پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

خیلی چیزها می‌خواهم بنویسم و خیلی چیزها از یادم می‌روند. سعی می‌کنم جسته گریخته، به شیوه نامه‌نگاری‌های پراکنده ارنست همینگوی یادداشت‌هایی بنویسم:

-        پنج‌شنبه خواهرم به یک مهمانی black&white دعوت شد. یعنی قرار بود ملت فقط لباس‌های سیاه و سفید بپوشند. با این که معمولا خواهرم اکثر جاها با من می‌رود، من دعوت نبودم. داشتم در ذهنم خیالبافی می‌کردم اگر دعوت بودم لباس جور هم داشتم: بلوز آستین بلند سفید، جلیقه مشکی، پاپیون مشکی، و شلوار لی تیره. بعد یادم افتاد مهمانی صد درصد از این‌هاست که دخترها کفش پاشنه‌بلند دو هزار سانتی می‌پوشند و پیراهن و دامن کوتاه و موی افشون و غیره و غیره. بعد قیافه دخترها موقع دیدن من به ذهنم آمد و گفتم بی‌خیال، همان بهتر که دعوت نشدم. حوصله نگاه‌های عجیب و غریب را نداشتم. یاد عروسی رفتن چند ماه پیش‌ام افتادم که با کت‌وشلوار رفته بودم چون هم هوا سرد بود و مناسب پیرهن پوشدن نبود هم پیرهن‌های قدیمی دیگر سایز من نبود و هم من حوصله پیرهن پوشیدن نداشتم. شرح این عروسی را بعدا جایی به تفصیل خواهم نوشت اما همین را اینجا بگویم ترکیب موی کوتاه و کت و شلوار باعث جلب نگاه‌های زیادی شد، انگار چیزی جایی اشتباه است. (به درک!) به هر حال اگر روزی روزگاری به یک مهمانی black&white دعوت شدم سعی میکنم بدون اهمیت دادن و تصور برخورد دیگران همان لباسهای مذکور را بپوشم.

-         جریان بالا را گفتم، این یکی را هم بگویم که دیروز اتفاق افتاد. قبلش توضیح بدم من دیر به دیر و به ندرت ابرو برمیدارم. یعنی چند تا موی اضافه را می‌کنم و وسط را تمیز می‌کنم و به نظرم همین کافی است و به ندرت برای امر ابروبرداشتن پا به آرایشگاه ‌می‌گذارم. با همکارم جلوی در آسانسور ایستاده بودیم. نگاهی به من انداخت با ذوق گفت ئه ابروهات رو برداشتی؟  گفتم آره. بعد گفتم خوب شده؟ گفت آره. گفتم بدم میاد از ابرو برداشتن. گفت وا، مگه تو پسری؟ بعد مکالمه همینجا تمام شد چون یکی آمد جلوی در آسانسور. من هم مکالمه را ادامه ندادم چون داشتم فکر می‌کردم. هوم... دقیقا یکی از دوستانم که پنج‌شنبه دیدمش، بهم گفت ابروهایت را برداشته‌ای که از تو بعید است. من باز تعجب کردم چیزی نگفتم چون آن روز هم داشتم فکر می‌کردم ئه، دوست چینی‌ام که هنوز از طریق ایمیل دوستی‌مان را حفظ کرده‌ایم، بهم گفت "من تعجب می‌کنم ابروهایت را برداشته‌ای". کلا این سه تا واکنش یکسان از سه دوست متفاوت یک جورهایی تشویقم کرد کلا ابرو برندارم و به همان تمیز کردن همیشگی اکتفا کنم. یک جورهایی "خود" در حال فراموش شده‌ام را به خودم یادآوری کردند!

-همه این ها را گفتم، در ادامه اش این را هم بگویم دیشب داشتم سریال TWO BROKE GIRLS را می‌دیدم، ابتدای یکی از اپیزودهای فصل 2 یک مشتری متفاوت وارد رستوران (یا به قول خودشان DINER) می‌شود. رییس رستوران به مکس می‌گوید "این پسر بانمک کیه؟" و بعد سریع می‌گوید: "این دختره یا پسر؟". مکس می‌گوید دختر است و معرفی‌اش می‌کند و با بدجنسی بانمک همیشگی‌اش از رییس می‌پرسد: "حالا تو از بخش مردونه ظاهرش خوش‌ات آمده یا بخش زنونه‌اش، گیج شدی نه؟؟؟" بعد هم که کارولین می‌آید تا سفارش غذای مشتری را بگیرد، مکس به شوخی بهش می‌گوید که الان عاشق این دختره می‌شوی، چون ما اسمش را گذاشته بودیم تینای عاشق-کن. همه دخترها عاشقش می‌شدند". کارولاین می‌گوید نخیر در مورد من صدق نمی‌کند و بعد که می‌رود سر میز تیناآن وقت بی‌اختیار شماره‌اش را به او می‌دهد. جدا از بامزه بودن این دیالوگ‌ها و صحنه، چیزی که نظرم را جلب کرد چیزی بود که تینا پوشیده بود: کت چرمی و شلوار جین و نیم‌بوت، با موی کوتاه و صورت بی‌آرایش و دو گوشواره چسبان نگین سفید براق. تینا را که دیدم ناگهان دلم برای "خود" سابقم تنگ شد. همانی که خارج از ایران شلوار جین می‌پوشید با کت و بلوز رسمی. دلم برای تیپ قدیمم تنگ شد، برای زمانی که آزادی داشتم بروم فروشگاه و با لذت کت‌ها را ببینیم و انتخاب کنم کدام را بپوشم. آرزوی خرید یک کت مشکی چرمی دقیقا مثل همانی که تینا پوشیده بود را داشتم و دارم که فعلا میسر نیست.

 چه خوب است فارغ از مرزهای تعریف شده و محدودیت‌های تحمیلی زندگی کرد. این من جدید با آن من قدیم کمی فرق دارد. نمی‌دانم کدامشان را دوست داشته باشم. کدامشان من واقعیم. حس می‌کنم همان من قدیم بیشتر به حال و احوالات درونیم نزدیک‌تر بود تا این موجود ظاهری که بعد از بازگشت به ایران کم‌کم عوض شده. نمی‌دانم. خودم را رها کرده‌ام آزادانه به هر سمتی بروم. به خودم فشار نمی‌آورم. به نظر دیگران هم اهمیت نمی‌دهم. می‌گذارم آرام آرام خودم خودش را پیدا کند. دوباره.

   + پرکلاغی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()