پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

مهر 85

یوهو! همین الان کشف کردم اسم اصلی "اندی"  – خواننده‌ی ایرانی در آمریکا – چیه: «آندرانیک مددیان». جالبه این همه سال به صدای این آقا گوش کردم و تازه همین الان فهمیدم که اسم اصلی ایشون چیه و این‌که ارمنی‌تبار هستند. خدا پدر اونی که اینترنت رو اختراع کرد بیامرزه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 13:39  توسط پرکلاغی 


یادتونه تو کتاب "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم" جایی هست که خانم نوراللهی داره شعری رو با این مضمون می‌خونه :

بیدار شو خواهر

در دنیایی که جمیله‌ها با خون خود

فرمان آزادی ملتی را بر صفحه‌ی تاریخ می‌نگارند

 تنها لب گلگون و چشم مخمور داشتن شرط زن بودن نیست

 همیشه فکر می‌کردم که منظورش از جمیله کیه و چون این اسم عربیه فکر می‌کردم منظور زنی تو دوران اوایل اسلام است. اما حالا که کمی به اطلاعاتم اضافه شده فکر کنم منظور از جمیله، "جمیله بوپاشا" است. زن مسلمان مبارز در جریان انقلاب الجزایر. حالا این‌که درست می‌گم یا نه رو باید از خود خانم پیرزاد پرسید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 2:1  توسط پرکلاغی 


این‌که تازگی‌ها هرکس واسه خودش یک وبلاگ داره (مثل من!) هرچند اول به نظر بی‌مزه میاد ولی بعدا می‌بینی یک خوبی هم داره واون اینه که طرف کاملا رعایت حال وبلاگدارهای دیگه رو هم می‌کنه چون درکشون می‌کنه. نمیاد تو وبلاگ طرف تو بخش نظر‌خواهی فحش و حرف‌های زشت بنویسه. اینو می‌دونه که چهاردیواری تا حدودی اختیاریه، یعنی نمیاد از یکی ایراد بگیره بگه چرا همه‌اش از این می‌نویسی یا از اون. می‌دونه که آدم تو وبلاگش حق اینو داره که راجع به هرچی دوست داره بنویسه.  البته هنوز هم هستند افرادی که این چیزها حالیشون نیست...+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:10  توسط پرکلاغی 

 


به من میگه چرا تو فیلم ماتریکس هی از ارزش‌های یهود حرف زده شده و تبلیغ سرزمین زایون (صهیون) شده. من هم بهش گفتم: «خب ما هم فیلم می‌سازیم و توش هی فرت فرت تبلیغ قرآن و ارزش‌های اسلامی رو می‌کنیم. حالا عیبی داره تو فیلم ماتریکس دو سه تا چیز از یهودیت گفتند؟» + نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:49  توسط پرکلاغی 

(جای بعضی‌ها خالی که به من سر یهودیت گیر بدند)

 

 


یکی از چیزهایی که وقتی روزه می‌گیرم ناراحتم می‌کنه، اینه که مبادا دهنم بوی بدی بده. با این‌که کلی مسواک می‌زنم و نخ دندون می‌کشم بازهم احساس خوبی ندارم. خب این طبیعیه که وقتی آدم گشنشه معده گازهای بدبویی تولید می‌کنه که مسواک و نخ دندون روش تاثیری نداره. می‌گم کاش آدامس جویدن برای روزه‌دارها آزاد بود. اون وقت موقع حرف زدن دیگه نگران نبودی که طرف مقابلت داره  از بوی دهنت خفه میشه یا نه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:32  توسط پرکلاغی 


آدم واقعا تعجب می‌کنه وقتی می‌بینه هنوز دور و برش از آدم‌های مزخرف پر نشده. آن قدر بی‌ادبی دیده‌ام که دیدن مودب برایم عجیب است. اگه این وبلاگ رو نخوندید یه سر بزنید.+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:50  توسط پرکلاغی 

 


این ماه رمضون روزه نگرفتم چون واقعا سختمه. وقتی می‌رم تو بحر این روزه‌دارها می‌بینم با من فرق چندانی ندارند و بی‌خودی به خودشون زحمت می‌دن. به ندرت دیدم روزه‌داری که غیبت نکنه و یا مسخره نکنه. تهمت زدن هم که قربونشون برم... واقعا چه فکری می‌کنند؟ همین که صبح پاشی شکمت رو پر کنی و نماز بخونی کافیه؟ چرا هیچ کس یادش نمی‌مونه خدا روزه نگرفتن و نماز نخوندن رو می‌بخشه اما غیبت و تهمت رو نه؟ خیلی دلم می‌خواد این مورد رو بهشون یادآوری کنم ولی نمی‌تونم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 11:12  توسط پرکلاغی 


آی از این طرز نظر دادن تو وبلاگ بدم میاد:

"سلام، وبلاگ جالبی داری. بهت لینک دادم، به ما هم سری بزن. موفق باشی." یا: "اگه مایل به تبادل لینک هستی نظرت رو اعلام کن." بعضی وقت‌ها هم می‌بینی نظر داده شده اصلا ربطی به موضوع نوشته شده نداره. انگار نویسنده اونجا داشته برای سرگرمی گِل لگد می‌کرده.

خدا رو شکر ما بخشی به اسم نظرسنجی یا  همون کامنت نداریم!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 11:11  توسط پرکلاغی 


طرز حرف زدن بعضی افراد مسن و کلماتی که به کار می‌برند برام جالبه. مثلا به جای "در رو ببند" میگن "در رو پیش کن" یا به طناب میگن "طناف"، به دیوار میگن "دیفال"، به سطل میگن "سَلْطْ" و کلی چیزهای بانمک دیگه. شاید وقتی خود ما هم به سن اونا رسیدیم همین کلمات عامیانه‌ای که استفاده می‌کنیم مثل جوات و خفن و ... خیلی مسخره و املی به نظر برسن.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:25  توسط پرکلاغی 


وقتی می‌رم بعضی وبلاگ‌ها می‌بینم دیگه نمی‌نویسند ناراحت می‌شم. احساس می‌کنم خود نویسنده یک جورایی به انتها رسیده. این رو مثلا بخونید:+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:54  توسط پرکلاغی 

آخرین نوشته

دانشکده ما دیگر وجود ندارد. انگار مکان آن هم با زمان گذشت و فقط خاطرات لب حوض معروف دانشکده زبانها، آن راهروهای نیمه تاریک، آن سایت شلوغ و گرم با نرده های آهنی و اتاق های کوچک زیرپله ماند. زبانی ها اکنون افراد دیگر، در مکان دیگر، و با رفتار دیگر هستند. از آنها که این وبلاگ را شروع کردند و ادامه دادند دیگر کسی دلیلی برای رفتن به دانشکده جدید زبانها ندارد. دیگر مدیریتی های آن طرف حوض، سلف مشترک و کبوترهای ساکن آن، کلاس 26، انجمن زیرپله، پشت دانشکده و سایر واژه هایمان معنا ندارد. جایی در ذهنمان برای این سالها گذاشته ایم و به آن دست نمی زنیم، برای روزهایی که می آیند و دوستانی که می مانند. آنها که با ما بودند و حالا رفته اند. به قول مهدی: بهترین روزها + بهترین دوست ها + بهترین خاطره ها = دانشکده زبانها. و این خلاصه همه آن چیزی است که باقی مانده است. وبلاگ زبانها هم متعلق به همان زمان است. می خواهیم بماند و مانند بقیه چیزها به همین شکل به یاد بیاوریمش.

دو سال پیش آمدیم و اولین نوروز را نبریک گفتیم. سال گذشته رفتن دوستان را به نظاره نشستیم و خود نیز همراهشان شدیم. امسال، در این دقایق مانده به سال جدید، آخرین نوشته را برای شما می نویسیم.

هم دانشکده ای، امیدواریم هر روز برایت سرشار از شادی باشد، و روزهایی که با هم گذراندیم، پله های ابتدایی نردبان موفقیتت در آنچه آرزو داری.

خدانگهدار

 


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:50  توسط پرکلاغی 


 خنده‌دار نیست؟ آدم وبلاگ بزنه ولی نتونه چیزی بنویسه؟ الان نمی‌دونم چی بگم. ببخشید...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 2:23  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()