پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

فروردین 87

دنبال یه مطلب پزشکی تو سایت‌های فارسی بودم. مطلب بیست تا سایت اول دقیقا عین هم بود. یعنی اصلا یه جمله کم و زیاد فرق نداشت... ببخشید، اما خجالت نمی‌کشید؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

باورم نمیشه...

 

دوستی رو که ۵ سال گم کرده بودم امروز پیدا کردم!

 

چی بگم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:40  توسط پرکلاغی 


 

یادتونه یه حکایت بود که توش یکی داشت نامه می‌نوشت و بغلی‌ش هی می‌خوند؟ اون هم تو نامه نوشت «حیف که بغل من آدم فضولی نشسته است...» و طرف هم می‌گه «من که نامه‌ات رو نخونده‌ام؟»! الان که دارم آپ می‌کنم احساس می‌کنم بغلی من داره مطالبم رو می‌خونه. ولی من برخلاف اون نویسنده‌ی نامه به آپ کردنم ادامه می‌دم.

 

همین الان پاشد رفت!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

شب‌ها خوابم نمی‌بره. تا پنج صبح بیدارم. شبی هم که آدم بیدار باشه می‌ره تو فکر زندگی و این که آیا من مسیر زندگی‌م درسته و اگه این راهو می‌رفتم بهتر بود یا نه و آینده چی می‌شه و... اینجاست که مغزدرد می‌گیری. یه سری آهنگ هر شب می‌ریزم تو موبایلم تا موقعی که بیدارم گوش می‌کنم. قشنگ‌اند ولی باعث نمی‌شن اون افکار نیاد تو ذهنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

عشق پیران را جوان میکند و جوانان را پیر...

                                                پائولو کوئیلو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:30  توسط پرکلاغی 


 

 

تا اطلاع ثانوی قرار شده از خوندن هرگونه وبلاگ متاهلی پرهیز شود. دیدید مدارس متاهلها شبانه برگزار میشه و نمیذارن کنار بچه های دیگه بشینن؟ منم یه بچه کوچولو-ام. فکر میکردم با خوندن این وبلاگها مخم بازتر میشه و عاقلتر میشم... اما هیچ فرقی نکردم. همون کودک هستم! به علاوه اینکه بعضی چیزهای این وبلاگها ناراحتم میکنه. احساس میکنم اصلا حرفشون رو نمیفهمم. تازه بهم احساس پیر شدن هم دست میده. (میبینید چقدر جوونم؟!)

شما هم در این مورد نظر بدید تا شاید من تونستم بفهمم نظر بقیه چیه. شما ایا از این دست وبلاگها میخونید؟ خوشتون میاد؟ بدتون میاد؟ از چی بدتون میاد؟ چی ازشون یاد گرفتید؟ بدآموزی داشته یا خوب آموزی؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:26  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

در ادامه پست "جویبار در اتوبوس" باید بگم زنگ اس.ام.اس (=پیامک) موبایلم عین صدای زنگ در میمونه! تا حالا چند بار که برام پیامک اومده همه گفتن کی زنگ زد؟ منم که بدجنس-ام چیزی نمیگم و خودم با خودم میخندم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:6  توسط پرکلاغی 


 

هنوز اون دو تا کتاب "زندگی در پیش رو" و "خط تیره آیلین" رو تموم نکردم. اما اولی خیلی قشنگه. راوی داستان یه بچه است که خیلی بامزه حرف میزنه. یکی به من گفته بود کتاب شبیه لولیتاست ولی هیچ چیزی که به لولیتا شباهت داشته باشه نداشت. دومی هم منو مرتب یاد چراغها را من خاموش میکنم میانداخت. نثرش خیلی شبیه پیرزاده. بهترین کتاب سال ۸۵ انتخاب شده. چرا تازگیها همه مثل هم مینویسن؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

برنامه روزانه:

بیدار شدن از خواب

آپ کردن وبلاگ و نوشتن ده تاپست با هم.

خوردن صبحانه و رسیدن به بقیه کارها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:51  توسط پرکلاغی 


 

علت فکر دیروزم این بود که پنج شنبه یه تیکه داستان مانند نوشته بودم که توش یکی میگه اگر بمیرم این کارها رو میکنم و... دو شبه دارم خواب میبینم قلبم خیلی درد میکنه یا طناب دار دور گردنمه (بیچاره من). به خودم گفتم برم اون داستان رو پاک کنم شاید راستی راستی مردم. از مردن تازگیها نمیترسم اما دلم نمیخواد بدون رسیدن به آرزوم از دنیا برم. شایدم قراره اون دنیا بهش برسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دیروز صبح داشتم فکر میکردم اگر الان بمیرم چی میشه؟ دیدم روی در سه تا اعلامیه ترحیم چسبوندن. این همزمانی یه اتفاق با یه فکر رو چی میگفنند؟ یه اسمی داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:48  توسط پرکلاغی 


 

پریروز داشتم یکی از نوارهای زبان دوران دانش آموزی‌ام رو گوش می‌کردم. مال کتاب Streamline بود. اون روزایی که از خودم می‌پرسیدم یعنی می‌شه بدون داشتن متن بتونم نوارها رو بفهمم؟ یادش به خیر. چقدر خاطره برام زنده شد. چیزی که برام توی نوار جالب بود طنز نهفته در متن‌هاش بود. رییسی که داره با منشی‌اش تو رستوران عاشقانه صحبت می‌کنه و بعد آخرش از منشی‌اش می‌خواد آخر هفته رو بمونه اضافه‌کاری، مردی که با پای شکسته و سر زخمی می‌ره اداره‌ی پلیس و می‌گه از پشت بهش حمله کردند و وقتی ازش می‌پرسن پات رو کی شکست می‌گه موقع بردنم به آمبولانس از روی برانکارد انداختنم. اما جالب‌ترین‌اش این بود: زنی به همسرش می‌گه نگاه کن اون دختره لباس‌اش عین مال من‌ه. مرده می‌گه نه فرق داره. زنه می‌گه کو؟ این که کاملن مدل مال من‌ه. و مرده می‌گه: از مال تو کوتاه‌تره!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:40  توسط پرکلاغی 


 

یه یارویی میافته توی جوب برای اینکه ضایع نشه صدای قوطی در میاره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:31  توسط پرکلاغی 


 

دیروز هفت ساعت بیوقفه پای نت بودم. به همین زودیا یا چشمام باباغوری میشه یا از بی تحرکی میمیرم. یکی نیست بگه کاه که از خودت نیست کاهدون که از خودته. هرکی ندونه فکر میکنه من سالی یه بار به نت دسترسی دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:28  توسط پرکلاغی 


 

چرا من تازگیها اینطوری شدم؟ از بعد از تطیلات عیده که دلم میخواد فقط قدم بزنم و فکر کنم و از دست بقیه دور باشم. انگار یه چیزی رو گم کردم که تو خیابونا و کوچه ها میتونم پیداش کنم. شایدم مال هوای بهار باشه. دیروز گفتم کل مسیرم رو پیاده میرم که هم پیاده روی کنم هم قدم زده باشم اما دیدم یه عالمه بلیط اتوبوس اسفند-فروردین خریدم که اگر مصرفشون نکنم باطل میشن. کاش موقع خریدنشون به حرف اونی که گفت اینقدر نخر گوش میکردم. تازه همین امروز آخرین بلیط دی-بهمن رو دادم تموم شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:19  توسط پرکلاغی 


 

نمیدونم تا حالا از این زنگ موبایلها شنیدید که صدای آب و جویباره؟ دیروز تو اتوبوس یکی موبایلش زنگ زد صدای آب دراومد. باورتون میشه دو نفر فکر کردند داره آب میریزه روشون و خودشون رو کنار کشیدند؟! بعد که برگشتند دیدند زنگ موبایله خودشون به خودشون خندیدند. من اولین بار که این زنگ موبایل رو شنیدم وسط گرمای خرداد بود. اینقدر با شنیدن اون صدا تشنه ام شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:14  توسط پرکلاغی 


 

میدونم عید خیلی وقته تموم شده ولی دیر نیست ببینیم چرا نباید ماهی قرمز خرید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:3  توسط پرکلاغی 


 

بالاخره اگر نفهمیدم ۹ خرداد چرا اینهمه بازدیدکننده داشتم الان میدونم دیروز چرا پربازدیدکننده ترین روزم بوده. از اون ۶۳ تا بازدید ۳۰ تاش فقط خودم بودم که هی مطلب مینوشتم و پست میکردم و هی چک میکردم ببینم وبلاگ درست و سالمه و مطالب خوب نوشته شده اند یا نه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:0  توسط پرکلاغی 


 

بازم گوگل بی ادبی کرده و باید بریم پتیشن امضا کنیم. میگن حداقل به یک میلیون امضا نیازه. تا حالا که فقط ۲۰۰.۰۰۰ و خوده ای جمع شده. همسایه ها بدویید یاری کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:51  توسط پرکلاغی 


 

امروز هفتم تیر است

امروز هفتم تیر... و من که آشغالی بیش نیستم... هم ناراحتم هم خوشحال... چون تموم شد... 16 سال درس خوندن دقیقا امروز تموم شد...

از بابا آب داد شروع شد،

حسنک کجایی؟

کوکب خانم زن پاکیزه و تمیزی بود...

یکی روبهی دید...

ادامه داشت...

 

و الان جای اون 16 سال یک کلمه پنج حرفی شده پیشوند اسمم:  آق مهندس!!!

نمیدونم ارزشش داشته یا نه؟

 

از وبلاگ: آشغال

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:53  توسط پرکلاغی 


 

 

قیافه من این چند وقته بین این دو تا شکلک در نوسان بوده:

:((      

 :))

مثل همون دو تا صورتک معروف خندان و گریان که نماینده تئاترند...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من هرچی فکر میکنم نمیفهمم روز ۹ خرداد ۸۶ چی چی نوشتم که ۴۵ تا بازدید داشتم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:37  توسط پرکلاغی 


 

میخواستم برای تفریح قالب عوض کنم و واکنش شما دوستان رو بسنجم که دیدم کاسه کوزه وبلاگ رو بدجوری به هم ریخت! این بود که از خیر غافلگیرکردنتان گذشتم! (اعتراف میکنم میخواستم یه قالب بذارم که بالاش یه قلب گنده بود که از پهلو تیر خورده و ببینم چی کار میکنید!!!!!)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

از اونجایی که سه روز به نت دسترسی نداشتم الان دارم تلافی درمیارم و هی آپ میکنم. باید تا حالا به این پست کردن های ده تایی من عادت کرده باشید.

 

میخوام تو این پست بگم چند وقته احساس میکنم شدم "آلیس در سرزمین عجایب". اتفاقات عجیب زیاد برام میفته. وقتی هم فکرش رو میکنم میبینم جواب خیلی از سوالامه. انگار خدا اون بالا نشسته و غیرمستقیم برام پیغام میفرسته. شاید هوامو این چند وقته داره.

 

دیشب داشتم غر میزدم با خودم که این چه زندگیه... صبح با یه خبر خوب روبه رو میشم...

 

دوشنبه هفته پیش خبر رسید یکی از دوستام رفته... شبش تو یکی از وبلاگها میخونم یکی دقیقا یه دوست زمان کودکی داشته که گمش کرده اما دوباره بهش رسیده و الان با هم دائم در ارتباطند...

 

دری که هر وقت از کنارش رد میشدم قفل بود و دیگه به این نتیجه رسیده بودم که برای همیشه قفلش کردند و حس خوبی اون قفل بودن برام نداشت... میام میبینم در باز شده و پشتش یه عالم آدم هستند...

 

راجع به خودم فکر میکنم... بعد یه کتاب میخونم که شخصیتش مثل من بوده و یاد میگیرم منم تنها نیستم...

 

ساعت مچی قشنگی رو که دوست داشتم شش ماه خراب میشه و یهو آخر شب روز پیش میفهمم چطوری باید درستش کنم و از روز اول هم قشنگتر میشه...

 

برای شما از این اتفاقات میافته؟ و آیا اونا رو به عنوان تعبیر و نشانه میگیرید یا ازش رد میشید؟

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چهار روز دنبال کتابش گشتم تا تونستم فقط این یه خط قشنگ رو پیدا کنم:

 

شاید که نبودن بدون است بی آن که تو باشی...

                                                                 پابلو نرودا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:28  توسط پرکلاغی 


 

این چند روزه داشتم خوشحال میشدم که دارم سرما میخورم و میرم پیش همون دکتری که دوستش دارم. اما معلوم شد اشتباه کردم. حالم خوب خوب بود!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:36  توسط پرکلاغی 


این چند وقت میخواستم برم سینما گفتم اول منتظر شم ببینم بقیه (به خصوص وبلاگیها راجع بهش چی میگن) و با توجه به حرف اونا فیلم مورد علاقه ام رو پیدا کنم. چون در اکثر مواقع حرف وبلاگرها در مورد خوب یا بد بودن فیلمها یکی-ه و مثل خیلی چیزها نیست نظرات مختلف باشه. این جمع بندی حرفاشون شد:

مجنون لیلی: اکثرا از فیلم ناراضی بودند و داستان رو بی سر و ته میدونستند ضمن اینکه توصیه میکردن اگر به هوای گلزار به دیدن این فیلم میرید بهتره که نرید چون فقط ده دقیقه توش بازی کرده!

دایره زنگی: فیلمی با شونصد تا بازیگر که گویا از "مجنون لیلی" بهتره اما بیشتر به درد خندیدن میخوره و حرفی برای گفتن نداره.

راجع به "زن دوم" با بازی نیکی کریمی و فروتن هم جایی چیزی نخوندم اما اگر دیدم میام میگم. اما تا اونجایی که روی سر در سینما پوستر فیلم رو میخوندم گویا از دو تای بالایی جدی تره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:16  توسط پرکلاغی 


 

اول از همه قبل از اینکه احیانا خدای ناکرده کسی اشتباه راجع به پستم فکر کند بگم که "اتنقاد از یه نفر هیچ وقت برابر با انتقاد از همه نیست". و حالا:

اون پستی رو که گفتم نوشته های "داستانهای زنان" جلال آل احمد به زمان ما نمیخوره و فقط به اون زمان خودش میخورده رو تکذیب میکنم!

چند روز پیش توی یه وبلاگی خوندم خانمی برای عید دیدنی یه انگشتر از دوستش قرض گرفته و رفته مهمونی و هر خونه ای رفته چشم زنهای اون خونه از حدقه دراومده از بس به انگشترش زل زدن -چون انگشتره از اون گنده هاش بوده- و ایشون هم برای اینکه لج یکی از زن ها رو بیشتر دربیاره بهش گفته "اصلا وزن کم نکرده"...

و مابقی قضایا.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

شاید بایستی با عشق‌های دیگری می‌ساختم. اما عشق به اختیار نمی‌شود.

                                                                                       ساموئل بکت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط پرکلاغی 


 

Talk to me softly

There is something in your eyes

Don't hang your head in sorrow

And please don't cry

I know how you feel inside I've

I've been there before

Somethin is changin' inside you

And don't you know

                                   Don't Cry Guns 'N Roses

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:3  توسط پرکلاغی 


 

بازم آسمون

شده رنگ خون...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:11  توسط پرکلاغی 


 

میگن با تغییر پسوند .com به .ir بعضی از وبلاگهای پرشن بلاگ از حالت filtering دراومدن. رفتم چک کردم دیدم درسته! خیلی باحال بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:35  توسط پرکلاغی 


 

عشق آدم را هرزه می‌کند، چون و چرا هم ندارد. اما دقیقن چه نوع عشقی بود؟ آیا عشق سودایی بود؟ گمان نمی‌کنم. چون عشق سودایی همان عشق شهوانی است، نه؟ یا آن را با نوع دیگری از عشق عوضی گرفته‌م؟ عشق انواع فراوانی دارد، نه؟ یکی از یکی قشنگ‌تر، نه؟ مثلن عشق افلاطونی هم نوع دیگری از عشق است که حالا به نظرم می‌رسد. عشقی بی‌غرض است.

                                                                       اولین عشق-ساموئل بکت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط پرکلاغی 


 

بعد از قرنی نشستم و یه داستان کوتاه نوشتم. بعضی جاهاش رو از زندگی خودم برداشت کرده بودم. شش خط بیشتر نبود. از یکی خواستم بیاد و بخوندش و نظر بدهد. به محض این‌که صدایش کردم پشیمان شدم. دو خط نخوند که یک هومی کرد و یه سری تکان داد. به خط سوم که رسید گردنش را کج کرد. به خط چهارم که رسید گفت «اِ؟» و خط آخر را که خواند گفت «بذار ببینم» و نشست به حساب کردن چیزهایی که من در داستان از زندگی خودم برداشت کرده بودم. داشت یه نتیجه‌ای برای خودش می‌گرفت که من با نوشتن این داستان یه منظوری داشتم. موقع بلند شدن گفت «خیلی افتضاح بود. مزخرف بود. از این داستان آشپزخانه‌ای‌ها بود». منتظر تعریف و تمجید نبودم اما این‌که داشت از روی داستان نتیجه می‌گرفت که من با نوشتنش منظور خاصی داشتم بیشتر ناراحتم کرد. به هر حال اون داستان رو کنار گذاشتم. اگه نویسنده بشم، جزو معدود نویسندگانی(!) هستم که داستانشان را delete می‌کنند نه این که پاره کنندش و به سطل کاغذ بیاندازندش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یه قرص دارم روی جعبه‌اش نوشته «هر دوازده ساعت یک عدد»، روی یکی از بسته‌های توی جعبه نوشته «هر هشت ساعت یک عدد»، من هم که روحم از این دو تا نوشته خبر نداشته اوایل هر شش ساعت یکی می‌خوردم، بعد بعضی روزها هم حوصله نداشتم اصلن نمی‌خوردم، بعضی وقتا هم بدون نظم خاصی یکی می‌خوردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:1  توسط پرکلاغی 


 

یه بار من از پرند نیلگون پرسیدم که آیا در ادبیات فارسی قدیم هم کتابی داشتیم که غیرقابل چاپ! باشه. اون هم جواب زیر رو در بخش نظرات داد و من هم گفتم این‌جا بذارم تا بقیه استفاده کنند:

 

«کتاب‌های ممنوعه در ادبیات قدیم؟؟؟ راستش اولش چیزی یادم نیومد و بیشتر ذهنم رفت طرف کتاب‌های معروف به "الفیه و شلفیه" که همون کتابایی با محتوای غیراخلاقی! هستن و تعدادشونم کم بوده. اما در واقع باید گفت که در قدیم چون تیراژ کتاب خیلی خیلی محدود بوده (چون آدم باسواد و فرصتدار برای کتاب خوندن کم بوده –خیلی کم) در درجه اول دربارها کتابخونه داشتن و زمانی که بیش از یه شاعر و نویسنده‌ی معروف (اتفاقی و به طور هم زمان) در ایران ظهور می‌کردن، به علت بُعد مسافت، گاه از گوشه‌ای از ایران، اثر یا آثار یکی‌شون به دست اون دیگری که مشتاق خوندن کتاب همتای خودش بوده، می‌رسیده.

کلن افراد معدود کتاب خوانی که دوست داشتن از کتابای (بازم معدود) مورد علاقه‌شون داشته باشن، یا می‌نشستن از روش می‌نوشتن یا یکی براشون نسخه برداری می‌کرد (مثلن شاگردشون) برای همین خیلی پیش اومده که در حین نسخه‌برداری‌های مختلف در همون زمان نویسنده یا زمان‌های بعد، به دلیل بد خوندن یا دلایل سلیقه‌ای، بخشی از کتاب تفاوت پیدا کرده، حذف شده...

مثال جالبش اینه:


استادمون می‌گفتن که در داستان رستم و سهراب، تهمینه که عاشق رستم می‌شه، در اصل باهاش ازدواج نکرده و صاحب بچه شده! فردوسی هم این داستان رو همین طور با رعایت امانتداری در ابتدا نقل کرده. اما نسخه‌نویس‌ها چون مسلمون بودن و این کارا در دین اسلام "زشته آقا! بده! عیبه!" و چون رستم پررو، قبل از اسلام زندگی می‌کرده و به این دین مشرف نشده، اومدن این بخش داستان رو اسلامیزه کردن. یعنی کلی بیت اضافه کردن به وسط داستان که: "بله آقا! همون نصفه شبی رستم رفت خواستگاری دختر شاه سمنگان (تهمینه) و عاقد آورد و اونو عقد کرد و... (همون شب!) و فرداش هم رفت زابلستان خونه‌شون و به خوشی و خرمی زندگی کرد..."


دیگه این که اگه منظورتون ممنوعه‌ی سیاسی باشه، همیشه نویسنده‌های معروف ما این مسایل رو با زرنگی خاص خودشون در لفافه‌ی شعر و صنایع مختلف بیان کردن. اما طوری که شاه (مقصود اصلی شعرا و اصل قضیه) بدش نیاد. معمولن کم هم پیش میومده که شاه خیلی با سوات! بوده باشه و این چیزا رو فهمیده باشه. نمونه مهمش سعدی که هر چی دوست داشته اشارات سیاسی در بوستان و گلستان داشته اما به کسی هم برنخورده!

 

اینا رو گفتم که گفته باشم:


برای همین می‌شه گفت کتاب ممنوعه نداشتیم و اگر هم داشتیم، واسمون حفظش نکردن!»

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:0  توسط پرکلاغی 


 

It's a different world,

It's a different world,

It's a different world,

In love forever...

                      In Love Forever- Chris Deburg

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:59  توسط پرکلاغی 


 

اینم پنج مسنجر سریع برای شما. اگه مثل من به یاهو مسنجر دسترسی ندارید میتونید از اینها استفاده کنید. دعای خیر فراموش نشود!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:2  توسط پرکلاغی 


 

امروز روز خودمه. یعنی فقط به خودم اختصاصش دادم. صبح با خط اتوبوسی رفتم که دوستش دارم. اونجایی که باید می‌رفتم رو نرفتم. رفتم دو تا کتاب گرفتم به اسم‌های «زندگی در پیش رو» و «خط تیره آیلین». جفتشون خیلی گیرا هستند. موبایلم شارژ نداره و خاموشه و امکان ارتباط با من نیست. الان هم دارم فقط پای اینترنت خوش می‌گذرونم و کاری به دنیا و مافیها ندارم.

 

الان تو صفحه یاهو نوشته «چارلتون هستون» که به خاطر «ده فرمان» خیلی معروف بوده درگذشته. من که تا حالا نمی‌شناختمش. این منو یاد آرتور سی کلارک می‌اندازه که آخرین روز سال میلادی درگذشت و من با خودم گفتم دیدی ادیسه‌اش رو هم نخوندم و مرحوم شد.

 

راستش یه چیز جالب: «کِرت وُنه‌گات» که پارسال درگذشت. آرتور سی کلارک هم امسال. جالبیش به اینه که اسم این‌ها توی لیست «هزار و یک کتابی که باید پیش از مرگ خواند» زیر هم بوده! باید دید نفری که زیر آرتور سی کلارک-ه کیه!

 

 

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اون روز که یه تیکه از کتاب داشتن و نداشتن رو گذاشتم یادم رفت بگم که فقط فصل بیست و یک اون کتاب رو خوندم! اون رو هم از یه سایت گرفته بودم. حیف که ایمیلم رو یاهو -به دلیل سر نزدن- غیرفعال کرده وگرنه براتون میفرستادمش. فقط حق ویرایش منو محفوظ بدارید چون نشستم ویرایشش هم کردم. وسواسه دیگه. متن ویرایش نشده آزارم میده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

الهی هر کی اینترنت پرسرعت داره، سنگ شه!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:13  توسط پرکلاغی 


 

این کاری که صدا و سیما در حق بعضی از آهنگ‌های معروف دنیا انجام می‌ده واقعن نامردیه. برای نمونه همین آهنگ Edge of Darkness که مال سریال پرطرفدار انگلیسی «لبه‌ی تاریکی»ه رو سال هفتاد و پنج گذاشته بود روی یه شوی تلویزیونی که توش علی جم معتاد بود و زنش خودشو از بالای پل هوایی پرت می‌کنه پایین. حالا هر وقت این آهنگو گوش می‌دم یاد اعتیاد و سرنگ و این حرفا می‌افتم. یا اون آهنگ فوق‌العاده معروف Careless Whisper که جرج مایکل خونده‌اش و صدا سیما گذاشته‌اش روی کارتون آن شرلی! خب لطف آهنگ از بین می‌ره دیگه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:4  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

... و فقط عشق مهم بود. عشق از همه چیز مهم‌تر بود. و تو نابغه بودی و من عمرت بودم، جانت بودم. شریک عمرت بودم و گل کوچولویت بودم. زکی! عشق هم دروغ هم است. عشق قرص نازایی است چون تو می‌ترسیدی بچه‌دار بشوی. عشق گِنه‌گِنه است، گِنه‌گِنه است، گِنه‌گِنه است: این قدر برا‌‌ی نازایی خوردم تا کر شدم. عشق آن وحشت سقط جنین است که تو مرا دچار آن کردی. عشق دل و روده‌‌ی مجروح من است. عشق یک نصفش سنبه‌‌ی قابله است و نصف دیگرش حمام آب سرد. من می‌دانم عشق چه چیزی است. عشق همیشه پشت مستراح آویزان است. بوی دوای ضد عفونی می‌دهد. مرده‌شوی عشق را ببرد. عشق تمام آن کارها و حقه‌های کثیفی است که به من یاد دادی و شاید خودت هم از توی کتاب یاد گرفته بودی. خیلی خوب. دیگر با تو و با عشق کاری ندارم. با عشق تو کاری ندارم...

                                                       داشتن و نداشتن- ارنست همینگوی

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط پرکلاغی 


 

آی دلم می‌سوزه چرا نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» رو نرفتم. آی دلم می‌سوزه... کارگردان یه تئاتر که حمید سمندریان باشه باید حتمن اون تئاتر رو دید. تازه گوهر خیراندیش هم توش بازی کرده. امروز یه نقد توی ویژه‌نامه همشهری و یه عکس از تئاترش رو دیدم که دلم رو بدجوری سوزوند. معلومه از اون تئاتر معرکه‌ها بوده. آخه نمایشش تو تئاتر شهر اجرا می‌شد و من یه ذره حوصله‌ام نمی‌اومد تا اونجا برم. ولی خیلی حیف شد. جالبه که سمندریان استاد گوهر خیراندیش تو دانشگاه هنرهای زیبا بوده. من که اصلن نمی‌دونستم خیراندیش فارغ‌التحصیل دانشگاه تهرانه. فکر می‌کردم همین‌طوری وارد سینما شده! خود گوهر خیراندیش البته می‌گه که از تئاتر به سینما رسیده و همیشه مشتاق پیشنهادهای تئاتریه. نقش اول این تئاتر رو چندین سال پیش مرحوم «جمیله شیخی» بازی کرده بوده. گوهر خیراندیش می‌گه «عاشق‌تر از کلارا –شخصیت اصلی نمایش– شخصیتی در ادبیات نمایشی پیدا نمی‌کنید.» این تئاتر راجع به عشق بود و نوشته‌ی فردریش دورنمات. حیف شد، حیف، حیف، حیف.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

پریروز دلم هوس این داستان ایرانی‌ها رو کرده بود که توش زن‌‌ها چادر و چاقچور می‌پوشند و دور هم جمع می‌شن و غیبت می‌کنند! رفتم سراغ مجموعه «داستان‌های زنان» از جلال آل‌احمد. چقدر خوندنش چسبید. خیلی چسبید! می‌دونید اگر این داستان‌ها رو نویسنده‌ای امروزی می‌نوشت، خوشم نمی‌اومد چون زمان ما دیگه این طوری نیست. ولی داستان به زن‌های زمان جلال کاملن می‌خوره. چند تیکه هم از کتاب انتخاب کردم گذاشتم این زیر تا شما هم اگر دلتون خواست بخونید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 راستی آبجی خانم! چه خبر تازه از اون ورها؟ هنوز هووت نزاییده؟

 ایشالا که ترکمون بزنه. می‌گن سه روزه داره درد می‌بره. سر تخته‌ی مرده‌شورخونه! حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته عرق پیشونیش رو پاک می‌کنه. بی‌غیرت فرصت رو غنیمت دونسته.

 نکنه واسه همین بوده که امسال گندم بیشتری سبز کردی؟

 اوا خواهر! تو دیگه چرا سرکوفت می‌زنی؟

                                                         داستان‌های زنان- جلال آل احمد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:14  توسط پرکلاغی 


 

«... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده‌ای بود، بهش بتول می‌گفتن. راستش ما آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود. من خوب یادمه روزای عید فطر که می‌شد، با ییشای صناری که از این‌ور و اون‌ور جمع می‌کرد، متقالی، چیتی، چیزی تهیه می‌کرد و میومد تو مسجد «کوچه دردار» و وقتی نماز تموم می‌شد، پیرهن مراد بخیه می‌زد. ولی هیچ فایده نداشت. بیچاره بختش کور کور بود. خودش می‌گفت: «نمی‌دونم، خدا عالمه! شاید برام جادو جنبلی، چیزی کرده باشن. من کاری از دستم برنمی‌یادش. خدا خودش جزاشونو بده.» خلاصه یتیمچه‌ی بدبخت آخر سرا راضی شده بود به یه سوپر شوور کنه!»

                                                    داستان‌های زنان- جلال آل احمد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط پرکلاغی 


 

«...کم‌کم ما می‌دیدیم بتوله سر و وضعش بهتر می‌شه، گلوبند سنگین می‌بنده، النگوهای ردیف به هر دو دست، انگشتر الماس، پیراهن‌های ملیله‌دوزی و اطلس، چارقت، خاصه ململ؛ و خیر...! مث یه شازده خانم اومد و رفت می‌کنه. راسی یادم رفت بگم، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.»

                                                    داستان‌های زنان- جلال آل احمد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:12  توسط پرکلاغی 


 

"زن حاجی، یعنی بتول، بعد از اون دختر اولیش که حالا به چهارده سالگی رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو می‌کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می‌انداختم، آره بعد از اون بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه‌ای رو داره. آخه خداییشو بخوای مردک بنده خدا نمی‌خاس با این همه مال و مکنت، اجاقش کور باشه و تخم و ترکه‌ش قطع بشه. خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که تا چار تا عقدی جایزه و صیغه‌ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست. واسه این بود که به دس و پا افتاد شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه‌ای نگیره.  آخه ننه شماها نمی‌دونین هـــوو چیه! من که خدا نخاس سرم بیاد.  اما راستش آدم چطو دلش میاد شوورش بغل یه پتیاره دیگه‌بخوابه؟" 
                                                       داستان‌های زنان- جلال آل احمد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:16  توسط پرکلاغی 


 

And no one knows what it's like

To be hated

To be fated

To telling lonely lies

                          

Behind Blue Eyes- Limp Bizkit

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:33  توسط پرکلاغی 


 

خب این چند روز رو به همه مهلت دادم تا به سوال پایین فکر کنند. جواب سوال هم "نه" است. آدم بعضی وقتا حوصله نداره دیگه. و اما در مورد لیست اون چهل و یک کتاب:

 

اگر بخوام یه کتاب رو با اطمینان از این لیست به همه معرفی کنم اون چیزی نیست جز: ناطور دشت

 

دو کتابی که بودنشون تو اون لیست منو متعجب کرد «مثل آب برای شکلات» و «معمای آقای ریپلی» بود.

 

کتابی که پدرم رو درآورد تا خوندمش «سال‌ها» از خانم وولف بود.

 

کتابی رو که اصلن نفهمیدم «در قند هندوانه» بود. البته هرکی خونده‌ش گفته نفهمیده!

 

کتابی که با تموم شدنش احساس سر کاری بودن کردم «آلیس در سرزمین عجایب» بود.

 

«گاردن پارتی» رو خوانده‌ام و تا جایی که یادم می‌آید داستان کوتاه بود نه کتاب!

 

دو کتابی رو که بعد از خوندنشون احساس ناامیدی از دنیا کردم «1984» و «سالار مگس‌ها» بود.

 

لطیف‌ترین کتاب توی این لیست به انتخاب من همون «شازده کوچولو» است.

 

بکرترین موضوع اختصاص دارد به «روباه» اثر لارنس فقید.

 

کتابی رو که تا صبح بیدار بودم و خوندمش «بیگانه» بود.

 

کتابی که همین‌جوری محض خوندن گرفتمش دست و وقتی تموم شد لذت زیادی ازش بردم «جزیره‌ی گنج» بود.

 

کتابی که با تموم شدنش دلم می‌خواست گریه کنم «سرخ و سیاه» بود.

 

از این لیست دو کتاب «جین ایر» و «ناطور دشت» رو هم به انگلیسی و هم به فارسی خوندم.

 

بیشترین دفعات خوندن یه کتاب اختصاص داره به «جین ایر». شش بار خلاصه‌اش را به انگلیسی خواندم، یک بار متن کامل را به انگلیسی، دو بار هم به فارسی! (حالا بگذریم که سه بار هم فیلمشو دیدم)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دیروز وقتی جلوی در خونه‌ی فامیلمون فهمیدم نیستند، خیلی خوشحال شدم. من خیلی بدجنسم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:19  توسط پرکلاغی 


 

می‌گفتند حافظه‌ی حسی ما سه دهم ثانیه است. استادهایمان می‌گفتند.

و من همیشه فکر می‌کردم پس سر انگشتانی که روی پستی و بلندی‌ها سر می‌خورند، فقط  سه دهم ثانیه یادشان خواهد ماند...

حافظه‌ی ذهنی‌ام پاک شده بود. پاک‌اش کرده بودم از کسی که نبود و قرار هم نبود باشد.

پسرک ۶ ساله بود به گمانم. می‌خواستم گلویش را معاینه کنم. چانه‌اش را که گرفتم، غبغب نرمش که در انگشتانم جا شد، خاطره‌ی یک پوست نرم و داغ و سفید و مهربان در تمام پایانه‌های حسی‌ام زنده شد.

چراغ قوه از دستم افتاد.

 

استادهایمان دروغ می‌گفتند.

 

از وبلاگ: زنانه‌ترین اعترافات حوا

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:50  توسط پرکلاغی 


 

لیست دویست و بیست کتابی رو که باید پیش از مرگ خواند رو از سایت جیره‌ی کتاب گرفتم و با خودم گفتم ببینم چند تاشون رو خوندم. چهل و یکی خونده بودم. امیدوارم امسال بیشترشون رو بتونم بخونم. اینم از کتابایی که خوانده شده:

 

سرخ و سیاه - استاندال

مثل آب برای شکلات - لورا اسکوئیل

عاشق - مارگاریت دوراس

در قند هندوانه - ریچارد براتیگان

فرنی و زوئی - جی.دی. سالینجر

معمای آقای ریپلی - پاتریشیا های اسمیت

سالار مگس‌ها - ویلیام گلدینگ

مرد پیر و دریا - ارنست همینگوی

ناطور دشت - جی. دی. سلینجر

1984 - جورج اورول
مزرعه‌ی حیوانات - جورج اورول

لبه‌ی تیغ - ویلیام سامرست موام
بیگانه - آلبر کامو
شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپری
ربه‌کا - دافنه دو موریه
سال‌ها - ویرجینیا وولف
بر باد رفته - مارگارت میچل
گاردن پارتی - کاترین منسفیلد
روباه - دی. اچ. لارنس
درنده‌ی باسکرویل - سر آرتور کونان دویل
تس دوربرویل - تامس هاردی
تصویر دوریان گری - اسکار وایلد
جزیره گنج - رابرت لوئی استیونسون
بدور از مردم شوریده - تامس هاردی
دور دنیا در هشتاد روز - ژول ورن
زنان کوچک - لوئییز می آلکوت
سیلاس مارنر - جورج الیوت
آرزوهای بزرگ - چارلز دیکنز

موبی‌دیک - هرمان ملویل

بلندی‌های بادگیر - امیلی برونته
جین ایر – شارلوت برونته
جنایت و مکافات - فئودور داستایوسکی

آلیس در سرزمین عجایب - لوئیس کارول

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند - ارنست همینگوی

صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز

ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد - پائولو کوئیلو

پاییز پدرسالار - گابریل گارسیا مارکز

مرشد و مارگاریتا - میخائیل بولگاکف

وداع با اسلحه - ارنست همینگوی

کلبه عمو توم - هریت بیچر استو

گوژپشت نوتردام - ویکتور هوگو

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:29  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خب این هم از سال هشتاد و شش که پرونده‌اش بسته شد و رفت پی کارش.

الان که دارم اینارو می‌نویسم لابد خیلی‌هاتون در معیت فک‌فامیل به سر می‌برید و لباس نو پوشیدید. من که در حال حاضر با خیال راحت این‌جا نشسته‌ام. شبکه‌ی چهار داره یه فیلم ایتالیایی پخش می‌کنه که نمی‌دونم اسمش چیه.

صبح نیم ساعت مونده به سال تحویل از خواب پا شدم و بدو بدو رفتم دوش گرفتم که موقع سال تحویل تمیز و مرتب باشم. شب قبلش تا صبح خواب به چشمم نیامد برای همین چشمام و صورتم می‌سوخت. همیشه دم سال تحویل که می‌شه من یه استرسی خاصی می‌گیرم. نمی‌دونم شماها هم این‌جوری می‌شید یا نه؟ تا بیام تو دلم آرزو کنم سال جدید چه اتفاقای خوبی برام بیفته، سال تحویل شد. البته شب قبلش که تا صبح خوابم نبرد، نشستم و به آرزوهام فکر کردم.

احساس می‌کنم سال جدید، سال خوبی خواهد بود. نخواد سال خوبی هم باشه، خودم به زور خوبش می‌کنم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:21  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()