پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

یاددشتهای پراکنده

دوباره امروز شده ام همان کارمند پشت میز نشین وقت تلف کن. دلم نمیخواهد کار کنم و وقت میکشم و توی اینترنت میچرخم. این بار عذاب وجدانم کمی کم است. نمیدانم چرا.

دختر بغل دستی, همان که چند روز پیش نوشتم آدمش میکنم امروز حالش بد شد و رفت خانه. چند روز کم محلی تا حدی متوجه رفتارش کرده و دیگر عصبانی نیستم. شاید شب زنگ زدم حالش را پرسیدم. گفتم شاید!

آفیس خیلی آرام و خوب است امروز. اصلا شاید برای همین حال کار کردن نیست. بخش مسخره ماجرا این جاست دیشب تقریبا خوب خوابیده ام. هممم. 

امروز امتحان فرانسه دارم. دیشب انقدر خسته و خوابالود بودم اصلا درس نخواندم. شب ساعت 11 بیهوش شدم و نصفه های شب بیدار. اینقدر این مدل خوابیدن عمیق و بعد یهو نصفه شب بیدار شدن و یکی دو ساعت غلط زدن زجرآور است که نگو. این مدل خواب نه به درد دنیا میخورد نه آخرت!

انقلاب رفتن دیروزم خیلی پرماجرا نبود. شاید چون از خستگی و بیخوابی رو به موت بودم. فقط رفتم مو کوتاه کنم و کتاب فرانسه بخرم و خیلی چرخ نزدم. رفتم فروشگاه نارون که سندباد گفته بود. از این تیپ مغازه توی پاساژ اندیشه هم دیده بودم. خیلی چیزی نپسندیدم. قبلش توی همان طبقه (و یا شاید یک طبقه پایین تر) رفتم مغازه ماگ فروشی مورد علاقه ام. ماگ جدید چندتایی آورده بود اما نه خیلی. یک ماگ جدید لنگر آورده بود گفتم شاید با ماگ قبلیم عوض کنم. البته اگر قبول کند.

خیلی نچرخیدم توی انقلاب و سوار اتوبوس شدم. ابر صندلی ها را گاز زده بودند و کنده بودند و روی دیواره های اتوبوس پر از خط خطی. گویا برای بازی فوتبال اتوبوس فرستاده شده بوده چون تنها وقتی که چنین روزی به سر اتوبوسی درمیاید همین مواقع است. اتوبوس بیچاره.

 بخش بهتر وقتی بود از اتوبوس  پیاده شدم. مسیرم تا اتوبوس بعدی جایی بود که دوره نوجوانی زندگی کرده بودم. عصر دل انگیزی بود و هوا خوب و باد ملایم. حالم خوب خوب بود. رفتم داخل یک مانتو فروشی که سالهای سال آنجاست و من جز یک بار با مادرم نرفته بودم داخلش. چرخی زدم و خوشحال از این که بالاخره اینجا را فتح کردم آمدم بیرون.

از کنار کوچه شهید حمید صدیق رد شدم. نگاهی انداختم به مغازه اول کوچه, همان که روی نامش "لوازم تحریر" قاصدک بود و دفتر چهارخانه فارسی کلاس سوم دبیرستان را از آن جا خریده بودم (بله! حافظه در این حد!). حالا دیگر لوازم تحریر قاصدک وجود ندارد و به دو مغازه تقسیم شده، یک لوازم تحریر فشرده و یک سلمانی مردانه. از خوبیهای فروشگاه قاصدک این بود علاوه بر لوازم تحریر کلی چیزمیز هیجان انگیز هم داشت. یادم می آید یک عروسک گربه-سگ CAT-DOG بامزه داشت که هر بار میرفتم، با وجود عدم علاقه ام به خرید چنین چیزهایی، دوست داشتم بگیرمش. روزی دیدم بچه ای از مغازه با مدارش بیرون آمد و گربه-سگ دستش بود. پسربچه با ذوق و شوق عروسک را در دستش بالا گرفته بود و خوشحال بود. دیدن شادی بچه این قدر میچسبید که اهمیتی نداشت همان گربه-سگی را خریده که من مدتها چشمم دنبالش بوده. بگذار یک بچه دیگر با این عروسک بچگی شیرینی داشته باشد. من 174 سانتی چه کار مهمی دارم با این عروسک؟

ادامه دارد

   + پرکلاغی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()