پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

امشب کلی با یکی از دوستام داشتم حرف میزدم. از آدمها و بیمسئولیتهاشون میگفتم. انگار نه انگار وقت و برنامه ریزی دیگران براشون مهمه، و بیشتر از اون از بی ادبی هاشون وقتی پیامهات رو میخونن و جواب نمیدن.

راستش دوست نداشتم با کسی در موردش حرف بزنم اما داشتم خودم رو هی میخوردم و اعصابم خورد بود. حرف زدن با این دوست راحت ترم کرد اما خب... مجبور به غیبت کردن هم بودم. به هر حال اون حق رو به من داد.

راستش رو بخواید دارم فکر میکنم یه سری آدمها رو از لیست مراوداتم حذف کنم. شاید آدمهای بدی نباشن و ته دلشون چیزی نباشه؛ اما این بینظمیهاشون، بدقولیهاشون، و جواب دیر دادنهاشون وقتی باهاشون کار داری عصبانیم میکنه.

من خیلی سعی کردم طرز فکر سیاه-سفید رو کنار بذارم و با چند تا اشتباه آدمها رو کنار نذارم، ولی به چه قیمتی وقتی طوری رفتار میکنن که به خورد شدن اعصابت می انجامه؟

این مساله عصبانی شدن از دست بینظمی توی قرار فقط شامل دوستان نمیشه و حتی ممکنه افراد خیلی نزدیک رو هم در بر بگیره. مثلا وقتی با خواهرم قرار میذارم برم سینما و وقتی میرسم خونه انتظار دارم حاضر باشه و نیست و یه ربع دیر میرسیم سینما؛ یا وقتی هر چی اصرار میکنم زودتر برای رفتن به تئاتر از خونه بریم بیرون و قبول نمیکنه و بعدش توی راه باید همه اش حرص بخورم که مبادا دیر برسیم و اول نمایش رو از دست بدیم؛ خب این جاها هم مثل بقیه موارد من شدیدا عصبانی میشم و فکر میکنم شاید بهتره اصلا با خواهرم نرم بیرون.

دارم فکر میکنم یه مدت تنها برم این ور و اون ور. یعنی منتظر کسی نباشم. وقتی تو هستی و خودت، زمان بندی و برنامه ریزی دست خودته. دیگه کسی نیست که از صبح بهش مسیج بدی و گوشیهاش خاموش باشه و تازه بعدازظهر بهت خبر بده نمیاد؛ یا مثلا طرف تمام مدت توی اینستاگرام داره عکس لایک میزنه؛ بعد وقتی بهش توی وایبر مسیج میدی چی شد قرارمون بخونه و جوابت رو نمیده!!!! وقتی خودت تنها میری بیرون و جاهای دیدنی، دیگه این جور موارد وجود نداره و کسی نیست که اعصابت رو بریزه به هم و با این کارها ناراحتت کنه.

خب تا حالا فعلا برنامه تنها بیرون رفتنم شامل این چند جا میشه:

1- سینما فلسطین و فیلم در دنیای تو ساعت چند است

2- کافه ما سه تا پایین سینما قیام

3- هتل انقلاب و لذت بردن از محیط قدیمی اما هنوز شیکش

4- فیلم نهنگ عنبر، سینما صحرا

5- رفتن به نشر ثالث و خرید کتاب زوزنامه نگاریهای همینگوی (شاید هم کافی شاپش چیزی خوردم)

6- اون آقای پیر مهربون قبل از پل کریمخان که مجله خارجی میفروشه

7- رفتن به تور یک نفره؛ غار علیصدر یا کتله خور

ببینیم چی میشه! البته که همیشه "من مرد تنهای شب ام" و بوده ام، ولی بذارید خودمو بسنجم ببینم چقدر به این برنامه عمل میکنم ;)

   + پرکلاغی ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

No Man Is an Island, Oh Wait, He Is

امشب داشتم فکر میکردم همان بهتر که اصلا با کسی دوست نشوم، یعنی وقتی با کسی دوست نیستی دیگر از به هم ریختن و تمام شدن دوستی ات هم ناراحت نیستی.

بخش خنده دار ماجرا این جاست داشتم فکر میکردم من که اصلا دوستی ندارم! یا شاید هم داشتم فکر میکردم من اصلا چند تا دوست واقعی دارم. دوست پرتغالی را کنار بگذاریم، به این جواب رسیدم: تقریبا هیچ.

خب این بخش ماجرا اهمیتی ندارد. این جایش یهو برام سوال شد چرا آدمها زود میتوانند فراموشت کنند، انگار از اول وجود نداشته ای.

مثلا یک دوست لهستانی داشتم به اسم گبی (هنوز هم دارم!) این دختر دیوانه من بود. هر روز و شب باید با من حرف میزد. بعد سرش شلوغ و شلوغ تر شد تا اینکه دیدم ماه ها گذشته و هیچ حرف نزده ایم.

حالا این هم مهم نیست، داشتم فکر میکردم مثلا همین دختر قرتی همکارم. دو سه بار رفتیم بیرون، و تمام شد. دوباره همان همکار هم office ای شدیم که بودیم. دو تا پنج شنبه پیشنهاد داد برویم بیرون، رفتیم؛ بد هم نبود اما حس کردم این آدم type من نیست و نیازهای روحی مرا برطرف نمیکند؛ ولی باز هم خوشحال بودم با یکی داخل شرکت دوست شده ام. بعد یک روز یک کدورت متداول مابین کار پیش آمد، تا چند روز بهش کم محلی کردم، و بعد خیلی ساده دیگر به من پیشنهاد بیرون رفتن نمیدهد؛ هر چند با هم حرف میزنیم مثل سابق. گاهی سر میز به این همکار میگوید بیا برویم استخر، گاهی توی آسانسور به آن یکی پیشنهاد تجریش رفتن میدهد. امروز هم در اقدامی عجیب به بقیه گفت برویم مولوی! من هم گاهی عمدا پشت میزم وقتی کنارم هست بلند بلند با موبایل حرف میزنم و به فلان دوست میگویم باشد امروز میرویم گالری یا به آن یکی بلند طوری که بشنود میگویم برای سه شنبه بلیط سینما بگیرم؟ یعنی خیلی cool و شیک من برای بیرون رفتن احتیاجی به تو ندارم (واه پروردگارا به چه سطحی نزول کرده ام!) .

حالا این یکی هم مهم نیست، اصلا راستش را بخواهید بیرون رفتن با دختری که زیادی جلب توجه میکند برایم آرامش بخش نبوده و میگویم بهتر اصلا؛ اما این که خیلی راحت از لیست افراد-بیرون-رو بقیه حذف میشوم، کمی... هوم... کمی... چطور احساسم را بگویم، سنگین است؟ ناراحت کننده است؟ نمیدانم؛ فقط حس خیلی خوبی ندارد که نمیدانم روی آن حس در حال حاضر چه اسمی گذاشت.

از این هم بگذریم، آخرش به همان خانه اول میرسم: همانجا که به خودم میگویم با ملت صمیمی نشو. بخش خوشبین ذهنم میگوید وا... حالا یک ذره آدم در دوستی پیش برود که ضرری ندارد، بعد بخش بدبین میگوید نکن، قبلا برایت تجربه نشده؟ آخرش هم میبینم همان بخش بدبین انگار بیشتر راست میگوید.یعنی مثل بخش خوشبین بلد نیست خالی ببندد و زیادی شلوغش کند و به همه چیزی رنگ صورتی بپاشد وقتی رنگ اصلی شان قهوه ای زیادی سوخته است.

اول سریال Two Broke Girls مکس به کارولین که سعی دارد باهاش صمیمی شود میگوید "Don't get attached" و حتی به اسب کارولین هم همین را میگوید.

گاهی فکر میکنم نیازهای همصحبتی و دوستی آدم به همان صحبت های چند ثانیه ای داخل ایستگاه اتوبوس با یک غریبه ختم شود و دیگر طرف را نبینی بهتر است. مکس راست میگوید: وابسته نشو.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

 

اینجا هم میره جز جاهایی که باید یه بار توی عمرم برم. قدیمی ترین کتابخونه نیویورک.

امشب توی فیلم سرگیجه هیچکاک دیدمش.

یه فیلم هم دیدم. یه بهانه واسه نوشتن اسم فیلم جدید تو دفتر نارنجی فیلمها.

   + پرکلاغی ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

ساعات پایانی یک شب تعطیلی خرداد است. همان ساعتها که فقط تو بیدار هستی و گربه های شبگرد و آبی که شبانه توی جویها روانه شده.

روز خوب و پرباری بود. کارهای جدیدی انجام دادم که قبلا انجام نداده بودم.

در این ساعات پایانی، نشسته ام روی کاناپه سبز آبی مخصوصم، تازه از برش و کوک زدن یک جلیقه قهوه ای فارغ شده ام. نتیجه رضایت بخش بود و حس خوبی دارم. فردا دوختش تکمیل میشود. برایش با همان پارچه یک پاپیون هم میدوزم. Guess who's gonna butch it up

امروز کیک براونی هم درست کردم. خوب شد! برای منی که آشپزی و قنادی سخت تر از فرمولهای پیجیده شیمیایی است، درست کردن ساده ترین چیزها هم موفقیت به حساب می آید. رویش را با خامه قنادی و توت فرنگی تزیین کردم، حسی شبیه میکل آنژ داشتم بعد از به پایان بردن مجسمه دیوید. تقصیر این دختره مکس هم هست ویر درست کردن کاپ کیک و مشابه اش را به سرم انداخته. حتی در این حد که خرید جعبه مخصوص آهنی گل گلی اش را هم در نظر دارم.

این چند وقت تصمیم گرفته ام انرژی ام را بگذارم روی کارهایی که قبلا به ندرت انجام میدادم. مثل خیاطی، قنادی و حتی رانندگی.

امروز دیدن فصل اول How I Met Your Mother را هم به پایان بردم. نصف اپیزودها را قبلا خارج از ایران با دوست پرتغالی دیده بودم، حالا اینجا ادامه اش را میبینم. امروز از جایی شروع شد که تد و رابین تصمیم گرفتند با هم باشند. رابین را دوست دارم و همین طور بارنی را. رابین من را یاد یکی از دخترهای فامیل می اندازد که خیلی دوستش داشتم، خاص بود و برخلاف خواهر گنده دماغش صمیمی بود. شاید برای همین هم هست که رابین را دوست دارم.

در صحنه ای که تد از ماشین رابین پیاده میشود و دارد به سمت رستورانی که با دختری قرار دارد میزود، آهنگی هست به اسم Mother of Pearl. دوست پرتغالی برایم فرستادش. از اول شب یک سره دارم گوش میدهم. به درد وقتهایی میخورد که داری با دستهایت کاری انجام میدهی و آهنگ را بلند بگذاری و در حالی که خودت را تکان تکان میدهی کارت را هم با خونسردی انجام دهی. درست مثل Mr Yellow در فیلم سگدونی (The Reservoir Dogs) کوئنتین تارانتینو، وقتی که با آهنگ داشت میرقصید و خیلی شیک و تمیز گوش پلیسی که گرفته بودند را داشت میبرید.

ظهر، باد داغ خشک میوزید. سرم را از پنجره بیرون کردم و تا توانستم ریه هایم را از هوای داغ پر کردم و اجازه دادم باد خشک به صورتم بخورد. یاد بچگی هایم افتادم. من متولد مرداد عاشق این بادهای داغ ظهری بودم. کله ام همان طور از پنجره بیرون، یادم افتاد آن جا که بودم چقدر دلم برای همین بادهای خشک تنگ شده بود. تا توانستم این لحظه را در ذهنم ثبت کردم، یعنی دوباره باد داغ و همین درخت کاج خشک پشت پنجره را دارم میبینم.

عصر هدایای دو درخت میوه را میچیدم. زیر گرمای زود از راه رسیده، گوجه سبزها تبدیل به آلو زردهای کوچکی شده بودند. تعدادی را گنجشگ ها نوک زده و نصفه خورده بودند. سالمهایش را همه کندم و آوردم بالا، شستم و تک تک خوردم. بعد از دو سال و اندی نبود من که این درختها و یاسها بی برگ و خشک بوند، این من بودم که با آبیاری هفتگی به زندگی برگرداندمشان. میوه هایشان هم سهم خودم!

امشب تلویزیون مستندی نشان میداد از یک پرونده قتلهای قدیمی در آمریکا، با افسر پلیس مربوطه و یکی از همسایه های خانه ای که در آن قتلها روی داده مصاحبه میکردند و یک سری فیلمهای قدیمی اداره پلیس را نشان میدادند. یک آدم به ظاهر بی آزار به اسم دامر Dahmer حدود 17 مرد و پسر را کشته بود. چیز جالب مستند رفتار دوستانه افسر پرونده با قاتل بود، طوری که وقتی میفهمد طرف قاتل است، میگوید خب دامر بیا دوباره همه را از اول تعریف کن، من مینویسم. در تمام طول بازجویی و دادگاه هم هیچ خشونتی در مورد دامر اعمال نمیکند. و در آخر وقتی دامر دارد به زندان ایالتی برای گذراندن حبس ابدش منتقل میشود، با هم دست می دهند و دامر میگوید دیگر نمیبینمت. آخر فیلم گوینده گفت دامر دو سال بعد در زندان ایالتی توسط همبندش به قتل رسید و همان زن سیاه پوست همسایه که در همان زمان در زندان بوده، میگفت وقتی خبر مرگش از تلویزیون پخش شد، همه بلند شدند و خوشحالی کردند. آن زن تنها کسی بود که از خبر مرگ دامر ناراحت شد و گریه کرد و به همه گفت یک نفر جانش را از دست داده، کجایش خوشحالی دارد. مستند قشنگ بود، هم برای قاتل دلت میسوخت، هم نسبت به پلیس احساس احترام میکردی، و هم میفهمیدی یک قتل فراتر از قربانیان و خانواده هایشان، سرنوشت افراد دیگر و حتی مکان ها را هم تغییر میدهد. ساختمان پس از مدتی تخلیه و به سرعت تخریب میشود، انگار هیچ وقت آنجا وجود نداشته. همسایه ها ساختمان را تخلیه و هر یک به سمتی میروند و زن سیاه پوست تا مدتی دلش نمیخواسته با کسی حرف بزند، غدا نمیخورده و خوابش نمیبرده. رییس اداره پلیس در آخر می گوید من نمیدانم بعضی ها چرا به دیدن فیلم هایی پر از کشتار و خون مثل اره برقی میروند. من هیچ وقت فیلم ترسناک نمیبینم، آخرین فیلم ترسناکی که دیدم جن گیر بود و حدود 30 سال پیش بود، و این حرف از دهان کسی که شغلش و سر و کار روزانه اش با قتل و خون و جسد آمیخته شده، خیلی خوب است.

ساعت 5 صبح است. شبکه HD فیلم "انجمن شاعران مرده" گذاشته. کتابش را 16 سالگی خواندم. فیلمش را دوره دانشگاه دیدم. با این کتاب بود با شاعرانی مثل رابرت براونینگ و کیتز و عبارت لاتین Carpe Diem آشنا شدم. همین کتاب بیشتر علاقه مندم کرد ادبیات انگلیسی بخوانم. آخر فیلم یادم میاید از دیدن خودکشی آن شاگرد ساکت و آرام دلم گرفت. الان که فیلم را دیدم و معلم ادبیات وارد کلاس شد، دلم بیشتر گرفت چون یادم آدم رابین ویلیامز دیگر زنده نیست. بازیگر فیلمهایی مثل ویل هانتینگ خوب، با آن چشمهای مهربان و لبخند آرام، بر خلاف نقشهای سینماییش، خودش را حلق آویز کرده و کشته، به دلیل افسردگی حاد.

چهار تا کتاب کنارم است، یکی از رفیق همیشگی همینگوی، دو تای دیگر از آقایمان اسکار وایلد و آخری از ساراماگوی پرتغالی. امشب نمیرسم یک صفحه هم بخوانم. خوابم میاید.

خب، audieus دوستان عزیز. تا فردا.

   + پرکلاغی ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دوباره امتحان پایان ترم و من و کتاب و ورق. استرس دارم همه چیز رو بخونم و روز جمعه ام تقریبا به جای استراحت شده کار دو برابر و خستگی. دارم فکر میکنم بیخیال درس خوندن بشم و این قدر برای خودم کار اضافه درست نکنم و مثل باقی دنیا تعطیلات آخر هفته رو استراحت کنم، اما نمیتونم از قولی که به خودم دادم دست بکشم: این که تا آخرش برم و وسط راه ول نکنم دو سه بار واقعا شل شده بودم و تا چهار جلسه بعد از شروع ترم ثبت نام نکردم اما آخرش خودم رو هل دادم به جلو. فوقش یه سال سختیشه و بعدش تقریبا بیشتر دوره تموم میشه. دارم فکر میکنم به خاطر آینده ام هم که شده تلاش کنم. یه آدم با دو تا زبون خارجی شانس بیشتری داره تا یه زبون.

   + پرکلاغی ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دیروز مثلا به موقع از شرکت اومدم بیرون که برم خونه بشینم فرانسه بخونم. اول این که به جای مسیر مستقیم، از کلی خیابون پیچ در پیچ زدم اومدم و واسه خودم ماجراجویی کردم. خیابون‌ها اسم‌های بامزه‌ای هم داشتند: قابوسنامه و چی‌چی‌نامه (اسمش یادم رفته) و کوچه زاهدان و بانه و غیره. بعد رفتم شهر کتاب فقط یه پیکسل ناقابل همینگوی بخرم به مبلغ 2500 تومن و بیام بیرون و پول خرج نکنم. اما پیکسل همینگوی و جامدادی فلزی روباه رو برده بودند. من هم با یه بسته استیکر گربه در حالت‌های مختلف و یه جاکلیدی خرچنگ پارچه‌ای اومدم بیرون. 14000 تومن شد :|  بعد طبقه بالا روی قسمت کتاب‌های تازه انتشار یافته دیدم نشر ثالث یه کتاب مفصل جدید داده بیرون و گزارش‌هایی که همینگوی توی روزنامه ‌نگاری‌هاش نوشته را آوردن. چرا دقیقا وقتی من می‌خوام پول جمع کنم باید یه همچین کتابی چشمم رو بگیره؟ :| با خودم قرار گذاشتم حتما بگیرمش. چشمم کور این ماه رو دیگه خیلی صرفه‌جویی می‌کنم و فقط وقتی چیزی جایی تخفیف گذاشتند می‌رم. ولی باید حتما از خود نشر ثالث بگیرمش چون تا حالا از اون تو کتاب نخریدم. به هر حال... راه افتادیم رفتیم بریم خونه، دوباره دیدم یه داروی گیاهی هست به اسم نوراگل واسه بی‌خوای دوستم معرفی کرده بود و رفتم اونو بخرم... بعد... دوباره ولخرجی توی داروخونه... نمی‌دونم چرا بعضی وقتا اصلا نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم... بابت خرید خرچنگ ناراحت نیستم، چون معمولا کلیدام میرن ته کیفم و گم میشن یه ساعت دنبالشون باید بگردم. خرچنگ گنده است و وقتی به کلیدام وصله به راحتی دست میکنم تو کیف و بدون زیر و رو کردن دل و روده کیفم، سریع پیداش می‌کنم. اما بعضی اوقات همین جوری بی‌هدف پول خرج می‌کنم... الان از دست خودم ناراحتم. هی دارم روی کاغذ می‌نویسم I hate myself. 

   + پرکلاغی ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

امروز میرم شهر کتاب، برای خودم کادو یک پیکسل خوشگل میخرم؛ میچسبانم به همان کیف سبز دکمه دکمه دارمف به جای همان دکمه های کنده شده گنده اش.

   + پرکلاغی ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

پنج‌شنبه گذشته اتفاق خوبی افتاد: مدتی بود ویر خیاطی افتاده بود به جانم، هر کاری می‌کردم نمی‌شد نداهای درونی را خفه کنم! ویر دوخت کت و شلوار یا شلوار و بلوز با آستین بلند افتاده بود به جانم، بیرون هم نمی‌آمد. تازه پارچه‌ مزبور را هم پشت ویترین یک پارچه‌ فروشی پیدا کرده بودم دیگر ویرش دست از سرم برنمی‌داشت. برای راضی کردن نداهای درونی، دو سه بار سعی کردم بروم از این ژورنال‌های خیاطی ایرانی بگیرم، منتها این تصویر روی جلدها که عکس لباس پوشیده است با کله و دست و پای مانکن بخت برگشته، یا تصویری از یک مانکن غربی که به زور فوتوشاپ حجاب سرش کرده‌اند، همین تصویرها رغبتم را برای پول دادن برای این مجله‌ها کم می‌کرد. به خصوص که دوره کودکی من با بورداهای مادرم سپری شده بود و وقتی مجله‌های ایرانی را با بورداها مقایسه می‌کنم بیشتر رغبتم کم می‌شد. به هر حال نخریدم تا روز پنج‌شنبه که داشتم سمت پل کریم خان ولگردی بهارانه و قدم زدن در آن ناحیه برای گذراندن وقت در انتظار دوستی می‌کردم؛ که چشمم به جمال مغازه‌ای افتاد که کلی مجله خارجی داشت. و واااااای مجله‌های بوردا هم داشت! بوردای فرانسوی و انگلیسی، با کلی مانکن خوشگل خوشگل! دلم ضعف رفته هی مجله‌های داخل پلاستیک را بالا پایین می‌کردم تا بر اساس جلدشان ببینم لباس‌های داخلشان چه مدل‌ لباس‌هایی می‌تواند باشد و آیا کت و شلوار یا بلوز و شلوار مروبوطه می‌تواند داخل‌شان پیدا شود یا نه. در همان حین یک خانم میان سال (از همان‌ها که روسری سه گوش بلند با مانتوی روشن می‌پوشند و عینک کائوچویی می‌گذارند نوک بینی‌شان) ایستاد کنار من و شروع به چرخاندن استند مجله‌ها کرد. سر صحبتمان باز شد با افسوس گفتم مادر من خیلی از این مجله‌ بورداهای زمان شاه را داشت، منتها همه را ریخت دور. خانمه گفت من هنوز همه را دارم، منتها الگوهایش را ازم برداشتند دیگر پس ندادند. صحبتمان که تمام شد و خانمه که رفت تصمیم گرفتم یکی از بورداهای فرانسوی را بردارم. مغازه‌دار از آن پیرمردهای موسفید بانمک کلاسیک بود که ترجیح می‌داد به جای تایپ خرید و فرو‌هایش در کامپیوتر از سیستم قلم و کاغذ استفاده کند. کارت کشیدم دیدیم موجودی کافی نیست. مجله را برگرداندم سرجایش. می‌دانم به زودی برمی‌گردم آن جا، شاید هم با پیرمرد موسفید کلی گپ زدم از مجله‌ها و گذشته‌ها.

   + پرکلاغی ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

آدم نه تنها سریال‌ها را برای تفریح می‌بیند بلکه گاهی هم از آن‌ها چیز یاد می‌گیرد: یک جای سریال Two Broke Girls مکس و کارولین رفته‌اند سر کار اداری، و هر دو رو‌به‌روی هم نشسته‌اند پشت میز. کارولاین با حالت جولیا پندلتون‌وار وظیفه‌شناسی دارد تند تند کارها را انجام می‌دهد اما مکس کارش را انجام نمی‌دهد و مشغول دیدن ویدئوهای بامزه از گربه‌هاست. وقتی کارولاین بهش می‌گوید کلی کار انجام داده مکس می‌گوید: وقتی اسمش "کار با حداقل حقوق" است تو هم باید حداقل کار را انجام بدهی. دیدم راست می‌گوید! آدم باید مطابق با حقوقش کارکند. منظورم البته از زیر کار در رفتن نیست، یعنی زیاد به خودت فشار نیاوری و استرس نگیری. این هفته از اولش که پشت میز نشستم داشتم خودکشی می‌کردم یک سری از کارها را سریع به پایان برسانم، بعد با توجه به نارضایتی‌های همکاران از یک سری عملکردهای مدیریتی مخصوصا در مورد میزان پرداخت حقوق، دیدم واقعا این همه فشار به خود آوردن برای چه؟ با ریتم آهسته‌تر انجام ‌می‌دهم مشکلی پیش نمی‌آید. مکس کاملا راست می‌گوید!

 این هفته نمی‌دانم چرا شرکت کن‌فیکون شده. آبدارچی‌مان گذاشت بی‌خبر رفت. بهترین حسابدارمان هم دارد می‌رود. دلیل رفتن هر دوشان هم نارضایتی از میزان دریافتی‌شان است. روز اول و دومی که شرکت آبدارچی نداشت کلا خیلی اوضاع بد و کثیف بود. همکارها مجبور بودند خودشان قاشق چنگال و ظرف بشورند. مدیر بخش ما خودش یک پلاستیک گنده گرفته بود دستش می‌گفت آشغال‌ها را بریزید این تو : ))) خلاصه. الان هم که این دوست حسابدار دارد می‌رود، همه دست و پایشان دارد می‌لرزد چون برود خیلی کارها لنگ می‌ماند چون بقیه حسابدارها به خوبی او نیستند. من از این طرف نه از حقوقم خیلی ناراضی‌ام نه خیلی هم راضی. منتها از طرفی یکی از دوستانم رفته به تازگی جایی و می‌گوید تو هم بیا. حقوقش نسبت به این جا بالاست و کارش بیشتر مورد علاقه من است و اسم جایش معروف‌تر است. رفتم و امتحان دادم و صحبت کردم، منتها می‌گویند آیا حاضری این ریسک را بپذیری و شغل حاضرت را ترک کنی، چون پس از پایان دوره آزمایشی به صورت پنجاه-پنجاه احتمال استخدام است. همین من را دچار شک بدی کرده. بروم یا نروم؟

 حس بدی است. بخش بیشتر ناخوآگاه ذهنم درگیرش شده و بعضی وقت‌ها به خواب‌هایم هم رسوخ می‌کند. شده‌ام مثل این‌ها که زمانی به مجله‌های زرد خانه و خانواده نامه می‌نوشتند با مضمون: "دختر چهارده ساله‌ای هستم که عاشق پسر 22 ساله همسایه مان شده‌ام. در کلاس نمی‌توانم به درس گوش بدهم. به من بگویید چه کنم؟". واقعا نمی‌دانم!

   + پرکلاغی ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

کی. دی. لنگ k.d. lang

امروز صبح توی راه دائم این آهنگ کی.‌دی‌. لَنگ k.d. lang را تکرار می‌کردم:

I’m still in the shadow of this past desire

The longer I wait, the more I’m liar

(سعی کنید با صدای مخملی کی.‌دی. لَنگ بخوانید، وگرنه خیلی دلنشین نمی‌شود)

بعد داشتم با خودم فکر می‌کردم، چه جالب، انگار این آهنگ باید همین امروز و در همین حال و هوای این اواخر باید توی سرم تکرار می‌شد، چون توصیف چیزی است که حس‌اش می‌کنم: در گذشته گیر کرده‌ام و نمی‌توانم به جلو رو به آینده حرکت کنم و زمان حالی که در آن هستم یک جور دروغ است که دارم به خودم می‌گویم. مشکل این جاست نمی‌شود با چاقوی برنده قطعیت همه چیز را تقسیم کرد. ما بخش‌بخش نیستیم، ترکیب هستیم و همین ترکیب بودن است که باعث می‌شود نتوان یک بخش را به آسانی برید و دور انداخت و به راحتی به جلو حرکت کرد. 

   + پرکلاغی ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

خیلی چیزها می‌خواهم بنویسم و خیلی چیزها از یادم می‌روند. سعی می‌کنم جسته گریخته، به شیوه نامه‌نگاری‌های پراکنده ارنست همینگوی یادداشت‌هایی بنویسم:

-        پنج‌شنبه خواهرم به یک مهمانی black&white دعوت شد. یعنی قرار بود ملت فقط لباس‌های سیاه و سفید بپوشند. با این که معمولا خواهرم اکثر جاها با من می‌رود، من دعوت نبودم. داشتم در ذهنم خیالبافی می‌کردم اگر دعوت بودم لباس جور هم داشتم: بلوز آستین بلند سفید، جلیقه مشکی، پاپیون مشکی، و شلوار لی تیره. بعد یادم افتاد مهمانی صد درصد از این‌هاست که دخترها کفش پاشنه‌بلند دو هزار سانتی می‌پوشند و پیراهن و دامن کوتاه و موی افشون و غیره و غیره. بعد قیافه دخترها موقع دیدن من به ذهنم آمد و گفتم بی‌خیال، همان بهتر که دعوت نشدم. حوصله نگاه‌های عجیب و غریب را نداشتم. یاد عروسی رفتن چند ماه پیش‌ام افتادم که با کت‌وشلوار رفته بودم چون هم هوا سرد بود و مناسب پیرهن پوشدن نبود هم پیرهن‌های قدیمی دیگر سایز من نبود و هم من حوصله پیرهن پوشیدن نداشتم. شرح این عروسی را بعدا جایی به تفصیل خواهم نوشت اما همین را اینجا بگویم ترکیب موی کوتاه و کت و شلوار باعث جلب نگاه‌های زیادی شد، انگار چیزی جایی اشتباه است. (به درک!) به هر حال اگر روزی روزگاری به یک مهمانی black&white دعوت شدم سعی میکنم بدون اهمیت دادن و تصور برخورد دیگران همان لباسهای مذکور را بپوشم.

-         جریان بالا را گفتم، این یکی را هم بگویم که دیروز اتفاق افتاد. قبلش توضیح بدم من دیر به دیر و به ندرت ابرو برمیدارم. یعنی چند تا موی اضافه را می‌کنم و وسط را تمیز می‌کنم و به نظرم همین کافی است و به ندرت برای امر ابروبرداشتن پا به آرایشگاه ‌می‌گذارم. با همکارم جلوی در آسانسور ایستاده بودیم. نگاهی به من انداخت با ذوق گفت ئه ابروهات رو برداشتی؟  گفتم آره. بعد گفتم خوب شده؟ گفت آره. گفتم بدم میاد از ابرو برداشتن. گفت وا، مگه تو پسری؟ بعد مکالمه همینجا تمام شد چون یکی آمد جلوی در آسانسور. من هم مکالمه را ادامه ندادم چون داشتم فکر می‌کردم. هوم... دقیقا یکی از دوستانم که پنج‌شنبه دیدمش، بهم گفت ابروهایت را برداشته‌ای که از تو بعید است. من باز تعجب کردم چیزی نگفتم چون آن روز هم داشتم فکر می‌کردم ئه، دوست چینی‌ام که هنوز از طریق ایمیل دوستی‌مان را حفظ کرده‌ایم، بهم گفت "من تعجب می‌کنم ابروهایت را برداشته‌ای". کلا این سه تا واکنش یکسان از سه دوست متفاوت یک جورهایی تشویقم کرد کلا ابرو برندارم و به همان تمیز کردن همیشگی اکتفا کنم. یک جورهایی "خود" در حال فراموش شده‌ام را به خودم یادآوری کردند!

-همه این ها را گفتم، در ادامه اش این را هم بگویم دیشب داشتم سریال TWO BROKE GIRLS را می‌دیدم، ابتدای یکی از اپیزودهای فصل 2 یک مشتری متفاوت وارد رستوران (یا به قول خودشان DINER) می‌شود. رییس رستوران به مکس می‌گوید "این پسر بانمک کیه؟" و بعد سریع می‌گوید: "این دختره یا پسر؟". مکس می‌گوید دختر است و معرفی‌اش می‌کند و با بدجنسی بانمک همیشگی‌اش از رییس می‌پرسد: "حالا تو از بخش مردونه ظاهرش خوش‌ات آمده یا بخش زنونه‌اش، گیج شدی نه؟؟؟" بعد هم که کارولین می‌آید تا سفارش غذای مشتری را بگیرد، مکس به شوخی بهش می‌گوید که الان عاشق این دختره می‌شوی، چون ما اسمش را گذاشته بودیم تینای عاشق-کن. همه دخترها عاشقش می‌شدند". کارولاین می‌گوید نخیر در مورد من صدق نمی‌کند و بعد که می‌رود سر میز تیناآن وقت بی‌اختیار شماره‌اش را به او می‌دهد. جدا از بامزه بودن این دیالوگ‌ها و صحنه، چیزی که نظرم را جلب کرد چیزی بود که تینا پوشیده بود: کت چرمی و شلوار جین و نیم‌بوت، با موی کوتاه و صورت بی‌آرایش و دو گوشواره چسبان نگین سفید براق. تینا را که دیدم ناگهان دلم برای "خود" سابقم تنگ شد. همانی که خارج از ایران شلوار جین می‌پوشید با کت و بلوز رسمی. دلم برای تیپ قدیمم تنگ شد، برای زمانی که آزادی داشتم بروم فروشگاه و با لذت کت‌ها را ببینیم و انتخاب کنم کدام را بپوشم. آرزوی خرید یک کت مشکی چرمی دقیقا مثل همانی که تینا پوشیده بود را داشتم و دارم که فعلا میسر نیست.

 چه خوب است فارغ از مرزهای تعریف شده و محدودیت‌های تحمیلی زندگی کرد. این من جدید با آن من قدیم کمی فرق دارد. نمی‌دانم کدامشان را دوست داشته باشم. کدامشان من واقعیم. حس می‌کنم همان من قدیم بیشتر به حال و احوالات درونیم نزدیک‌تر بود تا این موجود ظاهری که بعد از بازگشت به ایران کم‌کم عوض شده. نمی‌دانم. خودم را رها کرده‌ام آزادانه به هر سمتی بروم. به خودم فشار نمی‌آورم. به نظر دیگران هم اهمیت نمی‌دهم. می‌گذارم آرام آرام خودم خودش را پیدا کند. دوباره.

   + پرکلاغی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

بوها مخلوط شده توی دماغم. بوی کرم ضدآفتاب، بوی مایع دستشویی، بوی عطر Zippo که امروز زده‌ام.  این عطر زیپو بطری قشنگی دارد، اما بویش خیلی عالی نیست. زیادی ملایم و ظریف است. کمی تا قسمتی هم بویش تکراری است. می‌خواستم اول بطری آبی مردانه‌اش را بخرم، 100 میلی‌لیتر نداشت. این یکی را برداشتم. خیلی تفریحی خرید کردم تا از سر نیاز. الان پشیمانم چرا آن یکی بطری مشکی طلایی مردانه را برنداشتم. هم جعبه‌اش شیک‌‌تر بود و هم عطرش خوشبوتر. جعبه‌اش درست عین فندک‌های زیپو بود. حس می‌کنم پول زیادی داده‌ام و تازه چیزی که می‌خواستم نخریدم. دفعه‌ی بعد که رفتم عطرفروشی با دقت و بدون هول شدن تمام عطرها را یکی یکی بو می‌کشم، فارغ از جنسیت‌شان، فارغ از زنانه مردانه بودنشان، فارغ از این که زشت است عطر مردانه زدن و فلان و بیسار، یک عطری که واقعا به دلم می‌نشیند برمی‌دارم؛ این طوری هم دچار خودملامتی نمی‌شوم.

   + پرکلاغی ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()