پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

توی تبلیغات کشورهای خارجی وقتی می‌خوان یه خانواده‌ی خوشبخت رو نشون بدن زن و شوهر رو نشون می‌دن که با عشق دهن هم غذا می‌ذارن، بعد اون وقت این‌جا توی تبلیغات می‌خوان خانواده‌ی خوشبخت رو نشون بدن مادرشوهره رو نشون می‌دن که با لبخند می‌گه "عروس گلم غذات خیلی خوشمزه شده"!

   + پرکلاغی ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دوستی...

چیزی که این روزها خیلی محتاجشم.

دوستی

   + پرکلاغی ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

ماه کامل از لابه‌لای پرده‌های اتاقم سرک کشیده و هر از گاهی برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم.  دارم دنبال شعرهای سافو هم می‌گردم. به فارسی که چیزی یافت می‌نشود! طبق معمول دنیای انگلیسی زبان دستم رو گرفت و پا‌ به‌ پا برد. اسم یکی از شعرهای سافو «ماه» هستش. حالا که خوندن این شعر و سرک کشیدن ماه بدر با هم همزمان شدن٬ دلم هوس کرد شعر رو ترجمه کنم:

ستارگان گرداگرد ماه دلفریب
به خاموشی می‌گرایند و ناپدید می‌شوند٬
آنگه که رخسار سیمین فامش قرص و کامل
شناکنان جلوه گر شده و در فضا نور می‌پاشد.

   + پرکلاغی ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گاوچرون

هی پسر!
اصلا حوصله ندارم.
(با لحن گاوچرون‌های فیلم‌های وسترن بخونید در حالی که یه چوب نازک توی دهنشون گذاشتن دارن می‌جوند و لم دادن یه جا و کلاه کابوی‌شون رو کج گذاشتن روی صورتشون تا آفتاب به صورتشون نخوره)

   + پرکلاغی ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جیمز دین عزیز

دیدن «شرق بهشت» تموم شد. و من دارم افسوس می‌خورم حیف نبود که توی بیست و چهار سالگی از این دنیا بره؟

James Dean

   + پرکلاغی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یه زمانی خیلی دنبال یه وبلاگ انگلیسی زبان می‌گشتم که یه آدم انگلیسی نویسنده‌اش باشه و انگلستان و زندگی توی این کشور رو به تصویر بکشه. بعد از یه گشت و گذار رسیدم به وبلاگ The Londoneer که نویسنده‌اش یه آقاییه که توی محله‌ی ایست اِند لندن زندگی می‌کنه و مهم‌تر از همه عکاسی هم دوست داره و چه چیزی از این بهتر. نوشته هایی از لندن به همراه عکس‌های زیبا. بعد از یک سال خوندن وبلاگش بالاخره تصمیم گرفتم واسش نظر بذارم. واسش نوشتم خیلی قشنگ می‌نویسید و من با وجود وبلاگ شما خیلی از محله‌های لندن رو شناختم. مثل خیلی از انگلیسی‌ها با خوش‌رویی و ادب جوابم رو داد و گفت خیلی خوشحاله که من وبلاگش رو می‌خونم و گفت به خوندن وبلاگش ادامه بدم. فکر کنم کلی ذوق‌مرگ شد که دید حتی از ایران هم یکی وبلاگشو می‌خونه.

امروز دیدم نوشته: "درست بعد از ورودی غربی ایستگاه راه‌آهن سَنت لیورپول، می‌تونید میدان هُپ رو پیدا کنید..."

هُپ یعنی امید. چقدر جای یه همچین میدونی توی ایران خالیه. میدان امید...

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

من دیشب برای اولین بار نون سیر خوردم و خیلی خوشم اومد. همیشه فکر می‌کردم باید نون باگتی باشه که داخلش پودر سیر زده باشند اما دیدم روی نون سوخاری سیر خام رنده کرده‌اند و روش پنیر پیتزا ریخته‌اند و گذاشته‌اند توی فر تا طلایی بشه. جاتون خالی خیلی خوشمزه بود.

   + پرکلاغی ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

وقتی بچه بودم یادم می‌یاد توی یکی از این اتوبوس دوکابینه‌های صورتی نشسته بودم. یه پسر بچه‌ی نوجوون سبزه‌روی دوره‌گرد بالا اومد و شروع کرد به آهنگ زدن و خوندن. آهنگ خیلی قشنگی می‌زد و همه‌ی توی اتوبوس کلی شاد شده بودند. یهو یه خانوم که صندلی جلو نشسته بود بلند شد و شروع کرد به پسره فحش دادن. می‌گفت واسه چی فردا که روز شهادت یکی از امام‌هاست وایساده آهنگ زدن. پسر دیگه آهنگ نزد و مردم هم دمغ و ضد حال خورده از شنیدن بقیه‌ی آهنگ محروم شدند.

چند روز پیش یه خانوم که در حال بازدید از موزه بوده با دیدن تابلوی «زنان هایتی» پل گاگین بدجوری از کوره در می‌ره و می‌‌خواسته به تابلو آسیب بزنه چون اعتقاد داشته که این تابلو غیر اخلاقیه. البته نگهبانان موزه جلوش رو می‌گیرند.

یاد اون کشیش توی فیلم «قلم‌پر» می‌افتم که به «مارکی دُ سد» پیشنهاد کرد به جای نوشتن داستان‌، از خوندن کتاب مقدس شروع کنه، چون هم "زیباتر" و هم "هنرمندانه‌تر" نوشته شده.

   + پرکلاغی ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

«ایش، یارو از این شهرستانی‌ها بود که با لهجه حرف می‌زنن»
این رو یه نفر داشت می‌گفت که خودش هنوز سه سال نشده از یه شهر کوچیک به پایتخت نقل مکان کرده.
یاد دوستم می‌افتم که لهجه آدم‌ها رو مسخره می‌کرد اما خودش به مداد می‌گفت مَداد!

   + پرکلاغی ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دوباره خواب بد و عجیبی دیدم. این یکی از اون یکی بدتر. خواب می‌دیدم یکی از من می‌پرسه شطرنج بلدی بازی کنی٬ و من می‌گم نه. بعد منو به اتاقی می‌بره که توش یه صفحه شطرنج بزرگ پهن شده. و سر بریده‌ی خودم رو دیدم که به طرز غم‌انگیزی افتاده بود روی یکی از خونه‌های شطرنج... و چند تا سر دیگه روی خونه‌های دیگه بودند.

از خواب بیدار می‌شم. نه وحشت کردم و نه ترسیدم. فقط دارم فکر می‌کنم واسه چی من باید این خواب رو ببینم؟ این خواب چه معنی می‌تونه داشته باشه؟ توی لایه‌های درونی ذهن من چی گذشته و می‌گذره که این خواب رو دیدم؟ خواب‌هام و معنی‌هاشون برام خیلی مهم‌اند. فکر می‌کنم و نمی‌فهمم. برخلاف همیشه که اتاق تو این ساعت شب خنکی مطبوعی داره؛ به طرز چندش‌آوری سرده. پتو از روی پاهام کنار رفته و تی‌شرت‌ از روی تنم و یخ کرده‌ام. چشمام بسته است و هنوز دارم به خواب و مفهومش فکر می‌کنم. گردن و تن‌ام درد می‌کنه. چرا باید خواب نیمه‌شب من این‌طوری بی‌رحمانه به هم بریزه؟

از تخت می‌یام بیرون و می‌رم تو آشپزخونه و برای خودم یه لیوان شیر می‌ریزم. نوشیدنی آرام‌بخش. راه می‌رم و تنها چیزی که منو از دریای متلاطم افکار نجات می‌ده برگشتن به دوران کودکیه؛ دو یا سه سالگی. توی عالم بچگی یه شب خواب می‌بینم که پام رو گذاشتم روی سر یه نفر و دارم فشار می‌دم و چشم‌هاش داره از حدقه می‌زنه بیرون. یعنی این خواب وحشتناک رو من توی اون سن کم دیدم و جالبه وقتی نصفه شب وحشت‌زده از خواب پریدم؛ برخلاف بقیه‌ی بچه‌ها که یه نمایش درست و حسابی از گریه و جیغ راه می‌اندازن؛ تصمیم گرفتم خوابم رو برای کسی تعریف نکنم و در عوض بچه‌ی خوبی باشم و از کسی متنفر نباشم و خودم رو زیر پتو قایم کردم. خب چه عامل درونی ممکنه باعث شه یه بچه‌ی کوچیک یه همچین خوابی ببینه؟ هیچی. اون خواب نشون دهنده‌ی کدوم اتفاق در آینده برای این بچه است؟ هیچی. اون بچه چه کار اشتباهی کرده بوده که یه همچین خواب وحشتناکی دیده؟ هیچی. در نتیجه خواب من هم ممکنه بی‌اهمیت و بی‌معنی باشه.

می‌رم ادامه‌ی «سینما پارادیسو» رو که نیمه تموم گذاشته بودم می‌بینم. خواب داره از یادم می‌ره و در عوض سالواتوره است و اون دختره که حالا پیر شدن و دارن دوتایی تو ماشین از گذشته و این‌که چرا موفق به دیدار نشدن حرف می‌زنن. فیلم قشنگ تموم می‌شه. پشت‌بندش «شرق بهشت» الیا کازان رو می‌ذارم تو دستگاه تا ببینم. وای چقدر «جیمز دین» قشنگ بازی می‌کنه. می‌رم دو تا لیوان چایی می‌ریزم و می‌خورم و کم‌کم گرمم می‌شه. آفتاب هم بالا می‌یاد و گنجیشک‌ها و کلاغ‌ها شروع به سروصدا می‌کنند. پرده رو برای گیاه کچلم کنار می‌زنم تا نور بخوره. احساس می‌کنم حالش بهتر شده.

وسط‌های «شرق بهشت» احساس می‌کنم که دیگه فیلم بسه و بهتره برم پای اینترنت. دوباره هوس می‌کنم برم ببینم می‌تونم معنی این خواب رو پیدا کنم؛ آخه آدم چطور می‌تونه از یه همچین خواب عجیب و کمیابی این طوری بی‌اهمیت رد شه؟ توی اینترنت چرخی می‌زنم. وبسایت‌های فارسی همه چیز رو چقدر متناقض نوشتن. دوباره نگرانی میاد سراغم. با ناامیدی به انگلیسی می‌زنم meaning of chess in your dream و در کمال تعجب می‌بینم جست‌و‌جو نتیجه داد! سایت رو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌خونم و واقعا حالم خوب می‌شه. مفهوم هر رویا رو از لحاظ علمی توضیح داده و نه بر اساس حرف این یکی و اون یکی. هر چی تیکه‌تیکه از خواب‌هام یادم می‌یاد می‌رم پیدا می‌کنم و می‌خونم. چه سایت خوبی. نه خبر از "مرگ" می‌داد و نه "از دست دادن مال" و نه "از دست دادن جاه و مقام"!

رفتم و شعر «سیگار پشت سیگار» از اندیشه فولادوند رو دوباره توی اینترنت پیدا کردم و خوندم. چه قشنگ گفته جایی که می‌گه:

خمیازه‌های کش‌دار، سیگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندن‌اش غریزی‌ست
لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

راستی اندیشه فولادوند بازیگر نبود احیانا؟ الان هم انریکه داره می‌خونه:

When my eyes are closed the greatest story told
I woke and my dreams are shattered here on the floor

چقدر قشنگ: از خواب بیدار می‌شوم و رویاهایم روی زمین تکه‌تکه می‌شوند...

بعد دلم هوس حافظ کرد. حافظ هم سنگ تموم گذاشت و گفت:

دوش لعل‌اش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
من نه آن‌ام کز وی این افسانه‌ها باور کنم...

خدا پدر انریکه، حافظ، اندیشه فولادوند، و صاحاب خارجی اون وبسایت تعبیر رویا به انگلیسی رو جمیعا بیامرزه. اگه نبودن نمی‌دونم امروز من چه جوری تموم می‌شد.

چه روز عجیبی بود امروز. آدم فکر می‌کرد اون بار امانت که به کوه‌ها و آسمان‌ها عرضه کردند اما اون‌ها از قبولش سرباز زدند و در عوض آدمی قبولش کرد روی شونه‌هاش سنگینی می‌کنه! برم بخوابم.

   + پرکلاغی ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

تو فیس بوکم نوشتم :" از بهاری به بهاری دیگه" و بعد از چند ساعت رفتم پاکش کردم. دیوانه‌ام به خدا متخصص نوشتن و پاک کردنم. حتی اگه یه هم‌چین جمله‌ی قشنگی باشه

   + پرکلاغی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

این چیزی که می‌خوام بگم مال عهد دایناسورهاست؛ اون موقع‌ها توی بعضی خونه‌ها روی فرش‌هاشون یه چیزی می‌انداختن به اسم روفرشی؛ و کاربرد این وسیله این بود که فرش رو از کثیف شدن و آشغال گرفتن و لک شدن محافظت کنه و تا سال‌ها نو بمونه و هر وقت مهمون اومد سریع اون روفرشی رو از روی فرش بکشن و فرش تمیز و قشنگ زیر پای مهمون خودنمایی کنه. دیشب یکی از این رو تختی‌ها که خیلی شبیه اون روفرشی‌ها بود کشیده شده بود روی پتوم. شبکه خیلی خواب‌آلود بودم روتختی سنگین رو از روی پتوم نکشیدم کنار و همون‌طوری رفتم زیرش! دم‌دم‌های صبح بود که داشتم کابوس می‌دیدم. خواب می‌دیدم که توی یه اتوبوس نشسته‌ام یهو دیدم ماشین بسیج داره از پشتمون میاد و دستور توقف میده . نفر پشت سری من با ترس و وحشت می‌گفت :نه نه.  ولی از در اتوبوس اومدند تو و گرفتن بردنش.

 بعد یکیشون اومد بالای سر من و می‌خواست من رو ببره اما نبرد اندازه‌ی غول بود قد و قوارش. در عوش شروع کرد یه زن رو که جلوی من نشسته بود به اذیت کردن و دست زدن به تنش اینجا بود که از خواب پریدم و احساس کردم زیر بار پتو و اون رو تختی سنگین دارم خفه می‌شم. درسته که این خواب هیچ ربطی به اون رو تختی نداشت اما اگه روم نبود حداقل می‌تونستم غلط بزنم و اون کابوس رو نبینم. اما اون کابوس هیچ ربطی به رو تختی روی پتوم نداشت. ببین چه وضعی شده که بدترین کابوس‌های آدم سیاسی هستند. مثل همون باری که خواب می‌دیدم دارن تو یه داداگاه انقلاب به جرم ارتباط با اسراییل محاکمه‌ام می‌کردن و وقتی وحشت زده از خواب پریدم با خودم قرار گذاشتم کم‌تر وبلاگ‌های اسراییلی بخونم.

   + پرکلاغی ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

خدایا دو تا از بهترین دوستام رو ازم جدا کردی انداختی‌شون آمریکا؛ چیزی بهت نگفتم. اما حداقل این دو تا کار رو انجام بده:

١- درس‌شون زودتر تموم شه چون همیشه سرشون شلوغه وقت ندارن؛

٢- هیچ وقت ازدواج نکنن.

خدایا رو دومی حساس‌ترم ها؛ حالا درسشون هیچ وقت تموم نشد هم نشد!

   + پرکلاغی ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یادمه یه دوست وبلاگی داشتم که بعد از مدتی نوشتن رو گذاشت کنار. اتفاقا وبلاگ پرخواننده‌ای هم داشت. یکی از دوستاش اومده بود تو وبلاگش ازش درخواست کرده بود دوباره بنویسه و از بقیه هم خواسته بود ازش بخوان تا دوباره برگرده. دوست من هم بعد از مدتی که به وبلاگش سر می‌زنه و نظرات رو می‌خونه٬ در جواب می‌نویسه:

"بازدید وبلاگ من اون روزهای آخر به شدت کاهش پیدا کرده بود... این شماها بودید که هر روز همه‌تون می‌ریختید تو وبلاگ یکی و قربون صدقه‌اش می‌رفتید و روز بعد نوبت یکی دیگه بود تا بریزید تو وبلاگ اون و همه‌تون درگیر بازی‌های وبلاگی بودید که اون زمان به شدت مُد بود..."

امروز توی فیس‌بوک دقیقا یاد این حرفی که زد افتادم. به بعضی افراد نگاه کردم و دیدم انگار دقیقا همین قضیه برای اونا هم صادقه. همه‌شون منتظرن یکی‌شون یه عکسی بذاره یا یه چیزی بنویسه و برن کامنت بذارن و کلی like بزنن بعد منتظرن نفر بعدی این کار رو بکنه و همه‌شون اون وقت بریزن اون جا و این چرخه همین طور ادامه داره! بدون اهمیت دادن به بقیه‌ای که دور و برشون وجود داره.

من واقعا هیچ دلیلی نمی‌بینم حتی اگه بهترین دوستام هم هر عکسی گذاشتن یا هر چیزی نوشتن برم هی برم بی‌خودی کامنت بی‌ربط بذارم یا هی الکی like بزنم.

   + پرکلاغی ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

خب بالاخره نوروز هم تموم شد و سریال‌های تلویزیونی هم تموم. دلم می‌خواد راجع به همه‌شون یه مرور کلی داشته باشم:

کلاه قرمزی: بهترین مجموعه‌ی نوروز. با یه عروسک جدید به اسم «فامیل دور» که اولش رو اعصابم راه می‌رفت اما کم‌کم ازش خوشم اومد. مادر پسرعمه‌زا و «دوره جان» نامزد فامیل دور و کارخونه‌ی تخم‌مرغ رنگی که یه مرغ بانمک بود عروسک‌هایی بودند که توی برنامه اومدند. به نظرم بهترین بخش‌های برنامه یکی اون‌جایی بود که آقای مجری و کلاه قرمزی تصور می‌کنند پیر شدند و رفتند دیدن نوه‌های کلاه‌قرمزی؛ و یکی هم اون‌جایی که ببعی توی خواب کلاه قرمزی داره به زبان انگلیسی با لهجه‌ی فوق‌العاده قشنگ آمریکایی آشپزی آموزش می‌ده!

سریال موج و صخره: فکر کنم اولین بار بود می‌دیدم مجید صالحی یه مجموعه‌ی طنز رو کارگردانی می‌کنه. انتخاب جزیره‌ی کیش برای سریال کار جالبی بود و آدم با دیدنش دلش هوس می‌کرد بلیط بگیره پاشه بره کیش! نیما شاه‌رخ شاهی و الهام حمیدی و رضا رویگری اولین بار بود توی یه مجموعه طنز می‌دیدمشون و همه‌شون خوب بازی کردند مخصوصا الهام حمیدی که در نقش پری یه دختر پرحرف و گاهی اوقات خنگ بازی می‌کرد. نیما شاه‌رخ شاهی هم که خود همیشگی‌اش بود. چیزی که برام جالبه حالت به هم ریخته و آشفته‌ی موهاش تو همه‌ی فیلم‌هاست. یه جور مدل مو که خودش ابداع‌اش کرده و بهش هم میاد. علی صادقی هم بد نبود یه کم کم‌تر آدم رو می‌خندوند این بار. خنگ‌‌بازی‌های چاوش (مجید صالحی) و صدف (زیبا بروفه) هم روی اعصاب بود! زیبا بروفه خیلی وقت بود توی تلویزیون ظاهر نشده بود.

سریال پایتخت: به جز یه قسمت اصلا ندیدمش. زیاد خنده‌دار نبود. ماجرای یه خانواده که از یه شهر اسباب‌کشی می‌کنن به تهران و ماجراهایی که براشون اتفاق می‌افته. بازی علیرضا خمسه اما قشنگ بود مخصوصا «نقی» گفتن‌هاش. راستش یه سری‌ها اعتراض کردند که واسه چی این‌قدر شهرستانی‌ها رو توی فیلم‌ها و سریال‌ها مسخره می‌کنید. خود من هم می‌گم سوژه‌ی آدم‌هایی که از شهرهای دیگه میان تهران و خیلی ساده و بی‌دست و پا هستند غیر واقعی و تکراریه. من هر چی دوست غیرتهرانی داشتم از من زرنگ‌تر بودند!

سریال راه در رو: به نظرم از سریال «موج و صخره» خنده‌دارتر بود. کلی هم بازیگرهای معمول سریال‌های طنز مثل مرجانه گلچین و احمد پورمخبر و حلیمه سعیدی و... داشت. کارگردانش سعید آقاخانی بود که خودش هم توش بازی می‌کرد. به نظرم سعیدآقاخانی از رضا عطاران بهتر سریال می‌سازه.

سریال بچه‌ها نگاه می‌کنند: اصلا ندیدمش جز یه قسمت کوتاه. فقط سارا خوئینی‌ها و گوهر خیراندیش رو بین بازیگرها می‌شناختم. فکر جز کارهای متوسط نوروز حساب می‌شه.

برنامه بهار نارنج: از این برنامه‌ها بود که مجری بود و هر بار دو تا مهمان دعوت می‌کردند. اون قسمتی که احمد پورمخبر و حلیمه سعیدی دعوت شده بودند یه کم ناجور بود. آخه این دو تا بعضی وقت‌ها حرف‌های نامربوط می‌زدند و مجری خنده‌اش می‌گرفت. بیچاره‌ها البته سن و سالی ازشون گذشته و من اصلا بهشون نخندیدم. گناه دارن.

فیلم‌های سینمایی شبکه‌ها: فقط فیلم سینمایی «گردشگر» با بازی آنجلینا جولی و جانی دپ رو دیدم. به نظرم شبکه‌ی یک فیلم‌های قشنگی رو انتخاب کرده بود.

فیلم‌های قدیمی نصفه‌شب‌ها: خیلی خوب بود. همیشه از دیدن این فیلم‌های ایرانی که عموما مال دهه‌های شصت و اوایل هفتاد هستند خیلی خوشم می‌یاد. بهترینش دیدن فیلم «سفر جادویی» بود. فیلم مال سال ۶٩ هست و اکبر عبدی توش نقش اصلی رو بازی می‌کنه. یه پدر پزشک بداخلاق که بچه‌اش رو کتک می‌زنه و ازش انتظار داره همه‌ی نمره هاش بیست بشه. واسه همین برای تنبیه‌اش این پدر بداخلاق رو می‌فرستن تو دوره‌ی نوجوانی خودش و به تحمل چند تا لگد و کشیده محکوم می‌شه. خیلی این فیلم رو دوست دارم. تلاش اکبر عبدی برای سر نگرفتن ازدواج خواهرش با مردی که می‌دونه یه زن دیگه داره و دوستی عمیقش با حیدری خیلی قشنگه. باباش خیلی آدم آرامش بخشیه برخلاف داداشش که همه‌اش کتکش می‌زنه و نقشش رو برادر خود اکبر عبدی به اسم رضا عبدی بازی می‌کنه.

این بود تحلیل من در مورد برنامه‌های نوروز ١٣٩٠.

   + پرکلاغی ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

شما رو نمی‌دونم اما اینو خوندم یاد «سینما پارادیسو» افتادم که همین امروز صبح داشتم نگاش می‌کردم. هنوز صحنه‌های سالن سینما پارادیسو٬ آلفردو؛ توتو و مردم اون شهر کوچیک جلوی چشممه.

   + پرکلاغی ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

بنفشه آفریقایی

فیلم لئون رو دیدید که لئون یه گل داره که خیلی دوستش داره و خیلی مراقبشه؟ پارسال که رفته بودم باغ گل٬ از بین اون همه گیاه سبز و گل و بوته چشمم افتاد به یه چیزی مثل درختچه که برگ‌هایی شبیه اکالیپتوس داشت. بعد از پرسش فهمیدم اسمش بنجامین آمستره و از خانواده‌ی همون بنجامین‌هاست که توی اداره‌ها خیلی به چشم می‌خوره. خیلی ازش خوشم اومد و با قیمت خیلی مناسبی خریدمش. راستش باورم نمی‌شد چون معمولا این نوع گیاه گرونه. خلاصه بعد از این که آوردیم‌اش خونه بعد از یه مدت دیدیم از زیرش کرم درمیاد. واسه همین گل بدبخت من رو گذاشتن تو بالکن تا کرم‌ها توی خونه راه نیفتن. اینقده دلم واسش می‌سوخت. اون بیرون تقریبا خیلی از برگ‌هاش رو از دست داد اما وقتی رضایت داده شد بیاریم‌اش داخل تندتند جوونه زد و برگ داد و خیلی خوشحال شدم. الان چند وقتی هست بیچاره افتاده گوشه‌ی پذیرایی و نمی دونم چرا کلی از برگ‌هاش ریخته و افتاده رو به پایین و کلی کچل شده. دلم واسش کلی سوخت رفتم احساس کردم خیلی در حق‌اش نامردی کردم که این طوری ولش کردم به حال خودش. یه قیچی آوردم شاخه‌های خشک و جوونه‌های سوخته‌اش رو کوتاه کردم شاید جونی بگیره. الان هم هی می‌رم این وبگاه و اون وبگاه تا در موردش اطلاعات بگیرم ببینم چه کار کنم حالش بهتر شه. راستش دلم بدجور هوس کرده برم یه گلدون بنفشه آفریقایی بگیرم بذارم رو میز رایانه‌ام. احساس می‌کنم با دیدنش کنارم خیلی حس خوبی بهم دست می‌ده. بذار ببینم اول می‌شه حال این بنجامین آمستره رو خوب کنم؟ اگه بشه من هستم و این پنجره و بهار و بنفشه‌‌ی آفریقایی.

+ با سپاس فراوان از صاحب این وبسایت برای مطالب بسیار عالی و وقت گذاشتن و توجه در پاسخ‌دهی به پرسش‌های هموطنان.

   + پرکلاغی ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چه شعر قشنگی:

کاغذ‌ها سیاه می‌شوند
روز‌ها می‌گذرند
بهار می‌رود
اما من باز توی کافی شاپ
فنجان‌های گنده و قهوه‌ای کاپوچینو را
تا ته
سر می‌کشم
و بحث‌های فلسفی می‌کنم
که نگویم دوستت دارم.

با سپاس از «رامتین شهرزاد» برای سرودن این شعر بسیار زیبا.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یکی از این صفحه‌های فیسبوک آپدیت زده بود: چه بسا افرادی که به سان لیدی گاگا در دانشگاه ظاهر می‌شوند... اینقدر خنده‌ام گرفته بود از تصور کسی که خودشو مثل لیدی گاگا درست کنه... مثلا با لباسی از گوشت بیاد دانشگاه!

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 23:22  توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

آن هاتاوی

آن هاتاوی با لبخند گل و گشاد و ردیف دندون‌های بزرگ مرتب و چشم‌های درشت قهوه‌ای قیافه‌ی متمایزی از بقیه‌ی بازگیرهای هالیوود داره. گاهی وقت‌ها وسط فیلم‌ها نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم قیافه‌اش یه کم شبیه ایرانی‌هاست. نمی‌دونم چرا. شاید به خاطر چشم‌هاش باشه. بازی‌اش توی فیلم شیطان پرادا می‌پوشد رو خیلی دوست دارم. نقش یه دختر بدلباس رو بازی می‌کنه که به نحوی وارد دنیای مد می‌شه. و توی فیلم کوهستان بروک‌بک جایی که داره با تلفن با دوست همسرش حرف می‌زنه و نحوه‌ی کشته‌شدنش رو می‌گه در حالی که صحنه‌ی واقعی کشته‌شدن توی ذهنشه رو خیلی دوست دارم. آن هاتاوی پارسال بعد از اینکه برادرش اعلام کرد گی هست به همراه خانواده‌اش از مذهب کاتولیک برمی‌گردند و دین‌شون رو عوض می‌کنند. خودش گفته: "بعد از اینکه برادرم اعلام کرد گی هست، برای چی از مذهبی پیروی کنم که دیدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ای نسبت به برادر عزیزم داره؟"

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 22:11  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دیروز تایم اعلام کرد یه مار کبرای سمی از باغ وحش برانکس نیویورک فرار کرده و به حدی خطرناکه که می‌تونه ظرف 15 دقیقه یکی رو بکشه. یهو یاد هری پاتر افتادم که رفته بوده با عمو ورنون و خاله پتونیا و دادلی باغ وحش و جلو قفس مارها وایمیسه و با ماره حرف می‌زنه و ماره فرار می‌کنه!

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 19:45  توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

716

من عضو یه صفحه شده بودم به اسم Change و چند تایی پتیشن توش امضا کرده بودم. دیروز یه نامه بهم فرستاده بودند که یکی از پتیشن‌هایی که امضا کرده بودم نتیجه داد. خستگی‌ام واقعا در رفت. یه کلیلک کوچیک خیلی کارها می‌تونه بکنه. اینم نامه:


Dear ...,
Amazing! After more than 150,000 petition signatures from Change.org members and saturation media coverage, news outlets worldwide are reporting that Apple has pulled an iPhone application launched by Exodus International that claimed to help "cure" gay and lesbian people.
This is a huge, public victory against the dangerous myth that gay young people can and should be "turned straight" -- a falsehood that contributes to the plague of depression and suicide afflicting these kids and young adults. Our friends at Truth Wins Out, the organization that started the petition on Change.org, are absolutely thrilled.
Apple did the right thing because an incredible 151,125 Change.org members -- including you -- stood together to demand it. We spread the word on Facebook more than 55,000 times. And together we attracted the attention of media around the globe, including CNN, MSNBC, Fox, ABC, CBS, and hundreds of newspapers and blogs.
It's simply amazing. Thank you for making this victory possible.
- Eden and the Change.org team

   + پرکلاغی ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

می‌دونم کار جالبی نیست به جای این‌که خودت مطلب بنویسی برداری چیزهای جالب رو از این‌ور و اون‌ور کپی کنی تو وبلاگت اما این یکی خیلی بامزه بود. گفتم بذارم این‌جا شما هم بخونید البته من فکر می‌کنم مرغه می‌خواسته بره اون ور خیابون کافی‌نتی پیدا کنه و وبلاگ پرکلاغی رو بخونه:


سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟
ارسطو: طبیعت مرغ این است که از خیابان رد شود.
مارکس: مرغ باید از خیابان رد می‌شد. این از نظر تاریخی اجتناب‌ناپذیر بود.
خاتمی: چون می‌خواست با مرغ‌های آن طرف خیابان گفتگوی تمدن‌ها بکند.
ریاضیدان: مرغ را چگونه تعریف می‌کنید؟
نیچه: چرا که نه؟
فروید: اصولاً درگیر شدن ذهن شما با این پرسش نشان می‌دهد که به گونه‌ای عدم اطمینان جنسی دچار هستید. آیا در بچگی شصت خود را می‌مکیدید؟
داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است.
همینگوی: برای مردن. در زیرباران.
اینشتین: رابطه‌ی مرغ و خیابان نسبی است.
سیمون دوبوار: مرغ نماد زن و هویت پایمال‌شده‌ی اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهوده‌ی او در فرار از سنت‌ها وارزش‌های مردسالارانه را نشان می‌دهد.
پاپ اعظم: باید بدانیم که هر روز میلیون‌ها مرغ در مرغدانی می‌مانند و از خیابان رد نمی‌شوند. توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید درباره‌ی مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد می‌شود؟
صادق هدایت: از دست آدم‌ها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از این‌که آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر.
شیرین عبادی: نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمی‌دهد.
روانشناس: آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که می‌خواهد از خیابان رد شود؟
نیل آرمسترانگ: یک گام کوچک برای مرغ، و یک گام بزرگ برای مرغ‌ها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوی خیابان کثیف رفت. مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک. نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت. این ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را با حضور فیزیکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازه‌ی کوچک جثه‌اش دشوارتر می‌نمود.
بیل کلینتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدین‌شاه: یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدم‌های خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم.
طرفدار داستان‌های علمی تخیلی: این مرغ نبود که از خیابان رد شد. مرغ خیابان و تمام جهان هستی را متر و سانتیمتر به عقب راند.
اریش فون دنیکن: مثل هر بار دیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان می‌کند. مگر آنتن‌های روی سر مرغ را ندیدید؟
جرج دبلیو بوش: این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریست جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزش‌های دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم: از چه رو تعجیل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کن.
احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشه‌های ذهن خویش، می‌جویم. من، می‌مانم. و مرغ، می‌رود، به آن سوی خیابان. و من، تهی هستم، از گلایه‌های دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا می‌دانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
لات محل: به گور پدرش می‌خنده هیشکی نمی‌تونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفس‌کش...
بودا: با این پرسش طبیعت مرغانه‌ی خود را نفی می‌کنی!
پدرخوانده: جای دوری نمی‌تواند برود.
فروغ فرخزاد: از خیابان‌های کودکی من، هیچ مرغی رد نشد.
ماکیاولی: مهم این است که مرغ از خیابان رد شد... دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه می‌کند.
پاریس هیلتون: خوب لابد اونور خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده.
هیتلر: اگر اراده‌ی ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد.
احمدی‌نژاد: خیابان و فناوری رد شدن از خیابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است. ما به رد شدن از خیابان ادامه خواهیم داد. موج معنویت و بیداری در دنیای اسلام، به امید خدا به زودی این مرغ را از دامان دنیای اسلام پاک خواهد کرد.
فردوسی پور: چه میـــــــــکــنه این مرغه!

نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 15:35  توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

اینقده دلم تی‌شرت سفید می‌خواد٬ از اون گشاد خنک‌هاش.

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت ١٣:٢٢ توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

داستان ملکه‌ى سبا و حضرت سلیمان رو که خاطر همه هست٬ همون‌جاش که کف کاخ سلیمان نبی از شیشه بوده و زیرش آب جریان داشته و ملکه فکر می‌کنه داره روی آب راه می‌ره.
داشتم عکس‌های خونه‌ی بیل گیتس رو می‌دیدم. جلوی در خونه یه چیزی مثل باغچه بود که به جای خاک کف‌اش قلوه‌سنگ بود و روش یه چیزی بود مثل آب یا شیشه. هر چی نگاه کردم نفهمیدم اون آبه روی سنگ‌ها یا شیشه.
جای ملکه‌ی سبا خالی بود البته.

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۶:١٣ توسط پرکلاغی

   + پرکلاغی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

عید شما مبارک
دُمب شما سه چارک
بعد از اون همه پیامک‌های ادبی و شاعرانه تبریک سال نو که سرازیر می‌شه به مویایلم، نمی‌دونم چرا بدجور دلم هوس شیطنت می‌کنه که شعر بالا رو بفرستم!
راستی مخابرات اعلام کرد امسال ایرانی‌ها حدود یک میلیارد پیامک تبریک به هم فرستادند. مخابرات امسال کلی خوشحال شد.

   + پرکلاغی ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسفند 89

یه داستانی بود که  وقتی بچه بودم و یه بار تنبلی کردم برم آب بخورم خاله‌ام واسم تعریف کرد. درست یادم نمونده چی بود اما گویا زمان شاه عباس یه تنبل‌خونه ساخته بودند به اسم تنبل‌خونه‌ی شاه عباس. یه بار توی گرمابه‌ی این تنبل‌خونه دو تا تنبل نشسته بودند که گرمابه آتیش می‌گیره. یکی از تنبل‌ها داد می‌زنه "آخ سوختم... یکی بیاد این‌جا منو ببره بیرون". تنبل دومی هم می‌گه "تو رو خدا جای من هم تو داد بزن!" حالا شده خودم که یه هفته‌اس٬ دقیق یه هفته که در روان‌نویس قرمزه‌ام افتاده کنار میز کامپیوتر، جایی که بیشتر ساعت‌های روز رو می‌شینم پشتش ولی حال ندارم دولا شم در روان‌نویس رو از اون گوشه‌ی بین میز و دیوار در بیارم. تو رو خدا یکی بیاد جای من برش داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:33  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


آقا من به عنوان یه جوان اسراییلی از همین جا می‌گم اشتباه کردم و همین الان می‌رم ملیتم رو عوض می‌کنم. اشتباه کردم همسایگان عرب عزیز. ولم کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:9  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


تا حالا کاربرد آدم‌های قدبلند رو خیلی‌ها کشف کردند:

"قربون دستت قدت بلنده اینو بذار اون بالا"
"بیا دستت می‌رسه اینو بهم بده"
"حالا که قدت بلنده بیا شیشه‌ها رو پاک کن"
"لطفا شما که قدتون بلنده بیایید این رو از بالای تخته بنویسید" (اینو استاد گفت!)

و خیلی کاربردهای دیگه.

اما یکی از بهترین کاربردها رو پسر عموی فسقلی‌ام وقتی سه سالش بود کشف کرد: نشسته بودم روی پله‌های راهرو پاهام رو دراز کرده بودم روی پله‌های پایینی و لم داده بودم. دیدم یهو از سر و کول من اومد بالا٬ نشست روی پاهام و از روشون سر خورد اومد پایین! بعد در حالی که کلی ذوق می‌کرد هی می‌ومد بالا و سر می‌خورد می‌رفت پایین. یعنی سرسره دیگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:8  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


دانشگاه که بودیم بحث بی‌احساسی یکی از همکلاسی‌ها بود. یکی از دوستام گفت: "حتی سطل آشغال هم ممکنه عاشق بشه اما این نه". چند روز پیش که رفتم به فیس‌بوک سرزدم دیدم نوشته In a relationship. با احساس شدنت مبارک دوست بی‌احساس‌تر از سطل آشغال!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:19  توسط پرکلاغی  |  2 نظر


خانم مسنی داشت تعریف میکرد: "زنه میاد تو خیابون توالت میکنه... و"

پنج دقیقه طول کشید تا فهمیدم منظورش از توالت کردن آرایش کردنه نه دسشویی کردن. البته توالت یه واژه فرانسویه که علاوه بر معنی اصلی معنی آرایش کردن هم میده و وارد انگلیسی هم شده٬ مثلا تو داستانهای انگلیسی دوره ویکتوریا میبینیم طرف وایساده جلو آینه و داره توالت میکنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:43  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


پریروز برابر با هفدهم مارس عید قدیس پاتریک بود. این عید مسیحی تشابهی با عید غدیر داره و اون هم در رنگ سبز هستش. توی این روز رسمه معمولا لباس سبز می‌پوشند یا یه شبدر سبز به خودشون می‌زنن. قدیس پاتریک یا سَنت پاتریک حدود چهارصد و خورده ای سال بعد از میلاد مسیح توی یه خانواده ی مسیحی در ولز -یکی از بخش‌های بریتانیا- به دنیا اومد. توی پونزده شونزده سالگی از بریتانیا به ایرلند برده شد و اونجا به عنوان برده فروخته شد. همون‌جا توی ایرلند شروع به دعوت مردم به مسیحیت کرد و خیلی‌ها رو مسیحی کرد. می‌گن موقع دعا خوندن همیشه یه شبدر داشته و همین می‌شه نمادش. این روز توی ایرلند تعطیل رسمیه و مردم می‌رن بیرون و جشن و شادی می‌کنن.

دوست انگلیسی‌ام بهم گفته باید در این روز فرخنده گینس یا همون آبجوی سیاه ایرلندی نوشید. می‌گم این طرف‌ها پیدا نمی‌شه باید بلیط بگیرم بیام دوبلین. بعد حرفی که خودش بهم یاد داده بود رو می‌گم: "هر چه به دوبلین نزدیک‌تر٬ طعم گینس بهتر". می‌خنده و البته می‌دونه که من اهل مشروب‌خوری نیستم اما همیشه اصرار داره پاشم برم باهاش دوبلین از کارخونه‌ی گینس‌سازی دیدن کنم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:12  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


(عکس تزیینی است) دو عروس و یک دسته گل که داده نشد.

چند روز پیش توی یه شهر کوچیک توی کانادا دو تا زوج جوون که به شدت همدیگه رو دوست داشتند در حال تهیه تدارک مراسم عروسیشون بودند. همه چیز حاضر بوده و منتظر دسته گل بودند که... گلفروش از فرستادن دسته گل خودداری میکنه. چرا؟ چون این زوج جوان یه خانوم و یه آقا نبودند بلکه دو تا خانوم بودند. صاحب این مغازه گلفروشی با فرستادن ایمیلی بهشون میگه یه مسیحی دوباره متولد شده است که در برابر خدا مسئوله و نمیتونه از راه راست سر باز بزنه و واسه همین دسته گلی براشون نمیفرسته. زوج جوون تعجب میکنن و فقط موضوع رو به نماینده شون گزارش میدن و بعد دسته گل رو از یه گل فروشی دیگه که بلافاصله با فهمیدن موضوع حاضر میشه براشون درست کنه تهییه میبینن و ازدواج میکنند و میرن ماه عسل. به خوبی و خوشی. اما... نماینده این دو تا دختر که بدجوری عصبانی شده بوده این مساله رو توی توییترش مینوسه. سیل کامنت ها از افرادی که اونها هم با خوندن این خبر ناراحت شدن سرریز میشه و طومار اینرتنتی هم راه میافته واسه این قضیه و در آخر گروهی امروز تصمیم میگیرن با گذاشتن گل جلوی در خونه خانم صاحب فروشگاه اعتراضشون رو بهش نشون بدن.

نظر خودم: شکستن دل آدم ها توی روز عروسیشون کار خوبی نیست حتی اگه دو تا دختر باشن که نمیتونی دیدن عروسی شون رو تحمل کنی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 22:0  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


یکی از دوستام نوشته بود:
"جون هرکی دوست دارید تو فیس‌بوکتون عکس هفت‌سین نذارید بعد هم دوستاتون رو روش tag کنید.
گفتم جون هر کی دوست دارید!"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 4:32  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


بقیه پولم رو از راننده اتوبوس می‌گیرم و در حالی که به سمت ایستگاه حرکت می‌کنم با خودم می‌گم بهتره پول رو بذارم تو کیفم چون ممکنه دوباره مثل اون بار سکه‌ها از دستم لیز بخورند و از لای نرده‌های ایستگاه بی‌افتن پایین. با خودم می‌گم نه این بار محکم می‌گرمشون و نمی‌افتن. می‌رم سمت ایستگاه. به محض این‌که می‌شینم می‌بینم صدای جیرینگ میاد. به پایین نگاه می‌کنم و به پول‌های داخل دستم و می‌بینم سکه‌هه از لای نرده‌های آهنی زیر ایستگاه افتاده پایین. آدم نمی‌شم من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 4:27  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


پرچم رنگین کمان

من خیلی رنگ ها رو دوست دارم و کلا آدم رنگ و وارنگی هستم و هر چی یه چیزی رنگی رنگی تر باشه بیشتر دوستش دارم. یادمه یه بار سر یکی از کلاسهای دانشگاه یکی از وسایلم رو گذاشته بودم میز جلویی روبه روی استاد. استاد که بعضی وقتا بچه ها رو به خاطر پوشیدن لباسهایی با رنگهای تند میکرد این بار با لبخند گفت: "عجب رنگین کمونیه این چیز. مال شماست؟" من هم لبخند زدم گفتم بله استاد. همیشه فکر میکردم اگه یه کشوری مال من بود پرچمش رو رنگی رنگی میکردم تا همه با دیدنش شاد شن. خیلی وقت پیش فهمیدم یه همچین پرچمی هم هست و لازم نیست من بیام تولیدش کنم. این پرچم که به اسم پرچم رنگین کمان معروفه کاربردهای زیادی مثل پرچم صلح و غیره داره اما معروف ترین کاربردش همونیه که گیلبرت بیکر سال ۱۹۷۸ به خاطرش اونو دوخت و شد نمادی برای homosexual ها.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 23:2  توسط پرکلاغی 


آقایی تعریف می‌کرد زمان شاه ماه رمضون با دوستش می‌رن پیش یه ارمنی‌ که شراب‌های خوبی می‌انداخته. آقای ارمنی که خیلی تعجب کرده بوده می‌گه من که مسیحی‌ام به احترام ماه رمضون شراب نمی‌اندازم اون وقت شما بچه مسلمون‌ها اومدید شراب بخرید؟!
یاد یکی افتادم که می‌گفت ارمنی‌های محل‌شون ماه محرم که می‌شه میان نذری می‌گیرن چون معتقدن مقدسه.
و بعد اون وقت...
یه آقای خیلی خیلی مسن می‌گفت اون موقع‌ها اقلیت‌های دینی روزهای بارونی حق بیرون اومدن از خونه رو نداشتن، چون نجس محسوب می‌شدن و قدیمیا عقیده داشتن بارون نجاست رو پخش می‌کنه همه جا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 19:3  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


سه تا کاریکاتور از بین کارهای نیک‌آهنگ که منو خیلی خندوند:

کاریکاتور اون کرم شب‌تاب که دورش یه هاله‌ی نورانیه و  داره به یه نفر می‌گه "شنیدم فامیلمون کاره‌ای شده". هنوزم که هنوزه یادش می‌افتم می‌خندم. قیافه‌ی کرمه خیلی بانمکه.

کاریکاتور فائزه با چادر و شلوار لی و روسری زرد و کتونی کنار پیست دوچرخه سواری. یعنی این ترکیبی که گفتم رو این قدر خنده‌دار کشیده که بیشتر از پنج بار هی عکس رو باز کردم هی خندیدم. آی خندیدم.

کاریکاتور بابانوئل با سورتمه و گوزن‌هاش که در حال ورود به مرز ایران به جرم جاسوسی دستگیر شده‌اند و به خودش دستبند زدند و چشم گوزن‌هاشو پوشوندن. دهن بابانوئل که از تعجب باز مونده خیلی بانمکه.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:11  توسط پرکلاغی  |  نظر بدهید


My Google

این هم تصویر صفحه گوگل من. همیشه دوستدار انتخاب قالب برای صفحه‌های شخصی‌ام بودم و وقت زیادی واسه انتخاب طرح پس‌زمینه‌ی صفحه‌های توییتر٬ مای‌اسپیس٬ و بـبو و اون موقع‌ها یاهو سیصد و شصت‌ام می‌کنم. امروز هم این کار رو با گوگل کردم. خیلی چسبید. از اون یکنواختی و سفیدی دراومد. در ضمن اگه به عکس دقت کنید می‌بینید نوشته هشدار تسونامی که آدم با دیدنش زهره ترک می‌شه. انگار همین الان می‌خواد از پنجره خونه‌ات بزنه بیاد تو و همه چی رو با خودش ببره.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:36  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


لُپ سمت راستم به خاطر عصب‌کشی باد کرده و اندازه‌ی یه گردو شده. قیافه‌ام رو که توی آینه می‌بینم یاد مرد فیل‌نما یا همون Elephant Man می‌افتم. احساس می‌کنم یه سنگ گذاشتن توی فکم. هی به روی خودم نمی‌یارم اما اذیتم می‌کنه. از اون روز که از دندونپزشکی اومدم تا الان یه بسته کدئین و یه بسته ژلوفن رو تموم کردم و اون ود تا بسته‌ی دیگه هم به نیمه رسیده‌اند. خودم موندم چطوری این همه قرص خوردم و هیچی‌ام نشده. قیافه‌ى باد کرده‌ام منو یاد اون قسمت کارتون جودی آبوت می‌اندازه که جودی مریض بوده و لوزه‌هاش ورم کرده بودن و صورتش رو با دستمال سفت بسته. من برخلاف خیلی‌ها که جودی رو خیلی دوست داشتن بیشتر عاشق جولیا و اون موهای طلایی کوتاهش و قد بلند و اندام باریکش بودم و رفتار تفاخرآمیزش.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:22  توسط پرکلاغی  |  2 نظر


پنج جایی که خیلی دوستشون دارم:

۱- اتاق خودم با کتابخونه‌ی دوست‌داشتنی و میز کامپیوتر تمیزم

۲- کافه هنر که با وجود کافه‌های زیادی که رفتم برام از همه دنج‌تره

۳- خیابون فلسطین. آرامشی که این خیابون به من می‌ده هیچ خیابونی تو تهران نمی‌ده

۴- پاساژ اندیشه که محیط و مغازه‌هاش رو خیلی دوست دارم

۵- دانشکده‌مون با اون ساختمون بزرگ و مدرنش و سرسرای ورودی‌اش

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:15  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


درخت کاج همیشه برای من نماد اندوه، پیری، سکوت و سکون بوده. درختی که سراسر سال تغییری نمی‌کنه، فقط بلند و بلندتر می‌شه و منزلگاه مورد علاقه‌ی کلاغ‌های مرموزه. دبستان که بودیم دو تا از این درخت‌ها گوشه‌ی حیاط داشتیم که با دیدنشون یاد اون شعر کلاس چهارم می‌افتم که داستان دو تا کاج رو تعریف می‌کنه که یکی‌شون توی طوفان می‌افته روی اون یکی و ازش درخواست کمک می‌کنه اما با بی‌مهری روبه‌رو می‌شه. همین بیشتر باعث می‌شد با دیدن درخت کاج دلم بگیره. مدت‌ها پیش وقتی برای کاری به دانشگاه تربیت معلم تهران رفته بودم و بعد از اون با دیدن حیاط بیمارستان ارتش این سوال به ذهنم رسید که چرا تو بیشتر جاهای قدیمی تهران که عموما ساخته رضا شاه هستند درخت کاج کاشته شده؟ جوابم رو چند روز پیش موقع خوندن کتاب خاطرات فردوست پیدا کردم: رضا شاه علاقه زیادی به قدم زدن زیر درختان کاج داشته و عصرها روزی یک ساعت زیر درختان کاج قدم می‌زده و معتقد بوده بوی درخت کاج ماده‌ای رو داره که برای آرامش اعصاب مفیده و این مطلب توی پزشکی هم ثابت شده. خیلی برام جالب بود.
رضا شاه هر کاری که کرد و هر کی که بود، در عوض یه دانشگاه تهران ساخت که هنوزم که هنوزه بعد از هفتاد سال بهترین دانشگاه ایران شمرده می‌شه و از لحاظ امکانات، بار علمی و اساتید هیچ دانشگاهی به پاش نمی‌رسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 3:38  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


Judaism+Islam=Judlam!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 3:12  توسط پرکلاغی 


با این‌که دندونم درد می‌کنه و بی حوصله‌ام اما دلم نمی‌یاد اینو واسه‌تون نگم: توی مطب دندونپزشکی دو سه روز پیش اقای دکتر در حالی که یه عالم سوزن رو توی لثه‌ام پالا پایین می‌کرد برای دستیارش تعریف می‌کرد که یه دوست کلیمی‌ داره که پدرش فوت می‌کنه و به مجلس ترحیم‌شون دعوت می‌شه. اون‌جا همه نشسته بودند و روحانی کلیمی داشته حرف می‌زده و موعظه می‌کرده: "بهتون می‌گم روز شنبه به آتیش دست نزنید که می‌زنید. می‌گم شنبه‌ها مغازه‌تون رو باز نکنید که می‌کنید. یهویی بگید مسلمون شده‌اید دیگه". بعد گویا یواشی بهش می‌گن این‌جا مسلمون نشسته و از این حرف‌ها نزنه. روحانی هم می‌گه "البته کی گفته مسلمون‌ها بد‌ن؟خیلی هم آدمای خوبی‌ان!"
اینا رو که دکتر تعریف کرد من با اون همه سوزن و یه شلنگ مکنده‌ی بزاق تو دهنم یه لبخنده پت‌و‌پهن زده بودم و خنده‌ام گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم صدام در نیاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:6  توسط پرکلاغی  |  3 نظر


تصویر ÷املا اندرسون روی جلد مجله Playboy

چند وقت پیش اخبار خودمون گفت خواهر زن تونی بلر که برای شبکه‌ی خبری پرس‌تی‌وی ایران هم کار می‌کنه، بعد از زیارت حرم حضرت معصومه توی قم، تصمیم می‌گیره به دین اسلام روی بیاره. از اون‌جایی که راستگویی تلویزیون ایران به خوبی دست همه‌مون اومده گفتم برم توی اینترنت ببینم راست می‌گن یا نه. بعد از چند بار جست‌و‌جو دیدم خبر درست بود. لارن بوث 43 ساله که چند سال هم توی فلسطین کار می‌کرده و به نظرم این زمینه‌ی آشنایی‌اش با اسلام بوده، بعد از لحظات عرفانی که یه روز تجربه‌اش می‌کنه تصمیم به تغییر دین می‌گیره. الان هم به گفته‌ی خودش روزی پنج بار نماز می‌خونه و مشروب نمی‌خوره و روسری سر می‌کنه و قرآن رو تا صفحه‌ی شصت خونده که البته بعید می‌دونم با عربی آشنایی کافی داشته باشه مگه به خاطر مدت حضورش توی فلسطین چیزهایی یاد گرفته باشه.
پریروز یه ایمیل از یکی از دوستام بهم رسیده بود که نوشته بود پاریس هیلتون به دین اسلام مشرف شده. خودم خبرش رو قبلا توی یکی از این سایت های سرگرمی خونده بودم و یه تصویر محجبه و یه تصویر از نماز خوندن پاریس هیلتون رو دیده بودم اما عکس‌ها اون قدر غیرواقعی و دستکاری شده بودند که کاملا معلوم بود خبر حقیقت نداره. به انگلیسی هم که سرچ کردم دیدم منشا این خبر یه سایته که گردانندگانش مسلمونای پاکستانی هستند و این خبر رو از خودشون درآوردند.
مسلمون شدن پاریس هیلتون برای من همون قدر خنده‌داره که یه روز بهم بگن خانوم پاملا اندرسون که تصویرش رو توی این نوشته گذاشتم و تا به الان عکسش 13 بار روی جلد مجله‌ی Playboy رفته٬ مسلمون شده و نماز می‌خونه و روزه می‌گیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:1  توسط پرکلاغی  |  2 نظر


خدا برای روزهای سخت است. در بقیه‌ی مواقع می‌اندازیمش ته کمد یا انباری و فراموشش می‌کنیم. دوباره وقتی گرفتار شدیم از ته انباری در می‌آوریمش، گرد و خاک‌هایش را می‌گیریم و می‌گذاریم‌اش روی طاقچه، به امید روزهای بهتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 23:28  توسط پرکلاغی  |  4 نظر


نمی‌دونم شما از اون دسته آدم‌هایی هستید که توی هر وبسایت اجتماعی ثبت‌نام می‌کنید یا به یه ایمیل و فیس‌بوک قناعت می‌کنید. اگر از دسته‌ی اول باشید باید بگم من هم مثل شما، دوست دارم تو هر شبکه اجتماعی که پیدا می‌کنم یه حساب کاربری داشته باشم و همه رو امتحان کنم. پارسال توی یه وبسایت به اسم Wayn ثبت‌نام کردم. وجه تمایزش با بقیه وبسایت‌های این شکلی این بود که می‌تونستی همه‌ی سفرهایی رو که تا به حال رفتی روی یه نقشه علامت‌گذاری کنی و تاریخ سفرت و شرح رویدادهاش رو بنویسی و براش عکس بذاری. در کنار این امکان یه چیز مزخرف داره که افرادی از کشور خودت و اطراف می‌تونن درخواست بدن که تو رو به فهرست دوستاشون اضافه کنن. از بس این هموطن‌ها منو دعوت کرده بودن یه روز عصبانی شدم گفتم بذار برم کشورم رو توی سایت عوض کنم تا بلکه این ایرانی‌ها دست از سرم بردارن! لیست ایران رو که باز کردم دو تا کشور پایین‌ترش اسراییل بود و من هم که حوصله‌ی فکر کردن و گشتن نداشتم اسراییل رو انتخاب کردم. زهی خیال باطل! چند ساعت بعد از انتخاب اسراییل انواع دوستان عرب از کشورهای همجوار مثل اردن، مصر و لبنان می‌خواستن منو به لیست دوستاشون اضافه کنن. پس دشمنی اعراب و اسراییل کجا رفت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 23:18  توسط پرکلاغی  |  یک نظر


چه تشبیهات جالبی:

لب‌هایت گزنه‌اند
زبانت شراب
خنده‌ات مایع
اما بدن‌ات کاج است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 11:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


دیروز یه چیز جالب توی مهمونی شنیدم که گفتن‌اش این‌جا خالی از لطف نیست:


یه روز پنج تا خرگوش رو توی یه جنگل خیلی بزرگ رها می‌کنند و به سازمان سیا، اینتلیجنس سرویس، کا.‌گ.‌ب، موساد و وزارت اطلاعات خودمون می‌گن هر کی یکی از این خرگوش‌ها رو زودتر پیدا کنه برنده است. این سازمان‌ها برای نشون دادن مهارت و زبردستی‌شون توی ردیابی اطلاعات به تکاپو می‌افتند و هر کس تلاش می‌کنه زودتر یکی از خرگوش‌ها رو پیدا کنه. کا.گ.ب یه خرگوش رو بعد از سه هفته، اینتلیجنس سرویس بعد از دو هفته، موساد بعد از یک هفته و سازمان سیا بعد از سه روز به ترتیب پیدا می‌کنن. وزارت اطلاعات خودمون درست ظرف پونزده دقیقه گزارش می‌ده که یکی از خرگوش‌ها رو پیدا کرده. همه که دهنشون از تعجب باز مونده بوده می‌پرسن آخه مگه می‌شه؟ چه طوری این کار رو کردن؟ بعد می‌بینن وزارت اطلاعات یه خرس گنده‌ی قهوه‌ای رو که از سر و روش خون داشته می‌ریخته و نمی‌تونسته حتی راه بره داره با زنجیر می‌یاره. خرس نگون‌بخت جلوی همه شروع می‌کنه به اعتراف کردن که "من خرگوشم، من خرگوشم"!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 7:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


من دوره‌ی کودکی‌ام فقط شیرخشک می‌خوردم و اون موقع‌ها بهترین مزه‌های زندگی‌ام همین مزه‌ی شیرخشک و سر لاستیکی شیشه‌ی شیرم بود. طوری که بعدها که بزرگ‌تر شدم و شروع به غذا خوردن کردم باز هم با دیدن بچه کوچولوهایی که شیرخشک می‌خوردند دلم خیلی هوس این ماده‌ی پودری و خوشمزه رو می‌کرد. از همون بچه‌گی از شیر طبیعی خیلی بدم می‌اومد و بعدها هم که بزرگ شدم وقتی نوزادهایی رو بغل می‌کردم که شیر طبیعی می‌خوردن٬ بوی شیری که از دهن و کنار گردنشون می‌اومد حال منو بد می‌کرد چون یه بوی خاصی داشت. خلاصه این نفرت و احساس تهوع از شیر آدمی‌زاد و بوی‌اش همین طوری ادامه داشت که چند وقت پیش توی یکی از خبرها خوندم یه مغازه‌ى بستنی‌فروشی توی لندن بستنی‌هایی می‌فروشه که از شیر انسان درست شده و برای این که توجه مردم رو به این بستنی ها بیشتر جلب کنه اسمشون رو میذاره بیبی گاگا. لیدی گاگا هم گویا زیاد به مذاقش این نام گذاری خوش نیومده و تهدید کرده ممکنه از دست صاحب این مغازه شکایت کنه. امروز هم خوندم سازمان بهداشت انگلیس بستنی ها رو جمع کرده تا اول از بهداشتی بودن و بی خطر بودنشون مطمئن شه. همه این ها رو بذارید کنار٬ شما فقط قیافه و حال منو تصور کنید موقع خوندن این خبر و دیدن عکس اون بستنی‌ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 19:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


» داشتم می‌چرخیدم تو اینترنت که خوردم به این طومار اینترنتی در مورد خلیج فارس. شما هم اگه امضاش کنید شمارش به صدهزار نفر می‌رسه. ممنون.

» دیروز روز فوق العاده خسته‌کننده‌ای بود. از هفت صبح بیدار شدم و رفتم کلینیک دندون‌پزشکی برای درمان یکی از دندونام که دکتر گفته بود روی ریشه‌اش کیست دراومده. ساعت دوازده کارم تموم شد!

» بعد از بیرون اومدن از دوندون‌پزشکی توی خیابون دیدم دارم کور می‌شم و از یکی از چشمام اشک می‌ریزه. گویا چیزی رفته بوده توی چشمم. مردم هم هی نگام می‌کردند و فکر می‌کردند دارم گریه می‌کنم.

» قسمت ناراحت‌کننده‌ی دیروز این بود که باید خودم رو به یه آزمون آزمایشی که براش مقداری هم پول داده بودم می‌رسوندم که به خاطر دندون‌پزشکی نشد. خوشبختانه می‌شه آزمون رو از اینترنت داخل خونه هم داد.

» ماجرا از این قراره که داشتیم روز سه‌شنبه هفته‌ی پیش آزمون رو از طریق اینترنت می‌دادیم که وسط آزمون اینترنت قطع شد! به خاطر شلوغی‌ها. گقتند یکشنبه بیاییم.

» ای امان از دست مملکتی که ساعت هشت وقت داری اما دکترش ساعت نه می‌یاد و اینترنت‌ا‌ش وسط یه آزمون نیمه مهم قطع.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


The Movie Cruising Poster

دو تا پلیس نشسته‌اند توی ماشین پلیس و دارند توی یکی از محله‌های درب و داغون شهر می‌رونند. یکی‌شون به اون یکی می‌گه "زنم چند وقت گذاشته رفته" و اون یکی جواب می‌ده "همشون کثافتند". بعد چشمشون میخوره به دو تا دختر مو بلوند که کاپشن و شلوار چرمی سیاه تنگ پوشیدند و دارند رد می‌شن. یکی از پلیس‌ها از پنجره‌ی ماشین رو به اون دو تا می‌گه "هی دخترها، کار نمی‌کنید؟" و یکی از اون دخترها هم زبونش رو واسه پلیسه در می‌یاره.

فیلم سفر دریایی (Cruising) این طوری شروع می‌شه و تو فکر می‌کنی راجع به فساد پلیس آمریکا تو دهه‌ی پنجاه باشه اما وقتی دروبین به سمت اون دو تا دختر لباس چرمی جلو می‌ره متوجه می‌شی که دوتاشون صورت‌های سه تیغه دارند و یکی‌شون هم با صدای لطیف مردونه‌ای شروع به حرف زدن با پلیس‌ها می‌کنه و این‌جاست که می‌فهمی این دو تا اصلا دختر نیستن بلکه دو تا تن‌فروش مرد هستند. همین‌جاست که می‌فهمی با یه فیلم متفاوت طرفی و کنجکاو می‌شی ببینی بعدش چی می‌شه.

داستان فیلم سفر دریایی بدون مقدمه و وقت‌تلف کردن از همون اول فیلم شروع می‌شه: پلیس جسدهای قطعه‌قطعه شده‌ای رو هر بار پیدا می‌کنه و متوجه می‌شه همه‌شون مال مردهای جوون gay با موهای مشکی و قد متوسط هستند و برای این‌که قاتل رو شناسایی کنن یه پلیس جوون رو که ویژگی‌های بدنی مشابه مقتولین داشته مامور می‌کنن بره تو محله‌های محل زندگی و رفت‌و‌آمد gayها تا بتونه سرنخی از قاتل پیدا کنه.

نقش این پلیس جوون رو آل پاچینو بازی می‌کنه که با توجه به این‌که فیلم مال سال 1980 هستش یه ذره تیپش جواته! پلیس‌ جوون هم که به دنبال ترفیع بوده این رو قبول می‌کنه و بدین ترتیب وارد دنیای gayها می‌شه و صد البته برای این که بهش شک نکنند وانمود می‌کنه که gay هستش.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 11:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


تصور من از غذای چینی همیشه یه کاسه‌ی کوچیک پر از جلبک و رشته و برنج و چند تا جونور پخته شده بود که ازشون بخار بلند می‌شه و باید با اون چوب های مخصوص بخوریشون یا هورتشون بکشی. روی همین تصور وقتی اسم غذای چینی رو می‌شنیدم قیافه در هم می‌کشیدم یا وقتی از جلوی معدود رستوران‌های چینی تهران مثل اژدهای طلایی رد می‌شدم یا خودم می‌گفتم دیوونه است هرکی بیاد این‌جور جاها و پولش رو بریزه دور. اما دیروز این تصور با خوردن یه غذای چینی کاملا در هم شکست. این غذا که اسمش هم یادم نیست چون عجیب بود من رو یاد چیکن گوردون بلو می‌انداخت٬ چون از یه خمیر قلمبه که داخلش پر از مخلفات ریز بود و توی روغن سرخ شده بود تشکیل شده بود. یه جورایی قیافه‌اش آدمو یاد پیراشکی گوشت می‌انداخت منتها کاملا گرد و قلمبه بود مثل یه انار. دو تا ظرف کوچیک سس مخصوص هم توی جعبه بود که اونا رو هم نمی‌فهمیدی از چی درست شدن اما بازم خیلی خوشمزه بودند. فقط کم مونده بود انگشتام رو هم بخورم و بعد از اون تصمیم گرفتم با اشتیاق بیشتری راجع به غذاهای جنوب شرق آسیا فکر کنم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


הלב שלי נשבר

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:7  توسط پرکلاغی 


لیلی مال من،
لیلی مال تو،
لیلی مال من و تو و یه دنیا

این اولین آهنگی بود که از کامران و هومن دیدم. اون موقع هنوز سی‌دی و دی‌وی‌دی وجود نداشت و من این موزیک‌ویدیو رو روی نوارهای ویدیویی اون سال‌ها دیدم. هومن یه تاپ شلوار چرمی مشکی پوشیده بود و کامران هم موهاش لخت و مشکی پرکلاغی بود. اون موقع‌ها با گروه بلک‌کتز می‌خوندند و توی موزیک‌ویدیوشون شهبال شه‌پره هم بود. با دیدن همون ویدیو برای اولین بار از صدای کامران و هومن خوشم اومد. اما آهنگی که خیلی‌خیلی ازشون دوست داشتم آهنگی بود که توی اون هومن پشت پیانو نشسته بود و با کامران دو تایی خیلی با احساس می‌خوندند. متاسفانه بعد از اون هیچ وقت نتونستم اون آهنگ رو ازشون گیر بیارم و با وجود همه‌ی سی‌دی‌هایی که بعدها ازشون به دستم می‌رسید هیچ وقت این یکی آهنگ بینشون نبود اما هنوز یه تیکه از آهنگشون که می‌خوندند "نگو، نگو، نمی‌شه... بمون واسه همیشه" توی ذهنم بود.

سال‌ها گذشت. یه روز نشستم و توی اینترنت سعی کردم دنبال اون آهنگ بگردم اما چون اسم آهنگ رو نمی‌دونستم همه‌ی آهنگ‌های کامران هومن رو می‌دیدم غیر از اونی که می‌خواستم. دیگه کم‌کم پیدا کردن این آهنگ برام داشت به آرزو تبدیل می‌شد و حتی داشتم شک می‌کردم نکنه اصلا کامران هومن یه همچین آهنگی رو بیرون نداده‌اند و اون فقط یه ویدیوی شخصی بوده که ازشون گرفته‌ان.

امشب که دوباره دلم بدجوری هوس این آهنگ رو کرده بود، اون قسمتی از آهنگ که همیشه توی ذهنم بود روی توی گوگل زدم و در کمال تعجب دیدم خود آهنگ پیدا شد! اسم این آهنگ "بمون واسه همیشه" هستش. یه لینک رو گرفتم و دانلود کردم، و بعد با کلی ذوق شروع به گوش دادن کردم اما دیدم این که صدای کامران و هومن نیست! انگار یه نفر نشسته و با گیتار آهنگ اون‌ها رو خونده. البته قشنگ خونده بود اما من خود آهنگ رو می‌خواستم. دوباره رفتم توی گوگل و دیدم به غیر از این دیگه چیزی از این آهنگ پیدا نمی‌شه. داشتم کم‌کم دیوونه می‌شدم... اما با چند بار گشتن و عوض کردن عنوان آهنگ، بالاخره به آرزوی دیرینه و چند ساله‌ام رسیدم و این شب زمستونی برفی برام چندین برابر قشنگ‌تر شد.

دیوونه‌ی نگات شدم     عاشق خنده‌هات شدم
شونه برای گریه‌هات    من خاک زیر پات شدم
تو اون فرشته‌ی خدا    که اومدی از قصه‌ها
اون که از اولین نگاه     عشقو با من کرد آشنا
نگو نگو٬ نگو نمی‌شه     بمون واسه همیشه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 8:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


نمی‌دونم چرا امروز صبح یاد این هایکوی ژاپنی افتادم که قبلا هم تو وبلاگم گذاشته بودم:

تو می‌پنداری
که شبی تنها خفتن و به زاری گریستن
چه مایه دیرگذر خواهد بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 10:9  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


داشتم بعضی از نظرات وبلاگم رو مرور می‌کردم که رسیدم به این نظر از دوید جکوب٬ دوست خوب و مهربونی که خارج از ایران زندگی می‌کنه. خیلی دلم گرفت. بخشی از اون رو می‌ذارم این‌جا:

"... من خودم همان‌طور که در وبلاگم هم بارها و بارها نوشتم عاشق ایران بوده و هستم، در زمان دوران هشت ساله‌ی خاتمی که من پنج سال آخرش تقریبا لبنان بودم، ایران دوست‌داشتنی‌تر و قابل زندگی‌تر هم شده بود. هرچند با کلیات نظام مذهبی و دینی در هیچ جای دنیا موافق نیستم ولی باالنسبه ایران داشت روزهای خوبی رو می‌گذروند. اما در این دوران تاریک و سیاه 6 ساله‌ی اخیر هر روز وضع بدتر و سیاه‌تر و متاسفانه ایران نابودتر و تاریک‌تر شده است. انصافا ایران امروز دیگر جای زندگی نیست. هرچند که هفتاد میلیون هموطن دوست‌داشتنی من در ایران زندگی می‌کنند ولی صادقانه بگم هر کسی که توانایی خروج از ایران رو داره در حال بیرون آمدن دیده‌ام و می‌بینم. هر کسی بسته به توانایی و شرایط ممکن. گروهی به بهانه‌ی دانشگاه و درس و گروهی با ویزای مهاجرتی و گروهی با ویزای سرمایه‌گذاری و گروهی با ویزای اقلیت‌های مذهبی و دست آخر هم با خروج‌های غیرقانونی و پناهندگی و... اون قبیل مصائب..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 23:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

امسال ولنتاین یه بچه‌ی ده یازده ساله که منو دوست داره واسم یه جعبه شکلات بلژیکی با یه قلب قرمز بزرگ مخملی که روش چسبونده بود آورد. شکلات‌ها طرح‌های گوناگونی از صدف و اسب دریایی بودند و خیلی خیلی خوشمزه. همیشه هر وقت پشت شیشه‌ی شیرینی‌فروشی‌ها این شکلات‌ها رو می‌دیدم با خودم می‌گفتم لابد باید خیلی خوشمزه باشند. راستش حیفم می‌اومد بخورمشون٬ دلم می‌خواست همش نگاهشون کنم بس که قشنگ بودند. قلب مخملی رو هم چسبوندم روی کمدم و هر وقت روی تختم برعکس دراز می‌کشم (یعنی سرم رو می‌ذارم جایی که باید پام پاشه) چشمم می‌افته به قلب و نوشته‌ای که اون بچه روی کارت نوشته اما حدس می‌زنم دست‌نوشته‌ی مامانش باشه:

یادت باشه/ زندگی کوتاهه/ مهربان باش/ زودببخش/ عاشق حقیقی باش/ گاهی بخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 6:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


جان گلیانو

اگر شبکه‌های مد و فشن رو خیلی نگاه کرده باشید می‌دونید که اسم جان گلیانو طراح مد معروف کریستین دیور خیلی درخشانه. من خودم این طراح رو به خاطر طرح‌های فوق‌العاده تازه٬ بی‌بدیل و خلاقانه‌اش و استفاده‌ی جالبش از رنگ‌ها و صد البته به خاطر سبیل باریکش دوست دارم. این طراح نابغه که همیشه هم در فشن‌شوهاش با قیافه‌ها و لباس‌های عجیب غریبی هم ظاهر می‌شه٬ امروز در پنجاه سالگی و در کمال تعجب اخراج شد! ماجرا از این قرار بوده که وقتی در پاریس در کافه‌ای بوده و مست کرده بوده٬ به یک زوج کلیمی شروع به توهین می‌کنه و می‌گه "من عاشق هیتلرم٬ همه‌ی شماها باید نابود بشید٬ همتون رو باید با گاز کشت...". امروز هم یه فیلم که از موبایل گرفته شده بوده از این ماجرا روی اینترنت پخش می‌شه و این سندی می‌شه بر پایان این همه کار و زحمت این طراح مد پنجاه ساله‌ی بریتانیایی. ناتالی پُرتمن که کلیمی هم هست و یه بار برای تبلیغ یه عطر برای دیور کار کرده بوده حسابی ناراحت شده و گفته "من از این به بعد دیگه با آقای گلیانو حرفی ندارم". به نظرم خیلی خیلی برای نابغه‌ای مثل گالیانو حیفه که این طوری با بی‌آبرویی اخراجش کنند٬ اون هم تازه به خاطر رفتاری در حین مستی و نه در حال عادی. امروز توهین به کلیمی‌ها توی جامعه‌ی غرب نتایج خوبی نداره طوری که یه خانوم خبرنگار خیلی معروف و مسن پس از سال‌ها کار کردن و محبوبیت یه روز داشته با یک پسر و پدر کلیمی حرف می‌زده و از کلیمی بودن اون‌ها خبر نداشته، بعد از این‌که ازش در مورد کلیمی‌ها سوال می‌کنن می‌گه "همشون باید گورشون رو از اسراییل گم کنند". با پخش فیلمی که این پدر و پسر کلیمی از این خانوم پنهانی گرفته بودند همه‌ی شهرت و اعتبار این خانوم زیر سوال می‌ره و در پایان مجبور به عذرخواهی می‌شه. یاد فیلم مونیخ افتادم که یکی یه آیه از تورات رو می‌خونه و ماجرای غرق شدن فرعون و سپاهش رو توی نیل می‌گه. بعد به دوستش می‌گه می‌دونی چرا این آیه رو آوردن؟ می‌گه نه. اون هم می‌گه "واسه این که کسی سر به سر کلیمی‌ها نذاره!"

لباسی که جان گلیانو آن را طراحی کرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 5:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این روزها وقتی تظاهرات مردم مصر و بعد از اون چند کشور عربی دیگه رو از اخبار می‌دیدم٬ متوجه شعاری شدم که خیلی بینشون رواج داشت و با آهنگ قشنگی اون رو می‌گن طوری که یه ذره‌اش رو ازشون یاد گرفتم اما بقیشو نمی‌فهمیدم چی میگن. امشب یه جا خوندم شعارشون "الشعب یرید اسقاط النظام" هستش. یعنی ملت سرنگونی حکومت رو می‌خوان. مثل همه وقت‌هایی که معنی یه کلمه یا جمله رو نمی‌فهمم و بعدش می‌رم پیداش می‌کنم٬ حس خوبی بهم دست داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 3:39  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بهمن 89

چند روز پیش یه برنامه‌ی خیلی جالب از شبکه‌ی یک صدا و سیما پخش شد. با این‌که روز درگذشت پیامبر بود و انتظار داشتم از اول صبح نوحه و سینه‌زنی و دعا و گریه پخش کنن اما پخش کردن این برنامه برام غافل‌گیرکننده بود. اسم برنامه «پیامبران سرزمین ما» بود و همون‌طور که حدس می‌زدم در مورد پیامبرانی بود که مزارشون توی ایرانه.

اول برنامه رفت سراغ دانیال نبی توی شوش که می‌گفت مورد احترام همه است و مسلمون‌ها خیلی می‌رن زیارتش و حتی یکی از مقامات هم رفته زیارت و گفته واسش سنگ‌قبر جدیدی بذارن. نکته‌ی جالب این بود که می‌گفت ایرانی‌های باستان دانیال نبی رو بعد از درگذشتش به رسم خودشون مومیایی می‌کنن و توی یه مقبره روی تپه‌ای می‌ذارن و در مقبره رو هم مهر و موم می‌کنن. هر موقع که خشکسالی می‌اومده مردم بدن مومیایی شده رو از مقبره بیرون می‌آوردن و بی‌درنگ بارون می‌باریده. بعد از این‌که لشگر اسلام به ایران می‌تازه و سپاه اسلام از یه همچین جایی خبر پیدا می‌کنن از خلیفه‌ی وقت که حضرت علی بوده می‌پرسن چه کار باید بکنن و حضرت علی هم دستور می‌ده بدن دانیال نبی رو به شیوه‌ی مسلمون‌ها به خاک بسپارن.

بعد از اون برنامه به یوشع نبی می‌پردازه که با یوشع‌ پسر نون که جانشین حضرت موسی بوده و اورشلیم رو فتح می‌کنه فرق داره و نباید با هم اشتباهشون گرفت، و مزارش الان توی اصفهانه. بعد هم مزار این پیامبران رو نشون داد: حیقوق نبی، اشموعیل نبی، چهار پیامبر، حضرت حجی، و در آخر هم حضرت قیدار که جد سی‌ام پیامبره و اولین پسر حضرت اسماعیل.

بیشتر از همه‌ی این پیامبران دیدن مزار اشموعیل نبی برام جالب بود که توی روستایی به نام روستای پیغمبر توی ساوه قرار داده و برام از این لحاظ جالب بود چون که پیش‌تر هم راجع به اشموعیل نبی نوشته بودم. مزار اشموعیل نبی کنار دامنه‌ی کوه‌های برات و در کنار روستایی قدیمی و متروکه است که ازش فقط دیوارهای خشتی‌ و نیمه خراب خونه‌ها مونده و گویا اهالی روستا کلیمی بوده‌اند. من از اشموعیل نبی توی تورات اسمی ندیدم اما می‌گن توی قرآن بهش اشاره شده و اون طور که می‌گن آیه‌ی ۲۴۸ سوره‌ی بقره اشاره به اشموعیل نبی داره (برگرفته از پایگاه فارسیان). راستش مقبره‌ی اشموعیل نبی از همه‌ی مقبره‌هایی که نشون داد کوچیک‌تر و خلوت‌تر بود، گویا کسی بهش سر نمی‌زنه. چه پیامبر دورافتاده و تنهایی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:48  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


ماه پیش شبکه‌ی یک یه برنامه ساعت شش یا هفت پخش می‌کرد که اسم فارسی‌اش درست یادم نمونده اما یادمه کنارش به انگلیسی می‌نوشت With Believers. برنامه راجع به اسلام و جامعه‌ی مسلمون‌ها توی کانادا بود که هر روز نزدیک‌های اذان مغرب پخش می‌شد. تو یکی از قسمت‌هاش یه پیرمرد نود و پنج ساله رو نشون می‌داد که تازه مسلمون شده بود و پیرترین فرد تازه‌مسلمون شده‌ی کانادا بود و می‌گفت بعد از آشنایی با یه خانواده‌ی ایرانی که مومن بودند اون هم به اسلام علاقه‌مند شده و از مسیحیت به اسلام تغییر دین می‌ده.

موقع دیدن برنامه به ذهنم رسید راستی چند نفر ممکنه از اسلام به دین‌های دیگه گرایش پیدا کنن و دین‌شون رو تغییر بدن، و به ذهنم رسید برم تو اینترنت دنبالش. توی صفحه‌ی ویکی‌پدیا که در مورد تغییر دین به آیین حضرت موسی بود یه لیست از اسم افراد مشهوری که از ادیان دیگه کلیمی شده بودند بود، و بیشترشون هم از مسیحیت تغییر دین داده بودند. اما بعد از اون‌ها اسم دو نفر هم بود که مسلمون بودند و بعد کلیمی می‌شن. جالبه بدونید از این دو نفری که اسم برده بود یکی‌شون یه ایرانی بود به اسم آقای رضا جباری. رضا جباری پیش‌تر مهماندار هواپیمای کیش‌ایر بوده و توی سال ۱۹۵۹ یه هواپیمای مسافربری رو با مسافراش می‌دزده و هواپیما رو تو اسراییل فرود می‌یاره و مسافرها بعد از یه شبانه روز به ایران برمی‌گردند و گویا چند ماهی رو زندانی می‌شه. بعدها رضا جباری کلیمی می‌شه و الان هم توی اسرائیل داره زندگی می‌کنه.

و اما نفر دوم حدس بزنید کی بوده: یکی از اعضای گروه حزب‌الله که اسمش رو بعد از تغییر دین به آوراهام سینای تغییر می‌ده و الان هم توی اسراییل زندگی می‌کنه. اون موقع‌ها که دانشجو بودم یادمه یه بار هم از دوستم پرسیدم کسی رو می‌شناسه که از اسلام برگرده، گفت آره؛ چند تا از دوستای دبیرستانش می‌رن زرتشتی می‌شن اما می‌گفت خیلی اذیتشون کردند. من یادمه توی کتاب‌های تاریخی هم که می‌خوندم این نکته بود که از بین خانواده‌ی سلطنتی شمس پهلوی خواهر محمدرضاشاه به همراه همسر و فرزندانش مسیحی می‌شن. راستش با این قانون اسلام که فرد از دین برگشته باید کشته بشه فکر نکنم اونایی که از اسلام به ادیان دیگه تغییر دین می‌دن بیان و راحت همه جا راجع بهش صحبت کنند، در نتیجه نمی‌شه اطلاع دقیقی از این که سالانه چند نفر از اسلام به ادیان دیگه گرایش پیدا می‌کنند پیدا کرد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 هیچ وقت یادم نمی‌ره یه بار رفته بودم بازدید کاخ‌های شاه توی سعدآباد، اون روز بچه‌های یه مدرسه رو هم آورده بودند بازدید. یکی از بچه‌ها وقتی از در وارد شد با دیدن مبلمان‌های کاخ گفت "خونه‌ی ما که از این‌جا قشنگ‌تره"!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 مرجان سیبری رو یادتونه؟ چند وقته از دنیای وبلاگستان ناپدید شده و گویا برای همیشه رفته سیبری. اما به من یه نوشته داده که توی وبلاگم از طرف اون بذارم. راجع به یه خانمه که هرچند رشته‌ی مشاوره خونده و توی مرکز مشاوره کار می‌کنه، اما برای حل گرفتاری یه نفر یه تیکه دسشویی خشک شده‌ی سگ براش می‌بره و اون رو می‌سوزونه تا گرفتاری اون فرد رو حل کنه:

 خانم x جلو چشمای خودم یه تیکه پی‌پی ناقابل سگ رو از توی کاغد درآورد و عین یه تیکه سیب‌زمینی سرخ شده که قراره روش سس قرمر بریزی و نوش جان کنی زد به چنگال! بعدش برای کبابی شدن و اثر بخشی بیش‌تر گرفتش رو شعله‌ی گاز! بعد از ذغالی شدن، کل محموله رو توی خونه چرخوند که بویی شبیه کز کله‌پاچه‌ی گوسفند داشت! منتها زیادی خوش‌بوتر. خانم x این کار رو فقط و فقط برای از بین بردن هر گونه مشکل انجام داد و اعتقاد داشت پی‌پی سگ توانایی باطل کردن سحر و جادو رو داره. اتفاقا خانم x توی مرکز مشاوره‌ی خانواده کار می‌کنه و با این اعتقادی که به پی‌پی سگ داره بعید نیست یه تیکه بپیچه توی کاغذ و بده دست هر مراجعه کننده و سفارش کنه که بعد از سوزوندش همه‌ی اختلافات خانوادگی حل می‌شه!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این ترکیب «اصحاب رسانه» از کی وارد زبان‌ فارسی شد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:44  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این چند روز دارم کتاب «پاکت‌ها» از ریموند کارور رو می‌خونم. الان چهار پنج سالی می‌شه دلم می‌خواد این کتاب رو بردارم بشینم بخونم اما همه‌اش به جاش یه کتاب دیگه تو اولویت قرار می‌گرفت. بالاخره خوندمش. اون‌قدرها هم چیز شاهکاری نبود اما بد هم نبود. کتاب از یه سری داستان کوتاه تشکیل شده و گویا مال دوره‌ی اول نویسندگی کارور بوده. من از همه بیشتر از داستان آخری‌اش خوشم اومد. اسم داستان «تب» بود و در مورد یه معلم هنر دبیرستان با دو تا بچه‌ی کوچیکه که زنش گذاشته با همکارش فرار کرده.

مرد در طول داستان داره با تنهایی‌اش و به تنهایی بزرگ کردن دو تا بچه دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه و دنبال یه پرستار واسه بچه‌ها می‌گرده. اول یه دختر نوجوون چاق لاابالی رو به کار می‌گیره که یه روز وقتی برمی‌گرده می‌بینه دختره بچه‌ها رو ول کرده تو حیاط با یه سگ گنده و خودش نشسته تو خونه با چند تا پسر نوجوون و دارن با صدای کرکننده‌ای آهنگ گوش می‌دن و سیگار می‌کشن. مرد هم دنبال یه پرستار دیگه می‌گرده. جالبه با اینکه زنش فرار کرده اما هر از گاهی بهش زنگ می‌زنه یا براش نامه می‌فرسته.

زنش یه روز انگار که بهش الهام شده باشه و می‌دونه مرد دنبال چیه زنگ می‌زنه بهش و می‌گه برو سراغ اون پیرزنی که می‌گه خونه‌اش کجاست چون اون برای این کار بهترینه. مرد هم گوش می‌ده و  با ورود پیرزن زندگی‌اش خیلی بهتر می شه. بچه‌ها سرگرم می‌شن و خونه همیشه مرتب و تمیزه. آخر داستان مرد بیماره و موقعی که پرستار پیر بچه‌ها می‌یاد که اجازه بگیره و برای همیشه از پیششون بره، زنش بهش زنگ می‌زنه و می‌گه می‌دونه که حالش بده و پیشنهاد می‌ده هر چی به ذهنش می‌یاد رو روی کاغذ بیاره چون یه نویسنده‌ی معروف هم یه کتابش رو وقتی نوشته که تب داشته. مرد در حالی نشسته روی صندلی شروع می‌کنه واسه‌ی پیرزن داستان رفتن زن‌اش رو تعریف کردن. بعد که تعریف کردنش تموم می‌شه یهو می‌بینه همه‌ی اون باری که این چند وقته رو دوشش بوده خالی شده و حالش خیلی بهتره. حتی اگر پیرزن هم داره می‌ره. من از داستان‌هیی که درباره‌ی جدال انسان با تنهاییه خیلی خوشم میاد. داستان قشنگ دیگه‌ی کتاب داستان پاکت‌هاست که اسمش رو گذاشتن رو کتاب و مردی ماجرای خیانت به زنش رو برای پسر بزرگش بازگو می‌کنه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:43  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دی 89

عاشق اون علامت سوالی هستم که بالای سر اون یارو که چوپ دستشه گذاشتن. خودش به اندازه‌ی ده تا کاریکاتور ارزش داره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


به نظر من فیس بوک از جیمیل و هات میل باید یاد بگیره. این دو تا گزینه ای دارن که فقط اجازه میدی دوستات تصویر پروفایلتو ببینن اما متاسفانه تو فیس بوک هر کی میتونه ببینتت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


دنیا ریخته به هم. از خاورمیانه بگیر تا آفریقا و بعد برو سمت اروپا و آمریکا. اخبار رو که هر روز گوش می‌دم یه همچین حسی واسم پیش می‌یاد. من خیلی به اخبار علاقه دارم و هر روز که از خواب پامی‌شم یکی از اولین کارهام روشن کردن تلویزیون و گذاشتن‌اش روی شبکه‌ی خبره. هر چند تلویزیون ایران قابل اعتماد نیست اما بالاخره بعضی خبرهاش بی‌طرفه. وقت‌هایی هم هست که دیگه طاقت نمی‌یارم و فید آراس‌اس BBC رو توی موبایلم به روز می‌کنم و اون بیشتر خبرهای روز دنیا رو برام می‌یاره. هر چند یه کم گرونه اما می‌ارزه. جالبه اینترنت موبایل من قطعه اما این یه فید رو به روز می‌کنه! خبری که این روزها برام جالب بود فرار رئیس‌جمهور تونس بود. مردم تونس می‌ریزن تو خیابون‌ها و بعد از کلی درگیری و کشته شدن نزدیک چهل نفر بالاخره از کشورش فرار می‌کنه. خوش به حالشون. کاش ما هم از این شانس‌ها داشتیم. این همه ملت بیچاره ریختن بیرون و کشته دادن و زندانی شدن اما یارو هنوز هم سرجاشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 10:24  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آبان 89

مهم هم شدیم: پرکلاغی در ویکیپدیا.
پسرعمویمان را هم در بلاگ اسپات پیدا کردیم:
پرکلاغی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


عمری که می‌گذرد.
              بیهوده می‌گذرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

درسته گفتم تو تابستون گرما اذیتم نمیکنه اما این دلیل نمیشه توی پاییز از گرمای آزار دهنده هوا و آفتاب رو اعصابش خوشم بیاد ها. آی هوا٬ زودتر سرد شو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:44  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مهر 89

بعضی وقتا هست که با وجود این که از قهوه بدت میاد احساس میکنی باید یه لیوان قهوه بندازی بالا وگرنه روزت٬ روز نمیشه. امروز از صبح دیدم نامیزونم٬ فهمیدم از اون روزهاست که باید برم یه بسته قهوه فوری بخرم بندازم تو لیوان حل کنم و فوری فوری بخورمش٬ مثل خود قهوه! الان هم بعد از خوردن به لیوان بزرگ کاپوچینوی فوری احساس بدی دارم اما اگه نمیخوردم الان اینجا نبودم. خلاصه این پست مرهون کاپوچینو است. همینجام تو پرانتز اضافه کنم اولین بار بود کاپوچینو میخوردم٬ قبلش تا الان فقط از این کافی میکس ها به عنوان قهوه میشناختم. تو کافی شاپ هم هر وقت میرم اگه حوصله خوردن چیز خاصی رو نداشته باشم چایی سفارش میدم و نه قهوه. کلا قهوه واسه من مثل اسفناج میمونه واسه ملوان زبل! وقتایی می خورمش که واقعا نیاز دارم سرپا باشم٬ وگرنه در بقیه موارد only tea!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 10:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این گربه ها خیلی باحالن. بهشون رو بدی میان توی رختخوابت ولو میشن میگن اینجا شیش دنگش مال ماست!!! برو بیرون بذار دراز بکشیم. امروز به یه گربه ای که مدت هاست جلو در خونه مون میشینه و واسه هرکی رد میشه میو میکنه اجازه دادم بیاد تو ساختمون. پررو خانوم اول تندی خودشو میماله به دیوارها و رد خودشو جا میذاره که به بقیه گربه ها بگه اینجا قلمرو منه. کسی نیاد توش. از چهار ستون در ورودی بگو تا وسطای پارکینگ و ماشیناش داشت میرفت خودشو میمالید به همه جا!!! بعد از اون صداهای خشحال از ته گلوش درمیاورد که وقتی گربه خوشحال و راضی اند از خودشون درمیارن!!! به اصطلاح میگنن خرخر کردن. خلاصه دیدم کم کم ولش کنم میخواد بیاد تمام طبقات رو علامت گذاری کنه واسه همین مودبانه و با احترام درو باز کردم منتظر موندم بره بیرون! دلم خیلی وقتا واسش میسوزه. دستش شکسته و درست نمیتونه راه بره. واسه یه لقمه گوشت هم دو ساعت وای میسه زیر پنجره ها میو میو کردن. اکثر همسایه ها بهش غذا میدن و وضع و روزش خوبه اما هنوزم دلم واسش می سوزه! نمیدونم چرا!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 واقعا مارگارت آتوود تو گودریدز بوده و سوال جواب میداده؟؟؟ این ایمیل چند وقت پیش به دستم رسید:

Hi,

We noticed you have read a book by Margaret Atwood so we have some exciting news for you! Margaret will be on Goodreads answering questions about her past books and new novel, The Year of the Flood, on her Goodreads Author discussion group, Q&A with Margaret Atwood. She will be available from September 20 - 24, 2010.

Check it out!

Patrick & the Goodreads Team

من که زیاد آشنایی با آتوود ندارم اما مثلا فرض کنید یه روز جی دی سلینجر روی گودریدز آنلاین بیاد و سوال جواب بده... وای عجب روزی میشه! هر چند جی دی سلینجر از خونه اش هم به زور میاد بیرون تا با کسی حرف بزنه چه برسه به اینکه پاشه بیاد گودریدز.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

"این سرویس بهداشتی از ۱۴:۴۵ تا ساعت ۱۵ بسته می باشد."

نمیدونستیم توالت ها هم ساعت کار دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرداد 89

 

امروز صبح تو عالم خواب و بیداری یاد این افتاده بودم یه بار رفته بودم دانشکده کارآفرینی و یه سوال داشتم. رفتن تو اتاق یکی از استادها بعد هرچی میگقتم ببخشید که برگرده بهم جواب بده پشتشو کرده بود به من عمدا جواب نمیداد و دیوارو نگاه میکرد! آی امروز تو عالم خواب و بیداری عصبانی شده بودم (اونم بعد حدود یه سال!)

خودمونیم تو این قشر استاد جماعت بعضی وقتا عجب ادمایی پیدا میشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 23:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تیر 89

 

امسال اولین تابستونیه که از تابستون متنفر نیستم. و گرما هم اصلا اذیتم نمیکنه!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 2:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز Turn of the Screw رو گرفتم یه نگاهی بهش انداحتم. از اون کتابای کمک آموزشی زبانه و خلاصه کتاب اصلیه به بیان ساده. اما بازم جالبه. منو خیلی یاد جین ایر میاندازه. الانم tinkers farm روی میزمه اما هیچ ایده ای ندارم راجع به چیه. خیلی وقته کتاب متاب نخوندم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 1:28  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


تصور کن تو دلت داری به یکی از استادای دانشگات بدوبیراه میگی بعد نیم ساعت بعد تو یه جایی که اصلا انتظارشو نداری میبینیش! داشت کتش رو میپوشید و درختا رو نگاه میکرد. منم از خدا خواسته به روی خودم نیاوردن بهش سلام ندادم. آی حرص دانشجوها رو درمیاورد...

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 1:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


Tomorrow...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


وقتی از لج زمان و کارهای زیاد میشینی وبلاگ انگلیسی میخونی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خرداد 89

امروز با همون She's Going حرف میزدم. چی بگم؟ آدمای خوب زودتر از بقیه باید از کشور خارج شن. دلم نافرم واسش تنگ میشه. خیلی آدم جالبیه. دو دقیقه رو صندلی بند نمیشه بس که انرژی داره٬ دائما هم داره با هیجان حرف میزنه. همه حرفاش هم جالبن. خدا کنه یه چیزی بشه که نتونه از ایران بره! تنها همینو میتونم آرزو کنم.

 

]روزایی که از هفت صبح تا هشت شب بیرونم٬ وقتی میرم خونه احساس اینو دارم که سه روز گذشته! [

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 0:9  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز یکی بهم گفت خیلی انرژی مثبت میدم. کلی خوشحال شدم. آخه فکر میکردم خیلی نق زدم تازگیها! تازه بهم گفت آدم متواضعی هم هستم :) کلی خوشحالم کرد. خدا کنه همه همین نظرو نسبت بهم داشته باشن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


She's going!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 17:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز روز خوبی بود. توش پر از آدم بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 اصلا اون خره رو ول کنید٬ بچسبید به اون موشه که توی سوراخ نمی‌رفت برداشت یه جارو هم به دمبش بست. توی این همه کار و سرشلوغی و استرس کی گفت من برم کلاس فرانسه ثبت‌نام کنم؟ دلم واسه‌ی اول تیر لک می‌زنه که کلاس تموم می‌شه. یکی نیست بگه تو که این همه مدت فرانسه‌ی دست و پا شکسته‌ات رو ول کرده بودی٬ چیزی می‌شد اگه یه ماه دیگه هم صبر می‌کردی بعد می‌رفتی "ترمیمش"  می‌کردی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


در راستای همون خر پست پایین: "روزی که غم نداریم خرمون می‌زاد کره‌ی بی‌دم". دیروز اومدم یه روز تا ظهر بخوابم٬ از صبحش از شدت دل درد از خواب پریدم.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


یه سری آدم هستند که باید قایمشون کرد توی کمد یا زیر تخت یا توی انباری؛ برای وقتایی که حالت خوب نیست. اون وقت باید از اون جاهایی که قایمشون کردی واسه خودت درشون بیاری؛ بچینیشون جلوات تا حالت خوب شه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 0:52  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

We once walked up the campus lane hand in had,

Sharing joys and sorrows.

Friends like this are a precious kind.

The yearning of you will serve as my rest house.

In happy time, friends come to us,

In hard time, we come to know friends.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 22:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


بالاخره دیدمش...

 

پرند نیلگون رو.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 0:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اردی‌بهشت 89

Nothing could make you more depressed than seeing old college classmates all on Facebook, while you haven't had any of them on your page, simply because you didn't enjoy your college as much as you should have... Dear God...

I missed a lot of things, and good old days would never come back...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


اتوبوسهاشون رو کارتی کردند٬ بعد راننده هی به من میگه بلیطت کو. کارتمو نشونش میدم خیالش راحت شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 9:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


درمانه پیدا شد! راستش یه پست بلندبالا نوشته بودم در مورد بیعدالتی در مصاحبه کاری و از اینجور حرفها... الان که آتیشم خوابیده دارم فکر میکنم چقدر حرف بیخود زدم!!! به هر حال میام میذارمش اینجا. یه قاراشمیشی شده وضع اینترنتم که نگو... خونه آپ میکنم باید بیارم از اینجا پستش کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:0  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فروردین 89

من هر کاری میکنم نمیتونم وبلاگ بنویسم.

 

درمانی واسش هست؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 16:10  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسفند 88

امروز کار گروهی داشتیم و باید توی گروه به این سوال جواب میدادیم که در طی بیست و چهار ساعت گذشته چه چیزهایی نوشتیم و هر چیزی که نوشتیم رو بگیم. اومدم خیلی خلاق بازی دربیارم گفتم وبلاگم رو آپدیت کردم. بعد از پایان ساعت یکی اومد گفت لطفا آدرس وبلاگت رو بده من بخونمش!!!! آی از دست خودم حرصم گرفت! تو رودروایستی گیر کرده بودم اما عوضش آدرس وبلاگ انگلیسیم رو دادم که همه اش راجع به ایرانه و چیز خاصی از خودم توش نیست!!!! خدا رو شکر وبلاگ دیگه به یه دردی خورد واسم :) 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 14:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


سلام!

بعد از ماهها ننوشتن سر زدن به اینجا یه جوریه. راستش از مرداد به بعد که نتونستم آپ کنم مشغول بودم و وبلاگ نوشتن وقتم رو میگرفت٬ برای همین تصمیم گرفتم مدتی ننویسم. الان اومدم کرکره ها رو کشیدم بالا یه وقت فکر نکنید مغازه واسه همیشه تعطیل شده. راستش این مدت٬ یعنی از مرداد به بعد من بیشتر توی دنیای انگلیسی زبان فعالیت داشتم٬ دوستای جدیدی از کشورهای مختلف پیدا کردم و با اونا مکاتبه میکنم که خیلی لذت بخشه٬ واسه همین به اون صورت این چند وقته تو حال و هوای وبلاگ خودم و فارسی نوشتن نبودم.

امیدوارم بتونم مثل گذشته اینجا بنویسم٬ دلم واسه وبلاگم خیلی تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 15:16  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرداد 88

امشب دور میدون ونک نه از اون یگان‌های ویژه سپر به دست و باتوم‌دار خبری بود و نه از اون پلیس‌های موتور سوار با لباس سیاه. بر خلاف چند روز بعد از تحلیف که شب‌اش میدون رو پر کرده بودند و دور آب‌نما ایستاده بودند منتظر. از اون گشت‌های ارشاد همیشگی هم خیلی وقته خبری نیست، گویا ماشین‌هاشون به کارهای مهم‌تر دیگه‌ای اختصاص داده شدند. هیچ وقت یادم نمی‌ره یه شب که توی ترافیک گیر کرده بودیم، چشمم افتاد به یکی از ون‌هاشون و چشم تو چشم یکی از این ماموراشون شدم. اون هی منو نگاه می‌کرد من اونو. جالب این‌جاش بود که نمی‌تونستیم چشم از هم برداریم. یاد اون صحنه ی فیلم هشت‌پا افتاده بودم که ماشین یه زن پلیس کنار ماشین ماهایا پطروسیان و مهتاب کرامتی و آتنه فقیه نصیری وایمیسه و ...

(ادامه دارد- الان نمیتونم ادامه رو بنویسم باید برم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:52  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


خدایا... این چه جنایتهایی که هر روز بیشتر داره عیان میشه؟ همه این چیزهایی که داره رو میشه یه روز گردن مسببش رو میگیره قبول٬ ولی روزی چند تا خبر بد باید شنید تا این حکومت باطل تموم شه؟ این چیزی که کروبی توی نامه به رفسنجانی ازش صحبت کرده قابل تصور نیست... رفتار منافی عفت با زندانیان دختر و پسر٬ جوونایی مثل من و شما٬ بی هیچ گناهی٬ پاک و معصوم. خدایا این چه حکومت اسلامیه که یه ذره از رفتارشون با زندانیا بر اساس اسلام و هیچ دینی نیست؟ ای خدا... تو صدای ما رو بشنو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


!Happy B-day to Me

[نکته: دیروز بود!]

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تیر 88

در روزهای 10 تا 12جولای (ژوییه)، از ساعت 5 تا 8 بعدازظهر در تمام نقاط دنیا در محل‌های مناسب، پارچه‌ای با رنگ سبز می‌آویزیم و از ایرانی‌ها امضا جمع کنیم که "احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور ایران نیست." سپس همه پارچه‌ها را به محلی که در روز آخر امضاگیری اعلام می‌شود، ارسال می کنیم تا به هم دوخته شود. سپس از رسانه‌های بین المللی و نیز موسسه رکورد گینس دعوت کنیم و تومار را از یکی از ساختمان‌های بلند و مشهور دنیا نظیر برج ایفل یا برج تورنتو می‌آویزیم، و سپس برای ثبت در تاریخ، به موزه سازمان ملل متحد می‌فرستیم.
1- این کار، احمدی‌نژاد را به عنوان منفورترین رییس‌جمهور وارد کتاب رکورد خواهد کرد.
2- تمام دنیا را با این جمله "احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور ایران نیست"، آشنا خواهد کرد
3- این کار که قبل از مراسم سوگند خوردن انجام می شود، این مراسم را از آنچه که هست هم ننگ‌آلودتر خواهد کرد.
4- سبب می‌شود دولت‌های خارجی در به رسمیت شناختن این دولت تعلل کنند.
5- اتحاد ایرانیان خارج از کشور را نشان خواهد داد.
6- به مردم داخل قوت‌قلب می‌دهد که هزینه‌هایی که داده‌اند بیهوده نبوده و اقلاً باعث وحدت عمل خارج‌نشینان شده.
7- اگر خوب کار شود، صف‌های طویلی برای امضای این تومار تشکیل خواهد شد که انعکاس بین‌المللی خواهد یافت.
و حسن‌های دیگری که حتماً به ذهن شما خطور خواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 7:5  توسط پرکلاغی 


Neda Aqa-Soltan
محل گلوله خوردن: خیابان کارگر- سر خسروی در حال نظارت تظاهرات
قاتل: فردی که می‌دونید عضو چه گروهیه قلب‌اش را نشانه گرفت و فرار کرد.
سن: ۲۶-۲۷ سال. البته توی بعضی سایت‌ها و وبلاگ‌های خارجی ۱۶ سال گفته شده که با توجه به عکس‌اش 27 درست‌تر به نظر می‌رسه.
تصاویر آخرین لحظات جان دادن این دختر بی‌گناه در سراسر جهان پخش شده و از اینترنت قابل دیدنه.
صفحه‌ای که به‌اش توی
ویکیپدیا اختصاص داده شده را ببینید.
فقط می‌تونم بگم: "فراموشت نمی‌کنیم."

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خرداد 88

Where Is My Vote?

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:16  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

مرگ رویا را به همه هموطنان عزیز تسلیت عرض می‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:58  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 یاهو سیصد و شصت داره می‌بنده. شنبه دیدم ایمیل زده که تا سیزده جولای بسته می‌شه و زود بند و بساطتون رو جمع کنید برید به قسمت جدید و با این لینک هم محتویات وبلاگتون رو از اونجا به صفحه‌ی جدیدتون منتقل کنید. با این‌که سیصد و شصت همیشه به نظرم سرویس خیلی ضعیفی بوده، دلم یهو براش تنگ شد. نوشته بود اون کامنتایی که براتون گذاشته بودند و تِستِمُونیال‌ها به صفحه‌ی جدید منتقل نمی‌شه. دلم واسه کامنتایی که دوستام واسم گذاشته بودند سوخت. وبلاگم رو با اون چند تا پست کم‌اش با کلیک یه لینک منتقل کردم به قسمت جدید. از اون‌جایی که می‌دونستم کسی به وبلاگ من اون تو علاقه‌ای نداره، اون جا به انگلیسی واسه دل خودم بعضی وقتا می‌نوشتم. البته بیشتر عکس تزئینی می‌ذاشتم و هر پستم شامل یک یا دو جمله بیشتر نمی‌شد.

چیزی که واقعا راجع به وبلاگ نوشتن اون تو دوست داشتم این بود که بدون هیچ ادا و اصولی می‌تونستی هر عکسی رو بخوای از روی کامپیوترت اون‌جا آپلود کنی؛ برعکس این بلاگفا که باید اول بری عکس‌ات رو یه جا آپ‌لود کنی، بعد وقتی با این سرعت کم و با بدبختی آپ‌لود شد، لینک‌اش رو برداری بذاری توی پستت تا اون وقت جناب بلاگفا سرتون منت بذارن و عکس رو روی وبلاگ‌تون ظاهر کنند. تازه اون وقت هم باید بنا به سلیقه‌ی خودت اندازه‌ی عکس رو درست کنی. اگه خیلی گنده باشه از کل وبلاگ‌ات هم می‌زنه بیرون. این بدی رو بلاگ‌اسپات هم که توش آپ‌لود کردن راحت‌تره، داره. یعنی اگه چند تا عکس بخوای توی یه پست بذاری و اندازه‌هاشون متفاوت باشن با دردسر مواجه می‌شی؛ چون هم‌اندازه کردن چند تا عکس با دست خیلی سخته. باورتون نمی‌شه یکی از دلایلی که توی وبلاگم عکس نمی‌ذارم همینه. از بس که اعصابم رو خورد می‌کنه. اما سیصد و شصت عکس رو خیلی قشنگ بالای پستت ظاهر می‌کرد و با این‌که اجازه نمی‌داد توی یه پست بیشتر از یه عکس بذاری، اما همه‌ی عکس‌ها توی همه‌ی پست‌ها یه اندازه بود. و من این رو بی‌نهایت دوست داشتم.

خوبی این صفحه‌ی جدید اینه که کل صفحه‌ات رو تا به یکی اجازه ندی نمی‌تونه بیاد بخونه. تو سیصد و شصت قبلی می‌شد اطلاعات شخصی‌ و وبلاگ‌ات رو محرمانه کنی و تعیین کنی کی بتونه بخونشون ولی کامنتایی رو که بقیه واست می‌ذاشتند واسه همه قابل رویت بود و من خوشم نمی‌اومد. به دوستام هم که نمی‌تونستم بگم آی واسه من کامنت نذارید؛ مسیج بذارید تو این‌باکسم! ممکن بود بپرسن "وا... مگه تحت تعقیبی؟!" می‌شد یه کاری هم کنی هیشکی واست کامنت نذاره ولی اون مدلی رو هم دوست نداشتم، بی‌ادبانه بود. تو سیستم قبلی تم‌های مختلفی می‌تونستی واسه صفحه‌ات انتخاب کنی اما تو سیستم جدید رنگ صفحه‌ی همه ی کاربرها‌ خاکستری-سفیده. فقط هم یه عکس می‌تونی بذاری، نه سه تا. نقد کتاب و فیلم و فید آر‌اس‌اس که نمی‌دونم چی هست رو هم نداره. قسمت پروفایلش هم چنگی به دل نمی‌زنه. تو هر دو سیستم می‌تونی تعیین کنی با سرچ ایمیل یا اسم و فامیلت پیدات کنن یا نه. در پایان از چیزایی که گفتم این نتیجه رو می‌شه گرفت که سیستم جدید یه خوبی‌هایی داره و یه بدی‌هایی. احساس می‌کنم صفحه رو از روی فیس‌بوک تقلید کرده‌اند و به نظرم هنوز کامل نشده. ولی خُب، هر چی بود: خداحافظ یاهو سیصد و شصت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

فقط اومدم بگم امروز بازدیدهام به ۷۰۰۰ تا رسید. همیشه آرزوم بود بازدید ۶۶۶۶ رو خودم ببینم ولی فرصت نشد٬ این به اون در!

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

نمی‌دونم چرا موقع زیر و رو کردن فیس‌بوک ملت این قدر عذاب وجدان نمی‌گیرم که موقع زیر و رو کردن یاهو سیصد و شصتشون.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اردی‌بهشت 88

پست دیروز نتیجه هیجان زیاد ناشی از خرید 5 Language Visual Dictionary از نمایشگاه کتاب هستش. یعنی می‌خواید منو خوشحال کنید فقط برید هی برام انواع و اقسام دیکشنری‌ها رو بخرید! مثل این که اوریجینالش اصلا تو ایران نیست، اگر هم باشه قیمتش چیزی در حدود سی هزار تومن (با توجه به تصویری بودن و کاغذ گلاسه داشتن) می‌شه. علت این که من دفعات اول با دیدن دیکشنری فکر می‌کردم اوریجیناله اینه که توی وکیوم بود (یعنی دورش از این پلاستیکا بود باز هم نمی‌شد) و فکر می‌کردم فقط کتاب‌های اصل رو وکیوم می‌کنند، به آرم انتشاراتی‌اش رو جلد هم اصلا توجه نداشتم. به هر حال تصمیم گرفتم این قدر وسواس به خرج ندم و بخرمش، حالا چه افست چه اصل. خیلی خیلی کتاب مفیدیه، حداقل واسه من که همیشه آرزوم اینه که ده بیست تا زبان یاد بگیرم. استقبالی هم که از این کتاب تا حالا دیدم شده خیلی خوب بوده، یعنی من تا داشتم کتاب رو توی غرفه ورق می‌زدم هر کی نگاش می‌افتاد می‌خواست بخردش! به هر حال الان خیلی خوشحالم. گذاشتمش تو کتابخونه‌ام هی ذوقش رو می‌کنم!
بین خودمون بمونه، یه دیکشنری کمیاب دیگه هم که مدت‌ها می‌خواستم بخرمش و دنبالش بودم چند روز پیش دوباره دیدم فروشگاه کتاب مرجع آورده. اونم فقط یه دونه!!! یعنی یکی بیاد بخردش می‌میرم چون مطمئنم دیگه نمی‌یارن. اون روز تا دیدمش کلی خوشحال شدم ولی از بخت بد پول کافی همراهم نبود. دعا کنید کسی تا چند روز احتیاجی به دیکشنری -از هر نوع-  نداشته باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


خریدمش! اون دیکشنریه رو بالاخره از نمایشگاه کتاب خریدمش! هوراااااا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


می‌دونم این‌قدر این روزها از این کتاب‌های «چگونه بهتر زندگی کنیم» و اینا زیاد شده که نیازی به پست امروزم نیست، ولی خوب منم دلم می‌خواد بر اساس تجربیات زندگیم چند تا نکته رو بهتون بگم که اگه می‌خواییم حال و روز بهتری داشته باشیم، بریم بهش عمل کنیم- از جمله خود من:

1-      خواب مرتب و کافی: همیشه شب زود بخوابید. وقتایی که آدم دیر می‌خوابه فرداش داغونه. مغزش هم کار نمی‌کنه. حتی اگه شبا بیدار بمونید و صبح‌ها بخوابید فایده‌ای نداره. خواب شب همه چیز رو می‌سازه. خواب روز آدم رو کسل و مریض می‌کنه. صبح‌هایی که آدم شبش خوب خوابیده روحیه‌ی عالی داره و حس نمی‌کنه دنیا به آخر رسیده. خلاصه احساس می‌کنی زندگی داره بهت لبخند می‌زنه. اگه از اونایی هستید که عصرها چرت کوتاه می‌زنید ولی شب‌ها خوابتون نمی‌بره، خواب عصر رو حذف کنید. چایی‌قهوه‌اینا هم موقوف!

2-      تغذیه کافی: این از اون چیزایی که بدجوری به نتیجه‌اش رسیده‌ام. اگه روزانه ویتامین کافی مصرف نکنیم، پوست داغونی خواهیم داشت. ویتامین‌هایی که تو میوه‌هاست آدم رو شاد می‌کنه و خیلی خیلی تو سلامت جسم و روح تاثیر داره. حتماً صبح‌ها یه چیزی که حالتون رو بد نمی‌کنه به عنوان صبحونه بخورید و در طول روز میوه بخورید. (الان قیافه‌ام شبیه این متخصص‌های تغذیه شده که می‌یان تو تلویزیون).

3-      ارتباط با دوستان: تنهایی بدجوری نابودکننده است و آدمای تنها از لحاظ روانی تو وضعیت بدی به سر می‌برن. کلا می‌دونم رفیق بامرام این روزها کم شده اما بالاخره که چهار تا دوست درست‌حسابی آدم می‌تونه از این‌ور‌ اون‌ور پیدا کنه. حرف‌زدن و گذروندن وقت با دوست‌ها استرس آدم رو کم می‌کنه و بعدش حس خوبی داریم. منظورم از حرف‌زدن با دوستان از طریق آن‌لاین و فیس‌بوک و آف‌لاین‌های یاهو مسنجر نیست، ول کنیم این دنیای مجازی رو بابا! اینا با همه‌ی راحت‌تر کردن ارتباط، آدما رو تنهاتر کردن. (یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی...)

4-      داشتن هدف: اگه هدف نداشته باشیم زندگی خیلی خیلی پوچه و در معرض افسردگی قرار داریم. این هدف هر چقدر هم کوچیک باشه باز هم مهمه. به نظر من آدم خوبه یه کلاس در رابطه با چیزی که بهش علاقه داره بره پیدا کنه و ثبت‌نام کنه. حالا هر چیزی می‌تونه باشه. تو خونه موندن و دست‌رو‌دست گذاشتن چیزی رو عوض نمی‌کنه و ته مونده‌ی اعتماد به نفس آدم رو می‌گیره. در ضمن اگه تو زندگی‌تون چیزایی هست که واقعا آزارتون می‌ده با یه مشاور خوب یا روانشناس صحبت‌ کنید. سلامت روان چیزی نیست که بشه ازش غافل بود.

5-      ترک عادت‌های مزخرف: بله! این خیلی مهمه. اگه فرت‌فرت چایی می‌خورید، قهوه دم می‌کنید، سیگار می‌کشید یا حتی تنبل هستید و بیست‌چهار ساعته پای تلویزیونید، یا بدتر از اون از جلوی کامپیوتر بلند نمی‌شید، سعی کنید حداقل کمش کنید؛ چون می‌دونم صددرصد نمی‌شه به این راحتی از دست این عادت‌های بد خلاص شد.

 ین چیزایی بود که به ذهنم می‌رسید. می‌دونم لیست خیلی ناقصیه ولی برای من یکی مهم‌ترین نکته‌ها رو داره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


بعد از نه ماه داشتن دوشنبه‌های خوب و سر و کار داشتن با آدمای خوب، هنوزم احساس می‌کنم دوشنبه‌ها باید روزهای خوبی باشه، هر چند با یه سری آدم حال به‌زن مجبورم سر کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


از پارسال و پیرارسال (چه کلمه‌ی عجیبی) که رفتم نمایشگاه و دیدم هیچ خبری نیست، پشت دستم رو داغ کرده بودم که عمراً امسال پا طرف نمایشگاه نذارم، ولی مثل این‌که نمایشگاه طلبیده ما رو! یه مدتیه بند کرده به یه دیکشنری چهار زبانه که تصویری هستش و قیمتش هم مناسبه، دفعه‌های اول که دیدمش دیکشنری اصلی بود و افست شده نبود اما جاهای بعدیکه رفتم دیدم افستش کردند و طبق معمول که ناشران داخلی باید خرابکاری کنند، برداشتن بعضی از عکس‌ها رو که اصلا مورد خاصی هم نداره حذف کردند. این طوریه که توی دیکشنری می‌خونی «رقص باله»، ولی بالاش هیچ تصویری نمی‌بینی. آی من حرصم می‌گیره این جور وقت‌ها. همیشه وقتی می‌دیدم تصویرهای کتاب زبان‌هامون رو دستکاری می‌کنند و زیر دامن خانمه شلوار سیاه می‌کشیدن آی بدم میومد. خلاصه گفتم شاید توی نمایشگاه بتونم خود دیکشنری اصلی رو پیدا کنم بدون هیچ گونه حذف و اضافه‌ای. نتیجه این که: باز هم ما و نمایشگاه!

دیکشنری آکسفوردی که توی خونه دارم «اصل» هستش و آی حال می‌کنم وقتی ورقش می‌زنم. هیچ وقت روزی که رفتم خریدمش یادم نمی‌ره. یه دیکشنری افست شده خریده بودم که تو صفحاتش پر از خرابکاری و لک بود و بعد یه روز دیدم چند صفحه‌اش نیست. از خدا خواسته بلند شدم رفتم فروشگاهی که از اون‌جا خریده بودمش. انصافا فروشگاه معتبری هست که بعدا سر فرصت راجع بهش حرف می‌زنم. خلاصه گفتم دیکشنری‌تون خرابه و قبول کردند عوضش کنم. بعد رفتم سمت قفسه دیکشنری‌ها و دیدم خدای من... دیکشنری آکسفورد چاپ انگلستان، وکیوم شده، با کاغذ سبک مخصوص که توی ایران وجود نداره و بدون هیچ گونه دستکاری ناشران داخلی توی یکی از قفسه‌ها نشسته و داره به من لبخند می‌زنه. فوری برداشتم و بدون پرداخت هیچ‌گونه مبلغ زیادی و تنها با پرداخت دو هزار تومان اضافه، از شر دیکشنری قدیم کلفت با اون کاغذهای سنگینش راحت شدم. وقتی داشتم دیکشنری جدید رو باز می‌کردم بوی صفخاتش به مشامم می‌خورد. یه بوییه که تا حالا توی هیچ کتابی ندیدم و هنوزم که هنوزه گاهی صورتم‌ رو نزدیک صفحاتش می‌گیرم و از بوش لذت می‌برم. خب بسه دیگه، وگرنه ممکنه فکر کنید من دارم از عشق این دیکشنری می‌میرم! هر چند خیلی خیلی خیلی دوستش دارم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


خب الان می‌خوام چنان پست طولانی و بلندی بنویسم که از این که آرزو کردید من تند تند پست بنویسم پشیمون بشید. هه هه (خنده‌ی بدجنسانه).

دو روز با تور ایران‌گردی رفتم کرمان. واژه‌ی کرمان از کرمنه می‌یاد که به معنی کار و کوشش هستش و ریشه‌ی پهلوی داره. برعکس شیراز که همیشه از هر حمله‌ای جون سالم به در می‌‌برده مردم کرمان تو طول تاریخ بدبختی‌های زیادی رو تحمل کردن. طوری که یه جورایی آدم می‌تونه خستگی رو حتی الان هم تو صورتشون بخونه. بعد هم کرمان یه ذره خطرناکه! خود مردمش خوبن ها... مهاجر زیاد داره ناامن شده. تریاک ماهان هم می‌گن کیفیت خوبی داره(!). کرمانی‌ها همه رنگ صورتاشون آفتاب سوخته خیلی تیره بود و من آدم سفید اون‌جا ندیدم.

سوغاتی‌های کرمان: زیره که معلومه، قاووت و کُلُمْپ‍‍‍ـــِه! حالا کُلُمپه با این اسم عجیب و غریبش چی هست؟ لابد یه چیز قلمبه تو ذهنتون تداعی می‌شه ولی یه شیرینی تخت هستش به اندازه‌ی کف دست، زرد رنگه و روش یه سری طرح مثل کلوچ سنتی‌های فومن روش هست. وسطش هم پر از خرماست. خیلی خوشمزه است. حتما بخریدش با چایی عصرها خوردنش خیلی می‌چسبه (تا حدی مزه‌ی نون خرمایی رو می‌ده). قاووت همون تلفظ محلی کلمه‌ی "قوت" هستش. یه پودری که فکر کنم مخلوطی از کاکائو و یه سری چیزهای دیگه باشه. ظاهرا غذای سنتی کرمان بز‌قرمه است که من با شنیدن کلمه‌ی بز اشتهام کور شد اما راهنمامون گفت یه چیزیه مثل کشک و بادنجون. یاد برره افتاده بودم. ولی خوب من ترجیح دادم امتحانش نکنم و کباب سفارش دادم و بعد هم که گفتند فعلا بزقرمه‌مون تموم شده و بقیه چیزهای دیگه‌ای سفارش دادند.

اولین جایی که رفتیم کویر لوت بود. من فکر می‌کردم باید خیلی گرم باشه و آدم اون‌جا هلاک شه ولی اون‌قدرها هم وحشتناک نبود. خیلی دوست‌داشتنی بود. می‌گن کویر لوت هر سال از طرف مجله‌ی نشنال جئوگرافی به عنوان گرم‌ترین نقطه‌ی زمین انتخاب می‌شه. یه چیزهای صخره‌مانندی هم بودند که بهشون می‌گن "کلوت". هیچ گیاهی هم اون‌جا رویش نداره حتی خار که معمولا توی کویر رشد می‌کنه. جالب اینه که من یه مگس سبز دیدم که همه‌اش دور و برم وول می‌خورد. این توی اون کویر چی کار می‌کرده و از چی تغذیه می‌کنه معلوم نیست.

بعد رفتیم ماهان. اسم ماهان رو واسه این گذاشتن ماهان چون شب‌های مهتابی قشنگی داره. ستاره‌ها اون‌قدر زیاد و درشت بودند که چشم آدم درد می‌گرفت. باغ شازده ماهان. باغ شازده می‌گن شبش قشنگه ولی ما که چیزی ندیدیدم چون چراغ‌های حوض ها خاموش بود آب‌هم توش جاری نبود! ولی باغ باصفایی بود. می‌گن این عمارت رو واسه شاهزاده ماهان حاکم کرمان می‌سازن اما وقتی بنای عمارت ادشته تموم می‌شده حاکم فوت می‌کنه و بنایی که داشته سر در رو گچکاری می‌کردی از ترس‌اش (حالا واسه چی ترسیده و از چی می‌ترسیده من نفهمیدم) بله از ترسش هرچی گچ دستش بوده می‌اندازه روی سر در بنا و  فرار می‌کنه و همون طوری تا به امروز نیمه‌تموم باقی مونده!!!!

(ادامه دارد)

روز بعد رفتیم بازار کرمان. اگه قبلا بازار تبریز رو که بزرگترین بازار سرپوشیده دنیاست دیده باشید٬ بازار کرمان دیگه به چشمتون نمیاد ولی باز هم قشنگ بود. ظاهرا با ورود ما کل کرمان رو انگار داشتند تعمیر میکردند و بازار هم از این قاعده مستثنی نیود! توی بازار کارونسرای قدیمی و حمام گنجلیعی خان بود و یه جایی مثل چایخونه که اونم فکر کنم کار گنجلعی خان بوده. گویا گنجعلی خان زمانی حاکم کرمان بوده و این بناها رو ساخته.  آهان یه چیز جالب که با دیدن پارچه ها و لباسهای اونجا به نظرم رسید این بود که پارچه هایی که حالت برق برقی داره و پولک و اینا داره توی بورسه. فکر کنم علتش نزدیکی به سیستان و بلوچستان باشه و نزدیکی این دو تا استان به کشورهای پاکستان و افغانستان چون اونجاها از این پارجه ها دوست دارند. یه چیز جالب دیگه که با دیدن مردم کرمان بهش رسیدم این بود که کلا جمعیت کرمان پیر یا میانساله٬ چون من زیاد بچه یا نوجوون ندیدم (برخلاف رشت که توی این عیدی وقتی رانندگی می کردی جلوی هر ماشینی بغل خانم یه بچه زیر دو سال میدی. ماشالا رشد جمعیت و زاد و ولد گویا تو رشت زیاده). دیگه رفتیم مشتاقیه و گنبد جبلیه و یخدون که محل نگهداری یخ شهر تو زمانای قدیم بوده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:22  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


عنوان این پست خیلی باحاله! همون‌طور هم که ازش برمی‌یاد نشون می‌ده پرند نیلگون دیگه می‌خواد بیاد منو بکشه از بس اینجا تار عنکبوت گرفته! به آخرین کامنت پست زیر نگاه کنید تا متوجه شید چی میگم. خیلی خندیدم وقتی دیدمش.

آپ می‌کنم!

نمی‌دونم تا حالا دچار این حالت شدید که هی دلتون می‌خواد روزی صد بار ایمیلتون رو چک کنید٬ به سایتاتون سر بزنید و خلاصه بیست و چهار ساعته به اینترنت وصل باشید؟ نمی‌دونم اسمش اعتیاد به اینترنت هست یا نه ولی هر چی هست آدم حوصله‌ی هیچ کار دیگه‌ای رو نداره. تازه تقصیر خود زندگی هم هست که این قدر بی‌نمکه که آدم رو مجبور می‌کنه به اینترنت پناه بیاره.

این چند وقته یعنی قبل از عید دو تا کتاب از پل آستر خوندم. «هیولا» و «مون پالاس». خوب بودند ولی من از کتاب سر درنیاوردم که فکر می‌کنم به پست مدرن بودن نویسنده برمی‌گرده. بعدش یه کتاب پر از داستان کوتاه از «رولد دال» خوندم. اسمش «زن صاحبخانه» بود. آدم اصلا باورش نمی‌شه این همون نویسنده‌ی «چارلی و کارخونه‌ی شکلات‌سازی» باشه از بس که داستا‌ن‌ها خشن بودند! بعد یادمه بدجوری هوس کردم یه کتاب از دانیل استیل بخونم! رفتم کتابی رو برداشتم که قیافه‌اش از همه رمانتیک‌تر بود. یعنی جلدش سرخابی خوش‌رنگ بود و دو تا قلب طلاکوب رو جلد چاپ شده بود (عین کارت‌های عروسی!) و عنوانش هم «تپش عشق» بود. خوب بود. اون‌قدرها هم که انتظار داشتم احمقانه نبود. بعد چی؟ الانم همین‌طوری یه کتاب گرفتم به اسم "کافه کاکائو". نویسنده‌اش ایرانیه و تا اونجا که خوندم جالب بود و خنده‌دار. برام عجیب بود که چرا قبلا ازش هیچی نشنیده بودم. خب اینم از لیست کتابای این چند وقته. آهان دشمن عزیز رو هم دوباره خوندم. چسبید.

راستی پرند نیلگون :) من کتابام رو نه می‌خرم (هنوز به همون عادت سابقم!) نه می‌دزدم (!!!!!!!!) نه یه دوست خوب پیدا کردم که یه عالم کتاب داشته باشه (یکی تو دبیرستان داشتم ولی الان بهش دسترسی ندارم). من فقط و فقط از کتابخونه کتاب امانت می‌گیرم! :) این بود جواب معمای شما!!!

دو تا فیلم قشنگ هم دیدم به اسم های Sweet November و Quills که قشنگ بودند. اولی داستانش تو مایه‌های لئون بود. داستان یکی که وارد زندگی اون یکی می‌شه و تغییرش می‌ده. بازیگراش هم کیانو ریوز و شارلیز ترون بودند. بازی جفت‌شون عالی بود و من از این فیلمایی که این دو تا با هم بازی می‌کنند خیلی خوشم می‌یاد. Quills هم یعنی قلم پر و داستان زندگی مارکز د سد Marques De Sade هستش. آیا می‌دانستید کلمه سادیسم از اسم این آدم گرفته شده؟ مارکز دُ سَد یه فیلسوف بوده و یه سری عقاید خاص هم داشته و توی داستان‌هاش اونا رو بیان می‌کرده (همینا باعث می‌شه سادیسم رو از اسم این فرد بگیرن) و بارها به خاطر انحرافات اخلاقی دستگیر می‌شه و می‌اندازنش زندان تا این‌که آخرش می‌اندازنش توی یه دیوونه‌خونه. داستان فیلم هم توی همون دیوونه‌خونه میگذره. بایگراش هم اینا هستند: جفری راش در نقش مارکز و کییت وینسلت و اون آقا چشم سبزه که تو فیلم گلادیاتور نقش منفی رو بازی میکرد و بدجنس بود (اسمش چیه؟).  راستی می‌خواستم ببینم کسی می‌دونه sweet November به فارسی چی ترجمه شده؟

این واسه فعلا تا بعد که زود زود بیام!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:35  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فروردین 88

یکی از اتفاقات بد اینه که من دوباره معتاد به اینترنت شدم. شش ماه نبودم درست شده بودم ها... پارسال معتاد بلاگفا بودم٬ امسال معتاد فیس‌بوک شدم با اجازه شما. فیس‌بوک هم که شوخی نیست٬ هر کی حداقل ۸۰ تا عکس توی پروفایلش داره که دیدن همه‌شون کلی واسه‌ام طول می‌کشه. آخه دارم تازه از این ور و اون ور دوستای قدیم رو پیدا می‌کنم و اد می‌کنم. شوخی که نیست نزدیک هشت ساله بعضی‌هاشون رو ندیدم! تازه هر کدوم‌شون رو تو یه گوشه از دنیا پیدا کردم از آلبانی بگیر برو تا بوستون- فکر کنم فقط من این‌جا موندم!!! ایشالا هم که خوش‌شون باشه. ما اینجا می‌شینم از مانیتور عکسای اسکی رفتن آلبانی و کنار دریا رفتن کالیفرنیا و دیسکو رفتن‌های لاس‌وگاس‌شون رو می‌بینیم. از تابستون فیس‌بوک داشتم ها ولی حوصله‌ام نمی‌اومد کسی رو اد کنم. یه چیز جالب دیگه این که حتی دوستایی که توی دبیرستان  باهاشون سلام علیک نمی‌کردم رو هم اد کردم! بعد هم بعضی وقتا فضولی‌ام گل میکنه می‌شینم کامنت‌های زیر عکس‌های ملت رو هم می‌خونم!

به نحوه کامنت گذاشتن ملت فقط دقت کنید:

so I gues iran really khosh ghozasht behet    

تهشه. خلاصه خودم هم دو میلیون تا عکس جالب از مسافرتام به این ور و وان ور دارم که باید بذارم‌شون و واسشون کامنت بنویسم تا ملت بفهمن این‌جا کجاست و چیه. خلاصه دیگه... اگه دیدید من چند وقتیه که نیستم و اینجا تار عنکبوت بسته٬ بدونید سرم به کجا گرم بوده می‌دونم آدم وقتی منتظره یه نفر آپ کنه و طرف اصلا یادش نمی‌یاد یه وبلاگی داشته خیلی حرص‌آوره٬ ولی خب!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


یکی از اتفاقات خوب در اول سال در زمینه وبلاگ‌نویسی اینه که می‌یای می‌بینی بلاگرولینگ درست شده و آی خوشحال می‌شی! بعد برای این‌که دوباره از کار نیفته و صفحه‌ات خراب بشه برمی‌داری لینکای توش رو پاک می‌کنی!! یکی دیگه از اتفاقات بد در زمینه وبلاگ‌نویسی برای من اینه که تصمیم می‌گیرم پست‌های بلند بذارم بعد می‌بینم من که اصلا حال طولانی نوشتن ندارم واسه همین بی‌خیال می‌شم. تقصیر من نیست می‌خواستم مسافرت کرمان رو توی یه پست طولانی بنویسم تموم شه ولی نمی‌تونم. یکی از اتفاقات تاسف‌برانگیز اینه که دوباره باید کتاب‌ خوندن رو ول کنم و برگردم سر کار و زندگی‌ام. نمی‌رسم فعلا کتاب بخونم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسفند 87

 

این هفته‌ای که گذشت بازم کتاب خوندم! می‌خواستم راجع به چیزهای دیگه هم این‌جا بنویسم ولی فعلا بذارید راجع به کتاب‌ها بگم. می‌ترسم یادم بره! اولش که یادم رفت توی پست پیش بگم کتاب "مردی که می‌خندد" رو هم نصفه ‌نیمه خوندم. کتاب قشنگه ولی قطوره و منم راستش رو بخواهید دیگه مثل پنج شیش سال پیش حوصله‌ی کتاب قطور رو ندارم. دویست صفحه ازش خوندم و بعد سرسری همین‌طور ورق زدم تا ببینم آخرش چی می‌شه. دومین کتابی بود که از ویکتور هوگو می‌خوندم. قبل از اون گوژپشت نتردام رو هم خونده بودم منتها ترجمه‌اش قدیمی بود. آدم وقتی صفحه‌های اول کتاب رو می‌خونه می‌فهمه بی‌خودی نیست یکی مشهور می‌شه. توصیف‌هایی که ویکتور هوگو توی کتاب آورده بی‌نظیره. مثلا حکومت و مردم رو مثل زن و شوهری دونسته که قبلا با هم قهر بودند و توی یه تخت پیش هم نمی‌خوابیدند اما حالا با هم آشتی کردند! خدا رو شکر کتاب چاپ جدید و مال سال هشتاد و پنج بودش و آدم حالش بد نمی‌شد! من نمی‌دونم چرا این‌قدر با ترجمه‌های قدیمی مشکل دارم. مترجم کتاب هم جواد محیی بود که وقتی شناسنامه‌ی کتاب رو می‌خوندم متوجه شدم فوت کرده‌اند.

 

کتاب بعدی "چه کسی پالرو مینرو را کشت؟" بود. عنوان طولانی کتاب نظرم رو جلب کرد و تصمیم گرفتم بخونمش. نویسنده‌اش ماریو بارگاس یوسا نویسنده‌ی معروف اهل پرو است. اولین کتابی بود که ازاین نوبیسنده می‌خوندم چون زیاد به ادبیات آمریکای‌جنوبی علاقه‌ای متاسفانه ندارم. چون دستمایه‌ی اکثر کتاباشون فقر و بدبختیه که مردم کشورهای آمریکای جنوبی باهاش دست به گریبانند. توی این کتاب هم فقر مردم پرو به چشم می‌خوره. همون‌طور که از عنوان کتاب بر می‌یاد راجع به دو تا افسره که دنباله قاتلی می‌گردن که پالرو مینرو رو به طرز فجیعی زده کشته. کوتاه بود و زود تموم شد و صادقانه هم می‌گم یکی از دلایلی که خوندمش همین کوتاهی‌اش بود! اولش می‌خواستم یه کتاب از ایزابل آلنده بخونم چون هی پرند نیلگون کتاباش رو می‌خونه و راجع بهش حرف می‌زنه منم کنجکاو شدم ببینم ایزابل آلنده چه جوری می‌نویسه! اما خُب کوتاهی اون کتابه به کنجکاوی‌ام غلبه کرد!

 

کتاب بعدی که خوندم، سرگذشت ندیمه از مارگارت آتوود بود. نویسنده‌ی زن کانادایی. اول فکر می‌کردم راجع به سرگذشت یه دختر خدمتکار توی یه خونه‌ی انگلیسی قرن هجدهمیه ولی کاملا غافلگیر شدم. یه جورایی شبیه 1984 بود. جای خنده‌دارش و اعصاب‌خوردکنش اینه که با این که کتاب خیالیه ولی بعضی جاهاش آدم رو کاملا یاد حکومت خودمون می‌اندازه! مثلا توی کتاب می‌بینیم که شعارهای مذهبی از همه جا داره به مغز مردم تزریق می‌شه، یا اون‌جایی که عمه‌ها هی به ندیمه‌ها توصیه می‌کنند دخترهای سر به زیری باشن آدم یاد شعارهای خواهرم حجاب تو وقار توست و اینا می‌افته. خوبه دیگه، بالاخره توی یه کشوری باید دنیای خیالی مارگارت آتوود واقعا ساخته می‌شد. کجا بهتر از این جا؟ در ضمن می‌خوام چند تا غلط ترجمه‌ای زا کتاب رو متذکر شم: اول این که یه جا مترجم ترجمه کرده "کت سقید" که ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی white coat هستش و مترجم عزیز نمی دونسته این می شه "روپوش پزشکی"! یه جا هم cofee table رو میز قهوه ترجمه کرده که باید می گفت میز عسلی. ما تو فارسی اصلا چیزی به اسم میز قهوه نداریم! به میزهای عسلیمون می گن cofee table . یه جا هم سشوار رو موخشک کن ترجمه کرده بود. یادمه دو تا اشتباه دیگه هم تو ترجمه اش دیدم ولی یادم نیست.

 

بعد چی خوندم؟ دختری با گوشواره ی مروارید! عالی بود. یه بار شبکه تلویزیون رو روشن کردم و دیدم داره فیلمی به همین اسم رو پخش می‌کنه، ولی دقیقا همون موقع فیلم تموم شد! چند روز بعدش توی نشر چشمه دیدم این کتاب رو در دید مشتری گذاشتند و روش نوشته بود چاپ سوم. همون‌جا فهمیدم کتاب باید خیلی قشنگ باشه که هم یه دفعه‌ای به فارسی ترجمه‌اش می‌کنند هم اون‌وری‌ها فیلمش رو می‌سازند. داستان زندگی یان ورمیر نقاش معروف هلندی از زبون خدمتکارشه. یان ورمیر توی عمر کوتاهش چهل و چهار ساله‌اش هیچ وقت معروف نشد و بعد از مرگش فقط چند تا از نقاشی‌هاش رو تونستند پیدا کنند. ظاهرا بقیه‌اش رو زن و بچه‌اش بعد از مرگش داده بودند به بقال و نونوا واسه صاف کردن قرض و قوله‌هاشون! بهترین اثرش هم زن با پارچ شیره (ببینیدش و حظ وافری ببیرید). در آخر هم می‌خواستم یه چیز جالب بگم و اونم اینه که از نوشته‌های کتاب برمی‌یاد خانوم‌ها حدودای سال‌های 1600 توی هلند حجاب داشتند!!!! یعنی موهاشون رو با یه دستک خاص (از همونی که توی نقاشی زن با پارچ شیر می‌بینید) می‌پوشوندند و کلی هم به حفظ حجابشون معتقد بودند. جل‌الخالق!

 این جا هم می‌تونید همه‌ی کارهای ورمیر رو ببنید.

 

اتوبوسی به نام هوس از تنسی ویلیلمز رو هم به فارسی گرفته بخونم اما حوصله ام نیومد. تازه دوست داشتم به انگلیسی بخونمش تا فارسی. یه تیکه از کتاب رو به انگلیسی یه جا خوندم و خیلی قشنگ بود. می‌دونید که فیلمش هم با بازی ویویان لی ساخته شده. فعلا حوصله نمایشنامه ندارم. به قول انگلیسی زبون‌ها: The spirit is willing but the flesh is weak یعنی روح مشتاق است اما جسم حالش را ندارد. این ضرب المثل خیلی واسه ماها مناسبه. نه؟

 

بعد حدس بزنید چی خوندم؟ همون کتابی که هشت ساله می‌خوام بخونمش اما نمی‌دونم چرا هر بار خوندنش رو موکول می‌کردم به یه وقت دیگه. بله "درخت زیبای من" رو می‌گم. می‌دونستم خیلی قشنگه ها ولی نمی‌دونم چرا جادو شده بود! بالاخره این جادو در سحرگاه پریروز شکسته شد و بنده کتاب را یه شبه تمام کردم. هورا! غمگین بود و قشنگ. می‌گن نویسنده‌اش فقط ظرف بیست روز نوشته‌اش و به چهل و هفت زبان دنیا ترجمه شده. خوب اینم از این.

 

اما... حالا گیر دادم به پل آستر و تصمیم دارم همه کتاباش رو بخونم. دیشب یه شبه کتاب اتاق دربسته‌اش رو تموم کردم و خوشم اومد. حالا هم می‌خوام هیولا و مون پالاس رو ازش بخونم.

 

خوب اینم از کتابایی که این هفته خوندم!

 

توجه: این متن با عجله نوشته شده و ممکنه دوباره بخوام ویرایشش کنم و یه سری چیزا بهش اضافه کنم. اگه این‌کارو کردم بهتون می‌گم تا دوباره بخونیدش.

 

فعلا خداحافظ دوستان خوب!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اول تا یادم نرفته از دو سه تا کتابی که این چند وقته خوندم بگم:

 

گل صحرا
نویسنده: واریس دیری- کاتلین میلر

 

کتاب سرگذشت واقعی نویسنده، واریس دیری هستش. تکون‌دهنده‌ترین کتابی که تا حالا خوندم. ماجرای دختری کوچ‌نشین در صحراهای سومالی که توی نوجوونی از خونه فرار می‌کنه چون باباش ترتیب ازدواجش با یه پیرمرد شصت ساله رو به ازای چند شتر داده بوده. بعد طی وقایع معجزه‌آوری پاش به لندن می‌رسه و یه عکاس کشفش می‌کنه و می‌شه مانکن. الانم تو آمریکاست. اما چیزی که توی کتاب برای من و همه‌ی اونایی که خوندنش تکون‌دهنده بود، رسم عجیب‌غریبیه که مربوط به چهارهزار سال پیشه که هنوز هم روی دختربچه‌های بیچاره‌ی آفریقایی انجام می‌شه. بخوانید و حیرت کنید.

 

زندگی من
بیل کلینتون

 

دو جلدیه و مفصل ولی خوندنیه. فقط اسامی زیاد حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره. عکس‌های ته کتاب رو هم از دست ندید. بیل کلینتون وقتی بچه بوده خیلی بانمک بوده.


 

کنیز ملکه مصر
ترجمه ذبیح‌الله منصوری

 

با ترجمه‌های مرحوم ذبیح‌الله منصوری که همه آشنا هستید! ولی خوب زیرنویس‌هاش اون‌قدر زیاد نبود. کتاب خیلی خیلی جالب و خوندنیه که از زبون کنیز ملکه مصر کلئوپاترا بیان می‌شه و شرح اکثر وقایع اون دوران رو با بیانی شیرین و جذاب می‌گه. حیف که نرسیدم تمومش کنم!

 

در قلمرو پادشاهان، زندگی من در عربستان صعودی
کارمن بن‌لادن
ترجمه اسدالله امرایی

 

خیلی خیلی خوندنی بود. یعنی من که مدت‌ها کتاب نخونده بودم یه نفس از صبح تا عصر خوندمش. ماجرای واقعی یه دختر ایرانی-سوئدی که خانواده‌ی مادریش از خانواده‌های سرشناس و ثروتمند ایرانی بودند. این دختر به همراه مادرش و سه تا خواهراش توی ژنو زندگی می‌کرده که خانواده‌ی صعودی بن‌لادن‌ها تابستون می‌یان طبقه‌ی پایین خونه‌شون رو برای تعطیلات اجاره می‌کنن. دختر از پسر بزرگ خانواده که اسمش یسلام بوده خوشش می‌یاد و تصمیم می‌گیره باهاش ازدواج کنه. هر دو  می‌رن عربستان تا اون‌جا ازدواج کنن اما در واقع دختر بی‌چاره وارد زندان می‌شه. زن‌های عربستان صعودی به معنای واقعی حق انجام هیج کاری رو ندارند و توصیفاتی توی کتاب آورده که آدم شاخ در‌می‌یاره. مثلا توی قرن بیستم توی عربستان زن‌ها بعد از تولد فرزند پسرشون به اسم پسرشون خونده می‌شن! یعنی مثلا مادری که پسر ارشدی به اسم محمود داشته باشه بهش می‌‌گن: ام‌محمود، یعنی مادر محمود. جل‌الخالق! بعد هم این که همه‌شون از لحاظ تعصبات مذهبی یه چیزهای وحشتناکی هستند. مثلا تولد گرفتن رو حروم می‌دونن! نکته‌ی مهم آخر هم این که اسامه  بن‌لادن برادر شوهر این خانوم بوده و از همه‌شون متعصب‌تر. کتاب خیلی‌خیلی خوندنیه و پرفروش‌ترین کتاب جهان بوده. از دستش ندید. در ضمن نویسنده می‌گه اون عکسی که توی اینترنت و  همه‌ی مجلات معتبر دنیا چاپ شده و اسامه رو در جوانی با بیست و سه تا خواهر برادراش توی سوئد نشون می‌ده واقعیه اما اونی که به عنوان اسامه نشون دادند اسامه نیست و در واقع برادرشه. بقیه نکته‌های خوندنی رو به خودتون واگذار می‌کنم تا توی کتاب بخونید و لذت ببرید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اه چه خواب چندش‌آوری دیروز می‌دیدم. خواب می‌دیدم رفتم داروخونه دوا بگیرم، بعد یارو جاش بهم می‌گه آدم سوخته بخوری بهتره. بعد فکر کنید یه ظرف پلو بهم دادن که روش یه دست کوچیک پخته شده بود. دست یه بچه بود و سیاه و لزج بود. چندش‌آورترین چیزی که می‌تونید تصور کنید. یعنی توی خواب حالم داشت به هم می‌خورد ها... ولی نمی‌تونستم از خواب بیدار شم. جالبه وسط اون هیروویر توی خواب یاد اون آیه‌ی قرآن افتاده بودم که می‌گه "هرکس پشت سر دیگری بد بگوید گویی گوشت برادر مرده‌ی خود را می‌خورد"!!! آخرش از خواب بیدار شدم ولی دهنم به هم چسبیده بود. فکر کنم اثر این همه فیلم عجق‌وجقی بوده که این چند روزه دیدم. وحشتناک نبودند فقط راجع به آدمایی بودند که در اثر مواد شیمیایی تغییر هویت داده بودند و آدمخوار شده بود. معلومه وقتی این همه صحنه‌ی خوردن دست و پا و پختن آدم و توی یخچال گذاشتنشون رو ببینی شب هم از این خواب‌ها ببینی. شانس نداریم که. همه دوستاشون بهشون فیلم‌های اسکار گرفته و عالی می‌دن، به ما فیلم "پیچ اشتباهی دو" رو می‌دن تماشا کنیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خب من برگشتم! به همین سادگی. رفتنم بدون مقدمه بود و الانم اومدنم هم بی‌مقدمه است. شاید تا حالا فهمیده باشید بعضی کارهای من یهویی انجام می‌گیره. راستش خیلی وقت قبل از غیبت صغرام می‌دونستم چند وقت نمی‌تونم بیام رو نت ولی به کسی چیزی نگفتم. این طوری سوزناک می‌شد یه کم. یادمه سه مهر یه عکس از آسمون گذاشتم و بعد به عنوان تنوع تصمیم گرفتم قالب وبلاگ رو عوض کنم. بعد هم بازم به عنوان تنوع گفتم بذار اسم وبلاگ رو بذاریم Age of Innocence ببینیم چی می‌شه! خلاصه مثل این که وبلاگ خیلی فضای روحانی گرفته بود. هر کی میومد همینو می‌گفت. بعد از اون پست دیگه نمی‌تونستم به نت سربزنم. چیزی که من بهش توجه نداشتم این بود که رنگ نوشته‌های قبلی همه زرده و توی صفحه‌ی سفید پدر چشم خواننده‌ای که به آرشیو سر بزنه در می‌یاد. در نتیجه قالب رو در طی یکی از بازدیدهای سریع به وبلاگ به شکل سابقش برگردوندم. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم از این قالب دل بکنم. انگار همه‌ی این دو سالی که وبلاگ نوشتم و گوشه‌های از زندگیم توش خلاصه شده.

 

و اما اون عکسی که توی اون آخرین پستم گذاشته بودم، یکی از بهترین عکس‌هایی بود که تا حالا با موبایلم گرفتم. هم از لحاظ کیفیت و هم مفهوم. یادمه توی یکی از روزهای تیرماه، حوالی ظهر جلوی پنجره‌ای ایستاده بودم و داشتم به خدا شکایت می‌کردم که آخه این چه زندگیه. ناامیدی تمام وجودم رو گرفته بود، بعد یه دفعه سرم رو بلند کردم و اون منظره رو دیدم: از لای دو تا دیوار بلندی که پنجره رو احاطه کرده بودند خورشید پشت یه تیکه ابر کوچک بود ولی نورش رو با شدت تمام به اطراف می‌پاشید. انگار خدا می‌گفت هیچ وقت امیدت رو از دست نده. واقعا هم راست می‌گفت چون بعد از یه مدت شرایطم خیلی از این رو به اون رو شد. واسه همین سه مهر این عکس رو گذاشتم توی وبلاگ و اسم عکس رو هم گذاشتم .And Finally I Saw the Light اما بعد مجبور شدم با تغییر قالب برش دارم چون توی صفحه جا نمی‌شد و تازه وبلاگ رو سنگین می‌کرد. هر چی هست ما برگشتیم به حالت سابق: پست‌هایی بدون عکس و با رنگ زرد.

 

توی این مدتی که نبودم به هیچ کدوم از وبلاگ‌هایی که یه زمانی سر می‌زدم سر نزدم و اصلا نمی‌دونم توی وبلاگستان چه خبره. کی می‌نویسه کی دیگه نمی‌نویسه. کی مشهور شده کی خواننده‌هاش رو از دست داده. بازهم از اون بحث‌های جنجالی توی وبلاگستان رخ داده یا نه. تنها چیزی که می‌دونم اینه که بلاگرولینگ که خیلی‌ها اونو برق وبلاگستان می‌دونستند به رحمت ایزدی رفته و لیست وبلاگ‌های این گوشه دیگه بالا پایین نمی‌ره. اون روزی که داشتم توی بلاگ‌رولینگ ثبت‌نام می‌کردم یه چیزی بهم گفت نمی‌خواد این کارو کنی ها، ولی به ندای درونم گوش نکردم. کسی دقیقا نمی‌دونه چی شده؟ چه طوری می‌تونم این لیست کذایی رو از این گوشه بردارم؟

 

به هر حال من برگشتم. کلی چیز میز دارم که براتون بنویسم ولی فعلا بسه چون این پست طولانی می‌شه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بهمن 87

Last day I read a book from morning to afternoon, it was so gripping that I couldn’t put it down. Its title was: “In the Kingdom, My Life in Saudi Arabia” by Carmen Bin Laden. She was an Iranian-Swedish pretty girl in Geneva when she fall in love with an Arab man, the brother of Bin Laden!! Then she married and came with him to Saudi Arabia to live there, and after that the problems began. This book is a real eye-opener to see what’s going on in Saudi Arabia and its political system.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آذر 87

برمیگردم! حتما! اااااااااااااااااااا

 

                                       (سنجد!)

پیام خصوصی: نیوشا من موقتا به اینترنت دسترسی ندارم! همین! زود میام :)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مهر 87

and finally I saw the light
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

I will go to HELL tomorrow.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:50  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شهریور 87

این نوشته رو زمستون پارسال نوشتم. اون موقع که بازی کتابهای نیمه خونده راه افتاده بود.امروز نمیدونم چی شد گفتم بذار اینجا این لیست سیاه رو متشر کنم!:

لیست بی‌شرمانه

مثل این‌که یه بازی راه افتاده به اسم «کتاب‌های نخونده». من بدون دعوت وارد بازی می‌شم. من با این لیستی که جمع کردم خیلی خجالت کشیدم. اکثرشون رو به خاطر این ول کردم که کار داشتم و وقتی هم سرم خلوت شده بود دیگه از صرافت اون کتاب افتاده بودم. واسه نخوندن ادامه‌ی بعضی‌هاش دلم می‌سوزه و از این‌که بعضی‌ها رو ادامه ندادم خوشحالم.

 اینم کتابها:

 

دزیره

وانهاده

شاه لیر

بوف کور

اسکارلت

صبح آوریل

جری جوان

جود گمنام

یازده دقیقه

پیرمرد و دریا

مدیر مدرسه

در قند هندوانه

جنایت و مکافات

داستان‌های زنان

سه‌گانه‌ی نیویورک

من دانای کل هستم

سهم سگان شکاری

یک دسته گل بنفشه

خاطرات عروس بن‌لادن

من هم چه گوارا هستم

چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی

چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی

 

 و اما این هم کتاب‌های انگلیسی نصفه خونده:

 

Lolita

Little Women

Pandora’s Box

Women in Love

Great Expectations

A Farewell to Arms

For Whom the Bell Tolls

A Clergyman’s Daughter

The Master and Margarita

The Mayor of Casterbridge

The Picture of Dorian Gray

When Patty Went to the College

The Adventures of Huckleberry Finn

Harry Potter and the Order of Phoenix

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

"این کشور یکی از آینده‌دارترین مردان جوانی را که تا به حال در بازی «پین‌بال» ظاهر شده‌اند وقتی از دست داد که پسرم ـ‌هری‌ـ به ارتش فراخوانده شد. به عنوان پدرش احساس نمی‌کردم که همین دیروز به دنیا آمده، ولی هروقت به این پسر نگاه می‌کردم می‌توانستم قسم بخورم که تمامش (تولدش) همین هفته‌ی پیش بوده. خیلی سریع و بدون فکر می‌گویم که ارتش یک «بابی پتی» دیگر را گرفته است.

برگردیم به ۱۹۱۷. بابی پتی درست همین قیافه‌ای را برای خودش درست می‌کرد که هری دارد. پتی یک بچه‌ی لاغر مردنی اهل «کراسبی» در «ورمونت» بود که آن هم در ایالات متحده است. بعضی از پسرهای دسته این‌طور می‌گفتند که پتی سال‌های جوانی‌اش را زیر درخت‌های افرای ورمونت گذرانده و پیشانی‌اش بارها قطرات شیره‌ی افرا را حس کرده."

می‌خواهم قلقش بیاید دستم! – جی. دی. سلینجر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:12  توسط پرکلاغی 

Funny Foolish Furious Fantancies

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط پرکلاغی 

من گونه ام را به گونه شب نهاده ام

 

و صدای دوست داشتنی تو را شنیده ام.

                                       اوگوستو فردریکو اشمیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:59  توسط پرکلاغی 

یه دوستی توی توئیترش نوشته بود: "جمع کنید بابا! تمام زندگیمون شده فضولی تو پیج همدیگه."

البته واضحه منظورش وبلاگهای همدیگه نبوده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط پرکلاغی 

یه سری گیاه سبز بودند که علاوه بر گل و درخت چنار توی باغچه‌ی مدرسه‌ی راهنمایی ما کاشته بودند. اسمشون نمی‌دونم چیه. سبز پررنگ هستند و بوی خاصی می‌دن. شهرداری هم یه عالمه‌شون رو پشت دیوار مدرسه توی باغچه‌ی پیاده‌رو کاشته بود. این گیاه‌ها که نمی‌دونم اسمشون چیه کلی بوی خاصی داشتند. یه داروی گیاهی هست که چند وقته توی آینه‌ی دستشویی گذاشتن که دقیقاً همین بو رو می‌ده. یعنی من هر وقت پام رو می‌ذارم توی دستشویی کلی خاطره از اون دوران برام زنده می‌شه از همین بو. آدم یاد اون جوکه می‌افته که یارو رفته بوده توی دستشویی می‌گفته این‌جا بوی بابا رو می‌ده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:9  توسط پرکلاغی 

مثل ماوس توی چنگ اون هستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:6  توسط پرکلاغی 

وقت‌هایی که از روی وبگذر وبلاگم می‌فهمم یه وبلاگری به‌ام سر زده، یه حس عجیبی می‌گیرم. همیشه از خودم می‌پرسم موقع خوندن نوشته‌هام چه حسی داشته؟ خوشش اومده یا بدش اومده؟ نکنه چیزی نوشته باشم که به‌اش برخورده باشه؟ و الی‌آخر. نمی‌دونم چرا توی دنیای واقعی این قدر نگران نیستم! مسخره است ها. همه میان تو دنیای مجازی پشت اسمها و نوشته‌ها قایم می‌شن و اعصابشون تا حدی راحت می‌شه، من بیشتر نگران می‌شم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:4  توسط پرکلاغی 

"در مستطیل زیر چیزی ننویسید."

او جواب کل سوالات امتحان را در همان مستطیل نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:1  توسط پرکلاغی 

بعضی وقت‌ها خوشبختی مثل یه پالتوی قشنگه که بیرونش خیلی شیکه ولی آستر داخلش یه چیز زبر و آزاردهنده است. همه به طرح و رنگ پالتو نگاه می‌کنند و آه می‌کشند و تو داری توی پالتو از خارش آسترش کهیر می‌زنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:0  توسط پرکلاغی 

حس بچه‌ای رو دارم که می‌ره مهدکودک و بقیه‌ اذیتش می‌کنند و صورتش رو چنگ می‌اندازند و خوراکی‌هاش رو می‌دزدند و مسخره‌اش می‌کنند و وقتی می‌یاد خونه و برای بزرگ‌ترها تعریف می‌کنه به حرف‌هاش وقعی نمی‌نهند و جدی نمی‌گیرندش و فکر می‌کنند اغراق می‌کنه.

نمی‌خوام برم مهدکودک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:43  توسط پرکلاغی 

 من مجموعه‌ای از بی‌تفاوتی‌ها- دونت‌کِرها* هستم چرا؟

 از وبلاگ: نیوشا

* don’t care

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:39  توسط پرکلاغی 

در و پنجره‌ها رو بسته‌ام.
پرده‌ها رو کشیده‌ام.
توی گوش‌هام یه خروار پنبه گذاشته‌ام.
لب‌هام رو با نخ و سوزن دوخته‌ام.
زندگی بهتر شده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:33  توسط پرکلاغی 

نمی‌دونم چرا حس می‌کنم اسم‌هایی که توشون é داره باکلاس هستند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:29  توسط پرکلاغی 

از مزایای استفاده از شامپوی ضدشوره اینه که می‌بینی روی سرت یه چیزایی سفیدی سبز شده که قبلاً نبوده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:14  توسط پرکلاغی 

منو یه جایی ببرید که نه اول مهر داشته باشه، نه سی و یک شهریور، نه خرداد و نه تابستون. جایی که توش شهروند فروش فوق‌العاده به مناسبت بازگشایی مدارس برگزار نکنه و تلویزیونش تبلیغ موسسه‌ی کنکور علوی و قلمچی نداشته باشه و رتبه‌ی هفتاد و دو امسال پارسال هفتاد و دو هزار نشده باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:50  توسط پرکلاغی 

یه عالمه کفتار از دور به‌ام نزدیک می‌شدند.
دندون‌هاشون رو نشونم می‌دادند و از دیدن ترسیدن من لذت می‌بردند و قهقهه می‌زدند.
پشت در خونه‌ای رسیده بودم.
کفتارها هی نزدیک و هی نزدیک‌تر می‌شدند.
هر چی در می‌زدم کسی در رو باز نمی‌کرد.
فریاد می‌زدم. مشت می‌کوبیدم.
کسی نبود.
کفتارها به من رسیدند.
از ترس بی‌هوش شدم.
در باز شد.
خدا بود.
پاهام رو گرفت و تن بی‌هوش منو برد توی خونه.
کفتارها رسیدند به در خونه.
خدا در رو بست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:47  توسط پرکلاغی 

فرض کنید آدم بعد از مرگش هم یاد خاطرات دردناک و بد دوران حیاتش بیفته. اون وقت مرگ دیگه فایده‌ای داره؟ نخواستیم بابا. یعنی یه لحظه به این احتمال فکر کردم و گفتم بذار حداقل توی زنده بودن زجر بکشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:44  توسط پرکلاغی 

یه روز به یارویی می‌گن: «اگه دنیا رو به‌ات بدن چی کار می‌کنی؟» اون هم می‌گه: «همه‌اش رو می‌فروشم می‌رم خارج.»
این یه جوک نیست. یه حقیقت تلخه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:43  توسط پرکلاغی 

دکتره خیلی سال پیش توی تلویزیون می‌گفت: «شما یه کش رو بردارید بکشید، اگه زیاد از حد بکشید پاره می‌شه. اعصاب انسان هم مثل کش می‌مونه، تا حدی طاقت فشار و ناملایمات رو داره و بعد از اون تاب مقاومت نداره.» و من دارم فکر می‌کنم اعصاب ماها از یه چیزی ساخته شده که هنوز جنس‌اش کشف نشده. ماده‌ای که طاقت این همه کشیدن رو داره ولی نمی‌دونم چرا پاره نمی‌شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:39  توسط پرکلاغی 

دیدید چه حالی میده یه خروار پسته میخوری٬ بعد که خوردی پوستشون رو یکی یکی میذاری تو دهنت و مزه شوری میاد تو دهنت؟ یکی از عادتهای من موقع پسته خوردن اینه. از بچگی هم روم مونده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

 

http://melodin.blogspot.com/2008/09/blog-post_12.html

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:38  توسط پرکلاغی 

یه زمانی بود که اومدن به اینترنت حالم رو خوب میکرد. دیگه اینترنت هم این خاصیت رو برام از دست داده. ( به قولی: دیگه مستی هم درد منو دوا نمیکنه). وبلاگنویسی رو دیگه یه جورایی دوست ندارم. چه فایده وبلاگ بنویسی ولی هیچ وقت از چیزهایی که ناراحتت میکنند ننویسی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:57  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

–         من ازدواج کردم و...

–         لابد الان هم همسرت خیلی مهربون و وفادار و عاشقته. خُب من باید برم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 20:1  توسط پرکلاغی 

از مزایای کار کردن همزمان با ده تا صفحه اینترنتی و وبلاگ نویسی اینه که وقتی میخوای پستت رو ثبت کنی٬ میبینی صفحه اکسپایر شده و از بین رفته پستت.

فعلا بیخیال.

زیر دلم مثل لاستیک سفت شده. نمیدونم چرا. احساس میکنم یه پاکت قلوه سنگ قورت دادم و رفته ته دلم.

چقدر خوبه  میری یه صفحه رو رنگی میذاری که دوست داری.

من از دیشب تا حالا نخوابیدم و دارم وبگردی میکنم. بار اول نیست البته. الانم دارم وبلاگ نیوشا رو میخونم که خیلی فرحبخشه.

فونتای این صفحه چند وقتیه ریز شدن و حل منو بد میکنن. هرکاری میکنم درست نمیشن.

بیخیال.

هیچی. گم شدم بین این همه صفحه.

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 6:22  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

مرا بردارید ببرید یک جا خاکم کنید.
که مورچه ها چشم هایم را بخورند.
کرم ها سر انگشتانم را بجوند.
حال من بد است. بد
تنهایم بگذارید ای همه غریبه ها.

 

از وبلاگ: نیکو

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 4:59  توسط پرکلاغی 

از شهریور به اندازه‌ی خرداد بدم می‌یاد. همون حسی که موقع اومدن خرداد داشتم و دارم، موقع اومدن شهریور هم دارم. این حس از بچگی تو وجودم مونده. موقع اومدن خرداد که می‌شد یاد امتحانات پایان سال می‌افتم و درس خوندن، شهریور هم برسه یاد باز شدن مدارس می‌افتم و دانشگاه‌ها و حس چندشناک و زجرآوری که به‌ات می‌گه خوردن و خوابیدن داره تموم می‌شه، خوندن کتاب‌های غیردرسی داره تموم می‌شه، و انگار یه جورایی لذت بردن از زندگی داره تموم می‌شه. و همیشه سی‌ و یک شهریور یکی از زجرآورترین روزهای زندگی‌ام بوده. انگار دارند می‌برندم پای چوبه‌ی دار. کشون‌کشون و به زور و من محکوم به اعدام التماس می‌کنم که باز هم بذارید زنده بمونم. این تابستون به خاطر اون مسافرت دو هفته‌ای اولش نرفتم سر کار. الان که فکر می‌کنم می‌بینم چیز زیادی رو از دست نداده‌ام. حوصله‌ی سر کار رفتن ندارم. هر چند الان هم که صبح تا شب خونه هستم و مجموع روزهایی که بیرون رفتم به پنج روز هم نمی‌رسه. نمی‌دونم. از بیرون رفتن توی تابستون‌ها بدم می‌یاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

اگه از یه سری روزنامه و تبلیغ و بروشور بدم بیاد، اون هم چیزایی که مربوط به کنکور می‌شه. دلم می‌خواد آتیششون بزنم. چند وقت پیش یه روزنامه‌ای بود که مال تبلیغات کارشناسی ارشد بود. عکس این نفرات اول رو برداشته بودند بی‌اجازه زده بودند روش و مصاحبه با هاشون و ادعای اینکه همه تو همون موسسه درس خوندن که چنین رتبه‌های بالایی رو کسب کردن. مشتی دروغ. هر وقت می‌دیدمش حالم بد می‌شد. یه روز گرفتم پاره پاره کردمش، و انداختمش توی سطل آشغال. بیچاره پدر مادرهایی که می‌شینن دروغ‌های این روزنامه‌ها رو باور می‌کنن. اه اه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:32  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

"سؤال: نقطه‌ی مقابل ایمان چیست؟

نه. جواب بی ایمانی نیست. چرا که بی‌ایمانی بیش از اندازه قاطع، بسته و مسلم است. بی ایمانی خود گونه‌ای ایمان است.

شک."

 آیات شیطانی -  سلمان رشدی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:14  توسط پرکلاغی 

I’m not O.K.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

یه کاغذ مچاله اندازه نصف کف دست گذاشتن جلوم٬ پشتش هم با کج و معوج ترین دست خط ممکنه یه آدرس اینترنتی نوشتن که اصلا معلوم نیست چیه. بعد هم انتظار دارند همون موقع فی الفور سایته رو براشون بیارم. هر چی میگم آدرسش معلوم نیست باور نمیکنن. چند تا آدرسی که از روی دستخط رو برداشت کردم رو زدم٬ اما نیومد. متهم شدم به بیحوصلگی و اینکه حال ندارم سایته رو براشون بیارم :( دست به دامن گوگل شدم و مثل همیشه کمکم کرد. گیر میدن ها :(

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

امروز عصر در حالی که پای کامپیوتر نشسته بودم و داشتم به انگشتام نگاه می‌کردم، چشمم افتاد به اثر بریدگی گوشه‌ی انگشت اشاره‌‌ی دست راست‌ام، و یه دفعه یادم افتاد که عمه لیلا دیگه توی این دنیا نیست. اثر بریدگی گوشه‌ی انگشت اشاره‌ی دست راست من چه ارتباطی به عمه لیلا داره؟ الان می‌گم:

سال هشتاد و سه بود. پاییز تازه تموم شده بود و اوایل دی بود. عقدکنون یه نفر بود توی یه شهر دور. یادمه موقع امتحان‌های مدارس و دانشگاه‌ها بود و خیلی‌ها نیومدند. اون موقع بی‌کار بودم و درس هم نداشتم. مراسم توی خونه‌ی عروس برگزار می‌شد. مثل فیلم‌های ایرانی دهه‌ی شصت–هفتاد که همه‌ی عروسی‌ها توی خونه‌ها برگزار می‌شدند. توی آشپزخونه‌ ایستاده بودم و داشتم برای خودم چند تا لیمو ترش‌ بزرگ رو خورد می‌کردم و می‌خوردم. هنوز مونده بود تا مراسم. از پنجره‌ی نیمه‌باز سوز بدی می‌اومد و از پاهام خودش رو می‌کشید بالا و تن‌ام رو می‌لرزوند. عمه لیلا هم توی آشپزخونه بود. عمه‌ی من نبود. عمه‌ی عروس بود و من هم به‌ا‌ش می‌گفتم عمه لیلا. زن تپل و کوچولویی که هر چهار تا بچه‌اش رفته بودند سر خونه‌زندگی‌شون و با شوهرش که اون هم مثل خودش بانمک بود توی تهران زندگی می‌کرد. اولین بار بود که می‌دیدمش و با همون دیدار اول ازش خوشم اومد. با وجود پنجاه–شصت سال سن پوست سفید و خوبی داشت.

در حین قاچ کردن سومین لیموترش بودم که قبل از اینکه بفهمم چی شده یه دفعه چاقو گرفت به کناره‌ی انگشت اشاره‌ام و برید. خون بیرون زد. انگشتم رو گرفتم زیر شیر آب تا خون‌ها رو بشوره. یادم نمی‌یاد چی شد، ولی دیدم عروس یه طرفم ایستاده و داماد طرف دیگه‌ام. داماد انگشتم رو گرفت تا چسب زخم بزنه. حسابی معذب شده بودم و در عین حال عین خیالم هم نبود. وقتی انگشتم رو چسب زدند، دیدم لیمو ترشی که بریده بودم تا بخورم ناپدید شده! یه دفعه -‌در کمال حواس‌پرتی‌-‌ از دهنم در رفت که «اون لیمو ترشی که بریده بودم چی شد؟» عمه لیلا هم در حالی که هیکل کوچولو و تپلش رو بین افراد حاضر در آشپزخونه می‌چرخوند گفت: «من که نخوردم. نمی‌دونم چی شد.». بعداً فهمیدم اون تیکه لیموترش رو عمه لیلا خورده بوده! در فاصله‌ای که انگشت من برید و چسب خورد رویش، عمه لیلا از فرصت استفاده کرده بوده و با سرعتی تحسین‌آمیز و در کمال خونسردی اون تیکه‌ی بزرگ لیموترش رو خورده بود.  

دو سه هفته گذشت تا بریدگی خوب شد ولی جاش بر خلاف بقیه‌ی بریدگی‌ها موند. بریدگی رو دوست داشتم. دوست داشتم جاش برای همیشه بمونه. اون بریدگی برای من چیز ارزشمندیه، مثل یه جور کارت پستال یا عکس یا نوشته‌ای توی دفترچه خاطرات قدیمی. همون طور که کارت پستال و عکس و نوشته‌ی قدیمی چیزی رو برای‌ات تداعی می‌کنند، اون بریدگی هم برای من یادآور سال هشتاد و سه و پاییزش بود و هست.

سال هشتاد و هفت اومد. ماه تیر. "بی‌چاره عمه لیلا مرده". خبر این طوری به من رسید. احساس خاصی نداشتم. ناراحت نشدم. حسی موقع شنیدن خبر مرگش داشتم که از شنیدن خبر فوت یه فامیل خیلی دور به آدم دست می‌ده. این که فلانی هم رفت. مثل این یکی و اون یکی. مثل خیلی از بستگان دور و پیری که باید فوت می‌کردند و جا رو برای بچه‌های نسل بعدی آماده می‌کردند. تنها چیزی که با شنیدن اسمش به ذهنم رسید همون پوست سفیدش و برش بزرگ لیمو ترش بود.

امروز که ناخودآگاه نگاهم افتاد به اون بریدگی، خاطره‌ی اون پاییز مثل همیشه توی ذهنم زنده شد و بعد یاد لیموترش‌ها افتادم و بعد عمه لیلا. و بعد یادم اومد عمه لیلا دیگه توی این دنیا نیست.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

خیلی غر می‌زد. دیگه داشت حالم به هم می‌خورد. رفتم و با کف پا محکم کوبیدم به کله‌اش. سرش خورد به دیوار و کله‌اش صدا داد و مغزش پاشید به دیوار. اما هنوز داشت غر می‌زد. تفنگم رو برداشتم و همه‌ی گلوله‌ها رو خالی کردم توی تن‌ا‌ش. اما هنوز داشت بی‌وقفه غر می‌زد. یه گالن بنزین برداشتم و کل اون‌جا رو به آتیش کشیدم. از اون‌جا اومدم بیرون. زیپ کاپشنم رو بالا کشیدم و گذاشتم باد خنک پاییزی به صورتم بخوره. توی خیابون بعدی که پیچیدم صداش رو شنیدم که هنوز داشت غر می‌زد.

یک داستان به سبک رئالیسم جادویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:36  توسط پرکلاغی 

پیاز
سرخ می‌شود
سبزی پیراهنم
پاک و کثیف
مانده است
سری که روی شعله‌ها
گرم
کفش‌های قهوه‌ای‌ات را
روی روزنامه بگذار
عقب‌تر بایست
برای بغل کردنت
هنوز بوی پیاز می‌دهم.

 

سپیده دهقان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:35  توسط پرکلاغی 

یادتونه گفتم تا حالا کافی‌شاپ نرفتم؟ خب چند هفته پیش رفتم. با دوستم رفتم. کافه هنر. تو خیابون انقلاب، بعد از سینما سپیده، کوچه‌ی اسکو. خیلی کم‌نور بود. داشتم سرگیجه می‌گرفتم. سه نفر هم میز بغلی نشسته بودند که خیلی حرف می‌زدند و مغزم درد گرفته بود! دلم می‌خواست زودنر برن بیرون. تا گارسون سان‌شاینمون رو آورد، سه نفر میز بغلی زل زده بودند به سان‌شاین‌ها! وا... خلاصه دیگه. حالا سان شاین چی هست؟ یه ذره ژله بریزید ته یه لیوان خیلی بلند، بعد که گرفت روش یه تیکه آناناس بریزید، بعد هم بستنی بچینید روش تا بیاد بالا. این بود سان‌شاین. روش هم از این چتر کاغذی کوچولوها بذارید. همین. نمیخواد هم هفت تومن پول پیاده بشید!

مرتبط:

کافه ها

پیشنهاد یک کافه‌ی خوب هنری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:57  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

Sometimes,

I’d like to have wings

Come out of this room

Fly from the window

And come to the place I like.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:16  توسط پرکلاغی 

کی‌برد و ماوس و مانیتور رو با محلول پاک‌کننده‌ی کامپیوتر برق انداختم و الان باورم نمی‌شه این وسایل هم می‌تونند این‌قدر تمیز باشند. مخصوصاً کی‌برد که روش لکه‌ی چایی دیده می‌شد و از لای دکمه‌هاش هر آت و آشغالی بگی می‌شد پیدا کرد. یه بار حتی هسته‌ی انگور هم اون لاها دیده بودم. البته تقصیری ندارم. اکثر مواقع چون از جلوی کامپیوتر تکون نمی‌خورم، همون جا مشغول خوردن و آشامیدن هستم و نتیجه همینی می‌شه که توضیح دادم. نخندید ولی روی کی‌برد جاروبرقی کشیدم. درجه‌ی مکش جاروبرقی رو گذاشتم تا آخرین حد و لوله‌اش رو گرفتم نزدیک کی‌برد. آت و آشغال‌هایی که رفته بود لای دکمه‌ها رفتند. الان بوی محلول تمیزکننده از کی‌برد به مشام می‌رسه و این قدر تمیز شده که انگشت روش سُر می‌خوره. نمی‌دونم ولی شاید از شدت تمیزی این وسایل مریض شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 "Of all the fretful stages of human development, adolescence is the most infamous."

David Gelman

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:12  توسط پرکلاغی 

نمی‌دونم شماها چه جوری می‌شید اما همیشه وقتی به جای کرایه‌ی سیصد تومنی، به راننده تاکسی دوهزاری می‌دم، ‌اشهدم رو می‌خونم. نمی‌دونم چرا همیشه هم خدا رو شکر راننده‌ها مهربونند. یه بار سوار تاکسی شدم، میدون انقلاب که رسید هر چهار سرنشین می‌خواستند پیاده بشن. از اون چهار نفر، سه نفر دوتومنی داد. راننده عصبانی شد گفت پول خورد ندارم. من که سیصد تومن داشتم سریع کرایه‌ام رو دادم و خوشحال از ماشین اومدم بیرون.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 13:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

با دیدن کلمه‌ی sinister این سه تا کلمه به ذهنم می‌رسه: sin, sister, minister!!!!!!

مهم: زنهای زندگی سلینجر

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:46  توسط پرکلاغی 

 The woods are lovely, dark and deep

But I have promises to keep

And miles to go before I sleep

Robert Frost

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:12  توسط پرکلاغی 

وقتی دبیرستان بودم بچه‌ها کتابی خونده بودند که ماجرای یه پسریه به اسم زه‌زه. اون موقع فقط تونستم دو صفحه‌اش رو بخونم و بعد کتاب تو بحبوحه درس به فراموشی سپرده شد. پارسال دنبال کتاب بودم تا بخونمش اما هرچی به مغزم فشار می‌اوردم اسم کاملش یادم نمیومد. یادمه تو اسمش یه «درخت» بود. درخت من؟ درخت بخشنده؟ خلاصه بیخیال شدم. چند وقت پیش هم پشت ویترین یه کتابفروشی دیدمش و اسمش یادم اومد اما باز کتاب رو نگرفتم. بعد از چند وقت دیدم دوستم کتاب رو امانت گرفته و داره میخوندش٬ اما دیگه اون  موقع نمیتونستم بخونم. خلاصه اینکه ما قسمت نیست این کتاب رو بخونیم اما پرند نیلگون راجع بهش چند وقت پیش نوشت و منم دیدم یه همون یه پاراگرافی که ار کتاب تو وبلاگش آورده قناعت کنم! پاراگراف دزدیده شده رو میتونید در زیر همین پست ببینید.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

"دیگر به راستی می‌دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بیهوشی نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را برای کسی تعریف کند. دردی که انسان حتی یارای آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت بدهد."

درخت زیبای من ؛ ژوزه مائورو دِ واسکونسلوس

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:21  توسط پرکلاغی 

کارتون مُِمل و دختر مهربون رو یادتونه؟ اُسکار و خواهرش گریس که موهای بلند مشکی داشت و همیشه دختر مهربون رو اذیت می‌کرد رو هنوز یادمه، اما چیزی که ناراحتم می‌کنه اینه که نصف کارتون رو به خاطر این‌که دختر مهربون با آُسکار دوست بود رو می‌زدند. الان هم اگر دوباره کارتون رو یه جا ببینم که بدون سانسور پخش می‌کنند می‌شینم از سر تا ته می بینم. من خیلی اُسکار رو دوست داشتم. خیلی شخصیت آروم و جنتلمنی داشت. یادتونه دختر مهربون همیشه پیانو می‌زد و غمگین بود؟ همیشه‌ دست‌های سفید و ظریفش رو نگاه می‌کردم با سرانگشت‌های باریک که نشان‌دهنده‌ی روحیه ی لطیفش بود. همیشه باباش تو مسافرت بود و اون خانمه که یادم رفته اسمش چی بود و خیلی هم عصبی و بداخلاق بود ازش مراقبت می‌کرد. چند روز پیش توی یاهو سیصد و شصت٬ یکی رو دیدم که عکس پروفایلش عکس دختر مهربون و ممل بود. کلی یاد قدیما افتادم. 

پ.ن. گفتند اون خانم بداخلاقه خانم پنه لوپه بوده. ممنون!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

کم‌کم دارم به این طرز فکر خودم ایمان می‌آرم که «هر کتابی رو باید تو وقت مناسب و حس و حال خودش خوند». برای همین وقتی حس خوندن کتابی رو ندارم، خودم رو مجبور به خوندنش نمی‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:0  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

من این یه بیت رو که از یه شعر انگلیسیه نمی‌فهمم اگه می‌فمید لطفن کمک کنید:

"انگشتانت ستارگانی هستند که همدیگر را لمس نمی‌کنند"

یعنی چی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

از زیر دریا دارم وبلاگ می‌نویسم. چند تا ماهی اومدند و دارند تو وبلاگم شنا می‌کنند:

 

‍‍‍‍‍‍‍~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

   *   }((((:>      *

         **                       *

*             *    }((((:>*   **

                 }((((:> **                     

   *   <:))){

^^||||^^^^^^^^^||||^^^^^^^^^^^

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:28  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 می‌دونید «رومن رولان» به فرانسه چه جوری تلفظ می‌شه؟ قومن قولان! تازه «باربارا» هم می‌شه بَق‌باقا.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 مرد پیپ به لب سرش را از پنجره بیرون آورد. مردی از زیر پنجره اتاق او رد شد. از او آدرس پرسید. «ببخشید میدان فلان از کدام طرف است؟» مرد پیپش را از گوشه‌ی لبش برداشت و گفت: «نمی‌دانم. من از 1984 تا به حال از خانه خارج نشده‌ام». بعد سرش را از پنجره به داخل کشید و به اتاق مطالعه‌اش برگشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

نمی‌شه. بعضی وقت‌ها دیگه نمی‌شه یه آهنگ رو گوش کرد. به هیچ عنوان. چون ازش یه خاطره داری و می‌برت به همون حال و هوا. شب‌های مزخرف امتحان بود و من و یه خروار درس نخونده. شب یکی از امتحان‌ها برای این‌که چرتم نبره و نخوابم، دائم به آهنگ The Road to Hell از Chris Rea گوش می‌دادم. دیگه طرف‌های ساعت چهار و پنج خل شده بودم. از شدت فشار، بلند شدم و با جزوه به دست شروع به رقصی مسخره هماهنگ با همون آهنگ کردم. فیلم «سگدونی» از تارانتینو رو دیدید؟ اون قسمتی که یارو آهنگ می‌ذاره و با آهنگ می‌رقصه و گوش یارو رو با چاقو می‌بُره؟ دقیقاً همون شکلی شروع کردم به رقصیدن. لعنتی. لعنتی. لعنتی. هنوز هم که هنوزه وقتی این آهنگ رو می‌شنوم یاد اون شب‌های مزخرف و داغون می‌افتم. صدای کریس خیلی قشنگه، گرم و حنجره‌ی نرمی داره ولی واقعاً نمی‌تونم به این آهنگ گوش بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

یه شب گفتم بذار هر چی به ذهنم می‌رسه بی‌درنگ بنویسم. دقیقاً همه‌ی این چیزها در عرض پنج یا ده دقیقه توی ذهنم وول خورد و نوشته شد. بخونید و ببینید ذهن آدم از کجا به کجا می‌تونه بپره:

 

خر.

جوجو رنگ کرده.

خب من می‌خوام در مورد نمایشگاه اون روز حرف بزنم:

قیمت

مامان بابا

من مرده بودم

گم شدن

اولن بار رفتم نگارخونه

آقاهه مهربون بود

بافتنی سبز کشی ایرانی محصول دوران جنگ

دششویی

دسشویی

دسشوری

دششوری

لذت نقاشی باب راس- الان مرده

واتو واتو- ناخدا

کاپیتان هادوک

موچین

لباس خواب

موکت

مساله این نیست که چرا همه جا پر از زباله است. مساله اینه چطوری با زباله‌ها کنار بیاییم.

عمو انبه- آبی کمرنگ- آبی پررنگ- سرویس- پیکان سفید – آقای سنگانیان- چشم‌های سبز- کارت تبریک عید-

خر خدا- خر خاکی

دارم می‌میرم

سر درد وحشتناک: splitting headache

فانتا فونتا

سبز سیدی دقیقاً چه رنگیه؟

رزومه روزنومه

شمال شمار

گوشواره گیلاس

گیلاس همزاد

مانجو

انا اتکلم بالغة العربیة

انبر کاردک

‍‍‍‍‍‍Rabbit Roxette Aimee

Qpqpqpqpqpqpqpqpqp

oOoOoOoOoOoO

Leon

Anett

Matt

متن احساسی

مسواک

امام رضا

پودر شاخ گوزن

ماندن زیاد در خلا باعث تحلیل قوای ذهن است

گربه‌هایی که نوازش دادم

تا حالا شده دلتون برای یه لباس خاص یا کفشی تنگ بشه؟

تاریخ رو از روی کامپیوترم پاک می‌کردم

تو روح اونی که کلمه‌ی زید- مخ زدن- پا دادن- داف- اوجمل- اوجل- رو اختراع کرد.

نمک نمکدان قندان قوری قارچ قارچ‌خور ماریو لوئیجی

مویایل بازی نیرو و استقامت ضعیف شدن

کف ریش به جای خمیر دندون و خمیر دندون به جای کف‌ریش

زنبور گنده

درخت شاتوت

پاتوق من

عکس‌های شاهکار

درخت انجیر

گل‌های محمدی میدون فلسطین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

ای وبلاگران، آیا به یاد می‌آورید؟

 

زمانی را که برای اولین بار توانستید مطلب جالبی در وبلاگ‌تان بنویسید.

زمانی را که برای اولین بار کامنتی دریافت کردید.

زمانی که چند نفر به شما لینک دادند.

 

پس حرف نزنید.

 

ایده‌ی پست‌‌ رو از این‌جا دزدیدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

پریدم توی رودخونه و می‌دونید چی دیدم؟

فرشته‌های چشم‌سیاه با من شنا می‌کردند،

همه‌ی عشاق‌ام پیش من بودند،

همه‌ی گذشته و آینده‌ام.

و همه با یه قایق پارویی به بهشت رفتیم.

چیزی برای ترسیدن و چیزی برای شک کردن وجود نداشت.

 

چند شب پیش خواب می‌دیدم افتادم توی یه رودخونه و یه دفعه دیدم زیر آب یه آدمی مثل مدیرهای سیرک با سیبیل های نازک مشکی وایساده و یه عالمه پری دریایی مو مشکی هم اون زیر هستند. اون یارو منو با یه تور گرفت و منم با خودم گفتم «بذار منو بگیره. راحت می‌شم». وقتی از خواب بیدار شدم فوراً یاد اون آهنگ Radiohead افتادم که بالا ترجمه‌اش رو گذاشتمش! خیلی با خواب من مطابقت داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:4  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

از هر لیوانی که آب نوشیدم
طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
اما...

 

از وبلاگ: Neverland

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

فکرش را که می‌کنم می‌بینم من از بچگی با همینگوی مشکل داشتم! بچه که بودم همه‌ی کتاب‌های کتابخونه‌مون رو خوندم به جز پیرمرد و دریا. حتا کتاب‌های فلسفی و روان‌شناسی رو هم خوندم ولی اون کتاب رو هیچ وقت شروع نکردم. چند وقت پیش گفتم انگلیسی‌شان رو بخوانم شاید بهتر باشد و بتونم کتاب را تموم کنم اما هیچ وقت بیشتر از سی صفحه‌اش را نخوندم. برای دو اثر دیگرش A Farewell to The Arms (وداع با اسلحه) و For Whom The Bell Tolls (زنگ‌ها برای که به صدا در‌می‌آیند) هم همین وضعیت برقرار بود.

راستی! «پیرمرد و دریا» یکی از نمونه‌‌های معروف ادبیات برای نشان دادن مبارزه‌ی انسان و طبیعت است.

 مرتبط از سیب گاز زده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

«قورباغه‌ی مایوس»

یکی می تونه بگه معنی این عبارت روی تابلوهای شعبه‌های آیس پک چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:52  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 اگر روزی شمارنده‌ی وبلاگ شما چنین چیزی را نشان دهد، به چه معناست؟

University of Tehran Informatics, Tehran, Iran

Daneshgah Ghom, Ghom, Iran

Yazd University of Iran, Yazd, Iran

khajeh nasir tehran university, Tehran, Iran

Shahid Bahonar University of Kerman, Iran, Chahar Mahall va Bakhtiari

Isfahan University of Technology, Iran

Zahedan University of Medical Sciences, Iran

دقیقاً. می‌فهمیم که دانشجویان شهرهای مختلف، درس و مشق را ول کرده و به شدت وبلاگ می‌خوانند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 14:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

من در میان توده‌ی سازنده‌ای قدم به عرصه‌ی هستی نهاده‌ام

که گرچه نان ندارد، اما به جای آن

میدان دید باز و وسیعی دارد. 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 14:13  توسط پرکلاغی 

 

فَلَرزَنگ: فلرز: خوردنی و طعامی که از مجلس عروسی یا مهمانی در دستمال ببندند و با خود ببرند.

منبع: فرهنگ معین

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:9  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

یه روز احساس کردم که دیگه وقتشه یه چیزی خلق کنم تا منو جاودانه کنه و یادم زنده باشه. برای همین هم شروع کردم به کشیدن یه سرباز یونانی. هر روز به طراحی و کشیدن مشغول بودم. اول نمی‌تنه رو کشیدم، بعد دست و پاها جوونه زدند و بعد سرش رو تکمیل کردم. هر روز که می‌گذشت سرباز یونانی کامل‌تر و بهتر می‌شد. تا این که یه روز کشیدنش تموم شد. با غرور نگاهی به صفحه انداختم. اسم و تاریخ رو زیر نوشتم و امضا کردم. حالا وقت این شده بود که با خیال راحت قابش کنم، بهش نگاه کنم و از ماحصل کارم و نتیجه‌ی همه‌ی زحمت‌هایی که کشیده بودم لذت ببرم. بالاخره یه چیزی از خودم به جا گذاشته بودم. هر فردی می‌آمد و اون نقاشی رو می‌دید تحسینم می‌کرد. از این که مالک اون نقاشی بودم حس غرور بهم دست داده بود. اما یه روز که نقاشی دیگه داشت حالش به هم می‌خورد، یه کشیده‌ی جانانه به من هدیه کرد و برای همیشه از صفحه رفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرداد 87

از اسم‌هایی که توشون یه حرف بی‌صدا دو بار تکرار شده خوشم می‌یاد. مثل:

.Roxette, Kenneth, Charlotte, Annette, Bernardette, Arquette

 

 

روی این حساب، شاید اسم و فامیل خودم رو گذاشتم: Rotten Rabbit.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:32  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خواننده یه بند داره جیغ می‌زنه what a beautiful life و من دلم می‌خواد یقه‌اش رو بگیرم و از توی کامپیوتر بکشمش بیرون و ازش بپرسم کجای این life لعنتی beautiful هستش؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

-          1973.

-          چی؟

-          25 ژوئیه.

-          خُب؟

-          من اون موقع مُردم.

-          چه جوری؟

-          توی تصادف خیابون مدیسون با یه فورد مشکی.

-          چه طوری مُردی؟

-          سرم خورد به شیشه‌ی جلو.

-          چی تن‌ات بود؟

-          کت فراک مشکی با کلاه سیلندر.

-          داشتی کجا می‌رفتی؟

-          اُپرا.

-          چه ساعتی بود؟

-          ساعت هفت بعدازظهر.

-          هیشکی منتظرت نبود؟

-          نه.

-          پس مرگ دردناکی داشتی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


در فیلم «بزرگراه گمشده» مردی اسرارآمیز وجود دارد که همان اراده‌ی شیطانی فِرد می‌باشد. این شخص بی‌مکان و بی‌زمان است. اگر در ابتدای فیلم دقت کنید فِرد از مرد اسرارآمیز می‌پرسد: "تو چگونه به خانه من وارد شدی؟" و مرد اسرارآمیز جواب می‌دهد: "خودت مرا دعوت کردی من عادت ندارم بدون دعوت به جایی بروم."

 

سایت سینمایی فکسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:7  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


نشسته بودم توی بهشت. داشتم شاتوت می‌خوردم. یه دفعه دیدم در بهشت باز شد و یه یارویی اومد تو. خوب که نگاش کردم دیدم این همونی که همه‌ی عمر حالم ازش به هم می‌خورده. عصبانی شدم رفتم پیش خدا. گفت این آدم سه سال آخر عمرش رو با بدبختی زیادی گذرونده و برای همین همه‌ی گناهانش بخشیده شده. رفتم و همه‌ی وسایلم رو ریختم توی یه کیسه‌ و به سمت جهنم حرکت کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

No I cant forget this evening

Or your face as you were leaving

But I guess thats just the way

The story goes

You always smile but in your eyes

Your sorrow shows

Yes it shows

No I cant forget tomorrow

When I think of all my sorrow

When I had you there

But then I let you go

And now its only fair

That I should let you know

What you should know:

 

I can’t live

If living is without you

I can’t live

I can’t give anymore

I cant live

If living is without you

I cant give

I cant give anymore

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:0  توسط پرکلاغی 


ساعت هفت صبحه. منم و یه شب دیگه که تا صبح بیدار بودم. من و رفتگر محله ساعت سه صبح. من و پستچی ساعت پنج صبح. من و همسایه‌ی طبقه‌ی پنج ساعت شش صبح. من و ساعت روی دیوار. من و لامپ بالای سر و کامپیوتر، سقف، دیوار، پنجره و پتوی نرمی که مثل گربه می‌مونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

"من نه تنها بیست و سه ساله، بلکه از آن بیست و سه ساله‌های خیلی عقب‌مانده بودم.

من در بیست و سه سالگی از آن جوان‌هایی بودم که به هر بلایی، البته تا مرز شکستگی جمجمه، در جمع با خنده‌ای الکی و ناهنجار واکنش نشان می‌دهند."

 

تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران- جروم دیوید سلینجر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


«رزا منتظمی» توی اولین قسمت کتاب «هنر آشپزی»، بخشی داره که چطور وسایل میز و قاشق چنگال‌ها و دستمال سفره رو باید چید و طرز خوردن هر غذا و دسر رو با قاشق چنگال‌ها و کاردهای مخصوصش توضیح داده. فکر نکنم این خانوم زیاد از کارهای من خوشش بیاد وقتی ببینه ماست رو با چنگال می‌خورم، پنیر با چاقوی بزرگ گوشت‌خوردکنی خورد می‌کنم، مربا رو با قاشق غذاخوری می‌ذارم لای نون، کاهوهای سالاد رو با دست جدا می‌کنم، نون باگت رو با ته قاشق چایی‌خوری پاره می‌کنم، چایی شیرین رو با کارد میوه‌خوری هم می‌زنم و...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


HARTMAN: Because I am hard, you will not like me. But the more you hate me, the more you will learn. I am hard, but I am fair.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


آقای قاضی،

این مرد بیست سال تموم نذاشت من دست به کیبورد بزنم. سیم اینترنت رو برمی‌داشت با خودش می‌برد اداره، می‌گفت زن حق نداره به اینترنت وصل شه. نمی‌ذاشت وبلاگم رو آپ کنم. می‌گفت تو بخش نظرات وبلاگت مردهای دیگه میان واسه‌ات «فدات شم» و «قربونت برم می‌ذارن». دو بار وبلاگم رو از وبلاگستان دیلیت کرد. هر کی می‌اومد برام نظر می‌ذاشت می‌رفت تو وبلاگش ببینه کیه، چند سالش‌ه، زنه یا مَرده. این اواخر دیگه کار رو به جایی رسونده بود که می‌گفت خواننده‌های مرد وبلاگت با اسم مستعار زنونه میان و برات نظر می‌ذارن. می‌گفت زنی که وبلاگ بنویسه زن نیست، لکاته است. از در می‌اومد تو منو به باد کتک می‌گرفت. می‌گفت «من که می‌دونم یواشکی به اینترنت وصل شدی». خرجی نمی‌داد و می‌گفت برو از همون اینترنت خرجی‌ات رو بگیر.

من دیگه به اینجام رسیده آقای قاضی. مهرم حلال، جونم آزاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

I was thinking that maybe I'd get a maid

Find a place nearby for her to stay.

Just someone to keep my house clean,

Fix my meals and go away.

                            A Man Needs a Maid- Neil Young

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یه بار برای رفع خستگی نگاهی از پنجره‌ای به بیرون انداختم. باورم نمی‌شد: یه درخت بزرگ و بلند از ریشه دراومده بود و افتاده بود روی نرده‌ها و نرده‌ها رو هم کنده بود و شاخه‌هاش تیکه‌تیکه شده بودند. یه آن غصه‌ام شد. یاد اون قسمت «جین ایر» افتادم که فردای شبی که آقای راچستر از جین ایر تقاضای ازدواج می‌کنه، درخت شاه‌بلوط عظیم باغ رو صاعقه می‌زنه و درخت از دو نیم می‌شه در حالی که اون دو قسمت نصفه از پایین به هم متصل بودند. به این می‌گن یه نماد: نماد جین ایر و آقای راچستر که طوفان حوادث از هم جداشون می‌کنه ولی باز به هم می‌رسند. یاد این که افتادم ناراحتی‌ام رفت. فقط مساله این بود که درخت کامل از ریشه دراومده بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:59  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 

رفتم ساندویچ تنوری ویژه سفارش دادم، فروشنده جلوم ساندویچی می‌ذاره که روی بسته‌اش نوشته سالامی مرغ. می‌گم «آقا، این تنوری ویژه است؟» می‌گه «بله». چه چیز عجیبی بود. من تا اونجا که یادمه تنوری ویژه شامل تعداد زیادی کالباس برشته و پنیر ذوب شده و چیپس خلالی و خیارشور و سس سفیده. این چیزی که به من داده یه چیزی تو مایه‌های گوشت‌چرخ‌کرده است! کالباس خورد شده و یه سری چیزهای دیگه که من نفهمیدم چیه. یه احساسی بهم می‌گه فروشنده الکی گفته. یه نگاه به ساندویچ ژامبون بغلی‌ام می‌اندازم که پر و پیمونه و با حسرت به ساندویچ خودم گاز می‌زنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:29  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

Génetique en bandouillère

Des chromosomes dans l'atmosphère

Des taxis pour les galaxies

Et mon tapis volant dis?

Le vent l'emportera

Tout disparaîtra mais

Le vent nous portera 

                 Le Vent Nous Portera- Noir Desir               

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:23  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

داشتم چایی کیسه‌ای می‌خوردم. مارکش «گلین» بود. می‌دونستم کلمه‌ای ترکی است ولی معنی‌ش رو نمی‌دونستم. خیلی وقت‌ها دیدم که روی جعبه یا قوطی محصولی معنی اسمش رو برای مصرف‌کننده توضیح داده. مثل ریکا، کاله، کالبر و چیزهای دیگه. هر چی بسته‌ی چایی رو زیر و رو کردم چیزی از معنی اسمش ندیدم. خلاصه طاقت نیاوردم رفتم فرهنگ فارسی عمید رو نگاه کردم. دیدم معنی‌ش رو نوشته: عروس.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

پای کامپوتر بی‌وقفه نشسته‌م. از زیر پایه‌های صندلی‌ام داره جوونه‌های سبزی می‌زنه بیرون. دو تا کبوتر هم اومدند روی شونه‌ام لونه کردن. بین انگشت‌های پام هم تار عنکبوت بسته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


From here:

Mrs. Juicy Fruiter I LOVE YOU!

 

 

So, how exactly did I turn her from being my girlfriend of (too) many years, to my bride-to-be you ask?

I did it in the park.

Yes, I know it sounds kind of tacky, especially since I spend so much time in the park, but in my mind, there was no better time to do it.

She really is a perfect match for me, she loves wildlife, loves the outdoors, love life, and best of all loves Juicy Fruit!

So, it was evening, the park was empty (I am glad it was), the sun had not gone down yet, (was in mid-june I finnally got the nerve to do this), and I had asked her the day prior to meet me in the park because I had some plans for us. I was waiting paitently for her (but knew if she came late it would ruin my plans!).

It seems as if luck was on my side, she arrived 20 minutes or so before sunset. Yep, you guessed it, I was going for a sunset proposal. So a minute or so after she arrives, I say, lets head out. It kind of caught her off guard, I usually don't leave the office so quickly on the days I ask her to swing by after work.

She asked me "So what do you have in store for me today?" I told her to hop in my Jeep and lets go for a ride, the sun still had a bit to go by the time I got to the spot. Just driving up to the clearing knowing what I was about to do was nerve wrecking.

So I hop out of the Jeep, open up the back, pull out a cooler that has been holding the food I had prepared mid-day in the tiny kitchen we have back at the office. I was glad to see that the food had held its heat in the cooler.

She was happy to see some food, as I knew she was starving, I grabbed a blanket from the back of the Jeep, walked up a bit farther on the ledge, placed the cooler on the ground and laid out the blanket. She immediately plopped down on it and started staring off towards the sun, she loves watching the sunset, she had absolutely no clue what I was about to do.

To be continued...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اگر اشتهاتون کور شده و افسردگی گرفتید، برید تو گوگل ایمیج بزنید strawberry [توت‌فرنگی] تا اشتهاتون باز شه. برای مثال این رو ببینید تا متوجه شید چی می‌گم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

هرگاه که اتاق هتلم را این‌جا
در توکیو ترک می‌کنم
این چهار چیز را انجام می‌دهم:
مطمئن می‌شوم که گذرنامه‌ام
دفترچه‌ی یادداشتم
یک مداد
و لغت‌نامه‌ی انگلیسی-ژاپنی‌ام
همراهم باشد.
باقی زندگی یک معمای مطلق است.

 

ریچارد براتیگان

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 وبلاگ‌های خارجی هم کامنت‌هایی از نوع «سلام، وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن» یا «با مطلبی در مورد فلان چیز به‌روزم» دریافت می‌کنند. به دو تا کامنت زیر که از یکی از پست‌های وبلاگی انگلیسی استخراج شده دقت کنید:

 

I read over your blog, and I found it inquisitive, you may find My Blog interesting. My blog is just about my day-to-day life, as a park ranger. So please Click Here To Read My Blog.

 

Hey, I just got a free $500.00 Gift Card. you can redeem yours at Abercrombie & Fitch All you have to do to get yours is Click Here to get a $500 free gift card for your backtoschool wardrobe.

 

 نویسنده‌ی وبلاگ بریتانیایی و اهل لندن است. پس زیاد از کامنت‌هایی بی‌ربطی که دریافت می‌کنید عصبانی نشید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 17:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بعد از خوردن آخرین کلوچه‌ای که تو کابینت بود، حس قاتلی رو داشتم که یه نفر رو کشته و درست بعد از کشته‌شدنش از کشتن یارو پشیمونه. الان آه مقتول منو گرفته و دارم با دل‌درد دست‌و‌پنجه نرم می‌کنم. باشد که بعد از خوردن دو کلوچه، طمع زیادی نکنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:59  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

ببخشید که این پست خیلی چرنده٬ ولی مزخرفتر از تابستون هم فصلی وجود داره؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

وقتایی که آیس‌پک می‌خورم حس عجیبی دارم. نمی‌دونم چرا. احساس حماقت می‌کنم! شاید به خاطر بزرگی لیوان و نی‌اش باشه. نمی‌دونم. تو خون من نیس از این کارها. راستی آیس‌پک ویژه خوش‌طعم‌ترین آیس‌پکه. اینو بعد از امتحان‌کردن طعم‌های شاتوت و توت‌فرنگی و لیمو و آناناس و سیب‌ترش می‌گم.
(الان دقت داشتید من گفتم تو خونم نیست این کارها در حالی که این همه آیس‌پک خوردم. بله.)

 

پ.ن. من از طراحی این سایت خوشم میاد. خیلی آرامش بخشه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:24  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این برنامه‌ی Killer Instinct که از شبکه‌ی یک پخش شد حالم رو به هم زد. یه یارویی رفته بود سوسمار و قورباغه می‌گرفت سرخ می‌کرد می‌خورد. حالم بد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 2:12  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بالاخره از این سفر شونصد روزه برگشتم. خدایا یعنی من هنوز زنده‌ام؟ دلم برای تهران خیلی تنگ شده بود. به سبک خانواده‌ی آقای هاشمی شهر به شهر می‌گشتیم. از تهران رفتیم قزوین و بعد رشت و همین‌طور تیکه‌تیکه شهرهای شمال رو گشتیم و رفتیم به سمت تبریز. قصد داشتیم ارومیه هم بریم که دیگه نرفتیم و برگشتیم رشت و چند روزی اون‌جا موندیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تیر 87

دارم میرم سفر! نیستم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من:

         تا حالا از این سریال‌های فرندز و لاست و این حرف‌ها ندیدم

         کافی‌شاپ مافی‌شاپ هم نرفتم

         کافی‌نت مافی‌نت هم همین طور

         بلد نیستم آدامس باد کنم

         دوچرخه هم نمی‌تونم سوار شم

         از رانندگی بدم میاد

         با دو انگشت هم نمی‌تونم سوت بزنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دوست دارم مثل امیرعلی شخصیت داستان «شاید جایی دیگر» از گلی ‌ترقی، بتونم برم یه جای دور. تو دل طبیعت. جایی که ابر و آفتابش قاطی باشه. گاهی ابر سایه بندازه و گاهی خورشد بتابه. دور و برم پر از قاصدک باشه. زیر درخت‌های تبریزی و چنار بلند چند ساله بشینم. از درخت شاتوت بزرگی بالا برم و لای شاخه‌هاش بشینم و شاتوت بخورم، بدون این‌که نگران باشم لباسم یا دستام قرمز می‌شن. دوست دارم یه جوب آب باشه که بتونم کفشام و جورابام رو دربیارم و پاهام رو با لذت بذارم توی آب و خنک شم و بی‌حس. دوست دارم روی چمن‌ها طاق‌باز دراز بکشم و دوروبرم پر از پروانه‌های سفید پرواز کنند. دلم می‌خواد یه چشمه‌ی آب باشه که دست ببرم و ازش آب بخورم. آبی که مزه‌ی چشمه می‌ده و هر چقدر هم بکنندش توی بطری و به اسم آب معدنی بفروشنش، باز هم طعمش بی‌بدیل باشه. اون‌قدر از درخت‌ها آلبالو بچینم که خسته شم. باد ملایمی بیاد و روح من رو هم با خودش ببره و سبک کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:26  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 ای عشق بی‌عطوفت! ای بنفشه‌ی تاج خار بر سر!
ای بیشه‌ی پرخار، در میان این همه شور و اشتیاق!
پیکان دردها! ای جام گل خشم!
از کدام جاده و به کدامین تدبیر، به روح من راه خویش گشودی؟
آتش سهمناک خویش ناگهان، از چه رو
بر برگ‌های یخ‌زده راه من دوانیدی؟
که بود آن‌که آموختت گام‌هایی را، که تو را کنار من رسانیدند؟
کدام گُل، کدام سنگ و کدام دود، خانه‌ام را نشان تو داد؟
و در آن زمان سنگدل به سوی من آهسته پیش می‌آمد
و به خاک و خون می‌کشید مرا، به ضرب خنجر و خارها
تا آن‌که عاقبت، درون سینه‌ی من، راهی گشود سوزان و شعله‌ور.

گزیده‌ای از صد شعر عاشقانه – پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


سال 1920 بود که با پابلو نرودا آشنا شدم. داشتم زبان فرانسوی می‌خواندم و ما با هم در انستیتو هم‌کلاس بودیم. چند شاعر آن‌جا بودند. من بعضی‌هایشان را می‌شناختم، پابلو هم جزو آن‌ها بود... آن‌ها شنبه‌ها دور هم جمع می‌شدند و شعرهایشان را می‌خواندند. آن‌جا بود که شنیدم پابلو شعر «بدرود»ش را خواند. از آن‌جایی که پابلو هنگام شعر خواندن، صدای خواب‌آلودی دارد – یعنی داشت– من و یکی از دوستانم عادت داشتیم ادایش را دربیاوریم. این‌طوری بود که او را شناختیم و از او خوشمان آمد.

آلبرتینا آسوکار

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات



امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدمت. اونقدر آروم خوابیده بودی که آدم دلش می‌خواست اون لحظه، ابدی بشه تا آرامش هم باهاش جاودانه بشه. دلم می‌خواست صورتت رو نوازش کنم و آروم ببوسمت. ولی نمی‌خواستم بیدارت کنم. اون‌قدر آروم بودی که حیف بود دلیلی بشم برای این‌که روز پرمشغله و اعصاب‌خورد‌کن دیگه‌ای رو شروع کنی.


دوست داشتم زمان همون‌جا متوقف می‌شد. تو همون نقطه می‌موند و جلوتر نمی‌رفت و من و تو، توی همون نقطه برای همیشه می‌موندیم و از اون حباب خیالی بیرون نمی‌اومدیم. دلم می‌خواست تا ابد کنارت دراز بکشم و نگاهت کنم و... نگاهت کنم و... نگاهت کنم.


برای همیشه.

 

از وبلاگ: خاطراتی برای فردا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:21  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اگر دنیا برایت خوابید

تو نیز برای او پشت کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بعضی روزها هست که آدم می‌خواد بنویسه، ولی... اصلن دستش به کی‌برد نمی‌ره.
به هر حال می‌خواستم بگم: من امروز نمایشگاه نقاشی می‌رم. ساعت شش. خیابون شونزده آذر. گالری بهزاد.
اگر خوب بود می‌یام براتون تعریف می‌کنم تا شماها هم برید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

جاتون خالی الان یه پرسشنامه پیدا کردم خدا... همه اش این بود:

اوقات فراغتتون رو چگونه پر میکنید؟ سی دی مذهبی گوش میدهید؟ به نماز جمعه میروید؟ ماهواره میبینید؟ زیارت میروید؟ سیاسی هستید؟

میخوان تو یه کلوم نتیجه بگیرن جوونا منحرفن. همین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

به نظرتون وقتی اولین پست تیرماه با پست «عروسی کردند» شروع می‌شه و دومی‌اش هم یه تیکه از فیلم تایتانیک‌ه، تا آخر تابستون چه پست‌های دیگه‌ای ممکنه اضافه شه؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

WE GO INSIDE, and the echoing sound of distant waltz music is heard. The rust fades away from the walls of the dark corridor and it is transformed...

 

WE EMERGE onto the grand staircase, lit by glowing chandelier. The music is vibrant now, and the room is populated by men in tie and tails, women in gowns. It is exquisitely beautiful.

 

IN POV we sweep down the staircase. The crowd of beautiful gentlemen and ladies turn as we descend toward them. At the bottom a man stands with his back to us... he turns and it is Jack. Smiling he holds his hand out toward us.

 

IN A SIDE ANGLE Rose goes into his arms, a girl of 17. The passengers, officers and crew of the RMS Titanic smile and applaud in the utter silence of the abyss.

                                             

 Titanic Movie Script

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

عروسی کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خرداد 87

 لئون، فکر کنم یه جورایی عاشقت شدم. می‌دونی، اولین بارمه...

- از کجا می‌دونی «عشقه» وقتی تا حالا عاشق نشدی؟

- چون حس‌اش می‌کنم.

- کجا؟

- تو شکمم. همه‌جاش داغه. همیشه یه گره توش بوده اما حالا دیگه نیست.

- ماتیلدا، خوشحالم که دیگه دل‌درد نداری و فکر هم نمی‌کنم معنی خاصی داشته باشه. من دیرم شده. متنفرم از اینکه دیر برسم سر کار...

 

 

 

عاشق این دیالوگ هستم. و به نظرم این بهترین پستی بود که تا حالا گذاشتم٬ هر چند خودم اون رو ننوشتم و قسمتی است از دیالوگ فیلم بینظیر لئون.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خب نمی‌شه نگفت...

 

گفتند بهترین مطلبت رو انتخاب کن و بگو.

 

راستش رو بخواید فعلن نمی‌دونم از بین چهارصد و هفتاد و هشت تا نوشته کدومش رو بهترین انتخاب کنم. از اون‌جایی که نظرات بقیه برام مهمه از همه‌ی کاربران و دوستان و دشمنان می‌خوام که آرشیوم رو مطالعه کنند و بگن به نظرشون کدوم مطلب بهترین بوده. حتا اون خواننده‌ای که هر روز از لس‌آنجلس سر می‌زنه و هیچی نمی‌گه!

 

به هر حال یک وبلاگستان است و یک مونا خانوم مهماندار. درخواستش رو نمی‌شه زمین انداخت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

My lover is like a white Magnolia

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:12  توسط پرکلاغی 


 

امروز می‌خوام یکی از قوانین مهم زندگی رو براتون بگم:

 

«وقتی از یکی متنفری٬ همیشه جلوی چشمته.»

 

این یه قانون جهانیه. مثلا انگلیسی‌ها هم می‌گن:

 A bad penny always turns up

یعنی اون که از ریختش بدت میاد همیشه سر میرسه.

 

این قانون رو دست کم نگیرید.سه ساله خیلی می‌خوام بیام این قانون رو بنویسم٬ ولی امروز خیلی لازم شد. مخصوصا الان.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:24  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یکی از دوستام شمالیه و طبیعیه که مامان و باباش توی روستا بزرگ شده باشند. شانس ما رو داشته باشید که همیشه جلوی این دوستمون یکی از دهنش در می‌ره «فلانی از داهات اومده» اون یکی می‌گه «قیافه ی این یارو چقدر شبیه داهاتی‌هاست» و دیگری می‌گه «یارو انگار توی جالیزه» «اه اه این چه وضع لهجه است؟ آدم یاد داهاتی‌ها می‌افته» و الی آخر...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

جواب سوال زیر: آموزش کوک‌های مختلف با نخ روی پارچه

 

برنده: مونا از وبلاگ سفرنوشته.   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

سوال: از شکل زیر چه برداشتی می‌کنید؟

 

ــ‌ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

--------------------------------------

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

=========================

…………………………………………………….

vvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvv

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

00000000000000000000000000000000

xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-=-

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من_همسرم_را_به_اندازه‌ی_موهای_سرم_دوست_دارم. بلاگفا. کام

 

یه جا خوندم گوگل به سایت‌ها و بلاگ‌هایی امتیاز بیشتری می‌ده که آدرس‌شون کوتاه‌تر باشه. پس اگر چنین چیزی رو گذاشتید آدرس وبلاگتون، امتیاز صفحه می‌یاد پایین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:1  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یادش به خیر! یه زمانی از روی بدبختی و بی‌کاری می‌نشستم سریال‌های «سیمای ‌خانواده» رو می‌دیدم. توی همه‌شون هم موقع غذا که می‌شد آقاهه می‌نشست پشت میز غذا، بعد صداش رو بلند می‌کرد تا برسه به خانمه توی آشپزخونه. همیشه هم می‌گفت «خانم پس این غذا چی‌ شد؟ بزرگه کوچیکه رو خورد». خانمه هم همیشه با لبخند همون موقع غذا رو می‌آورد سر میز.

به قول آمریکایی‌هاYuck :.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

...one night with the king

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

فیلم «شغال» رو دیدین؟ من از اون جاییش خوشم میاد که از ریچارد گیر می‌پرسن «در قبال همکاری با ما چه خواسته‌هایی داری». اون هم دو تا از خواسته‌هاشو می‌گه، بعد سرش رو بالا می‌گیره و شروع می‌کنه به خاروندن ته ریش‌ زیر گلوش. دو سه ثانیه این کار رو می‌کنه در حالی که کارآگاه‌ها منتظرند خواسته‌ی بعدیش رو بگه. اون هم بعدش سرش رو پایین میاره و چشم‌تو‌چشم دو تا کارآگاه می‌گه: و یه ریش‌تراش خوب!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:14  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

         من این‌قدر از تو بدم می‌یاد که وقتی لینک‌ات رو یه جا می‌بینم صفحه‌ رو فوری می‌بندم...

 

]از دعوای دو وبلاگر با هم[

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:1  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

می‌گن جویس بهترین نویسنده‌ی قرن بیست انتخاب شده. ما که شکی درش نداریم ولی موقع خوندن «چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی» بدجوری له شدیم. از اون‌جا به بعدش که استفن می‌ره کشیش بشه هیچ چی نفهمیدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

تفریحات جدید:

حدس زدن سن یک وبلاگر از روی نوشته‌هایش و احیانا ضایع شدن بعد از فهمیدن سن واقعی‌اش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

هیچ چیز حالم رو بیشتر از این نگرفت که وسط خوندن لولیتا به سرم زد پاشم برم چند تا نقد هم از اینترنت بخونم که توی یکی از نقدها دیدم آخر داستان رو نوشته و کلی حالم گرفته شد. از اون به بعد دیگه وسط خوندن یه رمان نمی‌رم نقد از اینترنت بگیرم بخونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اون‌هایی که لهجه‌ی بریتانیایی رو نسبت به لهجه‌ی آمریکایی متمدنانه می‌دونن، تا حالا انگلیسی رو به لهجه‌ی کاکنی گوش کردند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:12  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یادتونه یه بار گفتم که یه خودکار قهوه‌ای توی وسایلم پیدا کردم و چون دوستش ندارم، با پر کردن فرم‌های اداری ناراحتی‌ام رو سرش خالی می‌کنم؟ خب یه راه بهتر پیدا کردم: خاطرات مزخرفم رو با اون خودکار توی یه دفترچه می‌نویسم. بی‌چاره خودکار قهوه‌ای.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

         شما به چه زبان‌هایی می‌تونید صحبت کنید؟

         انگلیسی، فرانسه و زبون‌ آدمیزاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

شب هنگام در بستر خویش او را که جانم دوست‌اش دارد به خواب دیدم: به دنبال او می‌گشتم، اما او را نمی‌یافتم. رفتم و در کوچه‌ها و میدان‌های شهر جست‌و‌جو کردم، اما بی‌فایده بود. شبگردهای شهر مرا دیدند و من از آنان پرسیدم: «آیا او را که جانم دوست‌اش دارد دیده‌اید؟» هنوز از ایشان چندان دور نشده بودم که محبوب‌ام را یافتم. او را گرفتم و رها نکردم...

 

                                                               غزل‌غزل‌های سلیمان 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

Waiting for Godot

A Tragicomedy in Two Acts

 

By Samuel Beckett

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط پرکلاغی 


 

"این وبلاگ رو به مناسبت ازدواج‌ام درست کردم و اون رو تقدیم می‌کنم به همسر عزیزم."

]سوال این‌جاست که اگر تقدیم کردی به همسرت، برای چی ما باید بیاییم بخونیم‌اش؟[

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:23  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

جواب مسابقه‌ی زیر: یعنی یه نفر داره آرشیو وبلاگ شما رو می‌گیره. اصولا خیلی غیرعقلانیه که یه نفر در عرض چند ثانیه چند بار به وبلاگ شما وارد بشه! اما هر بار کلیک کردن روی یکی از صفحات آرشیو، یک ورود به وبلاگ محسوب می‌شود و در شمارنده‌ی وبلاگ ثبت می‌شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اگر روزی شمارنده‌ی وبلاگ شما چنین چیزی را نشان دهد، به چه معناست؟ 

 

1. 24 May 15:23 Fremont, California, United States

2. 24 May 15:23 Fremont, California, United States

3. 24 May 15:23 Fremont, California, United States

4. 24 May 15:24 Fremont, California, United States

5. 24 May 15:24 Fremont, California, United States

6. 24 May 15:24 Fremont, California, United States

7. 24 May 15:25 Fremont, California, United States

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من کوئنتین تارانتینو رو به دلایل زیر دوست دارم:

اول: اسمش کوئنتین‌ه

دوم: فامیلیش تارانتینوئه

سوم: اسم و فامیلش کوئنتین تارانتینوئه

چهارم: دلایل یک و دو و سه کاملا جدین

پنجم: قصه‌های عامه‌پسند مال اونه

ششم: کارگردان سگدونی‌ه

هفتم: وسط فیلم‌هاش میاد یه نقش کوچیک بیربط اجرا میکنه میره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اگه اون‌هایی که قیافه‌ی دیگران رو مسخره می‌کنند یه نگاه تو آینه به خودشون می‌انداختند، همه چی حل بود.

]می‌خواستم از طریق همین برنامه انزجار خودم رو نسبت به این جور آدم‌ها ابراز کنم. سارتر یه دور دیگه باید کتاب «تهوع» رو در موردشون می‌نوشت[

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دیروز داشتم وبلاگ آپ می‌کردم. یه نفر بهم گفت «ببینم خواننده‌هات می‌دونن تو دنیای واقعی چه شخصیتی داری؟»

در نوع خودش یه جور فحش بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

هم‌وطن محترم
وزن طلای آویزان شده به شما، نسبت معکوسی با سطح شعور شما دارد.
متشکریم

 

از وبلاگ: تراموا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دیروز موقع فیلم دیدن از دهنم دراومد که:

         قیافه‌ی این هنرپیشه چقدر شبیه بیتلز می‌مونه.

بعد یادم اومد که بیتلز یه گروه بود، نه یه نفر. کلی سوژه شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:31  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

I feel EMPTY

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

فصل هفده

و من او را دیدم...

ببینم نکنه انتظار دارید سیصد صفحه در مورد این بنویسم که «چقدر عاشق بودیم» و از این حرفا؟ خیر! با هم به سراغ فصل بعدی می‌رویم .

 

فصل هجده

...

 

(از سری جدید داستان‌های عشقی– تخیلی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:7  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 

دوشنبه ها...

 

روزای خوب تموم شدن...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:7  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

امسال سال تحویل رو می‌خوابم که حداقل یه دلیلی واسه بیهودگی وسط سال داشته باشم. احساسم این شکلی شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چرا بعضی‌ها به جای «سرمه‌ای» می‌نویسن «سورمه‌ای»؟

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خوب مسابقه‌ی زیر با یه شرکت‌کننده به پایان رسید و برنده‌ای نداشت.

اون شکل رو خودم با بدبختی نشستم طراحی کردم و هر کی ازش استفاده کنه خیلی بدجنسه.

به هر حال جواب این بود: یه قاصدک که باد بهش خورده.

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

سوال: از شکل زیر چه برداشتی می‌کنید؟

  

                                                             *

                    * *         * *   * * 

                           *      * *    * *

                                       *   *   *    *      

               *    *   * *  *                             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 – ببینم مگه تا حالا همسرت رو ندیدی که وقتی تو تلویزیون ازت می‌پرسن «چه پیامی برای دیگران دارید» می‌گی «می‌خواستم از طریق همین برنامه از همسرم تشکر کنم»؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

وجود بعضی چیزها می‌تونه به آدم یادآوری کنه که دنیای بچگی کاملا از ذهنش پاک نشده. مثل قرص جوشان. هنوز هم وقتی یه قرص جوشان رو می‌اندازم توی یه لیوان بزرگ آب سرد، ذوق عجیبی میاد به سراغم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

Hugh نامی مردانه است. تلفظ درست آن:

1-      هوق

2-      هاگ

3-      هیو

 

اگر جوابتون گزینه‌ی یک بوده، از ترم مبتدی برید سر کلاس زبان (شوخی کردم). اگر جوابتون گزینه‌ی دو بوده، که خوب یک کم بهتره اما جواب درست گزینه‌ی سه است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خیلی وقت پیش‌ها ویدئوی تبلیغاتی دو تا فیلم رو دیدم و ازشون خوشم اومد: «عروسی بهترین دوستم» و «عروس فراری» با بازی جولیا رابرتز. سال‌هاست دنبال این دو تا فیلم می‌گردم. هنوزم که هنوزه پیدا نکردم. خواستم بگم وقتی این دو فیلم رو دیدید جای من رو هم خالی کنید (شکلک بغض).

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چند روز پیش داشتم با یه آدم فهمیده‌ای صحبت می‌کردم. می‌گفتم «برام جالبه که مادرها وقتی به بزرگ‌شدن بچه شون فکر می‌کنند کلی ذوق می‌کنند». گفت: «آره اما نمی‌دونن وقتی بچه بزرگ شد، چنان شکافی بین اون و بچه می‌افته که نمی‌شه هیچ جوری پُرش کرد». با حرفش موافقم. الان تا وقتی بچه‌ها کوچیکن همه چی رو می‌یان واسه پدرمادر تعریف می‌کنند و همه جوره زیر نظر و سلطه‌ی پدرمادرند. اما با ورود به دنیای نوجوانی این وضع به طرز بدی عوض می‌شه. کنترل کردنشون واقعا سخته. این جمله‌ی زیر رو هم نمی‌دونم کجا خوندم؛ یه ذره بی‌ادبیه اما جالب بود: «بچه تا وقتی کوچیکه خرابکاری می‌کنه به پوشکش، وقتی بزرگ شد به کل سر و هیکلت!»

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:48  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

         شما با همسرتون کجا آشنا شدید؟

         تو بخش نظرات یه وبلاگ.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چرا بعضی‌ها به جای «گریه کردن» می‌گن «عر زدن»؟ گریه کردن یه کار روحانی و مقدسه که روح آدم رو سبک می‌کنه و آدم رو یه پله به اون بالا‌بالا‌ها نزدیک‌تر می‌کنه. به عر زدن الاغ چه ربطی داره؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بدان ای فرزند که اگر روزی احساس کردی بدبخت‌ترین مردمانی، به وبلاگ بقیه‌ی مردمان سر بزن و از دردهای آنان آگاه شو. پس ببین که از مصایب تو مصایبی دردناک‌تر نیز وجود دارد و آن‌گاه شکر پروردگارت را به جای آور.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

جمعه‌ی هفته‌ی پیش خواب می‌دیدم یکی از سه تراژدی معروف یونان رو باید انتخاب کنم و بعد به زبان فرانسه اجراش کنم. من هنوز هیچ‌چی حفظ نکرده بودم و داشتم از اضطراب این طرف و اون طرف می‌دویدم. وقتی از خواب پریدم، نیم ساعت تو رختخوابم دراز کشیده بودم و خوشحال بودم که فقط یه خواب بوده.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:48  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چند وقته دلم می‌خواد یه مجموعه شعر از «حسین پناهی» پیدا کنم بخونم. اما وقتش نیست. این شعر رو روی تقویم دیواری یکی از دوستام دیدم، ازش عکس گرفتم اومدم این‌جا نوشتمش. همین هم غنیمتیه.

 

 
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:43  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بی‌کرانه را جدی نگرفتم

حتا...

عشق را...!

                   حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بعضی وقت‌ها آدم یه سری آهنگ‌ها رو اون‌قدر گوش می‌ده که در حق بعضی دیگه بی‌انصافی می‌شه. چند وقت پیش داشتم آهنگ‌های موجود رو زیر و رو می‌کردم که چشمم افتاد به آهنگ Can’t Live Without You با صدای Harry Nilson. پیش‌ترها اول آهنگ رو گوش کرده بودم اما رفته بودم سراغ آهنگ‌های بعدی. این بار تا آخر گوش کردم و لذت زیادی بردم. مخصوصا همون‌جاش که صداش رو بلند می‌کنه و فریاد می‌زنه «بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم». البته ماریا کری هم این آهنگ رو بازخونی کرده که به نظرم اولی قشنگ‌تره. یعنی کپی برابر اصل نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

"در سال‌های 81 به خاطر رمان کوتاه..."

                                         هفته‌نامه‌ی اعتماد

 

مگه 81 چند تا سال بوده؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

هر فردی

باید

آغوشی داشته باشد

تا در لحظه‌های بی‌پناهی

به آن پناه برد

و اگر

نداشت

کنج حمام وی را بس،

که دو دیوار کاشی شده

زیر دوش آب گرم

بهترین آغوش

برای قلب‌های شکسته‌ است...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چند وقته هر چی دعا میکنم هی برعکسش درمیاد. اون وقت هی می‌گن به خدا توکل کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

فرض کنید یه نفر رو تا حد مرگ دوست دارید.

حالا دو راه دارید:

راه اول: به او می‌رسید و تا پایان عمـر با هم زندگی می‌کنید و به هر دو کلی خوش می‌گذرد و بعد –دور از جان– می‌میرید.

راه دوم: به او نمی‌رسید و غم این فراغ باعث می‌شود نویسنده‌ای بزرگ ‌شوید و اسم‌تان در تاریخ ادبیات جاودانه می‌شود.

 

کدوم رو انتخاب می‌کنید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دارم می‌رم Waiting for Godot بخونم. برام دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

می‌دونم «چهاروبلاگی، اختیاری» و هر کی هر چی دوست داره می‌تونه تو وبلاگش بنویسه، اما بعضی از وبلاگ‌ها عین صفحه‌ی چت می‌مونند. این‌قدر توش برای این و اون پیغام می‌ذارن و یادداشت برای هم می‌نویسن که آدم احساس غریبه‌ای رو می‌کنه که وسط چند تا فامیل گیر افتاده و نمی‌فهمه دارن راجع به چی حرف می‌زنن و چی می‌گن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:16  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

می‌دانید؟ یک وبلاگ‌نویس وقتی نمی‌نویسد، می‌تواند هم معنیش این باشد که آن روزها زندگیش واقعی‌تر از آن است که بشود به پدیده انتزاعی‌ای مثل وبلاگ تبدیل‌اش کرد.

 

از وبلاگ: الیزه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:14  توسط پرکلاغی 


 

شماها هم براتون پیش اومده که از روی خیرخواهی به یه نفر لطف کنید و بعد کم‌کم این لطف شما تبدیل بشه به یه «وظیفه»؟ و اون‌قدر در این لطف کردن پیش برید که یه روز برگردند به شما بگن «هوی، فلان کار رو میای برای من می‌کنی ها» و بعد هم به اسم صمیمیت یه حرف زشت به شما بزنن و بعد هم بخندند؟ یه روز هم این‌قدر خسته‌ای که وقتی به شما بگن چرا نمیای، بگی «ولم کن٬ الان حالم بده» باهاتون مثل بچه‌ها قهر کنند و سلام ندن و کنارتون نشینند و تازه... پشت سرتون هرچی دلشون بخواد بگن؟ پیش اومده؟

 

خدایا، ما در خدمت به دیگران آماده‌ایم ولی بعضی از بنده‌هات هم بدجوری بی‌جنبه‌اند.

 پ.ن: دیگه ناراحت نیستم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

آرشیو شما گذشته‌ی شماست. در آن دست نبرید و آن را پاک نکنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:29  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

درسته که نوشتی:

دوستم داری،

بدجوری بهم علاقه‌مند شدی،

بیست‌چهارساعته اصرار می‌کنی بیام ببینمت،

من بهترین کسی هستم که تا حالا پیدا کردی،

اما وقتی نوشتی «وبلاگ جالبی داری، به من هم سر بزن»

همه چی رو خراب کردی. خراب.

 

 (از سری داستانهای علمی-تخیلی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:39  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

ای کاش زمان به عقب برگرده و حمید سمندریان یه بار دیگه تئاتر «ملاقات بانوی سالخورده» رو ببره روی صحنه و من حماقت نکنم و برم تئاتر شهر ببینمش.

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

مفرح‌ترین بخش رزومه‌های کاری برای من اون قسمتیه که نوشته Health. همیشه می‌خندم که الان جلوش چی بنویسم؟ Good؟ Bad؟! Very well؟؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اگر دو هفته است چند نفر با جستجوی «کتاب‌های ممنوعه» به وبلاگ شما می‌رسند، بدانید که یک سری کتاب‌های بودار دارد در اینترنت دست‌به‌دست می‌گردد.

یه پیغام برای اون جستجوگران: اینقدر گشتید و اومدید اینجا که منم کنجکاو شدم ببینم چیه و کجاست. اینم وبلاگش. از اونجا بگیرید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این عبارت رو توی نظرات یه وبلاگ دیدم، کلی منو خندوند:
وای مای گاد!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

ببینم وقتی کیبرد کلید پ رو تایپ نمی‌کنه و باید اون کلید مربوط به حرف ژ رو فشار بدی، اون وقت برای تایپ حرف ژ باید کدوم کلید رو بزنی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

امروز دیدم برای ماه اردیبهشت 134 تا پست نوشتم. فقط اومدم بیام این‌جا بگم بی‌خودی خیالتون رو راحت نکنید، چون چند تا پست دیگه می‌خوام بنویسم و بذارمشون تو آرشیو ماه اردیبهشت! مثلا راجع به نمایشگاه کتاب امسال هنوز وقت نکردم بنویسم. یکی بهم گفت این همه حرف از کجا میاری؟ راستش رو بخواید خودم هم نمی‌دونم. هر چی می‌بینم به چشم یه سوژه است که بیام این‌جا بنویسمش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من از این کلاغه بالای صفحه‌ی این وبلاگ خیلی خوشم میاد. یه جور بانمکیه. مخصوصا اون پاهاش. هر کی طراحیش رو کشیده خیلی آدم جالبی بوده. راستش رو بخواهید سال‌ها پیش طراحی دو تا کلاغ رو توی یه کتاب آموزش نقاشی دیده بودم و خیلی دلم می‌خواست یه روز وقت کنم طراحی‌شون رو بکشم، ولی متاسفانه هیچ وقت وقتش پیدا نشد و من موندم آرزو به دل.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

او دو وبلاگ داشت: در وبلاگ اول مطالب ادبی می‌نوشت، در وبلاگ دوم مطالب بی‌ادبی. کسی نمی‌دانست نویسنده‌ی هر دو وبلاگ یکی است. هر دو وبلاگ بسیار مشهور شدند و طرفداران زیادی پیدا کردند. یک روز موقع آپ کردن مطالب دو وبلاگ را جا‌به‌جا آپ کرد. وبلاگستان غلغله شد. فردا جسد او را در اتاق کارش پیدا کردند. با شلیک یک گلوله به سرش به زندگیش خاتمه داده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چرا بعضی‌ها صمیمیت رو با بی‌ادبی اشتباه می‌گیرند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چند روزه دارم آرشیو موضوعی می‌زنم. حالا حالاها مونده تا درست شه و نوشته‌هام رو طبقه‌بندی کنم تا هرکدوم بره سر جای مناسبش. فعلا این‌ها به ذهنم رسید و مطمئنا در آینده طبقه‌بندی‌های دیگه‌ای هم اضافه می‌شه:

 

شـهــرک کـتـاب: برای کتاب‌هایی که خوندم،

خشـم و هیاهـو: برای چیزهایی که یه جوری خشمگینم کرده،

بقیه چی میگن؟: نقل قول از بقیه‌ی وبلاگ‌ها،

آقا گیر نده لطفا: نوشته‌هایی که توش به یه چیزی پیله کردم،

در باب وبلاگری: نوشته‌هایی در مورد وبلاگرها و وبلاگستان.

 

بین خودمون بمونه٬ من از اون بخش «آقا گیر نده لطفا» بیشتر از همه خوشم میاد!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اینایی که از آدم می‌پرسن متولد چه ماهی هستی، واقعا اگه از یه ماه مخالفشون باشی دیگه باهات حرف نمی‌زنن؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:39  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

– جلالم.

اگه گفتید معنی جمله‌ی بالا چیه؟

جواب: من الان بازار روز قزل‌قلعه که نزدیک اتوبان جلال‌آل احمد قرار دارد هستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

برگی می‌افتد.

تنهایی...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اردی‌بهشت 87

   

حتا پیشگامان عرصه‌ی وبلاگنویسی هم از تعداد زیاد بازدیدکننده ذوق‌زده می‌شوند. این هم مدرک. از نوع محکم و مستدل.

 

یه پیغام برای صاحب اون وبلاگ: صفا از وبلاگت خیلی خیلی خوشم میاد٬ ولی از خودت نمی‌دونم چرا نه!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من همیشه با خودم فکر می‌کردم فوتوبلاگ این کانادایی‌ه چه قشنگه، نگو سام جوانروح خودمون* بوده! و جالب اینه که اگه عبارت سام جوانروح رو جستجو کنید٬ دو میلیون عکس میاد به غیر از عکس خود سام.

 

اینم فوتوبلاگش.

 

*می‌گم خودمون فکر نکنید منظورم این‌ه که فامیل‌مونه. منظورم این‌ه که ایرانیه. چند وقته هر چی می‌نویسم همه جدی می‌گیرن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

در ادامه‌ی پست «کدوم‌شون رو می‌گی»:

 

یه وبلاگ دیدم به اسم "شهرزاد واقعی"!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

"ریچارد براتیگان در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ با یک تفنگ شکاری کالیبر ۴۴ خودکشی کرد."

"رومن گری در ۲ دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلوله‌ایی به زندگی خود خاتمه داد."

 

 

"ویرجینیا وولف در تاریخ ۲۸ مارس ۱۹۴۱ پس از اتمام آخرین رمان خود با جیب‌های پر از سنگ به ‌«رودخانه اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد."

...

چقدر خوشحالم که دیگه مدتیه زندگینامه‌ی نویسنده‌ها رو نمی‌خونم. درست مثل صفحه‌ی حوادث.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

از فردا اردیبهشت تموم می‌شه و اردیجهنم شروع...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:35  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

-  چقدر میشه؟
-  پونصد تومن.
-  من همیشه این مسیر رو میام، میشه چهارصد!
[چرا می‌پرسی پس؟!]

 

از وبلاگ: تراموا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:59  توسط پرکلاغی 


 

اول پستهای بالا و پایین این پست رو بخونین که خیلی به حال الان من میخوره. یکی از زجرهای زندگی این بوده که شب ساعت -و تازگی‌ها موبایل- کوک کنی تا صبح یه ساعت زودتر پاشی و یه کاری رو انجام بدی. صبح ساعت پنج موبایلم زنگ زد و زنگش رو قطع کردم و گفتم دو دقیقه دیگه پا می‌شم اما تا هفت و نیم خوابم برد. مهم نیست. دو اون دو ساعت خواب میدیدم یکی اومده تو کامنتها بهم فحش داده. مهم نیست. یکی دیگه از زجرهای زندگی اینه که دیر از خونه بیای بیرون و بخوای تاکسی بگیری. خیابون یه تاکسی جلوم ایستاده بود. سوار که شدم راننده مقصدم رو پرسید و گفت نههه من همچین جایی نمی‌رم. پس منظورش چی بود از جلوی پای من ایستادن؟ مهم نیست. خلاصه توی راه تازه فهمیدم که همه کارهام رو جا گذاشتم. مهم نیست. دیر رسیدم. مهم نیست. یادم رفت آخر هفته تو آمریکا یکشنبه و دوشنبه است و امروز سه شنبه است و بدموقعی مزاحم دوستم اونور دنیا شدم. مهم نیست. به خاطر نداشتن کارهام نرفتم. مهم نیست. اما خوابم بهم زهر شد. این خیلی مهمه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 
صبح که ساعتم زنگ زد ، با خودم گفتم خوشبختی یعنی این که پنج دقیقه ی دیگه هم بتونم بخوابم.
ولی بعد از اینکه از تخت اومدم بیرون ، فهمیدم که خوشبختی اصلا وجود نداره .

 

از وبلاگ: قصه‌های عامه‌پسند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:39  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

ببینم، نکنه شما هم فکر کردید اون متن «از یادداشت‌های روزانه‌ی یک مازوخیست» جدی‌ه؟ داشتم مسخره بازی درمی‌اوردم. دیشب یکی وبم رو خونده از من می‌پرسه اون فرد کیه؟!!!! شماها چی؟ اگه واقعا فکر کردید، برم اون متن رو درستش کنم. لطفا جواب این سوالم رو حتما بدید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این خبر رو هم که خوندم دیگه شادی امروز صبحم تکمیل شد. یه مدت قرار گذاشته بودم از این جور چیزها نخونم چون یه خشم عجیبی تو تمام وجودم حس می‌کنم که نمی‌دونم باید سر کی خالیش کنم.

یادتونه چند وقت پیش یه خبر تو وبلاگستان پیچیده بود که یه پسر دانشجوی ایرانی تو کانادا تو آسانسور چه کار کرده بوده؟ خوندید دادگاه چه کار کرد؟ برخورد با کسی که اون حادثه براش پیش اومده بودید رو هم دیدید؟ اون رو مقایسه کنید با برخورد با دانشجوهای قربانی این دانشگاه. خیلی رو می‌خواد آدم از این کارها کنه، بعد راست‌راست بیاد هر روز سر کار، هیچ کس هم کاری به کارش نداشته باشه. عیب نداره، نوبت ماها هم یه روز می‌شه. منتظر باشید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

وای به وقتی که دو تا وبلاگر معروف تو بخش نظرات بیفتن به جون هم و یکی‌شون فحش بده به اون یکی... آدم واقعا می‌مونه، نه به اون قالب لطیف و نوشته‌های پروانه‌ای و عکس‌های رمانتیک و شعرها، نه به اون فحش‌های رکیک و زننده. صبحی داشتم یه وبلاگ معروف رو می‌خوندم دیدم واسه‌ی یه پست کاملا معمولی، اون یکی وبلاگر اومده چه‌ها که تو بخش نظرات ننوشته و می‌خواسته ناشناس نظر بذاره که انگار آی‌پی‌‌اش لو رفته...

این‌ه دنیای وبلاگ‌نویسی. این‌.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 

خودم می‌دونم این سه تا پست زیر بی‌مزه بودند و می‌شد تو یه پست نوشت‌شون، ولی باید می‌نوشتمشون!

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط پرکلاغی 


 

مرتبط‌تر: اون ایرانی‌یه من نبودم ها.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

مرتبط: می‌گن یه بیماری جدید اومده به اسم روزی شونصد تا پست آپ کردن. به جوونا بگید خیلی مواظب خودشون باشن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:27  توسط پرکلاغی 


 

یک ایرانی بر اثر زیاد وبلاگ آپ کردن مُرد.

خبرگزاری CNN.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:23  توسط پرکلاغی 


 

دخترم/ پسرم، اگه دیدی یکی همه‌اش داره چایی تلخ غلیظ می‌خوره، باهاش نگرد.

 نخندید بهم ولی می‌خوام از امروز دیگه چایی نخورم. سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام دوباره درد گرفته. شب‌ها هم خوابم نمی‌بره به خاطر تئین زیاد چایی. خوردن قرص‌های فروس‌سولفات هم کمک خوبیه. دیروز یه نفر بهم گفت چهار ماهه سیگار نکشیده. خوش به حالش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:12  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این دوتا چه فرقی با هم دارن؟

 

Man[at]Gmail[dot]com

 

Man@Gmail.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من دیگه از این به بعد پینگ نمی‌کنم. خودتون بدونید هر وقت بیاین این‌جا آپم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این بلاگ‌رولینگ از من معصو‌متر و بچه‌تر پیدا نکرد که هر بار که رفتم ازش کد برای وبلاگم بگیرم گفت برو ایمیل بهت می‌زنیم و هر بار رفتم چک کردم دیدم هیچ وقت ایمیل نمی‌زنه؟ نتیجه‌اش اینه که باید با سیستم زغال‌سنگی هر روز دونه دونه این لینک‌ها رو چک کنم ببینم کی آپ کرده کی نکرده. حتا اون‌هایی رو که سال‌هاست دیگه نمی‌نویسند هم چک می‌کنم. تازه هر بار هم نمی‌تونه پینگ کنه می‌گه «برو یه لیوان مارتینی بخور برگرد». بی‌تربیت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من هنوز هم درگیر یه سوال هستم:

وقتی ریچارد براتیگان «در قند هندوانه» رو می‌نوشت منظورش چی بود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چقدر تازگی‌ها زندگی راحت شده... کلید F5 رو می‌زنی صفحه  refreshمی‌شه. قبلاها می‌دونی با چه بدبختی صفحه رو  refreshمی‌کردیم؟؟ تو اون برف و یخبندون باید می‌رفتیم از خونه بیرون٬ یخ‌ها رو می‌شکستیم٬ بعد دست و پاهامون کرخت می‌شد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

وقتی هنوز اردیبهشت 87 تموم نشده، واسه چی زیر بخش آرشیو می‌نویسه اردیبهشت 87؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

امروز صبح تو رادیو می‌گفت یه نفر دیروز تو یکی از اتوبان‌ها داشته با سرعت 250 کیلوتر در ساعت رانندگی می‌کرده که پلیس ماشینش رو توقیف کرده. خیلی دلم می‌خواست منم تو اون ماشین می‌بودم. هیجان خونم این روزها رفته پایین. البته تو اون قسمت پلیس و توقیف ماشین دیگه دلم نمی‌خواست باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

برای این‌که مطلب زیر رو بهتر درک کنید، تصور کنید یه روز دوازده تا وبلاگ درست شه هم اسم وبلاگ شما.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اون اول‌ها که تازه وبلاگ اختراع شده بود٬ می‌گفتن یه وبلاگی هست به اسم «شهرزاد قصه‌گو»* که خیلی قشنگ می‌نویسه. تازگی‌ها رفتم ببینم وبلاگش کدومه٬ دیدم دوازده تا وبلاگ داریم به اسم شهرزاد قصه‌گو.

 

*خدا رو شکر این یکی دیگه به لینک دادن نیاز نداره!

 

 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:14  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

کشور: ج.ا. ایران   شهر: Iran

این رو وبگذرم نوشته بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

هی میای روی بخش نظرات تایید نشده کلیک می‌کنی، می‌بینی نوشته «موردی یافت نشد». دوباره کلیک می‌کنی، می‌بینی همون رو نوشته. وقتی برای بار سوم کلیک می‌کنی و می‌بینی نظری نیست، مطمئن می‌شی که: «هیشکی منو دوست نداره».

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بیا. یه کلمه نوشتم "بوس"؛ شونصد نفر ریختن اینجا. واسه همینه هیچ وقت هیچی نمینویسم دیگه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دوست دارم با هم دعوامون شه، بعد تو منو کتک بزنی. درست بزنی زیر چشمم تا بنفش شه. بعد دلت بسوزه و بیای منو ناز کنی و یخ بذاری زیر کبودی چشمم. بغلم کنی. بعد من تو بغلت یخ رو بگیرم باهاش بازی کنم تا آب شه. اون وقت تو دعوام کنی که چرا نذاشتمش زیر کبودی چشمم و کتکم بزنی و این بار دماغم رو بشکنی...

 

*نویسنده‌ی اون یادداشت‌ها من نیستم. طرف به من می‌گه و من می‌نویسم‌شون. آخه الان تو تیمارستان بستریه.

 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چرا باید این دنیای ساده را از او دریغ کنم؟ بگذار فکر کند من به عروسی دختر خواهرش در فلان سالن در رودهن حسودی ام می شود یا دلم می خواهد یا رومیزی قلاب بافی شده مثل مال او داشته باشم. چیزی که از من کم نمی‌شود...

 

 

از وبلاگ: نازلی (حال لینک دادن هم ندارم. لینکش اون بغله دیگه. یعنی نمیفهمید من الان دیشب دیر خوابیدم و عصبانیم؟)

 

 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط پرکلاغی 


 

می‌گن امروز «روز موزه» است. موزه چیه؟ یعنی چی؟ ولی گفتن بازدید از سرتاسر موزه‌ها امروز مجانی‌ه. برای همین من امروز می‌رم موزه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اون بخش دیکشنری که پایین گفتم درش بسته شد. آخه قبل از من قصه‌های عامه‌پسند* چند تا نوشته‌ی این مدلی داشته. من می‌رم یه چیز دیگه اختراع می‌کنم.

 

 

 

*حال لینک دادن ندارم. لینکش اون بغله.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این مطلب رو پارسال نوشته بودم اما گمش کرده بودم. امسال تو کامپیوترتکونی پیداش کردم:

 

از یه بچه‌ی خوردنی می‌پرسم: چند نوع بوس داریم؟

انواع بوس از دید این بچه از زبون خودش دو نوع‌اند:

«بوس–تو–لبی»! و «بوس–تو–گوشی»!!

 

بوس نوع اول که معلومه. French kiss رو می‌گه! چون مامان‌اش این طوری بوس‌اش می‌کرده.

بوس نوع دوم هم اختراع خودش‌ه.

 

می‌گم: بوس–تو–گوشی دیگه چه مدلی‌ه؟

می‌گه: توی گوش همدیگه رو بوس می‌کنیم!!!

می‌گم: خب حالا منو همون‌طوری بوس کن ببینم.

 

میاد جلو و با جدیت توی گوشم بوس می‌کنه. قلقلکم میاد و خنده‌ام گرفته.

 

می‌گم: یادته کوچولو بودی چشمات رو بوس می‌کردم؟

می‌گه: آره اما حالا دیگه نمی‌ذارم، چون چشمام میکروب می‌کشه (چه حرفا!)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

I saw your face in a crowded place,

And I don't know what to do...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط پرکلاغی 


 

گفته بودم که چایی تلخ زیاد می‌خورم. واحد شمارش چایی خوردن‌ام هم فنجون و لیوان و mug نیست بلکه قوری‌ه. روز قبل از سال نو با خودم گفتم «بیا قرار بذار دیگه چایی نخوری» اما از اونجا که می‌دونستم امکان نداره٬ قولی به خودم ندادم. از 15 فروردین بود که نمی‌دونم چی شد که من تصمیم جدی گرفتم دیگه چایی نخورم و عجبا که به قول خودم وفادار موندم. هر روز که بیشتر می‌گذشت بیشتر به خودم امیدوار می‌شدم و می‌گفتم «دیدی می‌شه؟». چایی نخوردنم به چهل روز رسیده بود. خلاصه می‌خواستم بیام تو این برنامه‌های ترک اعتیاد شرکت کنم و بگم «من٬ فلانی٬ الان چهل روزه که پاکم» و همه بگن «خوش اومدی» که... چند روزه نمیدونم دقیقا از کی دوباره چایی خوردن‌هام شروع شده. یه قوری و یه فلاسک رو در عرض یک ساعت خالی می‌کنم و دست خودم نیست. الان هم که اینجا نشستم بدجور دلم هوس یه دونه از اون لیوانی گنده‌ها‌ش رو کرده. پیش وجدانم بدجوری شرمنده شدم. بد دردیه. به جوونا بگید خیلی مواظب خودشون باشن...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

از دوستم که چند سال تو آمریکا زندگی می‌کنه می‌پرسم «می‌دونی اُسکُل یعنی چی؟» می‌گه «آره بابا...» فکر کنم یه ذره بهش برخورد. آخه از اون دسته ایرانی‌هاست که تو کالیفرنیا هستن ولی روحشون تو ایرانه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:34  توسط پرکلاغی 


 

از این به بعد یه سری مطلب می‌نویسم تحت عنوان «دیکشنری». هر بار پیله می‌کنم به یه موردی و یه کلمه رو با اون مورد تعریف می‌کنم. اگر قبل از من کسی تو وبلاگستان این کار رو کرده بیایید بگید که ننویسم و اگر نه٬ خب کپی‌رایتش مال خودم! فعلا کلمه‌ی جدیدالتعریف شده‌ی زیر رو داشته باشید تا موردهای بعدی (اگر هم بی‌مزه بود بگین بیام جمعش کنم!)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

تلاش: اون دو تا نهال انجیری که از کف سنگی اون زیرزمین نمور و تاریک اومدن بیرون.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

جالبی‌ش اما همین زند‌گی‌های مشترک مجازی‌ست که یک‌وقت‌هایی می‌چربد به زندگی‌های مشترک غیر مجازی‌مان. که آدم آن طرف سیم را بیشتر می‌شناسیم تا آدم اتاق کناری را. یا لابد آن‌قدر که در طول روز با آدمک‌های سیمی‌مان معاشرت می‌کنیم، با آدم‌های گوشت و پوست‌دارمان نه.

 

از وبلاگ: آیدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:32  توسط پرکلاغی 


 

امروز یه ماشین دیدم که روش نوشته بود: «ستاد تهیه و آموزش سگ‌های پلیس نزاجا»

فکر کنم منظورش از واژه‌ی «تهیه»، پرورش بود. مگه سگ غذاست که بخوای آماده‌اش کنی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

– شما شغل هم داری؟

آره هر روز وبلاگ مینویسم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:32  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

- می‌دونستی فلانی زبان و «ادبیات» انگلیسی خونده؟

- انگلیسی رو که هر بچه‌ای بلده...

 

پ.ن. با خوندن جمله‌ی دوم این گفت‌و‌گو می‌تونیم بفهمیم که چطوری می‌شه با یه جمله –با عرض معذرت– گند زد به شاعرایی مثل شِلی، بایرون، کیتس، وُردز وُرث و جنبش ادبی‌شون.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بالاخره نظرات رو باز کردم. هر چند وبلاگ بدون بخش نظرات هم برای خودش عالمی داره. هرچی تو این دو سه روزه تو دل‌تون جمع شده بودید و نتونستید بگید٬ حالا بگید. واسه هر بخشی هم که خواستید نظر بذارید. چون کامنت‌ها تاییدی هستند در نهایت همه رو می‌بینم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهن‌ات روی طناب‌رخت،

باران را

اگر می‌بارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز‌خوانده‌ای خداپرست شده‌ام.

                                                 بیژن نجدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط پرکلاغی 


 

«یه دل سیر گریه کردم» درسته یا «یه دل سیر خندیدم»؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط پرکلاغی 


 

تو یه خیابونی که من ازش هر روز رد می‌شم٬ جدیدا یه فروشگاه تعاونی زده‌اند. دست‌شون درد نکنه واقعا. خیلی وقت بود از این سالمندها ندیده بودم که میان جلوی در فروشگاه از ساعت پنج صبح گونی می‌زارن زیرشون و می‌شینن کف پیاده‌رو تا فروشگاه باز شه و دو کیلو قندوشکر بگیرن.

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


اخبار چین:

 

Tens of thousands dead or missing in China quake 
1,000 dead or missing in China quake school collapse... 
37 tourists killed in China quake landslide: report

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:44  توسط پرکلاغی 


 

آقا این درخت‌های کنار خیابون یه اشتباهی کردن و چند تا توت دادند. شما به بزرگی خودت ببخش. همچین گرفتن شاخه‌ها رو کشیدن که شاخه‌های درخت فلک‌زده شکسته و خم شده روی پیاده‌رو. ما هم از این درخت‌ها توت خوردیم، ولی نه دیگه این‌جوری. دِ میگم ول کن اون شاخه رو.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط پرکلاغی 


 

هفته‌ی پیش توی ایستگاه اتوبوس‌های BRT ایستاده بودم که متوجه شدم یه خانم میانسال داره چپ‌چپ نگاهم می‌کنه. هر چی به رفتارم و سر و تا پام نگاهی انداختم، چیزی ندیدم که درخور چپ‌چپ باشد.

 

یادمه توی یه فیلم ایرانی هنرپیشه‌ى مرد به زن می‌گفت:

می‌دونی گناه ما چیه؟ گناه ما جوونیه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:34  توسط پرکلاغی 


 

تصحیح سوال زیر اینه که «اون کدوم بی‌کاریه که که تو یه روز همه‌اش پای نته و مشغول آپ کردن؟» البته این رو هم مد نظر داشته باشید که این 22 تا پست من از لحاظ جثه! به اندازه‌ی دو پست معمولی یه وبلاگره. اون‌هایی که خواننده‌ی قدیمی این جا هستند به این آپ کردن‌های پشت سر هم تو یه روز عادت کرده‌اند. مثلا من یه خواننده دارم بیچاره روزی بیشتر از هشت بار سر می‌زنه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط پرکلاغی 


 

چیستان جدید

اون کدوم وبلاگ تو وبلاگستان‌ه که تو یه روز 22 تا پست می‌نویسه و آپ می‌کنه؟
جواب: خودم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:2  توسط پرکلاغی 


 

به این وبگذر فارسی اطمینان نکنید. وبگذرم می‌نویسه: ایران، بعد روی نقشه‌اش نگاه می‌کنم می‌بینم از مصر وارد وبلاگ شده‌اند. نقشه‌ی اسرائیل رو می‌ذاره بعد می‌نویسه فلسطین اشغالی. تازگی‌ها هم اسم تهران شده شریف! خواننده از تهران وارد می‌شه، می‌نویسه شریف (شاید هم خیلی دقیق‌تر شده و خواننده از دانشگاه شریف به من سر می‌زند و وبگذرم هم ردش رو گرفته!). من که یه دونه از این وبگذر خارجکی‌ها هم گذاشتم رو وبم که دقیق کار می‌کنه. جنس فقط خارجی. حالا هی ما رو به خرید محصولات وطنی ترغیب کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:17  توسط پرکلاغی 


 

تازگی‌ها دیگه مطمئن شدم انتخاب قالب وبلاگ، با شخصیت آدم‌ها نسبت نزدیکی داره. درست مثل دستخط.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط پرکلاغی 


 

یه شعری هست از «لنگستون هیوز» که شاملو هم ترجمه‌اش کرده (اسمش رو نمی‌گم چون حال‌تون بد می‌شه). از اون جایی که یه تیکه از شعر تو کتاب چاپ نشده من افشاگری می‌کنم و اون تیکه رو میارم:

 

شمبه‌ها مشروب بخور

یه‌شمبه‌ها برو کلیسا

 

مشروب و بچه و زن و کلیسا و یه‌شمبه

همه‌ی اینا با پنج سنتیا و ده‌سنتیا و دلارا

بدجوری قاطی پاطی شده‌اند...

 

بله دوستان! تیکه‌ی! حذف شده همان کلمه‌ی «مشروب» است که من این‌جا آوردمش. خب من افشاگری‌ام را کردم. بروم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط پرکلاغی 


 

یکی از راه‌های کشتن خلاقیت یه نویسنده این‌ه که مجبور باشه هر هفته یه داستان کوتاه برای یه روزنامه بنویسه تا نون شب‌اش رو دربیاره. باور کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط پرکلاغی 


 

چیستان

سوال: اون کدوم وبلاگه که یه خط می‌نویسه و صدها نظر براش میاد؟

جواب: قصه‌های عامه‌پسند

توصیه: این وبلاگ را از دست ندهید، بعضی از مطالب یک خطی‌اش واقعا عالی هستند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:34  توسط پرکلاغی 


 

اسم اول لس آنجلس این بوده:

 

El Pueblo de Nuestra Señora la Reina de los Ángeles de Porciúncula

 

یعنی: شهر بانوی ما٬ ملکه‌ی فرشته‌های Porciúncula.

 

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:11  توسط پرکلاغی 


 

مقدمه: مطالب تکه تکه زیر٬ کل نوشته من دربازه نمایشگاه کتاب پارسال است که آن را در وبلاگم منتشر نکردم. میدانم کار عجیبی است که از نمایشکاه کتاب پارسال وقتی بنویسیم که نمایشگاه کتاب امسال تمام شده است٬ اما خواندنش خالی از لطف نیست... از صفر تا آخر از بالا به پایین بخوانید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط پرکلاغی 


 

صفر: امسال نمایشگاه کتاب برای اولین بار در مصلی برگزار شد. عصر چهارشنبه تصمیم گرفتم سری به نمایشگاه کتاب بزنم. می‌دونستم که چیزی نخواهم خرید ولی با این حال رفتم. اگر بخواهیم اسم یکی از نمایشنامه‌های شکسپیر رو برای نمایشگاه کتاب تهران سال 86 انتخاب کنیم، بدون شک «هیاهوی بسیار برای هیچ» عنوان مناسبی‌ه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط پرکلاغی 


 

اول: از در که وارد می‌شوی انبوه کاغذ، پلاستیک و بطری خالی است که روی زمین ریخته. آدم یاد زباله‌دونی‌های خارج از شهر می‌افته که آشغال‌ها رو توش آتش می‌زنن. بعد هم جمعیت زیادی رو می‌بینی که در حال حرکت‌اند. عده‌ی زیادی هم نشسته‌اند. هوا گرم و خفه است. حالم خیلی بده. احساس می‌کنم چیزی داره روی قفسه‌ی سینه‌ام فشار وارد می‌کنه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط پرکلاغی 


 

دوم: توی کل نمایشگاه فقط سه خارجی دیدم: یک مرد میانسال ژاپنی با پلاستیکی حاوی دو کتاب که صبر و متانت مثل اکثر ژاپنی‌ها از قیافه‌اش می‌بارید اما واضح بود که خسته و کلافه شده، یک پسر جوان کره‌ای که توی غرفه‌ها می‌گشت و خانمی با چشم‌های درشت آبی که از نگاه‌های زل مردم خسته شده بود و سعی می‌کرد زمین رو نگاه کنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:14  توسط پرکلاغی 


 

سوم: اول می‌رم غرفه‌ی لاتین ببینم چه خبره. طبقه‌ی بالاست. خبری نیست. پرنده هم پر نمی‌زنه. سرم گیج می‌ره و شونه‌هام درد می‌کنه. رمان به انگلیسی اصلا نیست. کتاب‌های پزشکی، ادبیات، طراحی داخلی و خیلی چیزهای دیگه به انگلیسی. روی جلد یه کتاب نازک رو برمی‌گردونم ببینم قیمتش چقدره: 14.500 ناقابل. به قول خودشون Wow!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط پرکلاغی 


 

چهارم: توی یه غرفه‌ای خیلی غلغله است. می‌رم ببینم چه خبره. یه نگاه به کتاب‌های روی میز می‌کنم و می‌فهمم. من نه می‌خوام مدیر موفقی باشم، نه می‌خوام ذهنم باز شه، و نه چگونه بهتر زندگی کنم؛ قورباغه رو هم نمی‌خوام قورت بدم، پنیرم رو هم کسی جا‌به‌جا نکرده! به طالع‌بینی چینی و هندی هم علاقه‌ای ندارم و نه به ازدواج موفق.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط پرکلاغی 


 

پنجم: می‌رم یه ساندویچ بگیرم بخورم. صد رحمت به غذاخوری‌های بین جاده‌ها. بوی بدی میاد. بوی زباله. دور و برم مگس‌ها رژه می‌رن و روی میز جابه‌جا لکه‌ی نوشابه و غذاست. رغبت نمی‌کنم پشت اون میز بشینم. می‌رم می‌شینم گوشه‌ی جدول و ملت از بالای سرم هی رد می‌شن. یه ذره ساندویچ هزار تومان، هیچی هم توش نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط پرکلاغی 


 

ششم: وسط راه ماشین ون سبز رنگ نیروی انتظامی (همون آقای گشت ارشاد خودمون) رو می‌بینم. یعنی آمدند این‌جا بدحجابی و این‌جور چیزها رو بگیرن؟ با این همه جمعیت فکر کنم صد تا کامیون لازم داشته باشن تا بخوان کسی رو بگیرن. خودشون هم به یه گردان نیاز دارن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط پرکلاغی 


 

هفتم: گرمازده شده‌ام. حال تهوع دارم. پشیمونم چرا نرفتم خونه، اول یه دوش بگیرم و این لباس‌های رسمی و تنگ رو از تن دربیارم و لباس‌های گشاد و خنک خودم رو بپوشم. اما دیر شده. شارژ گوشی‌ام داره تموم می‌شه. بار و بندیلم چنان سنگینه که دارم می‌افتم کف زمین. نفسم بالا نمی‌یاد. تو سالن‌ها هوا نیست. خفه است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط پرکلاغی 


 

هشتم: توی مترو غلغله است. از دیدن این همه آدم احساس خفگی می‌کنم. یکی به همراهش می‌گه «چند روز پیش اینجا یه پسر 15 ساله زیر قطار رفته». دوست ندارم برم زیر قطار. همه هم رو هل می‌دن. یکی با فشار جمعیت داره می‌ره تو اما پاش جایی گیر کرده و از درد فریاد می‌زنه. بعضی‌ها می‌خندن. توی قطار داره منفجر می‌شه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:58  توسط پرکلاغی 


 

نهم: پیاده که می‌شم یه خانمی حالش بد شده و کف زمین افتاده. دو سه نفر دورش جمع شدن و بقیه هم رفتن سوار شدن. در قطار داره بسته می‌شه اما یکی با زور خودش رو جا می‌کنه. تقریبا تمام تنش رو جا داده اما یکی از پاهاش از در موندن بیرون. مامور مترو میاد و تذکر می‌ده. بالاخره پاهاش رو هم ‌به زور جا می‌ده و قطار حرکت می‌کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط پرکلاغی 


 

آخر: شب که بی‌رمق و خسته و گرمازده می‌رسم خونه، با خودم فکر می‌کنم که ای کاش نرفته بودم. یاد اون دو هزار تومان ساندویچی که خریدم می‌افتم و کتاب‌هایی که نخریدم. همون‌جا وسط اتاق، روی فرش می‌افتم و دراز می‌کشم و قبل از این‌که بفهمم امروز چی شد، وسط وسایل و لباس‌های درآورده‌ام، به خواب عمیقی فرو می‌رم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط پرکلاغی 


 

می‌دانستم که سرانجام

روزی از این راه می‌بایدم گذشت.

با این همه دیروز از کجا خبرم بود

که روز موعود امروز است؟

                                       تاری هارا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط پرکلاغی 


 

بالاخره حال اون روباهه رو درک کردم که رفت خونه‌ی یه لک‌لک و لک‌لک‌ه براش توی یه کوزه‌ی سرباریک غذا آورد و روباهه هم پوزه‌اش توش گیر کرد. یه نوشابه خریدم و یه نی گرفتم که نی از شیشه کوتاه‌تر بود. موقع خوردن هی نی می‌رفت ته شیشه و نمی‌تونستم بخورم. آخرش هم نصفش ریخت رو صورتم و شانس آوردم روی لباسام نریخت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط پرکلاغی 


 

هیچ چیزى کریه‏تر از این نیست که به‏زور زندگى را توى حلق آدم‏هایى بچپانند که نمى‏توانند از خودشان دفاع کنند و نمى‏خواهند به زندگى ادامه دهند.

                                                            زندگی در پیش رو – رومن گاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:50  توسط پرکلاغی 


 

وای... الان روبه‌روی من یه خانمی نشسته که از لای کیفش دو تا رز قرمز طبیعی زده بیرون. حالا فکر میکنید این خانم –با اون دو شاخه رز  زیبا و رومانتیک– پای اینترنت داره چی می‌بینه؟ (چشمم اتفاقی به مانیتورش افتاد وگرنه من که کنجکاوی مزمن ندارم!). داره عکس مرده‌ها و اون‌هایی که تو تصادف کشته شده‌اند رو از توی یه سایت باز می‌کنه و با خونسردی نگاه‌شون می‌کنه و تازه هر کدوم رو باز چند بار با دقت می‌بینه... من که اینجا نشستم و از این فاصله اون عکس‌ها رو می‌بینم تنم مورمور می‌شه. این خانم چطوری اینقدر خونسرد نگاه‌شون می‌کنه؟ انگار عکس‌های خانوادگی یه دوست صمیمی‌اش هستند... آخه نمی دونید چقدر دلخراش‌اند، تو یکی‌شون نصف کله‌ی یکی تو تصادف کنده، تو یکی دیگه یه اتوبوس تصادف کرده و لاشه‌ی مرده‌ها رو که شبیه گوشت چرخ کرده‌ان همین جوری ردیف کردن کنار جاده... توی بعدی... ادامه بدم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:47  توسط پرکلاغی 


 

مثل این‌که پاقدمم در دنیای وبلاگستان شور است. به خیلی از وبلاگرها سر می‌زنم می‌بینم هفته‌ی بعد filetr شده‌اند! پیشنهاد می‌کنم از این اسپندها جلو در وبلاگتان آویزان کنید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:22  توسط پرکلاغی 


 

تو می‌پنداری

که شبی تنها خفتن و به زاری گریستن

چه مایه دیرگذر خواهد بود؟

                                        موتوتوشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:18  توسط پرکلاغی 


 

تصورش رو کنید آدم همه‌ی کتاب‌های اون لیست «هزار و یک کتابی را که باید پیش از مرگ خواند» رو بخونه و هنوز یه ذره آدم‌تر نشده باشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:15  توسط پرکلاغی 


 

این شعر پایینی همون اول آهنگ «غمگین توام» است که خیلی دوست دارم. راستی از طریق وبلاگ خاطراتی برای فردا فهمیدم اسم اون پسر لاغری که لاک سیاه می‌زنه و رژ لب و پشت پیانو می‌شینه، فردی مرکوری‌ه. (من فقط یه ویدئو از گروه کوئین دیدم، اونم توش این شکلی بود٬ اگه قیافه‌اش این طوری نیست ببخشید!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:8  توسط پرکلاغی 


 

Used to be so easy to give my heart away

But I found out the hard way

There's a price you have to pay

I found out that love was no friend of mine

I should have known time after time

 

So long، it was so long ago

But I've still got the blues for you

                                still got the blues for you–Gary Moore

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:2  توسط پرکلاغی 


 

چند وقت بود هر جا پایم رو می ذاشتم می‌دیدم اون جا به افتخارم آهنگ «هنوز غمگین توام» یا همون Still Got The Blues for You از گری مور رو می‌ذارن. ولی خداییش هر بار حالت گرفته می‌ری همون آهنگ رو گوش می‌دی، حالت بهتر میشه... همون اولش که می‌گه: قبل‌ها دل‌باختن چه آسان بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:56  توسط پرکلاغی 


 

...آره ننه جون! نمی‌دونین قسمت چیه! اگر چیزی قسمت آدم باشه، سیمرغم از سر کوه نمی‌تونه بیاد ببردش...

                                                              داستان‌های زنان- جلال آل احمد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:48  توسط پرکلاغی 


 

چند شب پیش دوباره با اسم‌‌ها مشکل پیدا کردم: تارکوفسکی و کیشلوفسکی و چایکوفسکی. یادم رفت کدوم آهنگساز بود کدوم کارگردان و یکیشون هم یادم نمی‌اومد اصلا چه کاره بود. حالا خوبه یادم مونده بود داستایوفسکی نویسنده است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:42  توسط پرکلاغی 


 

زندگی را اگر

در بهای عشق تو سودا توانستمی

مرگ، وه چه آسان می‌بود!

                                        شاعری گمنام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:41  توسط پرکلاغی 


 

یه فیلم جالب دیدم: بهشون شلیک کن (Shoot ‘em up) با بازی مونیکا بلوچی و کلایو اون. فیلم اینقدر جالب بود که وقتی تموم شد من نفهمیدم! کلایو اون هم توش مثل لئون –که همه‌اش شیر می‌خورد– همه‌اش هویج می‌خورد و تازه بعضی وقتا از هویجش به عنوان سلاح استفاده می‌کرد! داستان از جایی شروع می‌شه که کلایو اون نصفه شب بی‌خیال نشسته روی یه نیمکت توی خیابون و داره هویج گاز می‌زنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط پرکلاغی 


 

گاهی وقت‌ها لازمه روحت رو هم بندازی تو ماشین لباسشویی، با یه خروار پودر و تاید و نرم کننده و سفیدکننده و مشکین‌شوینده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  توسط پرکلاغی 


 

And with our love, through tears and thorns

We will endure as we pass surely through every storm

A time for us, some day there'll be a new world

A world of shining hope for you and me

                                   A time for us– Engelbert Humperdinck

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط پرکلاغی 


 

دلم برای پفک هندی‌ها تنگ شده. همون‌ها که مثل ماکارونی قرمز و سبز و زرد بودند و تا می‌انداختی‌شون تو ماهیتابه* جلز ولز می‌کردن و سریع پف می‌کردن و بعد هم وزارت بهداشت غیربهداشتی اعلامشون کرد. دلم براشون تنگ شده.

 

 *اون موقع هنوز سرخکن اختراع نشده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط پرکلاغی 


 

یه وبلاگر جالب پیدا کردم، اومدم اینجا معرفی‌اش کنم دیدم همه این قدر می‌شناسندش که معرفی‌اش کار خیلی ضایعی‌ه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:2  توسط پرکلاغی 


 

لنگستون هیوز یه شاعر سیاهپوست آمریکایی بود. توی شعرهاش روح آزادی سیاهپوستان و برابری اونا با سفیدپوست‌ها موج می‌زد. شعر زیر (بگذارید این وطن دوباره وطن شود) معروف‌ترین شعرشه که اون موقع‌ها توی مجموعه‌هایی که برای سفیدپوست‌ها منتشر می‌شد٬ حذفش می‌کردن. شاملو بعضی از شعرهاش رو ترجمه کرده. لحن لنگستون هیوز توی شهرهاش خیلی جالبه! حالت همون چاله میدونی خودمون رو داره و البته لحنش دوست داشتنیه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:8  توسط پرکلاغی 


 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته‌اند...

                                                                                   لنگستون هیوز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یه سوال در حین گشت‌زنی‌هام تو اینترنت دیدم که واقعا تکونم داد و فکر جواب دادنش حالم رو بد کرد. سوال این بود:

 

اگر قرار باشد بین فروختن دو مورد زیر، یکی را انتخاب کنید کدام را انتخاب می‌کنید:

الف) روحتان

ب) بدنتان

 

وای خدا... واقعا چی می‌شه جواب داد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:36  توسط پرکلاغی 


 

به دوستم می‌گم: دی‌وی‌دی رایتر DVD Writer)) خریدم.

می‌گه: مبارکه!

می‌گم: نه! منظورم این بود که هرچی دی‌وی‌دی داری برام بیار!!

 

نتیجه: با بعضی‌ها باید مستقیم صحبت کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

گاهی وقتا آدم دلش خیلی می‌گیره. هیچی هم نمی‌تونه حالش رو خوب کنه،

حتا اون آبنبات ‌چوبی ترش‌ها که وسطش آدامس داره...