پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

وسط این همه متن فنی ماشین آلات (یا به عبارت مهربانتر "لوازم خانگی") که نگاه کردم؛ وسط آن جملات خشک صنعتی، جمله ای بود که خیلی به دلم نشست:

قهوه بدمزه استف آبکی است و مثل سابق خامه ای و غلیظ نیست.

اصلا حال آدم یک جور خوبی میشود. مثل این که بروی دکتر، به جای این که گوشی بگذارد روی بدن آدم و هی این جا آنجایت را معاینه کند و بعد دفترچه ات را بگیرد و زرت و زرت دارو بنویسد، به جای همه این کارها از پشت عینک دوربین اش نگاهت کند، لبخند بزند و بگوید زندگی مثل همیشه شادی بخش نیست؟ از روزهایت لذت نمیبری؟ 

عالی بود این جمله.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

کاش این نمایشگرهای آمارف به جای نوع مرورگر و آی پی خواننده وبلاگ، عکس خود خواننده را برای آدم میفرستادند؛ آن وقت خیالت راحت میشد آن که خیلی منتظرش هستی بهت سر زده یا نه.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

زنگ تفریح وسط کار

داشتم ترجمه اولیه ام از یه متن فنی رو مرور میکردم، دیدم یه جا این رو نوشتم:

       "بررسی کنید هیچ گرد پشمالودی در فن دمنده قرار نگرفته باشد"

پشمالود؟ خنده یادم اومد حوصله ام نمی اومد در مورد fuzzy dirt درست فکر کنم، به جاش نوشتم پشمالود قهقهه 

دلم نمیاد پاکش کنم.

   + پرکلاغی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

آدم تا زنده است چیزهای جدید یاد میگیره.

اول اینکه تازگیها یاد گرفتم اگه یه مسافرت خارجه در پیش دارم تا وقتی همه چیز صد در صد اوکی نشده ازش حرف نزنم، چون اگه به وقوع نپیونده ملت من رو خالی بند فرض میکنند و یا در حالت دیگه فکر میکنن دارم پیشاپیش پُز میدم بهشون. ممکنه یه سری حسود هم از پیش نرفتن کار خوشحال بشن. بعد هم به قول یکی از دوستام ممکنه هی انرژی منفی فرستاده بشه از سمت دیگران، کارهات گره بخوره.

دوم اینکه همون بهتر گذشته ام رو مخفی نگه دارم. وقتی میفهمن خارج از کشور بودم و برگشتم هی میخوان فضولی و دخالت کنند و نظرهای آزاردهنده بدن. این حرفها میتونه از سوالات مودبانه ای و کم آزاردهنده ای مثل "چرا برگشتی؟" شروع بشه و به بی تربیتی های مثل "رفتی خارج این همه درس بخونی که برگردی اینجا دم دست آقای ایکس و ایگرگ کار کنی؟" و یا بی ادبانه تر از اون "قبلاها میگفتن فرار مغزها، الان میگن موندن اسکلا"ختم بشه. 

----------------------------------------

1 این مورد همونی بود که گفتم بعد از برگشتنم اقوام در موردم میگفتن. یکی، یک بیکاره ای که خودش موفق به خروج از کشور نشده؛ در موردم توی وایبر گروه فامیلی نوشته بود. فکر هم میکنن من چون عضو گروه نیستم، از چرندیاتشون هم با خبر نمیشم! تا حالا یکی از چرندیاتش رو غیرمسقتیم تحویل خودش دادم، بقیه هم به موقعش.

   + پرکلاغی ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دلم گرفته. 

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یاددشتهای پراکنده

دوباره امروز شده ام همان کارمند پشت میز نشین وقت تلف کن. دلم نمیخواهد کار کنم و وقت میکشم و توی اینترنت میچرخم. این بار عذاب وجدانم کمی کم است. نمیدانم چرا.

دختر بغل دستی, همان که چند روز پیش نوشتم آدمش میکنم امروز حالش بد شد و رفت خانه. چند روز کم محلی تا حدی متوجه رفتارش کرده و دیگر عصبانی نیستم. شاید شب زنگ زدم حالش را پرسیدم. گفتم شاید!

آفیس خیلی آرام و خوب است امروز. اصلا شاید برای همین حال کار کردن نیست. بخش مسخره ماجرا این جاست دیشب تقریبا خوب خوابیده ام. هممم. 

امروز امتحان فرانسه دارم. دیشب انقدر خسته و خوابالود بودم اصلا درس نخواندم. شب ساعت 11 بیهوش شدم و نصفه های شب بیدار. اینقدر این مدل خوابیدن عمیق و بعد یهو نصفه شب بیدار شدن و یکی دو ساعت غلط زدن زجرآور است که نگو. این مدل خواب نه به درد دنیا میخورد نه آخرت!

انقلاب رفتن دیروزم خیلی پرماجرا نبود. شاید چون از خستگی و بیخوابی رو به موت بودم. فقط رفتم مو کوتاه کنم و کتاب فرانسه بخرم و خیلی چرخ نزدم. رفتم فروشگاه نارون که سندباد گفته بود. از این تیپ مغازه توی پاساژ اندیشه هم دیده بودم. خیلی چیزی نپسندیدم. قبلش توی همان طبقه (و یا شاید یک طبقه پایین تر) رفتم مغازه ماگ فروشی مورد علاقه ام. ماگ جدید چندتایی آورده بود اما نه خیلی. یک ماگ جدید لنگر آورده بود گفتم شاید با ماگ قبلیم عوض کنم. البته اگر قبول کند.

خیلی نچرخیدم توی انقلاب و سوار اتوبوس شدم. ابر صندلی ها را گاز زده بودند و کنده بودند و روی دیواره های اتوبوس پر از خط خطی. گویا برای بازی فوتبال اتوبوس فرستاده شده بوده چون تنها وقتی که چنین روزی به سر اتوبوسی درمیاید همین مواقع است. اتوبوس بیچاره.

 بخش بهتر وقتی بود از اتوبوس  پیاده شدم. مسیرم تا اتوبوس بعدی جایی بود که دوره نوجوانی زندگی کرده بودم. عصر دل انگیزی بود و هوا خوب و باد ملایم. حالم خوب خوب بود. رفتم داخل یک مانتو فروشی که سالهای سال آنجاست و من جز یک بار با مادرم نرفته بودم داخلش. چرخی زدم و خوشحال از این که بالاخره اینجا را فتح کردم آمدم بیرون.

از کنار کوچه شهید حمید صدیق رد شدم. نگاهی انداختم به مغازه اول کوچه, همان که روی نامش "لوازم تحریر" قاصدک بود و دفتر چهارخانه فارسی کلاس سوم دبیرستان را از آن جا خریده بودم (بله! حافظه در این حد!). حالا دیگر لوازم تحریر قاصدک وجود ندارد و به دو مغازه تقسیم شده، یک لوازم تحریر فشرده و یک سلمانی مردانه. از خوبیهای فروشگاه قاصدک این بود علاوه بر لوازم تحریر کلی چیزمیز هیجان انگیز هم داشت. یادم می آید یک عروسک گربه-سگ CAT-DOG بامزه داشت که هر بار میرفتم، با وجود عدم علاقه ام به خرید چنین چیزهایی، دوست داشتم بگیرمش. روزی دیدم بچه ای از مغازه با مدارش بیرون آمد و گربه-سگ دستش بود. پسربچه با ذوق و شوق عروسک را در دستش بالا گرفته بود و خوشحال بود. دیدن شادی بچه این قدر میچسبید که اهمیتی نداشت همان گربه-سگی را خریده که من مدتها چشمم دنبالش بوده. بگذار یک بچه دیگر با این عروسک بچگی شیرینی داشته باشد. من 174 سانتی چه کار مهمی دارم با این عروسک؟

ادامه دارد

   + پرکلاغی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

یه حال تهوع خوبی دارم که حتی فکرکردن بهش هم باعث یه حال تهوع دیگه میشه خنثی

آپدیت: دارم  آب میخورم و حال تهوعه داره خیلی بدتر میشه. میریم که مرگ رو ملاحظه کنیم.

   + پرکلاغی ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خیابان شانزدهم مرموز

هر روز صبح که از عباس آباد رد میشوم بعد از (یا نرسیده به) میرعماد یک خیابان کوچک است به اسم "شانزدهم". هر روز بلا استثنا با دیدن تابلوی خیابان یاد اسم کتابی می افتم و زیر لب میگویم "شانزدهم هپ ورث". هر روز هم از خودم میپرسم اصلا نویسنده این کتاب چه کسی است. هر روز رد میشوم و هیچ روزی دنبال اسم نویسنده نمیگردم. امروز، در این لحظه بالاخره جست و جو کردم و دیدم مال سلینجر است. همان سلینجر محبوبی که کتابهایش را میپرستیدم و "تیرهای سقف..." اش را مثل کتاب دعا میخواندم. حالا حتی یادم میروم اسم کتابش چه بوده. زندگی است دیگر. آدمها تغییر میکنند.

   + پرکلاغی ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دوشنبه امتحان فرانسه دارم. روی میزم رو پر کردم از کتاب و دفتر و کاغذ یادداشت و پوشه. طبق معمول دلم میخواد واو به واو همه صفحات رو بخونم. معلومه که نمیشه اما تمام تلاشم رو میکنم. روی ص های آ چهار صرف کامل فعلها رو مینویسم و بلند بلند میخونم. دلم میخواد زمان کش بیاد، اونقدری که بتونم کل کتابی رو توی 6 ترم خوندیم رو مرور کنم، دو تا کتاب تمرین رو حل کنم، کل سی دی رو گوش بدم و همه فعل ها رو صرف کنم. نمیشه اما من تمام تلاشم رو میکنم.

   + پرکلاغی ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

میزان اعصاب خوردی و کلافگی من نسبت مستقیمی با اندازه موهام داره.

یک شنبه میرم از بیخ و بن کوتاشون میکنم. الان که رسیدن تا نوک گوشم دارم دیوانه میشم.

میرم میگم لطفا مدل سربازی کوتاه کنید. پسر هم شدم، شدم.

   + پرکلاغی ; ٦:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خودزنی، خودنفرتی

از خودم بدم میاد. وقتایی که نمیتونم کاری رو انجام بدم چون خسته ام. و بیشتر وقنی از خودم متنفر میشم که باعث و بانی عدم استراحت کافی ام، خودم بوده باشم.

مثلا وقتی یکشنبه امتحان دارم و به جای استراحت با وجود بیخوابی و خستگی، پا میشم میرم کرج دیدن سندباد. کل امروز هم حتی خسته بودم نگران

خونه سندباد آروم و آرامش بخش بود، اما از لحاظ عقلانی اون روز وقت رفتن نبود.

از خودم بدم میاد. کماکان.

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مریم چشم سبز

اتفاق وقتی می افتد که اصلا انتظارش را نداری. صبح در خیابان سهروردی شمالی در حال راه رفتن به سمت محل کار بودم که دیدم دختری از روبرویم می آید. در همین حد که عابران گذری از رو به رو به هم نگاه می‌کنند نگاهش کردم و به قدم زدن ادامه دادم که دختر از پیاده‌رو به سمت خیابان پیچید. حس کردم صورت دختر آشناست. گونه‌اش، لب‌های قلوه‌ایش و پوست سفید و چشم‌های رنگی‌اش. دختر از خیابان رد شد و من همچنان نگاهش می‌کردم. گوشه خیابان مردد مانده بودم بروم دنبالش یا نه، ببینم مریم احمدی است یا نه. تصمیم گرفتم بروم. منتظر بودم عبور ماشین‌ها تمام شود. با چشم همچنان رفتن دختر را دنبال می‌کردم. انگار خودش است. ماشین‌های لعنتی بروید دیگر. می‌خواهم بدوم دنبال همکلاسی گمشده دوره دانشگاهم. ماشین‌ها همچنان رد می‌شدند و دختر دورتر. موفق به رد شدن خیابان که می‌شوم دختر دور شده. مانده‌ام دل به دریا بزنم و دیر رسیدن به محل کار را به جان بخرم و بروم دنبال دختر یا نروم. دختر بین جمعیت گم شده. با چشم ردش را پیدا می‌کنم. دور شده. دور. برمی‌گردم. حتی اگر مریم احمدی هم باشد بگذار برود. از کجا معلوم، شاید اصلا با دیدن من مسیرش را عوض کرده و رفته آن ور خیابان. چرا آرامشش را به هم بزنم؟ بگذار خاطرات من از تو در حد همان چایی خوردن‌های مشترک از بوفه تازه افتتاح شده ساختمان نوساز دانشکده باشد؛ نرفتن به یکی از جلسات کلاس دکتر قیطانچی و رفتن از در پشتی دانشگاه به خیابان خلوت و همان لحظه کوتاه شیرین با تو بودن، همان جلساتی که کلاس دکتر برزآبادی کنار هم نشستیم، غذاهایی که در سلف دانشکده تربیت بدنی خوردیم، همان حلیم بادمجان چربی که یک روز چهارشنبه خوردیم و هی به‌به‌ کردیم، بگذار خاطرات ما در همین حد بماند. خاطرات نداشته‌مان بیشتر از خاطرات با هم بودنمان است قرار بود برویم قنادی فرانسه در خیابان انقلاب قهوه و دونات بخوریم، نرفتیم. شاید هم تو نیامدی. قرار بود برویم تئاتر مولوی، تئاتر ببینیم. نرفتیم. به عبارت بهتر برخلاف درخواستم تو به من زنگ نزدی و با بقیه همکلاسی‌ها رفتی. از یک جایی به بعد خاطرات من و تو خاکستری چرک می‌شود. مثل همان لحظه‌هایی که داخل صف اتوبوس خیابان کارگر مرا می‌دیدی و معذب می‌شدی. اگر هم با من حرف می‌زدی برای پرسیدن خلاصه نمایشنامه ادیپ بود که نخوانده بودی. در اتوبوس کنار من می‌نشستی اما معلوم بود دوست نداری. سرت را با کتابت گرم می‌کردی. اما یک بار حرفی زدی که تکانم داد. گفتی هر وقت دیکشنری‌ات را ورق می‌زنی یاد من می افتی که گفته بودم ورق‌های دیکشنری آکسفورد بوی باران‌های لندن را می‌دهد. فکر کردم جه جالب، با این که از من بدت می‌آید به حرف‌های من فکر هم می‌کنی. تو از همان وقتی که چشمان سبز زمردی‌ات مه‌آلود می‌شد و انگار در فضای دیگری بودی، از من دور شدی. همان وقتی که با یکی از بچه داخل یکی از کلاس‌ها می‌رفتی تا به دور از من خلوت کنید دلم ازت گرفت. شبی خواب دیدم با هم داخل راهرویی هستیم و هم دیگر را گم کردیم. آن موقع باور نمی‌کردم معنی‌اش می‌شود دوستی من و تو از کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود. شد و هر کاری برای بهبودش کردم اثر نداشت. امسال که برگشتم ایران با احتیاط از دوستی سراغت را گرفتم. آخرین بار در دانشگاه تهران دیده شده بودی که رتبه یک علوم سیاسی کارشناسی ارشد شده بودی. شماره تلفن‌ات را به همکلاسی قدیم که تو را دیده بود نداده بودی. همین. و دیگر کسی از تو خبر ندارد. حوصله حرف زدن بیشتر (تایپ کردن بیشتر) را ندارم دوست قدیم. کینه‌ای هم ازت به دل ندارم. رهایت کردم تا همچنان مرا دوست نداشته باشی. اما برایت آرزو کردم شبی از شب‌های زمستان مسافری، دوستت شود و رهایت کند تا شاید معنی دل شکسته شدن و دوست نداشته شدن را متوجه شوی. 

   + پرکلاغی ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

این دختره پررو رو من درست میکنم. همکار بغلیم رو میگم.

   + پرکلاغی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

وقتی بلاگفا مُرده است

آمدم اینجا، صرفا چون بلاگفا مُرد بود و من داشتم از نبود جایی برای نوشتن خفه میشدم.

   + پرکلاغی ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()