد.
روانشناس: آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که می‌خواهد از خیابان رد شود؟
نیل آرمسترانگ: یک گام کوچک برای مرغ، و یک گام بزرگ برای مرغ‌ها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوی خیابان کثیف رفت. مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک. نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت. این ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را با حضور فیزیکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازه‌ی کوچک جثه‌اش دشوارتر می‌نمود.
بیل کلینتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدین‌شاه: یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدم‌های خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم.
طرفدار داستان‌های علمی تخیلی: این مرغ نبود که از خیابان رد شد. مرغ خیابان و تمام جهان هستی را متر و سانتیمتر به عقب راند.
اریش فون دنیکن: مثل هر بار دیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان می‌کند. مگر آنتن‌های روی سر مرغ را ندیدید؟
جرج دبلیو بوش: این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریست جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزش‌های دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم: از چه رو تعجیل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کن.
احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشه‌های ذهن خویش، می‌جویم. من، می‌مانم. و مرغ، می‌رود، به آن سوی خیابان. و من، تهی هستم، از گلایه‌های دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا می‌دانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
لات محل: به گور پدرش می‌خنده هیشکی نمی‌تونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفس‌کش...
بودا: با این پرسش طبیعت مرغانه‌ی خود را نفی می‌کنی!
پدرخوانده: جای دوری نمی‌تواند برود.
فروغ فرخزاد: از خیابان‌های کودکی من، هیچ مرغی رد نشد.
ماکیاولی: مهم این است که مرغ از خیابان رد شد... دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه می‌کند.
پاریس هیلتون: خوب لابد اونور خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده.
هیتلر: اگر اراده‌ی ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد.
احمدی‌نژاد: خیابان و فناوری رد شدن از خیابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است. ما به رد شدن از خیابان ادامه خواهیم داد. موج معنویت و بیداری در دنیای اسلام، به امید خدا به زودی این مرغ را از دامان دنیای اسلام پاک خواهد کرد.
فردوسی پور: چه میـــــــــکــنه این مرغه!

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 15:35  توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

اینقده دلم تی‌شرت سفید می‌خواد٬ از اون گشاد خنک‌هاش.

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت ١٣:٢٢ توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

داستان ملکه‌ى سبا و حضرت سلیمان رو که خاطر همه هست٬ همون‌جاش که کف کاخ سلیمان نبی از شیشه بوده و زیرش آب جریان داشته و ملکه فکر می‌کنه داره روی آب راه می‌ره.
داشتم عکس‌های خونه‌ی بیل گیتس رو می‌دیدم. جلوی در خونه یه چیزی مثل باغچه بود که به جای خاک کف‌اش قلوه‌سنگ بود و روش یه چیزی بود مثل آب یا شیشه. هر چی نگاه کردم نفهمیدم اون آبه روی سنگ‌ها یا شیشه.
جای ملکه‌ی سبا خالی بود البته.

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۶:١٣ توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

عید شما مبارک
دُمب شما سه چارک
بعد از اون همه پیامک‌های ادبی و شاعرانه تبریک سال نو که سرازیر می‌شه به مویایلم، نمی‌دونم چرا بدجور دلم هوس شیطنت می‌کنه که شعر بالا رو بفرستم!
راستی مخابرات اعلام کرد امسال ایرانی‌ها حدود یک میلیارد پیامک تبریک به هم فرستادند. مخابرات امسال کلی خوشحال شد.

   + پرکلاغی ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسفند 89

یه داستانی بود که  وقتی بچه بودم و یه بار تنبلی کردم برم آب بخورم خاله‌ام واسم تعریف کرد. درست یادم نمونده چی بود اما گویا زمان شاه عباس یه تنبل‌خونه ساخته بودند به اسم تنبل‌خونه‌ی شاه عباس. یه بار توی گرمابه‌ی این تنبل‌خونه دو تا تنبل نشسته بودند که گرمابه آتیش می‌گیره. یکی از تنبل‌ها داد می‌زنه "آخ سوختم... یکی بیاد این‌جا منو ببره بیرون". تنبل دومی هم می‌گه "تو رو خدا جای من هم تو داد بزن!" حالا شده خودم که یه هفته‌اس٬ دقیق یه هفته که در روان‌نویس قرمزه‌ام افتاده کنار میز کامپیوتر، جایی که بیشتر ساعت‌های روز رو می‌شینم پشتش ولی حال ندارم دولا شم در روان‌نویس رو از اون گوشه‌ی بین میز و دیوار در بیارم. تو رو خدا یکی بیاد جای من برش داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:33  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


آقا من به عنوان یه جوان اسراییلی از همین جا می‌گم اشتباه کردم و همین الان می‌رم ملیتم رو عوض می‌کنم. اشتباه کردم همسایگان عرب عزیز. ولم کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:9  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


تا حالا کاربرد آدم‌های قدبلند رو خیلی‌ها کشف کردند:

"قربون دستت قدت بلنده اینو بذار اون بالا"
"بیا دستت می‌رسه اینو بهم بده"
"حالا که قدت بلنده بیا شیشه‌ها رو پاک کن"
"لطفا شما که قدتون بلنده بیایید این رو از بالای تخته بنویسید" (اینو استاد گفت!)

و خیلی کاربردهای دیگه.

اما یکی از بهترین کاربردها رو پسر عموی فسقلی‌ام وقتی سه سالش بود کشف کرد: نشسته بودم روی پله‌های راهرو پاهام رو دراز کرده بودم روی پله‌های پایینی و لم داده بودم. دیدم یهو از سر و کول من اومد بالا٬ نشست روی پاهام و از روشون سر خورد اومد پایین! بعد در حالی که کلی ذوق می‌کرد هی می‌ومد بالا و سر می‌خورد می‌رفت پایین. یعنی سرسره دیگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:8  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


دانشگاه که بودیم بحث بی‌احساسی یکی از همکلاسی‌ها بود. یکی از دوستام گفت: "حتی سطل آشغال هم ممکنه عاشق بشه اما این نه". چند روز پیش که رفتم به فیس‌بوک سرزدم دیدم نوشته In a relationship. با احساس شدنت مبارک دوست بی‌احساس‌تر از سطل آشغال!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:19  توسط پرکلاغی  |  2 نظر


خانم مسنی داشت تعریف میکرد: "زنه میاد تو خیابون توالت میکنه... و"

پنج دقیقه طول کشید تا فهمیدم منظورش از توالت کردن آرایش کردنه نه دسشویی کردن. البته توالت یه واژه فرانسویه که علاوه بر معنی اصلی معنی آرایش کردن هم میده و وارد انگلیسی هم شده٬ مثلا تو داستانهای انگلیسی دوره ویکتوریا میبینیم طرف وایساده جلو آینه و داره توالت میکنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:43  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


پریروز برابر با هفدهم مارس عید قدیس پاتریک بود. این عید مسیحی تشابهی با عید غدیر داره و اون هم در رنگ سبز هستش. توی این روز رسمه معمولا لباس سبز می‌پوشند یا یه شبدر سبز به خودشون می‌زنن. قدیس پاتریک یا سَنت پاتریک حدود چهارصد و خورده ای سال بعد از میلاد مسیح توی یه خانواده ی مسیحی در ولز -یکی از بخش‌های بریتانیا- به دنیا اومد. توی پونزده شونزده سالگی از بریتانیا به ایرلند برده شد و اونجا به عنوان برده فروخته شد. همون‌جا توی ایرلند شروع به دعوت مردم به مسیحیت کرد و خیلی‌ها رو مسیحی کرد. می‌گن موقع دعا خوندن همیشه یه شبدر داشته و همین می‌شه نمادش. این روز توی ایرلند تعطیل رسمیه و مردم می‌رن بیرون و جشن و شادی می‌کنن.

دوست انگلیسی‌ام بهم گفته باید در این روز فرخنده گینس یا همون آبجوی سیاه ایرلندی نوشید. می‌گم این طرف‌ها پیدا نمی‌شه باید بلیط بگیرم بیام دوبلین. بعد حرفی که خودش بهم یاد داده بود رو می‌گم: "هر چه به دوبلین نزدیک‌تر٬ طعم گینس بهتر". می‌خنده و البته می‌دونه که من اهل مشروب‌خوری نیستم اما همیشه اصرار داره پاشم برم باهاش دوبلین از کارخونه‌ی گینس‌سازی دیدن کنم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:12  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


(عکس تزیینی است) دو عروس و یک دسته گل که داده نشد.

چند روز پیش توی یه شهر کوچیک توی کانادا دو تا زوج جوون که به شدت همدیگه رو دوست داشتند در حال تهیه تدارک مراسم عروسیشون بودند. همه چیز حاضر بوده و منتظر دسته گل بودند که... گلفروش از فرستادن دسته گل خودداری میکنه. چرا؟ چون این زوج جوان یه خانوم و یه آقا نبودند بلکه دو تا خانوم بودند. صاحب این مغازه گلفروشی با فرستادن ایمیلی بهشون میگه یه مسیحی دوباره متولد شده است که در برابر خدا مسئوله و نمیتونه از راه راست سر باز بزنه و واسه همین دسته گلی براشون نمیفرسته. زوج جوون تعجب میکنن و فقط موضوع رو به نماینده شون گزارش میدن و بعد دسته گل رو از یه گل فروشی دیگه که بلافاصله با فهمیدن موضوع حاضر میشه براشون درست کنه تهییه میبینن و ازدواج میکنند و میرن ماه عسل. به خوبی و خوشی. اما... نماینده این دو تا دختر که بدجوری عصبانی شده بوده این مساله رو توی توییترش مینوسه. سیل کامنت ها از افرادی که اونها هم با خوندن این خبر ناراحت شدن سرریز میشه و طومار اینرتنتی هم راه میافته واسه این قضیه و در آخر گروهی امروز تصمیم میگیرن با گذاشتن گل جلوی در خونه خانم صاحب فروشگاه اعتراضشون رو بهش نشون بدن.

نظر خودم: شکستن دل آدم ها توی روز عروسیشون کار خوبی نیست حتی اگه دو تا دختر باشن که نمیتونی دیدن عروسی شون رو تحمل کنی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 22:0  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


یکی از دوستام نوشته بود:
"جون هرکی دوست دارید تو فیس‌بوکتون عکس هفت‌سین نذارید بعد هم دوستاتون رو روش tag کنید.
گفتم جون هر کی دوست دارید!"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 4:32  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


بقیه پولم رو از راننده اتوبوس می‌گیرم و در حالی که به سمت ایستگاه حرکت می‌کنم با خودم می‌گم بهتره پول رو بذارم تو کیفم چون ممکنه دوباره مثل اون بار سکه‌ها از دستم لیز بخورند و از لای نرده‌های ایستگاه بی‌افتن پایین. با خودم می‌گم نه این بار محکم می‌گرمشون و نمی‌افتن. می‌رم سمت ایستگاه. به محض این‌که می‌شینم می‌بینم صدای جیرینگ میاد. به پایین نگاه می‌کنم و به پول‌های داخل دستم و می‌بینم سکه‌هه از لای نرده‌های آهنی زیر ایستگاه افتاده پایین. آدم نمی‌شم من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 4:27  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


پرچم رنگین کمان

من خیلی رنگ ها رو دوست دارم و کلا آدم رنگ و وارنگی هستم و هر چی یه چیزی رنگی رنگی تر باشه بیشتر دوستش دارم. یادمه یه بار سر یکی از کلاسهای دانشگاه یکی از وسایلم رو گذاشته بودم میز جلویی روبه روی استاد. استاد که بعضی وقتا بچه ها رو به خاطر پوشیدن لباسهایی با رنگهای تند میکرد این بار با لبخند گفت: "عجب رنگین کمونیه این چیز. مال شماست؟" من هم لبخند زدم گفتم بله استاد. همیشه فکر میکردم اگه یه کشوری مال من بود پرچمش رو رنگی رنگی میکردم تا همه با دیدنش شاد شن. خیلی وقت پیش فهمیدم یه همچین پرچمی هم هست و لازم نیست من بیام تولیدش کنم. این پرچم که به اسم پرچم رنگین کمان معروفه کاربردهای زیادی مثل پرچم صلح و غیره داره اما معروف ترین کاربردش همونیه که گیلبرت بیکر سال ۱۹۷۸ به خاطرش اونو دوخت و شد نمادی برای homosexual ها.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 23:2  توسط پرکلاغی 


آقایی تعریف می‌کرد زمان شاه ماه رمضون با دوستش می‌رن پیش یه ارمنی‌ که شراب‌های خوبی می‌انداخته. آقای ارمنی که خیلی تعجب کرده بوده می‌گه من که مسیحی‌ام به احترام ماه رمضون شراب نمی‌اندازم اون وقت شما بچه مسلمون‌ها اومدید شراب بخرید؟!
یاد یکی افتادم که می‌گفت ارمنی‌های محل‌شون ماه محرم که می‌شه میان نذری می‌گیرن چون معتقدن مقدسه.
و بعد اون وقت...
یه آقای خیلی خیلی مسن می‌گفت اون موقع‌ها اقلیت‌های دینی روزهای بارونی حق بیرون اومدن از خونه رو نداشتن، چون نجس محسوب می‌شدن و قدیمیا عقیده داشتن بارون نجاست رو پخش می‌کنه همه جا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 19:3  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


سه تا کاریکاتور از بین کارهای نیک‌آهنگ که منو خیلی خندوند:

کاریکاتور اون کرم شب‌تاب که دورش یه هاله‌ی نورانیه و  داره به یه نفر می‌گه "شنیدم فامیلمون کاره‌ای شده". هنوزم که هنوزه یادش می‌افتم می‌خندم. قیافه‌ی کرمه خیلی بانمکه.

کاریکاتور فائزه با چادر و شلوار لی و روسری زرد و کتونی کنار پیست دوچرخه سواری. یعنی این ترکیبی که گفتم رو این قدر خنده‌دار کشیده که بیشتر از پنج بار هی عکس رو باز کردم هی خندیدم. آی خندیدم.

کاریکاتور بابانوئل با سورتمه و گوزن‌هاش که در حال ورود به مرز ایران به جرم جاسوسی دستگیر شده‌اند و به خودش دستبند زدند و چشم گوزن‌هاشو پوشوندن. دهن بابانوئل که از تعجب باز مونده خیلی بانمکه.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:11  توسط پرکلاغی  |  نظر بدهید


My Google

این هم تصویر صفحه گوگل من. همیشه دوستدار انتخاب قالب برای صفحه‌های شخصی‌ام بودم و وقت زیادی واسه انتخاب طرح پس‌زمینه‌ی صفحه‌های توییتر٬ مای‌اسپیس٬ و بـبو و اون موقع‌ها یاهو سیصد و شصت‌ام می‌کنم. امروز هم این کار رو با گوگل کردم. خیلی چسبید. از اون یکنواختی و سفیدی دراومد. در ضمن اگه به عکس دقت کنید می‌بینید نوشته هشدار تسونامی که آدم با دیدنش زهره ترک می‌شه. انگار همین الان می‌خواد از پنجره خونه‌ات بزنه بیاد تو و همه چی رو با خودش ببره.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:36  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


لُپ سمت راستم به خاطر عصب‌کشی باد کرده و اندازه‌ی یه گردو شده. قیافه‌ام رو که توی آینه می‌بینم یاد مرد فیل‌نما یا همون Elephant Man می‌افتم. احساس می‌کنم یه سنگ گذاشتن توی فکم. هی به روی خودم نمی‌یارم اما اذیتم می‌کنه. از اون روز که از دندونپزشکی اومدم تا الان یه بسته کدئین و یه بسته ژلوفن رو تموم کردم و اون ود تا بسته‌ی دیگه هم به نیمه رسیده‌اند. خودم موندم چطوری این همه قرص خوردم و هیچی‌ام نشده. قیافه‌ى باد کرده‌ام منو یاد اون قسمت کارتون جودی آبوت می‌اندازه که جودی مریض بوده و لوزه‌هاش ورم کرده بودن و صورتش رو با دستمال سفت بسته. من برخلاف خیلی‌ها که جودی رو خیلی دوست داشتن بیشتر عاشق جولیا و اون موهای طلایی کوتاهش و قد بلند و اندام باریکش بودم و رفتار تفاخرآمیزش.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:22  توسط پرکلاغی  |  2 نظر


پنج جایی که خیلی دوستشون دارم:

۱- اتاق خودم با کتابخونه‌ی دوست‌داشتنی و میز کامپیوتر تمیزم

۲- کافه هنر که با وجود کافه‌های زیادی که رفتم برام از همه دنج‌تره

۳- خیابون فلسطین. آرامشی که این خیابون به من می‌ده هیچ خیابونی تو تهران نمی‌ده

۴- پاساژ اندیشه که محیط و مغازه‌هاش رو خیلی دوست دارم

۵- دانشکده‌مون با اون ساختمون بزرگ و مدرنش و سرسرای ورودی‌اش

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:15  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


درخت کاج همیشه برای من نماد اندوه، پیری، سکوت و سکون بوده. درختی که سراسر سال تغییری نمی‌کنه، فقط بلند و بلندتر می‌شه و منزلگاه مورد علاقه‌ی کلاغ‌های مرموزه. دبستان که بودیم دو تا از این درخت‌ها گوشه‌ی حیاط داشتیم که با دیدنشون یاد اون شعر کلاس چهارم می‌افتم که داستان دو تا کاج رو تعریف می‌کنه که یکی‌شون توی طوفان می‌افته روی اون یکی و ازش درخواست کمک می‌کنه اما با بی‌مهری روبه‌رو می‌شه. همین بیشتر باعث می‌شد با دیدن درخت کاج دلم بگیره. مدت‌ها پیش وقتی برای کاری به دانشگاه تربیت معلم تهران رفته بودم و بعد از اون با دیدن حیاط بیمارستان ارتش این سوال به ذهنم رسید که چرا تو بیشتر جاهای قدیمی تهران که عموما ساخته رضا شاه هستند درخت کاج کاشته شده؟ جوابم رو چند روز پیش موقع خوندن کتاب خاطرات فردوست پیدا کردم: رضا شاه علاقه زیادی به قدم زدن زیر درختان کاج داشته و عصرها روزی یک ساعت زیر درختان کاج قدم می‌زده و معتقد بوده بوی درخت کاج ماده‌ای رو داره که برای آرامش اعصاب مفیده و این مطلب توی پزشکی هم ثابت شده. خیلی برام جالب بود.
رضا شاه هر کاری که کرد و هر کی که بود، در عوض یه دانشگاه تهران ساخت که هنوزم که هنوزه بعد از هفتاد سال بهترین دانشگاه ایران شمرده می‌شه و از لحاظ امکانات، بار علمی و اساتید هیچ دانشگاهی به پاش نمی‌رسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 3:38  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


Judaism+Islam=Judlam!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 3:12  توسط پرکلاغی 


با این‌که دندونم درد می‌کنه و بی حوصله‌ام اما دلم نمی‌یاد اینو واسه‌تون نگم: توی مطب دندونپزشکی دو سه روز پیش اقای دکتر در حالی که یه عالم سوزن رو توی لثه‌ام پالا پایین می‌کرد برای دستیارش تعریف می‌کرد که یه دوست کلیمی‌ داره که پدرش فوت می‌کنه و به مجلس ترحیم‌شون دعوت می‌شه. اون‌جا همه نشسته بودند و روحانی کلیمی داشته حرف می‌زده و موعظه می‌کرده: "بهتون می‌گم روز شنبه به آتیش دست نزنید که می‌زنید. می‌گم شنبه‌ها مغازه‌تون رو باز نکنید که می‌کنید. یهویی بگید مسلمون شده‌اید دیگه". بعد گویا یواشی بهش می‌گن این‌جا مسلمون نشسته و از این حرف‌ها نزنه. روحانی هم می‌گه "البته کی گفته مسلمون‌ها بد‌ن؟خیلی هم آدمای خوبی‌ان!"
اینا رو که دکتر تعریف کرد من با اون همه سوزن و یه شلنگ مکنده‌ی بزاق تو دهنم یه لبخنده پت‌و‌پهن زده بودم و خنده‌ام گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم صدام در نیاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:6  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


تصویر ÷املا اندرسون روی جلد مجله Playboy

چند وقت پیش اخبار خودمون گفت خواهر زن تونی بلر که برای شبکه‌ی خبری پرس‌تی‌وی ایران هم کار می‌کنه، بعد از زیارت حرم حضرت معصومه توی قم، تصمیم می‌گیره به دین اسلام روی بیاره. از اون‌جایی که راستگویی تلویزیون ایران به خوبی دست همه‌مون اومده گفتم برم توی اینترنت ببینم راست می‌گن یا نه. بعد از چند بار جست‌و‌جو دیدم خبر درست بود. لارن بوث 43 ساله که چند سال هم توی فلسطین کار می‌کرده و به نظرم این زمینه‌ی آشنایی‌اش با اسلام بوده، بعد از لحظات عرفانی که یه روز تجربه‌اش می‌کنه تصمیم به تغییر دین می‌گیره. الان هم به گفته‌ی خودش روزی پنج بار نماز می‌خونه و مشروب نمی‌خوره و روسری سر می‌کنه و قرآن رو تا صفحه‌ی شصت خونده که البته بعید می‌دونم با عربی آشنایی کافی داشته باشه مگه به خاطر مدت حضورش توی فلسطین چیزهایی یاد گرفته باشه.
پریروز یه ایمیل از یکی از دوستام بهم رسیده بود که نوشته بود پاریس هیلتون به دین اسلام مشرف شده. خودم خبرش رو قبلا توی یکی از این سایت های سرگرمی خونده بودم و یه تصویر محجبه و یه تصویر از نماز خوندن پاریس هیلتون رو دیده بودم اما عکس‌ها اون قدر غیرواقعی و دستکاری شده بودند که کاملا معلوم بود خبر حقیقت نداره. به انگلیسی هم که سرچ کردم دیدم منشا این خبر یه سایته که گردانندگانش مسلمونای پاکستانی هستند و این خبر رو از خودشون درآوردند.
مسلمون شدن پاریس هیلتون برای من همون قدر خنده‌داره که یه روز بهم بگن خانوم پاملا اندرسون که تصویرش رو توی این نوشته گذاشتم و تا به الان عکسش 13 بار روی جلد مجله‌ی Playboy رفته٬ مسلمون شده و نماز می‌خونه و روزه می‌گیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:1  توسط پرکلاغی  |  2 نظر


خدا برای روزهای سخت است. در بقیه‌ی مواقع می‌اندازیمش ته کمد یا انباری و فراموشش می‌کنیم. دوباره وقتی گرفتار شدیم از ته انباری در می‌آوریمش، گرد و خاک‌هایش را می‌گیریم و می‌گذاریم‌اش روی طاقچه، به امید روزهای بهتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 23:28  توسط پرکلاغی  |  4 نظر


نمی‌دونم شما از اون دسته آدم‌هایی هستید که توی هر وبسایت اجتماعی ثبت‌نام می‌کنید یا به یه ایمیل و فیس‌بوک قناعت می‌کنید. اگر از دسته‌ی اول باشید باید بگم من هم مثل شما، دوست دارم تو هر شبکه اجتماعی که پیدا می‌کنم یه حساب کاربری داشته باشم و همه رو امتحان کنم. پارسال توی یه وبسایت به اسم Wayn ثبت‌نام کردم. وجه تمایزش با بقیه وبسایت‌های این شکلی این بود که می‌تونستی همه‌ی سفرهایی رو که تا به حال رفتی روی یه نقشه علامت‌گذاری کنی و تاریخ سفرت و شرح رویدادهاش رو بنویسی و براش عکس بذاری. در کنار این امکان یه چیز مزخرف داره که افرادی از کشور خودت و اطراف می‌تونن درخواست بدن که تو رو به فهرست دوستاشون اضافه کنن. از بس این هموطن‌ها منو دعوت کرده بودن یه روز عصبانی شدم گفتم بذار برم کشورم رو توی سایت عوض کنم تا بلکه این ایرانی‌ها دست از سرم بردارن! لیست ایران رو که باز کردم دو تا کشور پایین‌ترش اسراییل بود و من هم که حوصله‌ی فکر کردن و گشتن نداشتم اسراییل رو انتخاب کردم. زهی خیال باطل! چند ساعت بعد از انتخاب اسراییل انواع دوستان عرب از کشورهای همجوار مثل اردن، مصر و لبنان می‌خواستن منو به لیست دوستاشون اضافه کنن. پس دشمنی اعراب و اسراییل کجا رفت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 23:18  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


چه تشبیهات جالبی:

لب‌هایت گزنه‌اند
زبانت شراب
خنده‌ات مایع
اما بدن‌ات کاج است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 11:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


دیروز یه چیز جالب توی مهمونی شنیدم که گفتن‌اش این‌جا خالی از لطف نیست:


یه روز پنج تا خرگوش رو توی یه جنگل خیلی بزرگ رها می‌کنند و به سازمان سیا، اینتلیجنس سرویس، کا.‌گ.‌ب، موساد و وزارت اطلاعات خودمون می‌گن هر کی یکی از این خرگوش‌ها رو زودتر پیدا کنه برنده است. این سازمان‌ها برای نشون دادن مهارت و زبردستی‌شون توی ردیابی اطلاعات به تکاپو می‌افتند و هر کس تلاش می‌کنه زودتر یکی از خرگوش‌ها رو پیدا کنه. کا.گ.ب یه خرگوش رو بعد از سه هفته، اینتلیجنس سرویس بعد از دو هفته، موساد بعد از یک هفته و سازمان سیا بعد از سه روز به ترتیب پیدا می‌کنن. وزارت اطلاعات خودمون درست ظرف پونزده دقیقه گزارش می‌ده که یکی از خرگوش‌ها رو پیدا کرده. همه که دهنشون از تعجب باز مونده بوده می‌پرسن آخه مگه می‌شه؟ چه طوری این کار رو کردن؟ بعد می‌بینن وزارت اطلاعات یه خرس گنده‌ی قهوه‌ای رو که از سر و روش خون داشته می‌ریخته و نمی‌تونسته حتی راه بره داره با زنجیر می‌یاره. خرس نگون‌بخت جلوی همه شروع می‌کنه به اعتراف کردن که "من خرگوشم، من خرگوشم"!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 7:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


من دوره‌ی کودکی‌ام فقط شیرخشک می‌خوردم و اون موقع‌ها بهترین مزه‌های زندگی‌ام همین مزه‌ی شیرخشک و سر لاستیکی شیشه‌ی شیرم بود. طوری که بعدها که بزرگ‌تر شدم و شروع به غذا خوردن کردم باز هم با دیدن بچه کوچولوهایی که شیرخشک می‌خوردند دلم خیلی هوس این ماده‌ی پودری و خوشمزه رو می‌کرد. از همون بچه‌گی از شیر طبیعی خیلی بدم می‌اومد و بعدها هم که بزرگ شدم وقتی نوزادهایی رو بغل می‌کردم که شیر طبیعی می‌خوردن٬ بوی شیری که از دهن و کنار گردنشون می‌اومد حال منو بد می‌کرد چون یه بوی خاصی داشت. خلاصه این نفرت و احساس تهوع از شیر آدمی‌زاد و بوی‌اش همین طوری ادامه داشت که چند وقت پیش توی یکی از خبرها خوندم یه مغازه‌ى بستنی‌فروشی توی لندن بستنی‌هایی می‌فروشه که از شیر انسان درست شده و برای این که توجه مردم رو به این بستنی ها بیشتر جلب کنه اسمشون رو میذاره بیبی گاگا. لیدی گاگا هم گویا زیاد به مذاقش این نام گذاری خوش نیومده و تهدید کرده ممکنه از دست صاحب این مغازه شکایت کنه. امروز هم خوندم سازمان بهداشت انگلیس بستنی ها رو جمع کرده تا اول از بهداشتی بودن و بی خطر بودنشون مطمئن شه. همه این ها رو بذارید کنار٬ شما فقط قیافه و حال منو تصور کنید موقع خوندن این خبر و دیدن عکس اون بستنی‌ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 19:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


» داشتم می‌چرخیدم تو اینترنت که خوردم به این طومار اینترنتی در مورد خلیج فارس. شما هم اگه امضاش کنید شمارش به صدهزار نفر می‌رسه. ممنون.

» دیروز روز فوق العاده خسته‌کننده‌ای بود. از هفت صبح بیدار شدم و رفتم کلینیک دندون‌پزشکی برای درمان یکی از دندونام که دکتر گفته بود روی ریشه‌اش کیست دراومده. ساعت دوازده کارم تموم شد!

» بعد از بیرون اومدن از دوندون‌پزشکی توی خیابون دیدم دارم کور می‌شم و از یکی از چشمام اشک می‌ریزه. گویا چیزی رفته بوده توی چشمم. مردم هم هی نگام می‌کردند و فکر می‌کردند دارم گریه می‌کنم.

» قسمت ناراحت‌کننده‌ی دیروز این بود که باید خودم رو به یه آزمون آزمایشی که براش مقداری هم پول داده بودم می‌رسوندم که به خاطر دندون‌پزشکی نشد. خوشبختانه می‌شه آزمون رو از اینترنت داخل خونه هم داد.

» ماجرا از این قراره که داشتیم روز سه‌شنبه هفته‌ی پیش آزمون رو از طریق اینترنت می‌دادیم که وسط آزمون اینترنت قطع شد! به خاطر شلوغی‌ها. گقتند یکشنبه بیاییم.

» ای امان از دست مملکتی که ساعت هشت وقت داری اما دکترش ساعت نه می‌یاد و اینترنت‌ا‌ش وسط یه آزمون نیمه مهم قطع.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


The Movie Cruising Poster

دو تا پلیس نشسته‌اند توی ماشین پلیس و دارند توی یکی از محله‌های درب و داغون شهر می‌رونند. یکی‌شون به اون یکی می‌گه "زنم چند وقت گذاشته رفته" و اون یکی جواب می‌ده "همشون کثافتند". بعد چشمشون میخوره به دو تا دختر مو بلوند که کاپشن و شلوار چرمی سیاه تنگ پوشیدند و دارند رد می‌شن. یکی از پلیس‌ها از پنجره‌ی ماشین رو به اون دو تا می‌گه "هی دخترها، کار نمی‌کنید؟" و یکی از اون دخترها هم زبونش رو واسه پلیسه در می‌یاره.

فیلم سفر دریایی (Cruising) این طوری شروع می‌شه و تو فکر می‌کنی راجع به فساد پلیس آمریکا تو دهه‌ی پنجاه باشه اما وقتی دروبین به سمت اون دو تا دختر لباس چرمی جلو می‌ره متوجه می‌شی که دوتاشون صورت‌های سه تیغه دارند و یکی‌شون هم با صدای لطیف مردونه‌ای شروع به حرف زدن با پلیس‌ها می‌کنه و این‌جاست که می‌فهمی این دو تا اصلا دختر نیستن بلکه دو تا تن‌فروش مرد هستند. همین‌جاست که می‌فهمی با یه فیلم متفاوت طرفی و کنجکاو می‌شی ببینی بعدش چی می‌شه.

داستان فیلم سفر دریایی بدون مقدمه و وقت‌تلف کردن از همون اول فیلم شروع می‌شه: پلیس جسدهای قطعه‌قطعه شده‌ای رو هر بار پیدا می‌کنه و متوجه می‌شه همه‌شون مال مردهای جوون gay با موهای مشکی و قد متوسط هستند و برای این‌که قاتل رو شناسایی کنن یه پلیس جوون رو که ویژگی‌های بدنی مشابه مقتولین داشته مامور می‌کنن بره تو محله‌های محل زندگی و رفت‌و‌آمد gayها تا بتونه سرنخی از قاتل پیدا کنه.

نقش این پلیس جوون رو آل پاچینو بازی می‌کنه که با توجه به این‌که فیلم مال سال 1980 هستش یه ذره تیپش جواته! پلیس‌ جوون هم که به دنبال ترفیع بوده این رو قبول می‌کنه و بدین ترتیب وارد دنیای gayها می‌شه و صد البته برای این که بهش شک نکنند وانمود می‌کنه که gay هستش.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 11:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


تصور من از غذای چینی همیشه یه کاسه‌ی کوچیک پر از جلبک و رشته و برنج و چند تا جونور پخته شده بود که ازشون بخار بلند می‌شه و باید با اون چوب های مخصوص بخوریشون یا هورتشون بکشی. روی همین تصور وقتی اسم غذای چینی رو می‌شنیدم قیافه در هم می‌کشیدم یا وقتی از جلوی معدود رستوران‌های چینی تهران مثل اژدهای طلایی رد می‌شدم یا خودم می‌گفتم دیوونه است هرکی بیاد این‌جور جاها و پولش رو بریزه دور. اما دیروز این تصور با خوردن یه غذای چینی کاملا در هم شکست. این غذا که اسمش هم یادم نیست چون عجیب بود من رو یاد چیکن گوردون بلو می‌انداخت٬ چون از یه خمیر قلمبه که داخلش پر از مخلفات ریز بود و توی روغن سرخ شده بود تشکیل شده بود. یه جورایی قیافه‌اش آدمو یاد پیراشکی گوشت می‌انداخت منتها کاملا گرد و قلمبه بود مثل یه انار. دو تا ظرف کوچیک سس مخصوص هم توی جعبه بود که اونا رو هم نمی‌فهمیدی از چی درست شدن اما بازم خیلی خوشمزه بودند. فقط کم مونده بود انگشتام رو هم بخورم و بعد از اون تصمیم گرفتم با اشتیاق بیشتری راجع به غذاهای جنوب شرق آسیا فکر کنم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


הלב שלי נשבר

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:7  توسط پرکلاغی 


لیلی مال من،
لیلی مال تو،
لیلی مال من و تو و یه دنیا

این اولین آهنگی بود که از کامران و هومن دیدم. اون موقع هنوز سی‌دی و دی‌وی‌دی وجود نداشت و من این موزیک‌ویدیو رو روی نوارهای ویدیویی اون سال‌ها دیدم. هومن یه تاپ شلوار چرمی مشکی پوشیده بود و کامران هم موهاش لخت و مشکی پرکلاغی بود. اون موقع‌ها با گروه بلک‌کتز می‌خوندند و توی موزیک‌ویدیوشون شهبال شه‌پره هم بود. با دیدن همون ویدیو برای اولین بار از صدای کامران و هومن خوشم اومد. اما آهنگی که خیلی‌خیلی ازشون دوست داشتم آهنگی بود که توی اون هومن پشت پیانو نشسته بود و با کامران دو تایی خیلی با احساس می‌خوندند. متاسفانه بعد از اون هیچ وقت نتونستم اون آهنگ رو ازشون گیر بیارم و با وجود همه‌ی سی‌دی‌هایی که بعدها ازشون به دستم می‌رسید هیچ وقت این یکی آهنگ بینشون نبود اما هنوز یه تیکه از آهنگشون که می‌خوندند "نگو، نگو، نمی‌شه... بمون واسه همیشه" توی ذهنم بود.

سال‌ها گذشت. یه روز نشستم و توی اینترنت سعی کردم دنبال اون آهنگ بگردم اما چون اسم آهنگ رو نمی‌دونستم همه‌ی آهنگ‌های کامران هومن رو می‌دیدم غیر از اونی که می‌خواستم. دیگه کم‌کم پیدا کردن این آهنگ برام داشت به آرزو تبدیل می‌شد و حتی داشتم شک می‌کردم نکنه اصلا کامران هومن یه همچین آهنگی رو بیرون نداده‌اند و اون فقط یه ویدیوی شخصی بوده که ازشون گرفته‌ان.

امشب که دوباره دلم بدجوری هوس این آهنگ رو کرده بود، اون قسمتی از آهنگ که همیشه توی ذهنم بود روی توی گوگل زدم و در کمال تعجب دیدم خود آهنگ پیدا شد! اسم این آهنگ "بمون واسه همیشه" هستش. یه لینک رو گرفتم و دانلود کردم، و بعد با کلی ذوق شروع به گوش دادن کردم اما دیدم این که صدای کامران و هومن نیست! انگار یه نفر نشسته و با گیتار آهنگ اون‌ها رو خونده. البته قشنگ خونده بود اما من خود آهنگ رو می‌خواستم. دوباره رفتم توی گوگل و دیدم به غیر از این دیگه چیزی از این آهنگ پیدا نمی‌شه. داشتم کم‌کم دیوونه می‌شدم... اما با چند بار گشتن و عوض کردن عنوان آهنگ، بالاخره به آرزوی دیرینه و چند ساله‌ام رسیدم و این شب زمستونی برفی برام چندین برابر قشنگ‌تر شد.

دیوونه‌ی نگات شدم     عاشق خنده‌هات شدم
شونه برای گریه‌هات    من خاک زیر پات شدم
تو اون فرشته‌ی خدا    که اومدی از قصه‌ها
اون که از اولین نگاه     عشقو با من کرد آشنا
نگو نگو٬ نگو نمی‌شه     بمون واسه همیشه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 8:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


نمی‌دونم چرا امروز صبح یاد این هایکوی ژاپنی افتادم که قبلا هم تو وبلاگم گذاشته بودم:

تو می‌پنداری
که شبی تنها خفتن و به زاری گریستن
چه مایه دیرگذر خواهد بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 10:9  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


داشتم بعضی از نظرات وبلاگم رو مرور می‌کردم که رسیدم به این نظر از دوید جکوب٬ دوست خوب و مهربونی که خارج از ایران زندگی می‌کنه. خیلی دلم گرفت. بخشی از اون رو می‌ذارم این‌جا:

"... من خودم همان‌طور که در وبلاگم هم بارها و بارها نوشتم عاشق ایران بوده و هستم، در زمان دوران هشت ساله‌ی خاتمی که من پنج سال آخرش تقریبا لبنان بودم، ایران دوست‌داشتنی‌تر و قابل زندگی‌تر هم شده بود. هرچند با کلیات نظام مذهبی و دینی در هیچ جای دنیا موافق نیستم ولی باالنسبه ایران داشت روزهای خوبی رو می‌گذروند. اما در این دوران تاریک و سیاه 6 ساله‌ی اخیر هر روز وضع بدتر و سیاه‌تر و متاسفانه ایران نابودتر و تاریک‌تر شده است. انصافا ایران امروز دیگر جای زندگی نیست. هرچند که هفتاد میلیون هموطن دوست‌داشتنی من در ایران زندگی می‌کنند ولی صادقانه بگم هر کسی که توانایی خروج از ایران رو داره در حال بیرون آمدن دیده‌ام و می‌بینم. هر کسی بسته به توانایی و شرایط ممکن. گروهی به بهانه‌ی دانشگاه و درس و گروهی با ویزای مهاجرتی و گروهی با ویزای سرمایه‌گذاری و گروهی با ویزای اقلیت‌های مذهبی و دست آخر هم با خروج‌های غیرقانونی و پناهندگی و... اون قبیل مصائب..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 23:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

امسال ولنتاین یه بچه‌ی ده یازده ساله که منو دوست داره واسم یه جعبه شکلات بلژیکی با یه قلب قرمز بزرگ مخملی که روش چسبونده بود آورد. شکلات‌ها طرح‌های گوناگونی از صدف و اسب دریایی بودند و خیلی خیلی خوشمزه. همیشه هر وقت پشت شیشه‌ی شیرینی‌فروشی‌ها این شکلات‌ها رو می‌دیدم با خودم می‌گفتم لابد باید خیلی خوشمزه باشند. راستش حیفم می‌اومد بخورمشون٬ دلم می‌خواست همش نگاهشون کنم بس که قشنگ بودند. قلب مخملی رو هم چسبوندم روی کمدم و هر وقت روی تختم برعکس دراز می‌کشم (یعنی سرم رو می‌ذارم جایی که باید پام پاشه) چشمم می‌افته به قلب و نوشته‌ای که اون بچه روی کارت نوشته اما حدس می‌زنم دست‌نوشته‌ی مامانش باشه:

یادت باشه/ زندگی کوتاهه/ مهربان باش/ زودببخش/ عاشق حقیقی باش/ گاهی بخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 6:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


جان گلیانو

اگر شبکه‌های مد و فشن رو خیلی نگاه کرده باشید می‌دونید که اسم جان گلیانو طراح مد معروف کریستین دیور خیلی درخشانه. من خودم این طراح رو به خاطر طرح‌های فوق‌العاده تازه٬ بی‌بدیل و خلاقانه‌اش و استفاده‌ی جالبش از رنگ‌ها و صد البته به خاطر سبیل باریکش دوست دارم. این طراح نابغه که همیشه هم در فشن‌شوهاش با قیافه‌ها و لباس‌های عجیب غریبی هم ظاهر می‌شه٬ امروز در پنجاه سالگی و در کمال تعجب اخراج شد! ماجرا از این قرار بوده که وقتی در پاریس در کافه‌ای بوده و مست کرده بوده٬ به یک زوج کلیمی شروع به توهین می‌کنه و می‌گه "من عاشق هیتلرم٬ همه‌ی شماها باید نابود بشید٬ همتون رو باید با گاز کشت...". امروز هم یه فیلم که از موبایل گرفته شده بوده از این ماجرا روی اینترنت پخش می‌شه و این سندی می‌شه بر پایان این همه کار و زحمت این طراح مد پنجاه ساله‌ی بریتانیایی. ناتالی پُرتمن که کلیمی هم هست و یه بار برای تبلیغ یه عطر برای دیور کار کرده بوده حسابی ناراحت شده و گفته "من از این به بعد دیگه با آقای گلیانو حرفی ندارم". به نظرم خیلی خیلی برای نابغه‌ای مثل گالیانو حیفه که این طوری با بی‌آبرویی اخراجش کنند٬ اون هم تازه به خاطر رفتاری در حین مستی و نه در حال عادی. امروز توهین به کلیمی‌ها توی جامعه‌ی غرب نتایج خوبی نداره طوری که یه خانوم خبرنگار خیلی معروف و مسن پس از سال‌ها کار کردن و محبوبیت یه روز داشته با یک پسر و پدر کلیمی حرف می‌زده و از کلیمی بودن اون‌ها خبر نداشته، بعد از این‌که ازش در مورد کلیمی‌ها سوال می‌کنن می‌گه "همشون باید گورشون رو از اسراییل گم کنند". با پخش فیلمی که این پدر و پسر کلیمی از این خانوم پنهانی گرفته بودند همه‌ی شهرت و اعتبار این خانوم زیر سوال می‌ره و در پایان مجبور به عذرخواهی می‌شه. یاد فیلم مونیخ افتادم که یکی یه آیه از تورات رو می‌خونه و ماجرای غرق شدن فرعون و سپاهش رو توی نیل می‌گه. بعد به دوستش می‌گه می‌دونی چرا این آیه رو آوردن؟ می‌گه نه. اون هم می‌گه "واسه این که کسی سر به سر کلیمی‌ها نذاره!"

لباسی که جان گلیانو آن را طراحی کرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 5:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این روزها وقتی تظاهرات مردم مصر و بعد از اون چند کشور عربی دیگه رو از اخبار می‌دیدم٬ متوجه شعاری شدم که خیلی بینشون رواج داشت و با آهنگ قشنگی اون رو می‌گن طوری که یه ذره‌اش رو ازشون یاد گرفتم اما بقیشو نمی‌فهمیدم چی میگن. امشب یه جا خوندم شعارشون "الشعب یرید اسقاط النظام" هستش. یعنی ملت سرنگونی حکومت رو می‌خوان. مثل همه وقت‌هایی که معنی یه کلمه یا جمله رو نمی‌فهمم و بعدش می‌رم پیداش می‌کنم٬ حس خوبی بهم دست داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 3:39  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بهمن 89

چند روز پیش یه برنامه‌ی خیلی جالب از شبکه‌ی یک صدا و سیما پخش شد. با این‌که روز درگذشت پیامبر بود و انتظار داشتم از اول صبح نوحه و سینه‌زنی و دعا و گریه پخش کنن اما پخش کردن این برنامه برام غافل‌گیرکننده بود. اسم برنامه «پیامبران سرزمین ما» بود و همون‌طور که حدس می‌زدم در مورد پیامبرانی بود که مزارشون توی ایرانه.

اول برنامه رفت سراغ دانیال نبی توی شوش که می‌گفت مورد احترام همه است و مسلمون‌ها خیلی می‌رن زیارتش و حتی یکی از مقامات هم رفته زیارت و گفته واسش سنگ‌قبر جدیدی بذارن. نکته‌ی جالب این بود که می‌گفت ایرانی‌های باستان دانیال نبی رو بعد از درگذشتش به رسم خودشون مومیایی می‌کنن و توی یه مقبره روی تپه‌ای می‌ذارن و در مقبره رو هم مهر و موم می‌کنن. هر موقع که خشکسالی می‌اومده مردم بدن مومیایی شده رو از مقبره بیرون می‌آوردن و بی‌درنگ بارون می‌باریده. بعد از این‌که لشگر اسلام به ایران می‌تازه و سپاه اسلام از یه همچین جایی خبر پیدا می‌کنن از خلیفه‌ی وقت که حضرت علی بوده می‌پرسن چه کار باید بکنن و حضرت علی هم دستور می‌ده بدن دانیال نبی رو به شیوه‌ی مسلمون‌ها به خاک بسپارن.

بعد از اون برنامه به یوشع نبی می‌پردازه که با یوشع‌ پسر نون که جانشین حضرت موسی بوده و اورشلیم رو فتح می‌کنه فرق داره و نباید با هم اشتباهشون گرفت، و مزارش الان توی اصفهانه. بعد هم مزار این پیامبران رو نشون داد: حیقوق نبی، اشموعیل نبی، چهار پیامبر، حضرت حجی، و در آخر هم حضرت قیدار که جد سی‌ام پیامبره و اولین پسر حضرت اسماعیل.

بیشتر از همه‌ی این پیامبران دیدن مزار اشموعیل نبی برام جالب بود که توی روستایی به نام روستای پیغمبر توی ساوه قرار داده و برام از این لحاظ جالب بود چون که پیش‌تر هم راجع به اشموعیل نبی نوشته بودم. مزار اشموعیل نبی کنار دامنه‌ی کوه‌های برات و در کنار روستایی قدیمی و متروکه است که ازش فقط دیوارهای خشتی‌ و نیمه خراب خونه‌ها مونده و گویا اهالی روستا کلیمی بوده‌اند. من از اشموعیل نبی توی تورات اسمی ندیدم اما می‌گن توی قرآن بهش اشاره شده و اون طور که می‌گن آیه‌ی ۲۴۸ سوره‌ی بقره اشاره به اشموعیل نبی داره (برگرفته از پایگاه فارسیان). راستش مقبره‌ی اشموعیل نبی از همه‌ی مقبره‌هایی که نشون داد کوچیک‌تر و خلوت‌تر بود، گویا کسی بهش سر نمی‌زنه. چه پیامبر دورافتاده و تنهایی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:48  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


ماه پیش شبکه‌ی یک یه برنامه ساعت شش یا هفت پخش می‌کرد که اسم فارسی‌اش درست یادم نمونده اما یادمه کنارش به انگلیسی می‌نوشت With Believers. برنامه راجع به اسلام و جامعه‌ی مسلمون‌ها توی کانادا بود که هر روز نزدیک‌های اذان مغرب پخش می‌شد. تو یکی از قسمت‌هاش یه پیرمرد نود و پنج ساله رو نشون می‌داد که تازه مسلمون شده بود و پیرترین فرد تازه‌مسلمون شده‌ی کانادا بود و می‌گفت بعد از آشنایی با یه خانواده‌ی ایرانی که مومن بودند اون هم به اسلام علاقه‌مند شده و از مسیحیت به اسلام تغییر دین می‌ده.

موقع دیدن برنامه به ذهنم رسید راستی چند نفر ممکنه از اسلام به دین‌های دیگه گرایش پیدا کنن و دین‌شون رو تغییر بدن، و به ذهنم رسید برم تو اینترنت دنبالش. توی صفحه‌ی ویکی‌پدیا که در مورد تغییر دین به آیین حضرت موسی بود یه لیست از اسم افراد مشهوری که از ادیان دیگه کلیمی شده بودند بود، و بیشترشون هم از مسیحیت تغییر دین داده بودند. اما بعد از اون‌ها اسم دو نفر هم بود که مسلمون بودند و بعد کلیمی می‌شن. جالبه بدونید از این دو نفری که اسم برده بود یکی‌شون یه ایرانی بود به اسم آقای رضا جباری. رضا جباری پیش‌تر مهماندار هواپیمای کیش‌ایر بوده و توی سال ۱۹۵۹ یه هواپیمای مسافربری رو با مسافراش می‌دزده و هواپیما رو تو اسراییل فرود می‌یاره و مسافرها بعد از یه شبانه روز به ایران برمی‌گردند و گویا چند ماهی رو زندانی می‌شه. بعدها رضا جباری کلیمی می‌شه و الان هم توی اسرائیل داره زندگی می‌کنه.

و اما نفر دوم حدس بزنید کی بوده: یکی از اعضای گروه حزب‌الله که اسمش رو بعد از تغییر دین به آوراهام سینای تغییر می‌ده و الان هم توی اسراییل زندگی می‌کنه. اون موقع‌ها که دانشجو بودم یادمه یه بار هم از دوستم پرسیدم کسی رو می‌شناسه که از اسلام برگرده، گفت آره؛ چند تا از دوستای دبیرستانش می‌رن زرتشتی می‌شن اما می‌گفت خیلی اذیتشون کردند. من یادمه توی کتاب‌های تاریخی هم که می‌خوندم این نکته بود که از بین خانواده‌ی سلطنتی شمس پهلوی خواهر محمدرضاشاه به همراه همسر و فرزندانش مسیحی می‌شن. راستش با این قانون اسلام که فرد از دین برگشته باید کشته بشه فکر نکنم اونایی که از اسلام به ادیان دیگه تغییر دین می‌دن بیان و راحت همه جا راجع بهش صحبت کنند، در نتیجه نمی‌شه اطلاع دقیقی از این که سالانه چند نفر از اسلام به ادیان دیگه گرایش پیدا می‌کنند پیدا کرد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 هیچ وقت یادم نمی‌ره یه بار رفته بودم بازدید کاخ‌های شاه توی سعدآباد، اون روز بچه‌های یه مدرسه رو هم آورده بودند بازدید. یکی از بچه‌ها وقتی از در وارد شد با دیدن مبلمان‌های کاخ گفت "خونه‌ی ما که از این‌جا قشنگ‌تره"!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 مرجان سیبری رو یادتونه؟ چند وقته از دنیای وبلاگستان ناپدید شده و گویا برای همیشه رفته سیبری. اما به من یه نوشته داده که توی وبلاگم از طرف اون بذارم. راجع به یه خانمه که هرچند رشته‌ی مشاوره خونده و توی مرکز مشاوره کار می‌کنه، اما برای حل گرفتاری یه نفر یه تیکه دسشویی خشک شده‌ی سگ براش می‌بره و اون رو می‌سوزونه تا گرفتاری اون فرد رو حل کنه:

 خانم x جلو چشمای خودم یه تیکه پی‌پی ناقابل سگ رو از توی کاغد درآورد و عین یه تیکه سیب‌زمینی سرخ شده که قراره روش سس قرمر بریزی و نوش جان کنی زد به چنگال! بعدش برای کبابی شدن و اثر بخشی بیش‌تر گرفتش رو شعله‌ی گاز! بعد از ذغالی شدن، کل محموله رو توی خونه چرخوند که بویی شبیه کز کله‌پاچه‌ی گوسفند داشت! منتها زیادی خوش‌بوتر. خانم x این کار رو فقط و فقط برای از بین بردن هر گونه مشکل انجام داد و اعتقاد داشت پی‌پی سگ توانایی باطل کردن سحر و جادو رو داره. اتفاقا خانم x توی مرکز مشاوره‌ی خانواده کار می‌کنه و با این اعتقادی که به پی‌پی سگ داره بعید نیست یه تیکه بپیچه توی کاغذ و بده دست هر مراجعه کننده و سفارش کنه که بعد از سوزوندش همه‌ی اختلافات خانوادگی حل می‌شه!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این ترکیب «اصحاب رسانه» از کی وارد زبان‌ فارسی شد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:44  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این چند روز دارم کتاب «پاکت‌ها» از ریموند کارور رو می‌خونم. الان چهار پنج سالی می‌شه دلم می‌خواد این کتاب رو بردارم بشینم بخونم اما همه‌اش به جاش یه کتاب دیگه تو اولویت قرار می‌گرفت. بالاخره خوندمش. اون‌قدرها هم چیز شاهکاری نبود اما بد هم نبود. کتاب از یه سری داستان کوتاه تشکیل شده و گویا مال دوره‌ی اول نویسندگی کارور بوده. من از همه بیشتر از داستان آخری‌اش خوشم اومد. اسم داستان «تب» بود و در مورد یه معلم هنر دبیرستان با دو تا بچه‌ی کوچیکه که زنش گذاشته با همکارش فرار کرده.

مرد در طول داستان داره با تنهایی‌اش و به تنهایی بزرگ کردن دو تا بچه دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه و دنبال یه پرستار واسه بچه‌ها می‌گرده. اول یه دختر نوجوون چاق لاابالی رو به کار می‌گیره که یه روز وقتی برمی‌گرده می‌بینه دختره بچه‌ها رو ول کرده تو حیاط با یه سگ گنده و خودش نشسته تو خونه با چند تا پسر نوجوون و دارن با صدای کرکننده‌ای آهنگ گوش می‌دن و سیگار می‌کشن. مرد هم دنبال یه پرستار دیگه می‌گرده. جالبه با اینکه زنش فرار کرده اما هر از گاهی بهش زنگ می‌زنه یا براش نامه می‌فرسته.

زنش یه روز انگار که بهش الهام شده باشه و می‌دونه مرد دنبال چیه زنگ می‌زنه بهش و می‌گه برو سراغ اون پیرزنی که می‌گه خونه‌اش کجاست چون اون برای این کار بهترینه. مرد هم گوش می‌ده و  با ورود پیرزن زندگی‌اش خیلی بهتر می شه. بچه‌ها سرگرم می‌شن و خونه همیشه مرتب و تمیزه. آخر داستان مرد بیماره و موقعی که پرستار پیر بچه‌ها می‌یاد که اجازه بگیره و برای همیشه از پیششون بره، زنش بهش زنگ می‌زنه و می‌گه می‌دونه که حالش بده و پیشنهاد می‌ده هر چی به ذهنش می‌یاد رو روی کاغذ بیاره چون یه نویسنده‌ی معروف هم یه کتابش رو وقتی نوشته که تب داشته. مرد در حالی نشسته روی صندلی شروع می‌کنه واسه‌ی پیرزن داستان رفتن زن‌اش رو تعریف کردن. بعد که تعریف کردنش تموم می‌شه یهو می‌بینه همه‌ی اون باری که این چند وقته رو دوشش بوده خالی شده و حالش خیلی بهتره. حتی اگر پیرزن هم داره می‌ره. من از داستان‌هیی که درباره‌ی جدال انسان با تنهاییه خیلی خوشم میاد. داستان قشنگ دیگه‌ی کتاب داستان پاکت‌هاست که اسمش رو گذاشتن رو کتاب و مردی ماجرای خیانت به زنش رو برای پسر بزرگش بازگو می‌کنه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:43  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دی 89

عاشق اون علامت سوالی هستم که بالای سر اون یارو که چوپ دستشه گذاشتن. خودش به اندازه‌ی ده تا کاریکاتور ارزش داره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


به نظر من فیس بوک از جیمیل و هات میل باید یاد بگیره. این دو تا گزینه ای دارن که فقط اجازه میدی دوستات تصویر پروفایلتو ببینن اما متاسفانه تو فیس بوک هر کی میتونه ببینتت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


دنیا ریخته به هم. از خاورمیانه بگیر تا آفریقا و بعد برو سمت اروپا و آمریکا. اخبار رو که هر روز گوش می‌دم یه همچین حسی واسم پیش می‌یاد. من خیلی به اخبار علاقه دارم و هر روز که از خواب پامی‌شم یکی از اولین کارهام روشن کردن تلویزیون و گذاشتن‌اش روی شبکه‌ی خبره. هر چند تلویزیون ایران قابل اعتماد نیست اما بالاخره بعضی خبرهاش بی‌طرفه. وقت‌هایی هم هست که دیگه طاقت نمی‌یارم و فید آراس‌اس BBC رو توی موبایلم به روز می‌کنم و اون بیشتر خبرهای روز دنیا رو برام می‌یاره. هر چند یه کم گرونه اما می‌ارزه. جالبه اینترنت موبایل من قطعه اما این یه فید رو به روز می‌کنه! خبری که این روزها برام جالب بود فرار رئیس‌جمهور تونس بود. مردم تونس می‌ریزن تو خیابون‌ها و بعد از کلی درگیری و کشته شدن نزدیک چهل نفر بالاخره از کشورش فرار می‌کنه. خوش به حالشون. کاش ما هم از این شانس‌ها داشتیم. این همه ملت بیچاره ریختن بیرون و کشته دادن و زندانی شدن اما یارو هنوز هم سرجاشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 10:24  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آبان 89

مهم هم شدیم: پرکلاغی در ویکیپدیا.
پسرعمویمان را هم در بلاگ اسپات پیدا کردیم:
پرکلاغی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


عمری که می‌گذرد.
              بیهوده می‌گذرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

درسته گفتم تو تابستون گرما اذیتم نمیکنه اما این دلیل نمیشه توی پاییز از گرمای آزار دهنده هوا و آفتاب رو اعصابش خوشم بیاد ها. آی هوا٬ زودتر سرد شو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:44  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مهر 89

بعضی وقتا هست که با وجود این که از قهوه بدت میاد احساس میکنی باید یه لیوان قهوه بندازی بالا وگرنه روزت٬ روز نمیشه. امروز از صبح دیدم نامیزونم٬ فهمیدم از اون روزهاست که باید برم یه بسته قهوه فوری بخرم بندازم تو لیوان حل کنم و فوری فوری بخورمش٬ مثل خود قهوه! الان هم بعد از خوردن به لیوان بزرگ کاپوچینوی فوری احساس بدی دارم اما اگه نمیخوردم الان اینجا نبودم. خلاصه این پست مرهون کاپوچینو است. همینجام تو پرانتز اضافه کنم اولین بار بود کاپوچینو میخوردم٬ قبلش تا الان فقط از این کافی میکس ها به عنوان قهوه میشناختم. تو کافی شاپ هم هر وقت میرم اگه حوصله خوردن چیز خاصی رو نداشته باشم چایی سفارش میدم و نه قهوه. کلا قهوه واسه من مثل اسفناج میمونه واسه ملوان زبل! وقتایی می خورمش که واقعا نیاز دارم سرپا باشم٬ وگرنه در بقیه موارد only tea!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 10:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این گربه ها خیلی باحالن. بهشون رو بدی میان توی رختخوابت ولو میشن میگن اینجا شیش دنگش مال ماست!!! برو بیرون بذار دراز بکشیم. امروز به یه گربه ای که مدت هاست جلو در خونه مون میشینه و واسه هرکی رد میشه میو میکنه اجازه دادم بیاد تو ساختمون. پررو خانوم اول تندی خودشو میماله به دیوارها و رد خودشو جا میذاره که به بقیه گربه ها بگه اینجا قلمرو منه. کسی نیاد توش. از چهار ستون در ورودی بگو تا وسطای پارکینگ و ماشیناش داشت میرفت خودشو میمالید به همه جا!!! بعد از اون صداهای خشحال از ته گلوش درمیاورد که وقتی گربه خوشحال و راضی اند از خودشون درمیارن!!! به اصطلاح میگنن خرخر کردن. خلاصه دیدم کم کم ولش کنم میخواد بیاد تمام طبقات رو علامت گذاری کنه واسه همین مودبانه و با احترام درو باز کردم منتظر موندم بره بیرون! دلم خیلی وقتا واسش میسوزه. دستش شکسته و درست نمیتونه راه بره. واسه یه لقمه گوشت هم دو ساعت وای میسه زیر پنجره ها میو میو کردن. اکثر همسایه ها بهش غذا میدن و وضع و روزش خوبه اما هنوزم دلم واسش می سوزه! نمیدونم چرا!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 واقعا مارگارت آتوود تو گودریدز بوده و سوال جواب میداده؟؟؟ این ایمیل چند وقت پیش به دستم رسید:

Hi,

We noticed you have read a book by Margaret Atwood so we have some exciting news for you! Margaret will be on Goodreads answering questions about her past books and new novel, The Year of the Flood, on her Goodreads Author discussion group, Q&A with Margaret Atwood. She will be available from September 20 - 24, 2010.

Check it out!

Patrick & the Goodreads Team

من که زیاد آشنایی با آتوود ندارم اما مثلا فرض کنید یه روز جی دی سلینجر روی گودریدز آنلاین بیاد و سوال جواب بده... وای عجب روزی میشه! هر چند جی دی سلینجر از خونه اش هم به زور میاد بیرون تا با کسی حرف بزنه چه برسه به اینکه پاشه بیاد گودریدز.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

"این سرویس بهداشتی از ۱۴:۴۵ تا ساعت ۱۵ بسته می باشد."

نمیدونستیم توالت ها هم ساعت کار دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرداد 89

 

امروز صبح تو عالم خواب و بیداری یاد این افتاده بودم یه بار رفته بودم دانشکده کارآفرینی و یه سوال داشتم. رفتن تو اتاق یکی از استادها بعد هرچی میگقتم ببخشید که برگرده بهم جواب بده پشتشو کرده بود به من عمدا جواب نمیداد و دیوارو نگاه میکرد! آی امروز تو عالم خواب و بیداری عصبانی شده بودم (اونم بعد حدود یه سال!)

خودمونیم تو این قشر استاد جماعت بعضی وقتا عجب ادمایی پیدا میشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 23:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تیر 89

 

امسال اولین تابستونیه که از تابستون متنفر نیستم. و گرما هم اصلا اذیتم نمیکنه!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 2:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز Turn of the Screw رو گرفتم یه نگاهی بهش انداحتم. از اون کتابای کمک آموزشی زبانه و خلاصه کتاب اصلیه به بیان ساده. اما بازم جالبه. منو خیلی یاد جین ایر میاندازه. الانم tinkers farm روی میزمه اما هیچ ایده ای ندارم راجع به چیه. خیلی وقته کتاب متاب نخوندم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 1:28  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


تصور کن تو دلت داری به یکی از استادای دانشگات بدوبیراه میگی بعد نیم ساعت بعد تو یه جایی که اصلا انتظارشو نداری میبینیش! داشت کتش رو میپوشید و درختا رو نگاه میکرد. منم از خدا خواسته به روی خودم نیاوردن بهش سلام ندادم. آی حرص دانشجوها رو درمیاورد...

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 1:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


Tomorrow...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


وقتی از لج زمان و کارهای زیاد میشینی وبلاگ انگلیسی میخونی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خرداد 89

امروز با همون She's Going حرف میزدم. چی بگم؟ آدمای خوب زودتر از بقیه باید از کشور خارج شن. دلم نافرم واسش تنگ میشه. خیلی آدم جالبیه. دو دقیقه رو صندلی بند نمیشه بس که انرژی داره٬ دائما هم داره با هیجان حرف میزنه. همه حرفاش هم جالبن. خدا کنه یه چیزی بشه که نتونه از ایران بره! تنها همینو میتونم آرزو کنم.

 

]روزایی که از هفت صبح تا هشت شب بیرونم٬ وقتی میرم خونه احساس اینو دارم که سه روز گذشته! [

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 0:9  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز یکی بهم گفت خیلی انرژی مثبت میدم. کلی خوشحال شدم. آخه فکر میکردم خیلی نق زدم تازگیها! تازه بهم گفت آدم متواضعی هم هستم :) کلی خوشحالم کرد. خدا کنه همه همین نظرو نسبت بهم داشته باشن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


She's going!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 17:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز روز خوبی بود. توش پر از آدم بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 اصلا اون خره رو ول کنید٬ بچسبید به اون موشه که توی سوراخ نمی‌رفت برداشت یه جارو هم به دمبش بست. توی این همه کار و سرشلوغی و استرس کی گفت من برم کلاس فرانسه ثبت‌نام کنم؟ دلم واسه‌ی اول تیر لک می‌زنه که کلاس تموم می‌شه. یکی نیست بگه تو که این همه مدت فرانسه‌ی دست و پا شکسته‌ات رو ول کرده بودی٬ چیزی می‌شد اگه یه ماه دیگه هم صبر می‌کردی بعد می‌رفتی "ترمیمش"  می‌کردی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


در راستای همون خر پست پایین: "روزی که غم نداریم خرمون می‌زاد کره‌ی بی‌دم". دیروز اومدم یه روز تا ظهر بخوابم٬ از صبحش از شدت دل درد از خواب پریدم.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


یه سری آدم هستند که باید قایمشون کرد توی کمد یا زیر تخت یا توی انباری؛ برای وقتایی که حالت خوب نیست. اون وقت باید از اون جاهایی که قایمشون کردی واسه خودت درشون بیاری؛ بچینیشون جلوات تا حالت خوب شه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 0:52  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

We once walked up the campus lane hand in had,

Sharing joys and sorrows.

Friends like this are a precious kind.

The yearning of you will serve as my rest house.

In happy time, friends come to us,

In hard time, we come to know friends.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 22:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


بالاخره دیدمش...

 

پرند نیلگون رو.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 0:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اردی‌بهشت 89

Nothing could make you more depressed than seeing old college classmates all on Facebook, while you haven't had any of them on your page, simply because you didn't enjoy your college as much as you should have... Dear God...

I missed a lot of things, and good old days would never come back...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


اتوبوسهاشون رو کارتی کردند٬ بعد راننده هی به من میگه بلیطت کو. کارتمو نشونش میدم خیالش راحت شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 9:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


درمانه پیدا شد! راستش یه پست بلندبالا نوشته بودم در مورد بیعدالتی در مصاحبه کاری و از اینجور حرفها... الان که آتیشم خوابیده دارم فکر میکنم چقدر حرف بیخود زدم!!! به هر حال میام میذارمش اینجا. یه قاراشمیشی شده وضع اینترنتم که نگو... خونه آپ میکنم باید بیارم از اینجا پستش کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:0  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فروردین 89

من هر کاری میکنم نمیتونم وبلاگ بنویسم.

 

درمانی واسش هست؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 16:10  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسفند 88

امروز کار گروهی داشتیم و باید توی گروه به این سوال جواب میدادیم که در طی بیست و چهار ساعت گذشته چه چیزهایی نوشتیم و هر چیزی که نوشتیم رو بگیم. اومدم خیلی خلاق بازی دربیارم گفتم وبلاگم رو آپدیت کردم. بعد از پایان ساعت یکی اومد گفت لطفا آدرس وبلاگت رو بده من بخونمش!!!! آی از دست خودم حرصم گرفت! تو رودروایستی گیر کرده بودم اما عوضش آدرس وبلاگ انگلیسیم رو دادم که همه اش راجع به ایرانه و چیز خاصی از خودم توش نیست!!!! خدا رو شکر وبلاگ دیگه به یه دردی خورد واسم :) 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 14:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


سلام!

بعد از ماهها ننوشتن سر زدن به اینجا یه جوریه. راستش از مرداد به بعد که نتونستم آپ کنم مشغول بودم و وبلاگ نوشتن وقتم رو میگرفت٬ برای همین تصمیم گرفتم مدتی ننویسم. الان اومدم کرکره ها رو کشیدم بالا یه وقت فکر نکنید مغازه واسه همیشه تعطیل شده. راستش این مدت٬ یعنی از مرداد به بعد من بیشتر توی دنیای انگلیسی زبان فعالیت داشتم٬ دوستای جدیدی از کشورهای مختلف پیدا کردم و با اونا مکاتبه میکنم که خیلی لذت بخشه٬ واسه همین به اون صورت این چند وقته تو حال و هوای وبلاگ خودم و فارسی نوشتن نبودم.

امیدوارم بتونم مثل گذشته اینجا بنویسم٬ دلم واسه وبلاگم خیلی تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 15:16  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرداد 88

امشب دور میدون ونک نه از اون یگان‌های ویژه سپر به دست و باتوم‌دار خبری بود و نه از اون پلیس‌های موتور سوار با لباس سیاه. بر خلاف چند روز بعد از تحلیف که شب‌اش میدون رو پر کرده بودند و دور آب‌نما ایستاده بودند منتظر. از اون گشت‌های ارشاد همیشگی هم خیلی وقته خبری نیست، گویا ماشین‌هاشون به کارهای مهم‌تر دیگه‌ای اختصاص داده شدند. هیچ وقت یادم نمی‌ره یه شب که توی ترافیک گیر کرده بودیم، چشمم افتاد به یکی از ون‌هاشون و چشم تو چشم یکی از این ماموراشون شدم. اون هی منو نگاه می‌کرد من اونو. جالب این‌جاش بود که نمی‌تونستیم چشم از هم برداریم. یاد اون صحنه ی فیلم هشت‌پا افتاده بودم که ماشین یه زن پلیس کنار ماشین ماهایا پطروسیان و مهتاب کرامتی و آتنه فقیه نصیری وایمیسه و ...

(ادامه دارد- الان نمیتونم ادامه رو بنویسم باید برم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:52  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


خدایا... این چه جنایتهایی که هر روز بیشتر داره عیان میشه؟ همه این چیزهایی که داره رو میشه یه روز گردن مسببش رو میگیره قبول٬ ولی روزی چند تا خبر بد باید شنید تا این حکومت باطل تموم شه؟ این چیزی که کروبی توی نامه به رفسنجانی ازش صحبت کرده قابل تصور نیست... رفتار منافی عفت با زندانیان دختر و پسر٬ جوونایی مثل من و شما٬ بی هیچ گناهی٬ پاک و معصوم. خدایا این چه حکومت اسلامیه که یه ذره از رفتارشون با زندانیا بر اساس اسلام و هیچ دینی نیست؟ ای خدا... تو صدای ما رو بشنو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


!Happy B-day to Me

[نکته: دیروز بود!]

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تیر 88

در روزهای 10 تا 12جولای (ژوییه)، از ساعت 5 تا 8 بعدازظهر در تمام نقاط دنیا در محل‌های مناسب، پارچه‌ای با رنگ سبز می‌آویزیم و از ایرانی‌ها امضا جمع کنیم که "احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور ایران نیست." سپس همه پارچه‌ها را به محلی که در روز آخر امضاگیری اعلام می‌شود، ارسال می کنیم تا به هم دوخته شود. سپس از رسانه‌های بین المللی و نیز موسسه رکورد گینس دعوت کنیم و تومار را از یکی از ساختمان‌های بلند و مشهور دنیا نظیر برج ایفل یا برج تورنتو می‌آویزیم، و سپس برای ثبت در تاریخ، به موزه سازمان ملل متحد می‌فرستیم.
1- این کار، احمدی‌نژاد را به عنوان منفورترین رییس‌جمهور وارد کتاب رکورد خواهد کرد.
2- تمام دنیا را با این جمله "احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور ایران نیست"، آشنا خواهد کرد
3- این کار که قبل از مراسم سوگند خوردن انجام می شود، این مراسم را از آنچه که هست هم ننگ‌آلودتر خواهد کرد.
4- سبب می‌شود دولت‌های خارجی در به رسمیت شناختن این دولت تعلل کنند.
5- اتحاد ایرانیان خارج از کشور را نشان خواهد داد.
6- به مردم داخل قوت‌قلب می‌دهد که هزینه‌هایی که داده‌اند بیهوده نبوده و اقلاً باعث وحدت عمل خارج‌نشینان شده.
7- اگر خوب کار شود، صف‌های طویلی برای امضای این تومار تشکیل خواهد شد که انعکاس بین‌المللی خواهد یافت.
و حسن‌های دیگری که حتماً به ذهن شما خطور خواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 7:5  توسط پرکلاغی 


Neda Aqa-Soltan
محل گلوله خوردن: خیابان کارگر- سر خسروی در حال نظارت تظاهرات
قاتل: فردی که می‌دونید عضو چه گروهیه قلب‌اش را نشانه گرفت و فرار کرد.
سن: ۲۶-۲۷ سال. البته توی بعضی سایت‌ها و وبلاگ‌های خارجی ۱۶ سال گفته شده که با توجه به عکس‌اش 27 درست‌تر به نظر می‌رسه.
تصاویر آخرین لحظات جان دادن این دختر بی‌گناه در سراسر جهان پخش شده و از اینترنت قابل دیدنه.
صفحه‌ای که به‌اش توی
ویکیپدیا اختصاص داده شده را ببینید.
فقط می‌تونم بگم: "فراموشت نمی‌کنیم."

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خرداد 88

Where Is My Vote?

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:16  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

مرگ رویا را به همه هموطنان عزیز تسلیت عرض می‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:58  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 یاهو سیصد و شصت داره می‌بنده. شنبه دیدم ایمیل زده که تا سیزده جولای بسته می‌شه و زود بند و بساطتون رو جمع کنید برید به قسمت جدید و با این لینک هم محتویات وبلاگتون رو از اونجا به صفحه‌ی جدیدتون منتقل کنید. با این‌که سیصد و شصت همیشه به نظرم سرویس خیلی ضعیفی بوده، دلم یهو براش تنگ شد. نوشته بود اون کامنتایی که براتون گذاشته بودند و تِستِمُونیال‌ها به صفحه‌ی جدید منتقل نمی‌شه. دلم واسه کامنتایی که دوستام واسم گذاشته بودند سوخت. وبلاگم رو با اون چند تا پست کم‌اش با کلیک یه لینک منتقل کردم به قسمت جدید. از اون‌جایی که می‌دونستم کسی به وبلاگ من اون تو علاقه‌ای نداره، اون جا به انگلیسی واسه دل خودم بعضی وقتا می‌نوشتم. البته بیشتر عکس تزئینی می‌ذاشتم و هر پستم شامل یک یا دو جمله بیشتر نمی‌شد.

چیزی که واقعا راجع به وبلاگ نوشتن اون تو دوست داشتم این بود که بدون هیچ ادا و اصولی می‌تونستی هر عکسی رو بخوای از روی کامپیوترت اون‌جا آپلود کنی؛ برعکس این بلاگفا که باید اول بری عکس‌ات رو یه جا آپ‌لود کنی، بعد وقتی با این سرعت کم و با بدبختی آپ‌لود شد، لینک‌اش رو برداری بذاری توی پستت تا اون وقت جناب بلاگفا سرتون منت بذارن و عکس رو روی وبلاگ‌تون ظاهر کنند. تازه اون وقت هم باید بنا به سلیقه‌ی خودت اندازه‌ی عکس رو درست کنی. اگه خیلی گنده باشه از کل وبلاگ‌ات هم می‌زنه بیرون. این بدی رو بلاگ‌اسپات هم که توش آپ‌لود کردن راحت‌تره، داره. یعنی اگه چند تا عکس بخوای توی یه پست بذاری و اندازه‌هاشون متفاوت باشن با دردسر مواجه می‌شی؛ چون هم‌اندازه کردن چند تا عکس با دست خیلی سخته. باورتون نمی‌شه یکی از دلایلی که توی وبلاگم عکس نمی‌ذارم همینه. از بس که اعصابم رو خورد می‌کنه. اما سیصد و شصت عکس رو خیلی قشنگ بالای پستت ظاهر می‌کرد و با این‌که اجازه نمی‌داد توی یه پست بیشتر از یه عکس بذاری، اما همه‌ی عکس‌ها توی همه‌ی پست‌ها یه اندازه بود. و من این رو بی‌نهایت دوست داشتم.

خوبی این صفحه‌ی جدید اینه که کل صفحه‌ات رو تا به یکی اجازه ندی نمی‌تونه بیاد بخونه. تو سیصد و شصت قبلی می‌شد اطلاعات شخصی‌ و وبلاگ‌ات رو محرمانه کنی و تعیین کنی کی بتونه بخونشون ولی کامنتایی رو که بقیه واست می‌ذاشتند واسه همه قابل رویت بود و من خوشم نمی‌اومد. به دوستام هم که نمی‌تونستم بگم آی واسه من کامنت نذارید؛ مسیج بذارید تو این‌باکسم! ممکن بود بپرسن "وا... مگه تحت تعقیبی؟!" می‌شد یه کاری هم کنی هیشکی واست کامنت نذاره ولی اون مدلی رو هم دوست نداشتم، بی‌ادبانه بود. تو سیستم قبلی تم‌های مختلفی می‌تونستی واسه صفحه‌ات انتخاب کنی اما تو سیستم جدید رنگ صفحه‌ی همه ی کاربرها‌ خاکستری-سفیده. فقط هم یه عکس می‌تونی بذاری، نه سه تا. نقد کتاب و فیلم و فید آر‌اس‌اس که نمی‌دونم چی هست رو هم نداره. قسمت پروفایلش هم چنگی به دل نمی‌زنه. تو هر دو سیستم می‌تونی تعیین کنی با سرچ ایمیل یا اسم و فامیلت پیدات کنن یا نه. در پایان از چیزایی که گفتم این نتیجه رو می‌شه گرفت که سیستم جدید یه خوبی‌هایی داره و یه بدی‌هایی. احساس می‌کنم صفحه رو از روی فیس‌بوک تقلید کرده‌اند و به نظرم هنوز کامل نشده. ولی خُب، هر چی بود: خداحافظ یاهو سیصد و شصت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

فقط اومدم بگم امروز بازدیدهام به ۷۰۰۰ تا رسید. همیشه آرزوم بود بازدید ۶۶۶۶ رو خودم ببینم ولی فرصت نشد٬ این به اون در!

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

نمی‌دونم چرا موقع زیر و رو کردن فیس‌بوک ملت این قدر عذاب وجدان نمی‌گیرم که موقع زیر و رو کردن یاهو سیصد و شصتشون.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اردی‌بهشت 88

پست دیروز نتیجه هیجان زیاد ناشی از خرید 5 Language Visual Dictionary از نمایشگاه کتاب هستش. یعنی می‌خواید منو خوشحال کنید فقط برید هی برام انواع و اقسام دیکشنری‌ها رو بخرید! مثل این که اوریجینالش اصلا تو ایران نیست، اگر هم باشه قیمتش چیزی در حدود سی هزار تومن (با توجه به تصویری بودن و کاغذ گلاسه داشتن) می‌شه. علت این که من دفعات اول با دیدن دیکشنری فکر می‌کردم اوریجیناله اینه که توی وکیوم بود (یعنی دورش از این پلاستیکا بود باز هم نمی‌شد) و فکر می‌کردم فقط کتاب‌های اصل رو وکیوم می‌کنند، به آرم انتشاراتی‌اش رو جلد هم اصلا توجه نداشتم. به هر حال تصمیم گرفتم این قدر وسواس به خرج ندم و بخرمش، حالا چه افست چه اصل. خیلی خیلی کتاب مفیدیه، حداقل واسه من که همیشه آرزوم اینه که ده بیست تا زبان یاد بگیرم. استقبالی هم که از این کتاب تا حالا دیدم شده خیلی خوب بوده، یعنی من تا داشتم کتاب رو توی غرفه ورق می‌زدم هر کی نگاش می‌افتاد می‌خواست بخردش! به هر حال الان خیلی خوشحالم. گذاشتمش تو کتابخونه‌ام هی ذوقش رو می‌کنم!
بین خودمون بمونه، یه دیکشنری کمیاب دیگه هم که مدت‌ها می‌خواستم بخرمش و دنبالش بودم چند روز پیش دوباره دیدم فروشگاه کتاب مرجع آورده. اونم فقط یه دونه!!! یعنی یکی بیاد بخردش می‌میرم چون مطمئنم دیگه نمی‌یارن. اون روز تا دیدمش کلی خوشحال شدم ولی از بخت بد پول کافی همراهم نبود. دعا کنید کسی تا چند روز احتیاجی به دیکشنری -از هر نوع-  نداشته باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


خریدمش! اون دیکشنریه رو بالاخره از نمایشگاه کتاب خریدمش! هوراااااا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


می‌دونم این‌قدر این روزها از این کتاب‌های «چگونه بهتر زندگی کنیم» و اینا زیاد شده که نیازی به پست امروزم نیست، ولی خوب منم دلم می‌خواد بر اساس تجربیات زندگیم چند تا نکته رو بهتون بگم که اگه می‌خواییم حال و روز بهتری داشته باشیم، بریم بهش عمل کنیم- از جمله خود من:

1-      خواب مرتب و کافی: همیشه شب زود بخوابید. وقتایی که آدم دیر می‌خوابه فرداش داغونه. مغزش هم کار نمی‌کنه. حتی اگه شبا بیدار بمونید و صبح‌ها بخوابید فایده‌ای نداره. خواب شب همه چیز رو می‌سازه. خواب روز آدم رو کسل و مریض می‌کنه. صبح‌هایی که آدم شبش خوب خوابیده روحیه‌ی عالی داره و حس نمی‌کنه دنیا به آخر رسیده. خلاصه احساس می‌کنی زندگی داره بهت لبخند می‌زنه. اگه از اونایی هستید که عصرها چرت کوتاه می‌زنید ولی شب‌ها خوابتون نمی‌بره، خواب عصر رو حذف کنید. چایی‌قهوه‌اینا هم موقوف!

2-      تغذیه کافی: این از اون چیزایی که بدجوری به نتیجه‌اش رسیده‌ام. اگه روزانه ویتامین کافی مصرف نکنیم، پوست داغونی خواهیم داشت. ویتامین‌هایی که تو میوه‌هاست آدم رو شاد می‌کنه و خیلی خیلی تو سلامت جسم و روح تاثیر داره. حتماً صبح‌ها یه چیزی که حالتون رو بد نمی‌کنه به عنوان صبحونه بخورید و در طول روز میوه بخورید. (الان قیافه‌ام شبیه این متخصص‌های تغذیه شده که می‌یان تو تلویزیون).

3-      ارتباط با دوستان: تنهایی بدجوری نابودکننده است و آدمای تنها از لحاظ روانی تو وضعیت بدی به سر می‌برن. کلا می‌دونم رفیق بامرام این روزها کم شده اما بالاخره که چهار تا دوست درست‌حسابی آدم می‌تونه از این‌ور‌ اون‌ور پیدا کنه. حرف‌زدن و گذروندن وقت با دوست‌ها استرس آدم رو کم می‌کنه و بعدش حس خوبی داریم. منظورم از حرف‌زدن با دوستان از طریق آن‌لاین و فیس‌بوک و آف‌لاین‌های یاهو مسنجر نیست، ول کنیم این دنیای مجازی رو بابا! اینا با همه‌ی راحت‌تر کردن ارتباط، آدما رو تنهاتر کردن. (یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی...)

4-      داشتن هدف: اگه هدف نداشته باشیم زندگی خیلی خیلی پوچه و در معرض افسردگی قرار داریم. این هدف هر چقدر هم کوچیک باشه باز هم مهمه. به نظر من آدم خوبه یه کلاس در رابطه با چیزی که بهش علاقه داره بره پیدا کنه و ثبت‌نام کنه. حالا هر چیزی می‌تونه باشه. تو خونه موندن و دست‌رو‌دست گذاشتن چیزی رو عوض نمی‌کنه و ته مونده‌ی اعتماد به نفس آدم رو می‌گیره. در ضمن اگه تو زندگی‌تون چیزایی هست که واقعا آزارتون می‌ده با یه مشاور خوب یا روانشناس صحبت‌ کنید. سلامت روان چیزی نیست که بشه ازش غافل بود.

5-      ترک عادت‌های مزخرف: بله! این خیلی مهمه. اگه فرت‌فرت چایی می‌خورید، قهوه دم می‌کنید، سیگار می‌کشید یا حتی تنبل هستید و بیست‌چهار ساعته پای تلویزیونید، یا بدتر از اون از جلوی کامپیوتر بلند نمی‌شید، سعی کنید حداقل کمش کنید؛ چون می‌دونم صددرصد نمی‌شه به این راحتی از دست این عادت‌های بد خلاص شد.

 ین چیزایی بود که به ذهنم می‌رسید. می‌دونم لیست خیلی ناقصیه ولی برای من یکی مهم‌ترین نکته‌ها رو داره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


بعد از نه ماه داشتن دوشنبه‌های خوب و سر و کار داشتن با آدمای خوب، هنوزم احساس می‌کنم دوشنبه‌ها باید روزهای خوبی باشه، هر چند با یه سری آدم حال به‌زن مجبورم سر کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


از پارسال و پیرارسال (چه کلمه‌ی عجیبی) که رفتم نمایشگاه و دیدم هیچ خبری نیست، پشت دستم رو داغ کرده بودم که عمراً امسال پا طرف نمایشگاه نذارم، ولی مثل این‌که نمایشگاه طلبیده ما رو! یه مدتیه بند کرده به یه دیکشنری چهار زبانه که تصویری هستش و قیمتش هم مناسبه، دفعه‌های اول که دیدمش دیکشنری اصلی بود و افست شده نبود اما جاهای بعدیکه رفتم دیدم افستش کردند و طبق معمول که ناشران داخلی باید خرابکاری کنند، برداشتن بعضی از عکس‌ها رو که اصلا مورد خاصی هم نداره حذف کردند. این طوریه که توی دیکشنری می‌خونی «رقص باله»، ولی بالاش هیچ تصویری نمی‌بینی. آی من حرصم می‌گیره این جور وقت‌ها. همیشه وقتی می‌دیدم تصویرهای کتاب زبان‌هامون رو دستکاری می‌کنند و زیر دامن خانمه شلوار سیاه می‌کشیدن آی بدم میومد. خلاصه گفتم شاید توی نمایشگاه بتونم خود دیکشنری اصلی رو پیدا کنم بدون هیچ گونه حذف و اضافه‌ای. نتیجه این که: باز هم ما و نمایشگاه!

دیکشنری آکسفوردی که توی خونه دارم «اصل» هستش و آی حال می‌کنم وقتی ورقش می‌زنم. هیچ وقت روزی که رفتم خریدمش یادم نمی‌ره. یه دیکشنری افست شده خریده بودم که تو صفحاتش پر از خرابکاری و لک بود و بعد یه روز دیدم چند صفحه‌اش نیست. از خدا خواسته بلند شدم رفتم فروشگاهی که از اون‌جا خریده بودمش. انصافا فروشگاه معتبری هست که بعدا سر فرصت راجع بهش حرف می‌زنم. خلاصه گفتم دیکشنری‌تون خرابه و قبول کردند عوضش کنم. بعد رفتم سمت قفسه دیکشنری‌ها و دیدم خدای من... دیکشنری آکسفورد چاپ انگلستان، وکیوم شده، با کاغذ سبک مخصوص که توی ایران وجود نداره و بدون هیچ گونه دستکاری ناشران داخلی توی یکی از قفسه‌ها نشسته و داره به من لبخند می‌زنه. فوری برداشتم و بدون پرداخت هیچ‌گونه مبلغ زیادی و تنها با پرداخت دو هزار تومان اضافه، از شر دیکشنری قدیم کلفت با اون کاغذهای سنگینش راحت شدم. وقتی داشتم دیکشنری جدید رو باز می‌کردم بوی صفخاتش به مشامم می‌خورد. یه بوییه که تا حالا توی هیچ کتابی ندیدم و هنوزم که هنوزه گاهی صورتم‌ رو نزدیک صفحاتش می‌گیرم و از بوش لذت می‌برم. خب بسه دیگه، وگرنه ممکنه فکر کنید من دارم از عشق این دیکشنری می‌میرم! هر چند خیلی خیلی خیلی دوستش دارم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


خب الان می‌خوام چنان پست طولانی و بلندی بنویسم که از این که آرزو کردید من تند تند پست بنویسم پشیمون بشید. هه هه (خنده‌ی بدجنسانه).

دو روز با تور ایران‌گردی رفتم کرمان. واژه‌ی کرمان از کرمنه می‌یاد که به معنی کار و کوشش هستش و ریشه‌ی پهلوی داره. برعکس شیراز که همیشه از هر حمله‌ای جون سالم به در می‌‌برده مردم کرمان تو طول تاریخ بدبختی‌های زیادی رو تحمل کردن. طوری که یه جورایی آدم می‌تونه خستگی رو حتی الان هم تو صورتشون بخونه. بعد هم کرمان یه ذره خطرناکه! خود مردمش خوبن ها... مهاجر زیاد داره ناامن شده. تریاک ماهان هم می‌گن کیفیت خوبی داره(!). کرمانی‌ها همه رنگ صورتاشون آفتاب سوخته خیلی تیره بود و من آدم سفید اون‌جا ندیدم.

سوغاتی‌های کرمان: زیره که معلومه، قاووت و کُلُمْپ‍‍‍ـــِه! حالا کُلُمپه با این اسم عجیب و غریبش چی هست؟ لابد یه چیز قلمبه تو ذهنتون تداعی می‌شه ولی یه شیرینی تخت هستش به اندازه‌ی کف دست، زرد رنگه و روش یه سری طرح مثل کلوچ سنتی‌های فومن روش هست. وسطش هم پر از خرماست. خیلی خوشمزه است. حتما بخریدش با چایی عصرها خوردنش خیلی می‌چسبه (تا حدی مزه‌ی نون خرمایی رو می‌ده). قاووت همون تلفظ محلی کلمه‌ی "قوت" هستش. یه پودری که فکر کنم مخلوطی از کاکائو و یه سری چیزهای دیگه باشه. ظاهرا غذای سنتی کرمان بز‌قرمه است که من با شنیدن کلمه‌ی بز اشتهام کور شد اما راهنمامون گفت یه چیزیه مثل کشک و بادنجون. یاد برره افتاده بودم. ولی خوب من ترجیح دادم امتحانش نکنم و کباب سفارش دادم و بعد هم که گفتند فعلا بزقرمه‌مون تموم شده و بقیه چیزهای دیگه‌ای سفارش دادند.

اولین جایی که رفتیم کویر لوت بود. من فکر می‌کردم باید خیلی گرم باشه و آدم اون‌جا هلاک شه ولی اون‌قدرها هم وحشتناک نبود. خیلی دوست‌داشتنی بود. می‌گن کویر لوت هر سال از طرف مجله‌ی نشنال جئوگرافی به عنوان گرم‌ترین نقطه‌ی زمین انتخاب می‌شه. یه چیزهای صخره‌مانندی هم بودند که بهشون می‌گن "کلوت". هیچ گیاهی هم اون‌جا رویش نداره حتی خار که معمولا توی کویر رشد می‌کنه. جالب اینه که من یه مگس سبز دیدم که همه‌اش دور و برم وول می‌خورد. این توی اون کویر چی کار می‌کرده و از چی تغذیه می‌کنه معلوم نیست.

بعد رفتیم ماهان. اسم ماهان رو واسه این گذاشتن ماهان چون شب‌های مهتابی قشنگی داره. ستاره‌ها اون‌قدر زیاد و درشت بودند که چشم آدم درد می‌گرفت. باغ شازده ماهان. باغ شازده می‌گن شبش قشنگه ولی ما که چیزی ندیدیدم چون چراغ‌های حوض ها خاموش بود آب‌هم توش جاری نبود! ولی باغ باصفایی بود. می‌گن این عمارت رو واسه شاهزاده ماهان حاکم کرمان می‌سازن اما وقتی بنای عمارت ادشته تموم می‌شده حاکم فوت می‌کنه و بنایی که داشته سر در رو گچکاری می‌کردی از ترس‌اش (حالا واسه چی ترسیده و از چی می‌ترسیده من نفهمیدم) بله از ترسش هرچی گچ دستش بوده می‌اندازه روی سر در بنا و  فرار می‌کنه و همون طوری تا به امروز نیمه‌تموم باقی مونده!!!!

(ادامه دارد)

روز بعد رفتیم بازار کرمان. اگه قبلا بازار تبریز رو که بزرگترین بازار سرپوشیده دنیاست دیده باشید٬ بازار کرمان دیگه به چشمتون نمیاد ولی باز هم قشنگ بود. ظاهرا با ورود ما کل کرمان رو انگار داشتند تعمیر میکردند و بازار هم از این قاعده مستثنی نیود! توی بازار کارونسرای قدیمی و حمام گنجلیعی خان بود و یه جایی مثل چایخونه که اونم فکر کنم کار گنجلعی خان بوده. گویا گنجعلی خان زمانی حاکم کرمان بوده و این بناها رو ساخته.  آهان یه چیز جالب که با دیدن پارچه ها و لباسهای اونجا به نظرم رسید این بود که پارچه هایی که حالت برق برقی داره و پولک و اینا داره توی بورسه. فکر کنم علتش نزدیکی به سیستان و بلوچستان باشه و نزدیکی این دو تا استان به کشورهای پاکستان و افغانستان چون اونجاها از این پارجه ها دوست دارند. یه چیز جالب دیگه که با دیدن مردم کرمان بهش رسیدم این بود که کلا جمعیت کرمان پیر یا میانساله٬ چون من زیاد بچه یا نوجوون ندیدم (برخلاف رشت که توی این عیدی وقتی رانندگی می کردی جلوی هر ماشینی بغل خانم یه بچه زیر دو سال میدی. ماشالا رشد جمعیت و زاد و ولد گویا تو رشت زیاده). دیگه رفتیم مشتاقیه و گنبد جبلیه و یخدون که محل نگهداری یخ شهر تو زمانای قدیم بوده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:22  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


عنوان این پست خیلی باحاله! همون‌طور هم که ازش برمی‌یاد نشون می‌ده پرند نیلگون دیگه می‌خواد بیاد منو بکشه از بس اینجا تار عنکبوت گرفته! به آخرین کامنت پست زیر نگاه کنید تا متوجه شید چی میگم. خیلی خندیدم وقتی دیدمش.

آپ می‌کنم!

نمی‌دونم تا حالا دچار این حالت شدید که هی دلتون می‌خواد روزی صد بار ایمیلتون رو چک کنید٬ به سایتاتون سر بزنید و خلاصه بیست و چهار ساعته به اینترنت وصل باشید؟ نمی‌دونم اسمش اعتیاد به اینترنت هست یا نه ولی هر چی هست آدم حوصله‌ی هیچ کار دیگه‌ای رو نداره. تازه تقصیر خود زندگی هم هست که این قدر بی‌نمکه که آدم رو مجبور می‌کنه به اینترنت پناه بیاره.

این چند وقته یعنی قبل از عید دو تا کتاب از پل آستر خوندم. «هیولا» و «مون پالاس». خوب بودند ولی من از کتاب سر درنیاوردم که فکر می‌کنم به پست مدرن بودن نویسنده برمی‌گرده. بعدش یه کتاب پر از داستان کوتاه از «رولد دال» خوندم. اسمش «زن صاحبخانه» بود. آدم اصلا باورش نمی‌شه این همون نویسنده‌ی «چارلی و کارخونه‌ی شکلات‌سازی» باشه از بس که داستا‌ن‌ها خشن بودند! بعد یادمه بدجوری هوس کردم یه کتاب از دانیل استیل بخونم! رفتم کتابی رو برداشتم که قیافه‌اش از همه رمانتیک‌تر بود. یعنی جلدش سرخابی خوش‌رنگ بود و دو تا قلب طلاکوب رو جلد چاپ شده بود (عین کارت‌های عروسی!) و عنوانش هم «تپش عشق» بود. خوب بود. اون‌قدرها هم که انتظار داشتم احمقانه نبود. بعد چی؟ الانم همین‌طوری یه کتاب گرفتم به اسم "کافه کاکائو". نویسنده‌اش ایرانیه و تا اونجا که خوندم جالب بود و خنده‌دار. برام عجیب بود که چرا قبلا ازش هیچی نشنیده بودم. خب اینم از لیست کتابای این چند وقته. آهان دشمن عزیز رو هم دوباره خوندم. چسبید.

راستی پرند نیلگون :) من کتابام رو نه می‌خرم (هنوز به همون عادت سابقم!) نه می‌دزدم (!!!!!!!!) نه یه دوست خوب پیدا کردم که یه عالم کتاب داشته باشه (یکی تو دبیرستان داشتم ولی الان بهش دسترسی ندارم). من فقط و فقط از کتابخونه کتاب امانت می‌گیرم! :) این بود جواب معمای شما!!!

دو تا فیلم قشنگ هم دیدم به اسم های Sweet November و Quills که قشنگ بودند. اولی داستانش تو مایه‌های لئون بود. داستان یکی که وارد زندگی اون یکی می‌شه و تغییرش می‌ده. بازیگراش هم کیانو ریوز و شارلیز ترون بودند. بازی جفت‌شون عالی بود و من از این فیلمایی که این دو تا با هم بازی می‌کنند خیلی خوشم می‌یاد. Quills هم یعنی قلم پر و داستان زندگی مارکز د سد Marques De Sade هستش. آیا می‌دانستید کلمه سادیسم از اسم این آدم گرفته شده؟ مارکز دُ سَد یه فیلسوف بوده و یه سری عقاید خاص هم داشته و توی داستان‌هاش اونا رو بیان می‌کرده (همینا باعث می‌شه سادیسم رو از اسم این فرد بگیرن) و بارها به خاطر انحرافات اخلاقی دستگیر می‌شه و می‌اندازنش زندان تا این‌که آخرش می‌اندازنش توی یه دیوونه‌خونه. داستان فیلم هم توی همون دیوونه‌خونه میگذره. بایگراش هم اینا هستند: جفری راش در نقش مارکز و کییت وینسلت و اون آقا چشم سبزه که تو فیلم گلادیاتور نقش منفی رو بازی میکرد و بدجنس بود (اسمش چیه؟).  راستی می‌خواستم ببینم کسی می‌دونه sweet November به فارسی چی ترجمه شده؟

این واسه فعلا تا بعد که زود زود بیام!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:35  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فروردین 88

یکی از اتفاقات بد اینه که من دوباره معتاد به اینترنت شدم. شش ماه نبودم درست شده بودم ها... پارسال معتاد بلاگفا بودم٬ امسال معتاد فیس‌بوک شدم با اجازه شما. فیس‌بوک هم که شوخی نیست٬ هر کی حداقل ۸۰ تا عکس توی پروفایلش داره که دیدن همه‌شون کلی واسه‌ام طول می‌کشه. آخه دارم تازه از این ور و اون ور دوستای قدیم رو پیدا می‌کنم و اد می‌کنم. شوخی که نیست نزدیک هشت ساله بعضی‌هاشون رو ندیدم! تازه هر کدوم‌شون رو تو یه گوشه از دنیا پیدا کردم از آلبانی بگیر برو تا بوستون- فکر کنم فقط من این‌جا موندم!!! ایشالا هم که خوش‌شون باشه. ما اینجا می‌شینم از مانیتور عکسای اسکی رفتن آلبانی و کنار دریا رفتن کالیفرنیا و دیسکو رفتن‌های لاس‌وگاس‌شون رو می‌بینیم. از تابستون فیس‌بوک داشتم ها ولی حوصله‌ام نمی‌اومد کسی رو اد کنم. یه چیز جالب دیگه این که حتی دوستایی که توی دبیرستان  باهاشون سلام علیک نمی‌کردم رو هم اد کردم! بعد هم بعضی وقتا فضولی‌ام گل میکنه می‌شینم کامنت‌های زیر عکس‌های ملت رو هم می‌خونم!

به نحوه کامنت گذاشتن ملت فقط دقت کنید:

so I gues iran really khosh ghozasht behet    

تهشه. خلاصه خودم هم دو میلیون تا عکس جالب از مسافرتام به این ور و وان ور دارم که باید بذارم‌شون و واسشون کامنت بنویسم تا ملت بفهمن این‌جا کجاست و چیه. خلاصه دیگه... اگه دیدید من چند وقتیه که نیستم و اینجا تار عنکبوت بسته٬ بدونید سرم به کجا گرم بوده می‌دونم آدم وقتی منتظره یه نفر آپ کنه و طرف اصلا یادش نمی‌یاد یه وبلاگی داشته خیلی حرص‌آوره٬ ولی خب!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


یکی از اتفاقات خوب در اول سال در زمینه وبلاگ‌نویسی اینه که می‌یای می‌بینی بلاگرولینگ درست شده و آی خوشحال می‌شی! بعد برای این‌که دوباره از کار نیفته و صفحه‌ات خراب بشه برمی‌داری لینکای توش رو پاک می‌کنی!! یکی دیگه از اتفاقات بد در زمینه وبلاگ‌نویسی برای من اینه که تصمیم می‌گیرم پست‌های بلند بذارم بعد می‌بینم من که اصلا حال طولانی نوشتن ندارم واسه همین بی‌خیال می‌شم. تقصیر من نیست می‌خواستم مسافرت کرمان رو توی یه پست طولانی بنویسم تموم شه ولی نمی‌تونم. یکی از اتفاقات تاسف‌برانگیز اینه که دوباره باید کتاب‌ خوندن رو ول کنم و برگردم سر کار و زندگی‌ام. نمی‌رسم فعلا کتاب بخونم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسفند 87

 

این هفته‌ای که گذشت بازم کتاب خوندم! می‌خواستم راجع به چیزهای دیگه هم این‌جا بنویسم ولی فعلا بذارید راجع به کتاب‌ها بگم. می‌ترسم یادم بره! اولش که یادم رفت توی پست پیش بگم کتاب "مردی که می‌خندد" رو هم نصفه ‌نیمه خوندم. کتاب قشنگه ولی قطوره و منم راستش رو بخواهید دیگه مثل پنج شیش سال پیش حوصله‌ی کتاب قطور رو ندارم. دویست صفحه ازش خوندم و بعد سرسری همین‌طور ورق زدم تا ببینم آخرش چی می‌شه. دومین کتابی بود که از ویکتور هوگو می‌خوندم. قبل از اون گوژپشت نتردام رو هم خونده بودم منتها ترجمه‌اش قدیمی بود. آدم وقتی صفحه‌های اول کتاب رو می‌خونه می‌فهمه بی‌خودی نیست یکی مشهور می‌شه. توصیف‌هایی که ویکتور هوگو توی کتاب آورده بی‌نظیره. مثلا حکومت و مردم رو مثل زن و شوهری دونسته که قبلا با هم قهر بودند و توی یه تخت پیش هم نمی‌خوابیدند اما حالا با هم آشتی کردند! خدا رو شکر کتاب چاپ جدید و مال سال هشتاد و پنج بودش و آدم حالش بد نمی‌شد! من نمی‌دونم چرا این‌قدر با ترجمه‌های قدیمی مشکل دارم. مترجم کتاب هم جواد محیی بود که وقتی شناسنامه‌ی کتاب رو می‌خوندم متوجه شدم فوت کرده‌اند.

 

کتاب بعدی "چه کسی پالرو مینرو را کشت؟" بود. عنوان طولانی کتاب نظرم رو جلب کرد و تصمیم گرفتم بخونمش. نویسنده‌اش ماریو بارگاس یوسا نویسنده‌ی معروف اهل پرو است. اولین کتابی بود که ازاین نوبیسنده می‌خوندم چون زیاد به ادبیات آمریکای‌جنوبی علاقه‌ای متاسفانه ندارم. چون دستمایه‌ی اکثر کتاباشون فقر و بدبختیه که مردم کشورهای آمریکای جنوبی باهاش دست به گریبانند. توی این کتاب هم فقر مردم پرو به چشم می‌خوره. همون‌طور که از عنوان کتاب بر می‌یاد راجع به دو تا افسره که دنباله قاتلی می‌گردن که پالرو مینرو رو به طرز فجیعی زده کشته. کوتاه بود و زود تموم شد و صادقانه هم می‌گم یکی از دلایلی که خوندمش همین کوتاهی‌اش بود! اولش می‌خواستم یه کتاب از ایزابل آلنده بخونم چون هی پرند نیلگون کتاباش رو می‌خونه و راجع بهش حرف می‌زنه منم کنجکاو شدم ببینم ایزابل آلنده چه جوری می‌نویسه! اما خُب کوتاهی اون کتابه به کنجکاوی‌ام غلبه کرد!

 

کتاب بعدی که خوندم، سرگذشت ندیمه از مارگارت آتوود بود. نویسنده‌ی زن کانادایی. اول فکر می‌کردم راجع به سرگذشت یه دختر خدمتکار توی یه خونه‌ی انگلیسی قرن هجدهمیه ولی کاملا غافلگیر شدم. یه جورایی شبیه 1984 بود. جای خنده‌دارش و اعصاب‌خوردکنش اینه که با این که کتاب خیالیه ولی بعضی جاهاش آدم رو کاملا یاد حکومت خودمون می‌اندازه! مثلا توی کتاب می‌بینیم که شعارهای مذهبی از همه جا داره به مغز مردم تزریق می‌شه، یا اون‌جایی که عمه‌ها هی به ندیمه‌ها توصیه می‌کنند دخترهای سر به زیری باشن آدم یاد شعارهای خواهرم حجاب تو وقار توست و اینا می‌افته. خوبه دیگه، بالاخره توی یه کشوری باید دنیای خیالی مارگارت آتوود واقعا ساخته می‌شد. کجا بهتر از این جا؟ در ضمن می‌خوام چند تا غلط ترجمه‌ای زا کتاب رو متذکر شم: اول این که یه جا مترجم ترجمه کرده "کت سقید" که ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی white coat هستش و مترجم عزیز نمی دونسته این می شه "روپوش پزشکی"! یه جا هم cofee table رو میز قهوه ترجمه کرده که باید می گفت میز عسلی. ما تو فارسی اصلا چیزی به اسم میز قهوه نداریم! به میزهای عسلیمون می گن cofee table . یه جا هم سشوار رو موخشک کن ترجمه کرده بود. یادمه دو تا اشتباه دیگه هم تو ترجمه اش دیدم ولی یادم نیست.

 

بعد چی خوندم؟ دختری با گوشواره ی مروارید! عالی بود. یه بار شبکه تلویزیون رو روشن کردم و دیدم داره فیلمی به همین اسم رو پخش می‌کنه، ولی دقیقا همون موقع فیلم تموم شد! چند روز بعدش توی نشر چشمه دیدم این کتاب رو در دید مشتری گذاشتند و روش نوشته بود چاپ سوم. همون‌جا فهمیدم کتاب باید خیلی قشنگ باشه که هم یه دفعه‌ای به فارسی ترجمه‌اش می‌کنند هم اون‌وری‌ها فیلمش رو می‌سازند. داستان زندگی یان ورمیر نقاش معروف هلندی از زبون خدمتکارشه. یان ورمیر توی عمر کوتاهش چهل و چهار ساله‌اش هیچ وقت معروف نشد و بعد از مرگش فقط چند تا از نقاشی‌هاش رو تونستند پیدا کنند. ظاهرا بقیه‌اش رو زن و بچه‌اش بعد از مرگش داده بودند به بقال و نونوا واسه صاف کردن قرض و قوله‌هاشون! بهترین اثرش هم زن با پارچ شیره (ببینیدش و حظ وافری ببیرید). در آخر هم می‌خواستم یه چیز جالب بگم و اونم اینه که از نوشته‌های کتاب برمی‌یاد خانوم‌ها حدودای سال‌های 1600 توی هلند حجاب داشتند!!!! یعنی موهاشون رو با یه دستک خاص (از همونی که توی نقاشی زن با پارچ شیر می‌بینید) می‌پوشوندند و کلی هم به حفظ حجابشون معتقد بودند. جل‌الخالق!

 این جا هم می‌تونید همه‌ی کارهای ورمیر رو ببنید.

 

اتوبوسی به نام هوس از تنسی ویلیلمز رو هم به فارسی گرفته بخونم اما حوصله ام نیومد. تازه دوست داشتم به انگلیسی بخونمش تا فارسی. یه تیکه از کتاب رو به انگلیسی یه جا خوندم و خیلی قشنگ بود. می‌دونید که فیلمش هم با بازی ویویان لی ساخته شده. فعلا حوصله نمایشنامه ندارم. به قول انگلیسی زبون‌ها: The spirit is willing but the flesh is weak یعنی روح مشتاق است اما جسم حالش را ندارد. این ضرب المثل خیلی واسه ماها مناسبه. نه؟

 

بعد حدس بزنید چی خوندم؟ همون کتابی که هشت ساله می‌خوام بخونمش اما نمی‌دونم چرا هر بار خوندنش رو موکول می‌کردم به یه وقت دیگه. بله "درخت زیبای من" رو می‌گم. می‌دونستم خیلی قشنگه ها ولی نمی‌دونم چرا جادو شده بود! بالاخره این جادو در سحرگاه پریروز شکسته شد و بنده کتاب را یه شبه تمام کردم. هورا! غمگین بود و قشنگ. می‌گن نویسنده‌اش فقط ظرف بیست روز نوشته‌اش و به چهل و هفت زبان دنیا ترجمه شده. خوب اینم از این.

 

اما... حالا گیر دادم به پل آستر و تصمیم دارم همه کتاباش رو بخونم. دیشب یه شبه کتاب اتاق دربسته‌اش رو تموم کردم و خوشم اومد. حالا هم می‌خوام هیولا و مون پالاس رو ازش بخونم.

 

خوب اینم از کتابایی که این هفته خوندم!

 

توجه: این متن با عجله نوشته شده و ممکنه دوباره بخوام ویرایشش کنم و یه سری چیزا بهش اضافه کنم. اگه این‌کارو کردم بهتون می‌گم تا دوباره بخونیدش.

 

فعلا خداحافظ دوستان خوب!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اول تا یادم نرفته از دو سه تا کتابی که این چند وقته خوندم بگم:

 

گل صحرا
نویسنده: واریس دیری- کاتلین میلر

 

کتاب سرگذشت واقعی نویسنده، واریس دیری هستش. تکون‌دهنده‌ترین کتابی که تا حالا خوندم. ماجرای دختری کوچ‌نشین در صحراهای سومالی که توی نوجوونی از خونه فرار می‌کنه چون باباش ترتیب ازدواجش با یه پیرمرد شصت ساله رو به ازای چند شتر داده بوده. بعد طی وقایع معجزه‌آوری پاش به لندن می‌رسه و یه عکاس کشفش می‌کنه و می‌شه مانکن. الانم تو آمریکاست. اما چیزی که توی کتاب برای من و همه‌ی اونایی که خوندنش تکون‌دهنده بود، رسم عجیب‌غریبیه که مربوط به چهارهزار سال پیشه که هنوز هم روی دختربچه‌های بیچاره‌ی آفریقایی انجام می‌شه. بخوانید و حیرت کنید.

 

زندگی من
بیل کلینتون

 

دو جلدیه و مفصل ولی خوندنیه. فقط اسامی زیاد حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره. عکس‌های ته کتاب رو هم از دست ندید. بیل کلینتون وقتی بچه بوده خیلی بانمک بوده.


 

کنیز ملکه مصر
ترجمه ذبیح‌الله منصوری

 

با ترجمه‌های مرحوم ذبیح‌الله منصوری که همه آشنا هستید! ولی خوب زیرنویس‌هاش اون‌قدر زیاد نبود. کتاب خیلی خیلی جالب و خوندنیه که از زبون کنیز ملکه مصر کلئوپاترا بیان می‌شه و شرح اکثر وقایع اون دوران رو با بیانی شیرین و جذاب می‌گه. حیف که نرسیدم تمومش کنم!

 

در قلمرو پادشاهان، زندگی من در عربستان صعودی
کارمن بن‌لادن
ترجمه اسدالله امرایی

 

خیلی خیلی خوندنی بود. یعنی من که مدت‌ها کتاب نخونده بودم یه نفس از صبح تا عصر خوندمش. ماجرای واقعی یه دختر ایرانی-سوئدی که خانواده‌ی مادریش از خانواده‌های سرشناس و ثروتمند ایرانی بودند. این دختر به همراه مادرش و سه تا خواهراش توی ژنو زندگی می‌کرده که خانواده‌ی صعودی بن‌لادن‌ها تابستون می‌یان طبقه‌ی پایین خونه‌شون رو برای تعطیلات اجاره می‌کنن. دختر از پسر بزرگ خانواده که اسمش یسلام بوده خوشش می‌یاد و تصمیم می‌گیره باهاش ازدواج کنه. هر دو  می‌رن عربستان تا اون‌جا ازدواج کنن اما در واقع دختر بی‌چاره وارد زندان می‌شه. زن‌های عربستان صعودی به معنای واقعی حق انجام هیج کاری رو ندارند و توصیفاتی توی کتاب آورده که آدم شاخ در‌می‌یاره. مثلا توی قرن بیستم توی عربستان زن‌ها بعد از تولد فرزند پسرشون به اسم پسرشون خونده می‌شن! یعنی مثلا مادری که پسر ارشدی به اسم محمود داشته باشه بهش می‌‌گن: ام‌محمود، یعنی مادر محمود. جل‌الخالق! بعد هم این که همه‌شون از لحاظ تعصبات مذهبی یه چیزهای وحشتناکی هستند. مثلا تولد گرفتن رو حروم می‌دونن! نکته‌ی مهم آخر هم این که اسامه  بن‌لادن برادر شوهر این خانوم بوده و از همه‌شون متعصب‌تر. کتاب خیلی‌خیلی خوندنیه و پرفروش‌ترین کتاب جهان بوده. از دستش ندید. در ضمن نویسنده می‌گه اون عکسی که توی اینترنت و  همه‌ی مجلات معتبر دنیا چاپ شده و اسامه رو در جوانی با بیست و سه تا خواهر برادراش توی سوئد نشون می‌ده واقعیه اما اونی که به عنوان اسامه نشون دادند اسامه نیست و در واقع برادرشه. بقیه نکته‌های خوندنی رو به خودتون واگذار می‌کنم تا توی کتاب بخونید و لذت ببرید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اه چه خواب چندش‌آوری دیروز می‌دیدم. خواب می‌دیدم رفتم داروخونه دوا بگیرم، بعد یارو جاش بهم می‌گه آدم سوخته بخوری بهتره. بعد فکر کنید یه ظرف پلو بهم دادن که روش یه دست کوچیک پخته شده بود. دست یه بچه بود و سیاه و لزج بود. چندش‌آورترین چیزی که می‌تونید تصور کنید. یعنی توی خواب حالم داشت به هم می‌خورد ها... ولی نمی‌تونستم از خواب بیدار شم. جالبه وسط اون هیروویر توی خواب یاد اون آیه‌ی قرآن افتاده بودم که می‌گه "هرکس پشت سر دیگری بد بگوید گویی گوشت برادر مرده‌ی خود را می‌خورد"!!! آخرش از خواب بیدار شدم ولی دهنم به هم چسبیده بود. فکر کنم اثر این همه فیلم عجق‌وجقی بوده که این چند روزه دیدم. وحشتناک نبودند فقط راجع به آدمایی بودند که در اثر مواد شیمیایی تغییر هویت داده بودند و آدمخوار شده بود. معلومه وقتی این همه صحنه‌ی خوردن دست و پا و پختن آدم و توی یخچال گذاشتنشون رو ببینی شب هم از این خواب‌ها ببینی. شانس نداریم که. همه دوستاشون بهشون فیلم‌های اسکار گرفته و عالی می‌دن، به ما فیلم "پیچ اشتباهی دو" رو می‌دن تماشا کنیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خب من برگشتم! به همین سادگی. رفتنم بدون مقدمه بود و الانم اومدنم هم بی‌مقدمه است. شاید تا حالا فهمیده باشید بعضی کارهای من یهویی انجام می‌گیره. راستش خیلی وقت قبل از غیبت صغرام می‌دونستم چند وقت نمی‌تونم بیام رو نت ولی به کسی چیزی نگفتم. این طوری سوزناک می‌شد یه کم. یادمه سه مهر یه عکس از آسمون گذاشتم و بعد به عنوان تنوع تصمیم گرفتم قالب وبلاگ رو عوض کنم. بعد هم بازم به عنوان تنوع گفتم بذار اسم وبلاگ رو بذاریم Age of Innocence ببینیم چی می‌شه! خلاصه مثل این که وبلاگ خیلی فضای روحانی گرفته بود. هر کی میومد همینو می‌گفت. بعد از اون پست دیگه نمی‌تونستم به نت سربزنم. چیزی که من بهش توجه نداشتم این بود که رنگ نوشته‌های قبلی همه زرده و توی صفحه‌ی سفید پدر چشم خواننده‌ای که به آرشیو سر بزنه در می‌یاد. در نتیجه قالب رو در طی یکی از بازدیدهای سریع به وبلاگ به شکل سابقش برگردوندم. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم از این قالب دل بکنم. انگار همه‌ی این دو سالی که وبلاگ نوشتم و گوشه‌های از زندگیم توش خلاصه شده.

 

و اما اون عکسی که توی اون آخرین پستم گذاشته بودم، یکی از بهترین عکس‌هایی بود که تا حالا با موبایلم گرفتم. هم از لحاظ کیفیت و هم مفهوم. یادمه توی یکی از روزهای تیرماه، حوالی ظهر جلوی پنجره‌ای ایستاده بودم و داشتم به خدا شکایت می‌کردم که آخه این چه زندگیه. ناامیدی تمام وجودم رو گرفته بود، بعد یه دفعه سرم رو بلند کردم و اون منظره رو دیدم: از لای دو تا دیوار بلندی که پنجره رو احاطه کرده بودند خورشید پشت یه تیکه ابر کوچک بود ولی نورش رو با شدت تمام به اطراف می‌پاشید. انگار خدا می‌گفت هیچ وقت امیدت رو از دست نده. واقعا هم راست می‌گفت چون بعد از یه مدت شرایطم خیلی از این رو به اون رو شد. واسه همین سه مهر این عکس رو گذاشتم توی وبلاگ و اسم عکس رو هم گذاشتم .And Finally I Saw the Light اما بعد مجبور شدم با تغییر قالب برش دارم چون توی صفحه جا نمی‌شد و تازه وبلاگ رو سنگین می‌کرد. هر چی هست ما برگشتیم به حالت سابق: پست‌هایی بدون عکس و با رنگ زرد.

 

توی این مدتی که نبودم به هیچ کدوم از وبلاگ‌هایی که یه زمانی سر می‌زدم سر نزدم و اصلا نمی‌دونم توی وبلاگستان چه خبره. کی می‌نویسه کی دیگه نمی‌نویسه. کی مشهور شده کی خواننده‌هاش رو از دست داده. بازهم از اون بحث‌های جنجالی توی وبلاگستان رخ داده یا نه. تنها چیزی که می‌دونم اینه که بلاگرولینگ که خیلی‌ها اونو برق وبلاگستان می‌دونستند به رحمت ایزدی رفته و لیست وبلاگ‌های این گوشه دیگه بالا پایین نمی‌ره. اون روزی که داشتم توی بلاگ‌رولینگ ثبت‌نام می‌کردم یه چیزی بهم گفت نمی‌خواد این کارو کنی ها، ولی به ندای درونم گوش نکردم. کسی دقیقا نمی‌دونه چی شده؟ چه طوری می‌تونم این لیست کذایی رو از این گوشه بردارم؟

 

به هر حال من برگشتم. کلی چیز میز دارم که براتون بنویسم ولی فعلا بسه چون این پست طولانی می‌شه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد