پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

ساعات پایانی یک شب تعطیلی خرداد است. همان ساعتها که فقط تو بیدار هستی و گربه های شبگرد و آبی که شبانه توی جویها روانه شده.

روز خوب و پرباری بود. کارهای جدیدی انجام دادم که قبلا انجام نداده بودم.

در این ساعات پایانی، نشسته ام روی کاناپه سبز آبی مخصوصم، تازه از برش و کوک زدن یک جلیقه قهوه ای فارغ شده ام. نتیجه رضایت بخش بود و حس خوبی دارم. فردا دوختش تکمیل میشود. برایش با همان پارچه یک پاپیون هم میدوزم. Guess who's gonna butch it up

امروز کیک براونی هم درست کردم. خوب شد! برای منی که آشپزی و قنادی سخت تر از فرمولهای پیجیده شیمیایی است، درست کردن ساده ترین چیزها هم موفقیت به حساب می آید. رویش را با خامه قنادی و توت فرنگی تزیین کردم، حسی شبیه میکل آنژ داشتم بعد از به پایان بردن مجسمه دیوید. تقصیر این دختره مکس هم هست ویر درست کردن کاپ کیک و مشابه اش را به سرم انداخته. حتی در این حد که خرید جعبه مخصوص آهنی گل گلی اش را هم در نظر دارم.

این چند وقت تصمیم گرفته ام انرژی ام را بگذارم روی کارهایی که قبلا به ندرت انجام میدادم. مثل خیاطی، قنادی و حتی رانندگی.

امروز دیدن فصل اول How I Met Your Mother را هم به پایان بردم. نصف اپیزودها را قبلا خارج از ایران با دوست پرتغالی دیده بودم، حالا اینجا ادامه اش را میبینم. امروز از جایی شروع شد که تد و رابین تصمیم گرفتند با هم باشند. رابین را دوست دارم و همین طور بارنی را. رابین من را یاد یکی از دخترهای فامیل می اندازد که خیلی دوستش داشتم، خاص بود و برخلاف خواهر گنده دماغش صمیمی بود. شاید برای همین هم هست که رابین را دوست دارم.

در صحنه ای که تد از ماشین رابین پیاده میشود و دارد به سمت رستورانی که با دختری قرار دارد میزود، آهنگی هست به اسم Mother of Pearl. دوست پرتغالی برایم فرستادش. از اول شب یک سره دارم گوش میدهم. به درد وقتهایی میخورد که داری با دستهایت کاری انجام میدهی و آهنگ را بلند بگذاری و در حالی که خودت را تکان تکان میدهی کارت را هم با خونسردی انجام دهی. درست مثل Mr Yellow در فیلم سگدونی (The Reservoir Dogs) کوئنتین تارانتینو، وقتی که با آهنگ داشت میرقصید و خیلی شیک و تمیز گوش پلیسی که گرفته بودند را داشت میبرید.

ظهر، باد داغ خشک میوزید. سرم را از پنجره بیرون کردم و تا توانستم ریه هایم را از هوای داغ پر کردم و اجازه دادم باد خشک به صورتم بخورد. یاد بچگی هایم افتادم. من متولد مرداد عاشق این بادهای داغ ظهری بودم. کله ام همان طور از پنجره بیرون، یادم افتاد آن جا که بودم چقدر دلم برای همین بادهای خشک تنگ شده بود. تا توانستم این لحظه را در ذهنم ثبت کردم، یعنی دوباره باد داغ و همین درخت کاج خشک پشت پنجره را دارم میبینم.

عصر هدایای دو درخت میوه را میچیدم. زیر گرمای زود از راه رسیده، گوجه سبزها تبدیل به آلو زردهای کوچکی شده بودند. تعدادی را گنجشگ ها نوک زده و نصفه خورده بودند. سالمهایش را همه کندم و آوردم بالا، شستم و تک تک خوردم. بعد از دو سال و اندی نبود من که این درختها و یاسها بی برگ و خشک بوند، این من بودم که با آبیاری هفتگی به زندگی برگرداندمشان. میوه هایشان هم سهم خودم!

امشب تلویزیون مستندی نشان میداد از یک پرونده قتلهای قدیمی در آمریکا، با افسر پلیس مربوطه و یکی از همسایه های خانه ای که در آن قتلها روی داده مصاحبه میکردند و یک سری فیلمهای قدیمی اداره پلیس را نشان میدادند. یک آدم به ظاهر بی آزار به اسم دامر Dahmer حدود 17 مرد و پسر را کشته بود. چیز جالب مستند رفتار دوستانه افسر پرونده با قاتل بود، طوری که وقتی میفهمد طرف قاتل است، میگوید خب دامر بیا دوباره همه را از اول تعریف کن، من مینویسم. در تمام طول بازجویی و دادگاه هم هیچ خشونتی در مورد دامر اعمال نمیکند. و در آخر وقتی دامر دارد به زندان ایالتی برای گذراندن حبس ابدش منتقل میشود، با هم دست می دهند و دامر میگوید دیگر نمیبینمت. آخر فیلم گوینده گفت دامر دو سال بعد در زندان ایالتی توسط همبندش به قتل رسید و همان زن سیاه پوست همسایه که در همان زمان در زندان بوده، میگفت وقتی خبر مرگش از تلویزیون پخش شد، همه بلند شدند و خوشحالی کردند. آن زن تنها کسی بود که از خبر مرگ دامر ناراحت شد و گریه کرد و به همه گفت یک نفر جانش را از دست داده، کجایش خوشحالی دارد. مستند قشنگ بود، هم برای قاتل دلت میسوخت، هم نسبت به پلیس احساس احترام میکردی، و هم میفهمیدی یک قتل فراتر از قربانیان و خانواده هایشان، سرنوشت افراد دیگر و حتی مکان ها را هم تغییر میدهد. ساختمان پس از مدتی تخلیه و به سرعت تخریب میشود، انگار هیچ وقت آنجا وجود نداشته. همسایه ها ساختمان را تخلیه و هر یک به سمتی میروند و زن سیاه پوست تا مدتی دلش نمیخواسته با کسی حرف بزند، غدا نمیخورده و خوابش نمیبرده. رییس اداره پلیس در آخر می گوید من نمیدانم بعضی ها چرا به دیدن فیلم هایی پر از کشتار و خون مثل اره برقی میروند. من هیچ وقت فیلم ترسناک نمیبینم، آخرین فیلم ترسناکی که دیدم جن گیر بود و حدود 30 سال پیش بود، و این حرف از دهان کسی که شغلش و سر و کار روزانه اش با قتل و خون و جسد آمیخته شده، خیلی خوب است.

ساعت 5 صبح است. شبکه HD فیلم "انجمن شاعران مرده" گذاشته. کتابش را 16 سالگی خواندم. فیلمش را دوره دانشگاه دیدم. با این کتاب بود با شاعرانی مثل رابرت براونینگ و کیتز و عبارت لاتین Carpe Diem آشنا شدم. همین کتاب بیشتر علاقه مندم کرد ادبیات انگلیسی بخوانم. آخر فیلم یادم میاید از دیدن خودکشی آن شاگرد ساکت و آرام دلم گرفت. الان که فیلم را دیدم و معلم ادبیات وارد کلاس شد، دلم بیشتر گرفت چون یادم آدم رابین ویلیامز دیگر زنده نیست. بازیگر فیلمهایی مثل ویل هانتینگ خوب، با آن چشمهای مهربان و لبخند آرام، بر خلاف نقشهای سینماییش، خودش را حلق آویز کرده و کشته، به دلیل افسردگی حاد.

چهار تا کتاب کنارم است، یکی از رفیق همیشگی همینگوی، دو تای دیگر از آقایمان اسکار وایلد و آخری از ساراماگوی پرتغالی. امشب نمیرسم یک صفحه هم بخوانم. خوابم میاید.

خب، audieus دوستان عزیز. تا فردا.

   + پرکلاغی ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()