پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

دنیای ماری

یه جا خوندم از شکم یه مار بوآ عکس برداری کردند و شیش تا توپ تنیس اون تو پیدا کردند که با جراحی از شکمش خارج کردند. طفلکی فکر کرده بوده توپ تنیس ها تخم مرغند و با کلی ذوق بلعیده بوده شون. هی یاد جوک اون ماره می افتم که چند سال عاشق یه مار دیگه بوده اما آخر سر میفهمه طرف شلنگ بوده!

   + پرکلاغی ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

My Desk

اون قسمت "فرنی و زوئی" رو خوندید که سلینجر مو به مو همه ی چیزهایی که توی آینه حموم خونه خانوم گلس پیدا میشه رو دونه به دونه توصیف میکنه؟ منم الان هوس کردم هر چیزی که روی میزم پیدا میشه رو براتون بگم! یه دیکشنری فارسی به انگلیسی حییم مال سال ۱۳۶۷ ٬ یه دفتر پاپکو سبز بزرگ، چهار تا خودکار رنگی به رنگ های سبز، صورتی، بنفش و آبی، یه ساعت مچی قاب مسی با بند چرمی قهوه ای، یه شیشه عطر با بوی مثلا ترش، کارت دعوت نمایشگاه نقاشی دوستم، یه کاغذ زرد که روش چیزمیز نوشتم، بروشور نمایشگاه گروهی چاپ دستی که ۱۷ تیر افتتاح میشه، کارت کافه داروک و در آخر، یه جامدادی مخمل قرمز پر از مداد رنگی. بله درست خوندید، مداد رنگی.

   + پرکلاغی ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حافظ

همیشه فکر میکردم ترجمه شعر حافظ هیچ وقت اون
زیبایی اولیه رو نداره و این خارجی ها هیچ وقت نمیتونن شیرینی شعر حافظ رو درک
کنند. امروز که رفتم و شعرهای حافظ رو به انگلیسی روی اینترنت خوندم فهمیدم اشتباه
میکردم٬ هنوز هم زیبا بود:

I have learned so much from God

That I can no longer call myself

a Christian, a Hindu, a Muslim, a Buddhist, a Jew.

The Truth has shared so much of Itself with me

That I can no longer call myself

a man, a woman, an angel, or even a pure soul.

Love has befriended Hafiz so completely.

It has turned to ash and freed me

Of
every concept and image my mind has ever known

   + پرکلاغی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

Hafez

همیشه فکر میکردم ترجمه شعر حافظ هیچ وقت اون زیبایی اولیه رو نداره و این خارجی ها هیچ وقت نمیتونن شیرینی شعر حافظ رو درک کنند. امروز که رفتم و شعرهای حافظ رو به انگلیسی روی اینترنت خوندم فهمیدم اشتباه میکردم٬ هنوز هم زیبا بود

I have learned so much from God

That I can no longer call myself

a Christian, a Hindu, a Muslim, a Buddhist, a Jew.

The Truth has shared so much of Itself with me

That I can no longer call myself

a man, a woman, an angel, or even a pure soul.

Love has befriended Hafiz so completely.

It has turned to ash and freed me

Of every concept and image my mind has ever known

   + پرکلاغی ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()