پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

سه‌شنبه هفته پیش خیلی خوش گذشت. یه روز پرماجرا با با یه دوست خوب داشتم که اصلا انتظار نداشتم سه‌شنبه‌ام این قدر یهویی خوب پیش بره! قرار گذاشتیم بریم پارک هنرمندان همدیگه رو ببینیم. توی متروی مفتح بهش زنگ زدم و قرار شد از اونجا با هم بریم. داشتم روی صندلی‌اهی مترو munch munch بیسکوییت ساقه ‌طلایی می‌خوردم دیدم یه نفر آشنا جلوم سبز شد! با هم رفتیم مترو طالقانی و سعی کردیم توی فواصل این دو ایستگاه زنده بمونیم. رسیدیم اونجا تصمیم گرفتیم قدم بزنیم. وسط راه یه سبد خوشگل با گل‌های خشک شده کنار ایستگاه اتوبوس دیدیم! گفتم سنباد! بیا برش داریم! بعد خیلی خونسرد دو تایی همه گل‌های پژمرده‌اش را درآوردیم و سبد را برداشتیم. یک آقایی هم از توی ایستگاه اتوبوس بر و بر داشت عملیات ما رو نظاره می‌کرد! چون با سندباد بودم اهمیتی نداشت دارن نگام می‌کنند. بعد با همون سبد قدم زنان رفتیم سمت هتل انقلاب. حس دخترهای روستایی سبد تخم‌مرغ به دست بهم دست داده بود؛ مخصوصا با این مانتوی گل‌گلی که تنم کرده بودم. از مدت‌ها پیش یه برگه تخفیف کافی‌شاپ هتل انقلاب رو خریده بودم و نمی‌دونستم با کی برم اونجا که سندباد بانی خیر شد با هم بریم اونجا و برگه‌ام رو درست یه روز مونده به ماه رمضون استفاده کنم. داخل لابی نشستیم که خیلی مطبوع بود. همیشه دوست داشتم داخل لابی هتل‌ها بشینم! برای اولین بار توی عمرم میلک‌شیک سفارش دادم، چون هم هوا واسه چایی و قهوه خیلی گرم بود و هم می‌خواستم یه چیز جدید امتحان کنم. پشت سرمون یه پیانوی بزرگ بود که یه پیانیست داشت پشتش آهنگ می‌زد و جزو آهنگاش هتل کالیفرنیا بود. با دوس جون کمی حرف زدیم و من از فضای هتل عکس گرفتم. همون دو تا پیشخدمت همیشگی توی لابی بودن، یه نفر که چشمای سبز و موهای بور داره و قد بلند و قیافه‌اش به خارجی‌ها می‌خوره و شبیه لبنانی چشم‌سبزهاست؛ و یکی دیگه‌شون قد کوتاه و موهای فر ریز داره که اسمش رو پیش خودم گذاشتم "جی‌میز" (یه چیزی مثل جیمز، اما با تلفظ فارسی؛ دلیلش هم شباهتش به یه بازیگر سریالای تلویزیونیه که توی یه سریالی اسم یه خلافکار رو می‌آورد و هی بهش می‌گفت جیمیز!). دفعه پیش که رفته بودم پیشخدمت چشم سبز پاپیون مشکی و پیرهن سفید پوشیده بود، این بار جیمیز. فکر کنم هر کدوم نوشیدنی و غذا سرو می‌کنند لباس و پاپیون می‌پوشند و اونی که پشت بار وای‌میسه لباس معمولی می‌پوشه. از هتل زود زدیم بیرون چون می‌خواستیم سریع بریم پارک تا دیر نشده. اونجا نمایشگاه نوردیک بود که برقاش رفته بود! سه تا دختر بندرعباسی هم با لباسای بندر بودند که موها و قیافه‌شون و لباشون مثل آفریقایی‌هایی می‌موند که سفید شده باشند! رفتیم فروشگاه باسمه که همون بغل بود. چیزهاش خوشگل اما بیش از حد گرون بود. یه کیف جیر زرد خردلی دیدم عاشقش شدم. دو تا کوسن بامزه هم داشتند اما هر کدوم 68 هزار تومن :| چه خبره! جلوی در خانه هنرمندان با یه پیشی کوچولوی خواب بازی کردم. یه کمی توی پارک چرخ زدیم و با یه خانوم پیشی دوست حرف زدیم. شبیه نیکو خردمند بود، از اون هم خوشگل‌تر! بعدش با سندباد عکس یادگاری گرفتیم و از پارک زدیم بیرون. توی خیابون نزدیک پارک، توی یه کوچه بن‌بست یه خونه قدیمی خوشگل بود. ازش داشتیم عکس می‌گرفتیم که... صاحب خونه اومد

بقیه شو الان مینویسم.

هیچی یه خانوم قلقلی مسن چادری دیدیم وایساده سر کوچه و آشغال به دست داره ازمون میپرسه دارید عکس میگیرید؟ ما هم مثل بچه های خوب گفتیم بله! گفت دارید از خونه عکس میگیرید؟ ما باز گفتیم بله. گفت کار اشتباهی میکنید خنثی برای چی دارید عکس میگیرید (چون دلمون میخواست زبان) و ال و بل. سندباد هم رفع و رجوع کرد و گفت اگه ناراحتید خب عکس رو جلوتون پاک میکنیم (اوهوک! عمرا! قهر) خلاصه یارو بیخیال شد رفت. جالبش اینجاست قبل از این حوادث من داشتم به سندباد میگفتم من همیشه دوست دارم برم توی کوچه پس کوچه ها از خونه ها عکس بگیرم اما همیشه میترسم یکی بیاد بیرون بهم گیر بده داری چی کار میکنی. سندباد گفت خب میگیم داریم پروژه عکاسی انجام میدیم و چند ایسم از خودمون درمیاریم تا یارو گیر نده. اما وقتی دقیقا همین اتفاق افتاد دو تایی پاک یادمون رفت از همین حرفا بزنیم. تازه من بعدش یادم افتاد میتونیستیم به یارو بگیم داریم از درختای کاج و آسمون عکس بگیریم، کی به خونه تو کار داشتآخ به هر حال اینم شد یه خاطره بامزه مشترک که سالها میتونیم به یاد بیاریمش و بخندیم! همین طور که قدم میزدیم تا برسیم به مترو، از جلوی مغازه مرموز داروهای گیاهی ای رد شدیم که سالها با اتوبوس از جلوش رد میشدم اما هیچ وقت نرفته بودم توش. سرتاسر در و پنجره رو با پوستر بزرگ اسم انواع گیاه دارویی پوشیده شده و اصلا توش معلوم نیست. به نیت و بهانه خرید چایی ترش رفتیم اون تو. توی اون مغازه به اون بزرگی فقط یه نفر وایساده بود. سندباد ازش قیمت چایی ترش پرسید و اونم یه رقم بالا گفت. وقتی سندباد پرسید آیا چایی ترش باز هم داره، با پررویی خاص مغازه-دار-وارانه ای گفت توی این مغازه هیچ چیز غیربسته بندی نداریم. من ازش داروی گیاهی میگرن رو پرسیدم اما با بی ادبی گفت هر وقت قصد خریدش رو داشتید براتون توضیح میدم. مردک پر رو. همون بهتر این همه سال مغازه اش برام ناشناس مونده بود. اصلا حقشه تک و تنها توی یه مغازه بزرگ که حتی خیابون رو هم از داخلش نمیتونه ببینه کار کنه. دیگه قدم زدیم تا رسیدیم به مترو و خدافظی کردیم. منم پیاده برگشتم. تقاطع هفت تیر طالقانی چراغ قرمزها خراب شده بود و خرتوخری بود بینظیر. موتوری ها با وحشیگیری تمام از توی پیاده رو میرفتن و هنوز موندم چظوری تا سه راه طالقانی سالم رسیدم. اومدم کنار دو تا دختر چادری وایسادم باهاشون تاکسی بگیرم، بعد چند دقیقه رفتن بالاتر، تا اومدن برسم بهشون با هم تاکسی بگیریم سوار شدن رفتن. یه سرباز کوله سربازی به دوش و یه فردی که خیلی بهش میخورد معتاد باشه باهاشون سوار شدند. رفتم بالاتر رسیدم ایستگاه اتوبوس، یه مردی روی صندلیها غش کرده بود. احتمالا توی مصرف چیزی زیاده روی کرده بوده. دو تا مرد صداش میکردن و بهش آب میدادن :| بقیه هم تماشا. اتوبوس بالاخره اومد. توی اتوبوس چند نفر به سبدم نگاه میکردن. اهمیتی نمیدادم. خوشحالتر از اون بودم اهمیت بدم. بالاخره رسیدم خونه و یه روز پرماجرا تموم شد.

فرداش توی کلاس فرانسه تعریف کردم همه ماجراهام رو واسه کلاس! استاد گفت عجب روزی داشتی :)))

تا یادم نرفته توی یه بن بست توی خیابون شهید موسوی دم پارک هنرمندان، یه کافه با سندباد کشف کردیم به اسم Wake Up. یه تابلو چوبی خیلی خوشگل هم داشت. داخلش هم خیلی مرموز بود و حیاطش خیلی دوست داشتنی. منو یاد یه جا می اندازه که نمیدونم کجاست، بن بست و حیاطش رو میگم. حتما حتما باید برم اونجا.

   + پرکلاغی ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()