پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

اردی‌بهشت 87

   

حتا پیشگامان عرصه‌ی وبلاگنویسی هم از تعداد زیاد بازدیدکننده ذوق‌زده می‌شوند. این هم مدرک. از نوع محکم و مستدل.

 

یه پیغام برای صاحب اون وبلاگ: صفا از وبلاگت خیلی خیلی خوشم میاد٬ ولی از خودت نمی‌دونم چرا نه!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من همیشه با خودم فکر می‌کردم فوتوبلاگ این کانادایی‌ه چه قشنگه، نگو سام جوانروح خودمون* بوده! و جالب اینه که اگه عبارت سام جوانروح رو جستجو کنید٬ دو میلیون عکس میاد به غیر از عکس خود سام.

 

اینم فوتوبلاگش.

 

*می‌گم خودمون فکر نکنید منظورم این‌ه که فامیل‌مونه. منظورم این‌ه که ایرانیه. چند وقته هر چی می‌نویسم همه جدی می‌گیرن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

در ادامه‌ی پست «کدوم‌شون رو می‌گی»:

 

یه وبلاگ دیدم به اسم "شهرزاد واقعی"!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

"ریچارد براتیگان در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ با یک تفنگ شکاری کالیبر ۴۴ خودکشی کرد."

"رومن گری در ۲ دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلوله‌ایی به زندگی خود خاتمه داد."

 

 

"ویرجینیا وولف در تاریخ ۲۸ مارس ۱۹۴۱ پس از اتمام آخرین رمان خود با جیب‌های پر از سنگ به ‌«رودخانه اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد."

...

چقدر خوشحالم که دیگه مدتیه زندگینامه‌ی نویسنده‌ها رو نمی‌خونم. درست مثل صفحه‌ی حوادث.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

از فردا اردیبهشت تموم می‌شه و اردیجهنم شروع...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:35  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

-  چقدر میشه؟
-  پونصد تومن.
-  من همیشه این مسیر رو میام، میشه چهارصد!
[چرا می‌پرسی پس؟!]

 

از وبلاگ: تراموا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:59  توسط پرکلاغی 


 

اول پستهای بالا و پایین این پست رو بخونین که خیلی به حال الان من میخوره. یکی از زجرهای زندگی این بوده که شب ساعت -و تازگی‌ها موبایل- کوک کنی تا صبح یه ساعت زودتر پاشی و یه کاری رو انجام بدی. صبح ساعت پنج موبایلم زنگ زد و زنگش رو قطع کردم و گفتم دو دقیقه دیگه پا می‌شم اما تا هفت و نیم خوابم برد. مهم نیست. دو اون دو ساعت خواب میدیدم یکی اومده تو کامنتها بهم فحش داده. مهم نیست. یکی دیگه از زجرهای زندگی اینه که دیر از خونه بیای بیرون و بخوای تاکسی بگیری. خیابون یه تاکسی جلوم ایستاده بود. سوار که شدم راننده مقصدم رو پرسید و گفت نههه من همچین جایی نمی‌رم. پس منظورش چی بود از جلوی پای من ایستادن؟ مهم نیست. خلاصه توی راه تازه فهمیدم که همه کارهام رو جا گذاشتم. مهم نیست. دیر رسیدم. مهم نیست. یادم رفت آخر هفته تو آمریکا یکشنبه و دوشنبه است و امروز سه شنبه است و بدموقعی مزاحم دوستم اونور دنیا شدم. مهم نیست. به خاطر نداشتن کارهام نرفتم. مهم نیست. اما خوابم بهم زهر شد. این خیلی مهمه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 
صبح که ساعتم زنگ زد ، با خودم گفتم خوشبختی یعنی این که پنج دقیقه ی دیگه هم بتونم بخوابم.
ولی بعد از اینکه از تخت اومدم بیرون ، فهمیدم که خوشبختی اصلا وجود نداره .

 

از وبلاگ: قصه‌های عامه‌پسند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:39  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

ببینم، نکنه شما هم فکر کردید اون متن «از یادداشت‌های روزانه‌ی یک مازوخیست» جدی‌ه؟ داشتم مسخره بازی درمی‌اوردم. دیشب یکی وبم رو خونده از من می‌پرسه اون فرد کیه؟!!!! شماها چی؟ اگه واقعا فکر کردید، برم اون متن رو درستش کنم. لطفا جواب این سوالم رو حتما بدید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این خبر رو هم که خوندم دیگه شادی امروز صبحم تکمیل شد. یه مدت قرار گذاشته بودم از این جور چیزها نخونم چون یه خشم عجیبی تو تمام وجودم حس می‌کنم که نمی‌دونم باید سر کی خالیش کنم.

یادتونه چند وقت پیش یه خبر تو وبلاگستان پیچیده بود که یه پسر دانشجوی ایرانی تو کانادا تو آسانسور چه کار کرده بوده؟ خوندید دادگاه چه کار کرد؟ برخورد با کسی که اون حادثه براش پیش اومده بودید رو هم دیدید؟ اون رو مقایسه کنید با برخورد با دانشجوهای قربانی این دانشگاه. خیلی رو می‌خواد آدم از این کارها کنه، بعد راست‌راست بیاد هر روز سر کار، هیچ کس هم کاری به کارش نداشته باشه. عیب نداره، نوبت ماها هم یه روز می‌شه. منتظر باشید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

وای به وقتی که دو تا وبلاگر معروف تو بخش نظرات بیفتن به جون هم و یکی‌شون فحش بده به اون یکی... آدم واقعا می‌مونه، نه به اون قالب لطیف و نوشته‌های پروانه‌ای و عکس‌های رمانتیک و شعرها، نه به اون فحش‌های رکیک و زننده. صبحی داشتم یه وبلاگ معروف رو می‌خوندم دیدم واسه‌ی یه پست کاملا معمولی، اون یکی وبلاگر اومده چه‌ها که تو بخش نظرات ننوشته و می‌خواسته ناشناس نظر بذاره که انگار آی‌پی‌‌اش لو رفته...

این‌ه دنیای وبلاگ‌نویسی. این‌.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 

خودم می‌دونم این سه تا پست زیر بی‌مزه بودند و می‌شد تو یه پست نوشت‌شون، ولی باید می‌نوشتمشون!

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط پرکلاغی 


 

مرتبط‌تر: اون ایرانی‌یه من نبودم ها.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

مرتبط: می‌گن یه بیماری جدید اومده به اسم روزی شونصد تا پست آپ کردن. به جوونا بگید خیلی مواظب خودشون باشن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:27  توسط پرکلاغی 


 

یک ایرانی بر اثر زیاد وبلاگ آپ کردن مُرد.

خبرگزاری CNN.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:23  توسط پرکلاغی 


 

دخترم/ پسرم، اگه دیدی یکی همه‌اش داره چایی تلخ غلیظ می‌خوره، باهاش نگرد.

 نخندید بهم ولی می‌خوام از امروز دیگه چایی نخورم. سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام دوباره درد گرفته. شب‌ها هم خوابم نمی‌بره به خاطر تئین زیاد چایی. خوردن قرص‌های فروس‌سولفات هم کمک خوبیه. دیروز یه نفر بهم گفت چهار ماهه سیگار نکشیده. خوش به حالش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:12  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این دوتا چه فرقی با هم دارن؟

 

Man[at]Gmail[dot]com

 

Man@Gmail.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من دیگه از این به بعد پینگ نمی‌کنم. خودتون بدونید هر وقت بیاین این‌جا آپم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این بلاگ‌رولینگ از من معصو‌متر و بچه‌تر پیدا نکرد که هر بار که رفتم ازش کد برای وبلاگم بگیرم گفت برو ایمیل بهت می‌زنیم و هر بار رفتم چک کردم دیدم هیچ وقت ایمیل نمی‌زنه؟ نتیجه‌اش اینه که باید با سیستم زغال‌سنگی هر روز دونه دونه این لینک‌ها رو چک کنم ببینم کی آپ کرده کی نکرده. حتا اون‌هایی رو که سال‌هاست دیگه نمی‌نویسند هم چک می‌کنم. تازه هر بار هم نمی‌تونه پینگ کنه می‌گه «برو یه لیوان مارتینی بخور برگرد». بی‌تربیت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من هنوز هم درگیر یه سوال هستم:

وقتی ریچارد براتیگان «در قند هندوانه» رو می‌نوشت منظورش چی بود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چقدر تازگی‌ها زندگی راحت شده... کلید F5 رو می‌زنی صفحه  refreshمی‌شه. قبلاها می‌دونی با چه بدبختی صفحه رو  refreshمی‌کردیم؟؟ تو اون برف و یخبندون باید می‌رفتیم از خونه بیرون٬ یخ‌ها رو می‌شکستیم٬ بعد دست و پاهامون کرخت می‌شد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

وقتی هنوز اردیبهشت 87 تموم نشده، واسه چی زیر بخش آرشیو می‌نویسه اردیبهشت 87؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

امروز صبح تو رادیو می‌گفت یه نفر دیروز تو یکی از اتوبان‌ها داشته با سرعت 250 کیلوتر در ساعت رانندگی می‌کرده که پلیس ماشینش رو توقیف کرده. خیلی دلم می‌خواست منم تو اون ماشین می‌بودم. هیجان خونم این روزها رفته پایین. البته تو اون قسمت پلیس و توقیف ماشین دیگه دلم نمی‌خواست باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

برای این‌که مطلب زیر رو بهتر درک کنید، تصور کنید یه روز دوازده تا وبلاگ درست شه هم اسم وبلاگ شما.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اون اول‌ها که تازه وبلاگ اختراع شده بود٬ می‌گفتن یه وبلاگی هست به اسم «شهرزاد قصه‌گو»* که خیلی قشنگ می‌نویسه. تازگی‌ها رفتم ببینم وبلاگش کدومه٬ دیدم دوازده تا وبلاگ داریم به اسم شهرزاد قصه‌گو.

 

*خدا رو شکر این یکی دیگه به لینک دادن نیاز نداره!

 

 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:14  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

کشور: ج.ا. ایران   شهر: Iran

این رو وبگذرم نوشته بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

هی میای روی بخش نظرات تایید نشده کلیک می‌کنی، می‌بینی نوشته «موردی یافت نشد». دوباره کلیک می‌کنی، می‌بینی همون رو نوشته. وقتی برای بار سوم کلیک می‌کنی و می‌بینی نظری نیست، مطمئن می‌شی که: «هیشکی منو دوست نداره».

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:6  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بیا. یه کلمه نوشتم "بوس"؛ شونصد نفر ریختن اینجا. واسه همینه هیچ وقت هیچی نمینویسم دیگه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دوست دارم با هم دعوامون شه، بعد تو منو کتک بزنی. درست بزنی زیر چشمم تا بنفش شه. بعد دلت بسوزه و بیای منو ناز کنی و یخ بذاری زیر کبودی چشمم. بغلم کنی. بعد من تو بغلت یخ رو بگیرم باهاش بازی کنم تا آب شه. اون وقت تو دعوام کنی که چرا نذاشتمش زیر کبودی چشمم و کتکم بزنی و این بار دماغم رو بشکنی...

 

*نویسنده‌ی اون یادداشت‌ها من نیستم. طرف به من می‌گه و من می‌نویسم‌شون. آخه الان تو تیمارستان بستریه.

 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چرا باید این دنیای ساده را از او دریغ کنم؟ بگذار فکر کند من به عروسی دختر خواهرش در فلان سالن در رودهن حسودی ام می شود یا دلم می خواهد یا رومیزی قلاب بافی شده مثل مال او داشته باشم. چیزی که از من کم نمی‌شود...

 

 

از وبلاگ: نازلی (حال لینک دادن هم ندارم. لینکش اون بغله دیگه. یعنی نمیفهمید من الان دیشب دیر خوابیدم و عصبانیم؟)

 

 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط پرکلاغی 


 

می‌گن امروز «روز موزه» است. موزه چیه؟ یعنی چی؟ ولی گفتن بازدید از سرتاسر موزه‌ها امروز مجانی‌ه. برای همین من امروز می‌رم موزه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اون بخش دیکشنری که پایین گفتم درش بسته شد. آخه قبل از من قصه‌های عامه‌پسند* چند تا نوشته‌ی این مدلی داشته. من می‌رم یه چیز دیگه اختراع می‌کنم.

 

 

 

*حال لینک دادن ندارم. لینکش اون بغله.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این مطلب رو پارسال نوشته بودم اما گمش کرده بودم. امسال تو کامپیوترتکونی پیداش کردم:

 

از یه بچه‌ی خوردنی می‌پرسم: چند نوع بوس داریم؟

انواع بوس از دید این بچه از زبون خودش دو نوع‌اند:

«بوس–تو–لبی»! و «بوس–تو–گوشی»!!

 

بوس نوع اول که معلومه. French kiss رو می‌گه! چون مامان‌اش این طوری بوس‌اش می‌کرده.

بوس نوع دوم هم اختراع خودش‌ه.

 

می‌گم: بوس–تو–گوشی دیگه چه مدلی‌ه؟

می‌گه: توی گوش همدیگه رو بوس می‌کنیم!!!

می‌گم: خب حالا منو همون‌طوری بوس کن ببینم.

 

میاد جلو و با جدیت توی گوشم بوس می‌کنه. قلقلکم میاد و خنده‌ام گرفته.

 

می‌گم: یادته کوچولو بودی چشمات رو بوس می‌کردم؟

می‌گه: آره اما حالا دیگه نمی‌ذارم، چون چشمام میکروب می‌کشه (چه حرفا!)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

I saw your face in a crowded place,

And I don't know what to do...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط پرکلاغی 


 

گفته بودم که چایی تلخ زیاد می‌خورم. واحد شمارش چایی خوردن‌ام هم فنجون و لیوان و mug نیست بلکه قوری‌ه. روز قبل از سال نو با خودم گفتم «بیا قرار بذار دیگه چایی نخوری» اما از اونجا که می‌دونستم امکان نداره٬ قولی به خودم ندادم. از 15 فروردین بود که نمی‌دونم چی شد که من تصمیم جدی گرفتم دیگه چایی نخورم و عجبا که به قول خودم وفادار موندم. هر روز که بیشتر می‌گذشت بیشتر به خودم امیدوار می‌شدم و می‌گفتم «دیدی می‌شه؟». چایی نخوردنم به چهل روز رسیده بود. خلاصه می‌خواستم بیام تو این برنامه‌های ترک اعتیاد شرکت کنم و بگم «من٬ فلانی٬ الان چهل روزه که پاکم» و همه بگن «خوش اومدی» که... چند روزه نمیدونم دقیقا از کی دوباره چایی خوردن‌هام شروع شده. یه قوری و یه فلاسک رو در عرض یک ساعت خالی می‌کنم و دست خودم نیست. الان هم که اینجا نشستم بدجور دلم هوس یه دونه از اون لیوانی گنده‌ها‌ش رو کرده. پیش وجدانم بدجوری شرمنده شدم. بد دردیه. به جوونا بگید خیلی مواظب خودشون باشن...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

از دوستم که چند سال تو آمریکا زندگی می‌کنه می‌پرسم «می‌دونی اُسکُل یعنی چی؟» می‌گه «آره بابا...» فکر کنم یه ذره بهش برخورد. آخه از اون دسته ایرانی‌هاست که تو کالیفرنیا هستن ولی روحشون تو ایرانه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:34  توسط پرکلاغی 


 

از این به بعد یه سری مطلب می‌نویسم تحت عنوان «دیکشنری». هر بار پیله می‌کنم به یه موردی و یه کلمه رو با اون مورد تعریف می‌کنم. اگر قبل از من کسی تو وبلاگستان این کار رو کرده بیایید بگید که ننویسم و اگر نه٬ خب کپی‌رایتش مال خودم! فعلا کلمه‌ی جدیدالتعریف شده‌ی زیر رو داشته باشید تا موردهای بعدی (اگر هم بی‌مزه بود بگین بیام جمعش کنم!)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

تلاش: اون دو تا نهال انجیری که از کف سنگی اون زیرزمین نمور و تاریک اومدن بیرون.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

جالبی‌ش اما همین زند‌گی‌های مشترک مجازی‌ست که یک‌وقت‌هایی می‌چربد به زندگی‌های مشترک غیر مجازی‌مان. که آدم آن طرف سیم را بیشتر می‌شناسیم تا آدم اتاق کناری را. یا لابد آن‌قدر که در طول روز با آدمک‌های سیمی‌مان معاشرت می‌کنیم، با آدم‌های گوشت و پوست‌دارمان نه.

 

از وبلاگ: آیدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:32  توسط پرکلاغی 


 

امروز یه ماشین دیدم که روش نوشته بود: «ستاد تهیه و آموزش سگ‌های پلیس نزاجا»

فکر کنم منظورش از واژه‌ی «تهیه»، پرورش بود. مگه سگ غذاست که بخوای آماده‌اش کنی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

– شما شغل هم داری؟

آره هر روز وبلاگ مینویسم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:32  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

- می‌دونستی فلانی زبان و «ادبیات» انگلیسی خونده؟

- انگلیسی رو که هر بچه‌ای بلده...

 

پ.ن. با خوندن جمله‌ی دوم این گفت‌و‌گو می‌تونیم بفهمیم که چطوری می‌شه با یه جمله –با عرض معذرت– گند زد به شاعرایی مثل شِلی، بایرون، کیتس، وُردز وُرث و جنبش ادبی‌شون.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بالاخره نظرات رو باز کردم. هر چند وبلاگ بدون بخش نظرات هم برای خودش عالمی داره. هرچی تو این دو سه روزه تو دل‌تون جمع شده بودید و نتونستید بگید٬ حالا بگید. واسه هر بخشی هم که خواستید نظر بذارید. چون کامنت‌ها تاییدی هستند در نهایت همه رو می‌بینم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهن‌ات روی طناب‌رخت،

باران را

اگر می‌بارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز‌خوانده‌ای خداپرست شده‌ام.

                                                 بیژن نجدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط پرکلاغی 


 

«یه دل سیر گریه کردم» درسته یا «یه دل سیر خندیدم»؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط پرکلاغی 


 

تو یه خیابونی که من ازش هر روز رد می‌شم٬ جدیدا یه فروشگاه تعاونی زده‌اند. دست‌شون درد نکنه واقعا. خیلی وقت بود از این سالمندها ندیده بودم که میان جلوی در فروشگاه از ساعت پنج صبح گونی می‌زارن زیرشون و می‌شینن کف پیاده‌رو تا فروشگاه باز شه و دو کیلو قندوشکر بگیرن.

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


اخبار چین:

 

Tens of thousands dead or missing in China quake 
1,000 dead or missing in China quake school collapse... 
37 tourists killed in China quake landslide: report

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:44  توسط پرکلاغی 


 

آقا این درخت‌های کنار خیابون یه اشتباهی کردن و چند تا توت دادند. شما به بزرگی خودت ببخش. همچین گرفتن شاخه‌ها رو کشیدن که شاخه‌های درخت فلک‌زده شکسته و خم شده روی پیاده‌رو. ما هم از این درخت‌ها توت خوردیم، ولی نه دیگه این‌جوری. دِ میگم ول کن اون شاخه رو.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط پرکلاغی 


 

هفته‌ی پیش توی ایستگاه اتوبوس‌های BRT ایستاده بودم که متوجه شدم یه خانم میانسال داره چپ‌چپ نگاهم می‌کنه. هر چی به رفتارم و سر و تا پام نگاهی انداختم، چیزی ندیدم که درخور چپ‌چپ باشد.

 

یادمه توی یه فیلم ایرانی هنرپیشه‌ى مرد به زن می‌گفت:

می‌دونی گناه ما چیه؟ گناه ما جوونیه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:34  توسط پرکلاغی 


 

تصحیح سوال زیر اینه که «اون کدوم بی‌کاریه که که تو یه روز همه‌اش پای نته و مشغول آپ کردن؟» البته این رو هم مد نظر داشته باشید که این 22 تا پست من از لحاظ جثه! به اندازه‌ی دو پست معمولی یه وبلاگره. اون‌هایی که خواننده‌ی قدیمی این جا هستند به این آپ کردن‌های پشت سر هم تو یه روز عادت کرده‌اند. مثلا من یه خواننده دارم بیچاره روزی بیشتر از هشت بار سر می‌زنه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط پرکلاغی 


 

چیستان جدید

اون کدوم وبلاگ تو وبلاگستان‌ه که تو یه روز 22 تا پست می‌نویسه و آپ می‌کنه؟
جواب: خودم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:2  توسط پرکلاغی 


 

به این وبگذر فارسی اطمینان نکنید. وبگذرم می‌نویسه: ایران، بعد روی نقشه‌اش نگاه می‌کنم می‌بینم از مصر وارد وبلاگ شده‌اند. نقشه‌ی اسرائیل رو می‌ذاره بعد می‌نویسه فلسطین اشغالی. تازگی‌ها هم اسم تهران شده شریف! خواننده از تهران وارد می‌شه، می‌نویسه شریف (شاید هم خیلی دقیق‌تر شده و خواننده از دانشگاه شریف به من سر می‌زند و وبگذرم هم ردش رو گرفته!). من که یه دونه از این وبگذر خارجکی‌ها هم گذاشتم رو وبم که دقیق کار می‌کنه. جنس فقط خارجی. حالا هی ما رو به خرید محصولات وطنی ترغیب کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:17  توسط پرکلاغی 


 

تازگی‌ها دیگه مطمئن شدم انتخاب قالب وبلاگ، با شخصیت آدم‌ها نسبت نزدیکی داره. درست مثل دستخط.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط پرکلاغی 


 

یه شعری هست از «لنگستون هیوز» که شاملو هم ترجمه‌اش کرده (اسمش رو نمی‌گم چون حال‌تون بد می‌شه). از اون جایی که یه تیکه از شعر تو کتاب چاپ نشده من افشاگری می‌کنم و اون تیکه رو میارم:

 

شمبه‌ها مشروب بخور

یه‌شمبه‌ها برو کلیسا

 

مشروب و بچه و زن و کلیسا و یه‌شمبه

همه‌ی اینا با پنج سنتیا و ده‌سنتیا و دلارا

بدجوری قاطی پاطی شده‌اند...

 

بله دوستان! تیکه‌ی! حذف شده همان کلمه‌ی «مشروب» است که من این‌جا آوردمش. خب من افشاگری‌ام را کردم. بروم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط پرکلاغی 


 

یکی از راه‌های کشتن خلاقیت یه نویسنده این‌ه که مجبور باشه هر هفته یه داستان کوتاه برای یه روزنامه بنویسه تا نون شب‌اش رو دربیاره. باور کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط پرکلاغی 


 

چیستان

سوال: اون کدوم وبلاگه که یه خط می‌نویسه و صدها نظر براش میاد؟

جواب: قصه‌های عامه‌پسند

توصیه: این وبلاگ را از دست ندهید، بعضی از مطالب یک خطی‌اش واقعا عالی هستند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:34  توسط پرکلاغی 


 

اسم اول لس آنجلس این بوده:

 

El Pueblo de Nuestra Señora la Reina de los Ángeles de Porciúncula

 

یعنی: شهر بانوی ما٬ ملکه‌ی فرشته‌های Porciúncula.

 

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:11  توسط پرکلاغی 


 

مقدمه: مطالب تکه تکه زیر٬ کل نوشته من دربازه نمایشگاه کتاب پارسال است که آن را در وبلاگم منتشر نکردم. میدانم کار عجیبی است که از نمایشکاه کتاب پارسال وقتی بنویسیم که نمایشگاه کتاب امسال تمام شده است٬ اما خواندنش خالی از لطف نیست... از صفر تا آخر از بالا به پایین بخوانید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط پرکلاغی 


 

صفر: امسال نمایشگاه کتاب برای اولین بار در مصلی برگزار شد. عصر چهارشنبه تصمیم گرفتم سری به نمایشگاه کتاب بزنم. می‌دونستم که چیزی نخواهم خرید ولی با این حال رفتم. اگر بخواهیم اسم یکی از نمایشنامه‌های شکسپیر رو برای نمایشگاه کتاب تهران سال 86 انتخاب کنیم، بدون شک «هیاهوی بسیار برای هیچ» عنوان مناسبی‌ه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط پرکلاغی 


 

اول: از در که وارد می‌شوی انبوه کاغذ، پلاستیک و بطری خالی است که روی زمین ریخته. آدم یاد زباله‌دونی‌های خارج از شهر می‌افته که آشغال‌ها رو توش آتش می‌زنن. بعد هم جمعیت زیادی رو می‌بینی که در حال حرکت‌اند. عده‌ی زیادی هم نشسته‌اند. هوا گرم و خفه است. حالم خیلی بده. احساس می‌کنم چیزی داره روی قفسه‌ی سینه‌ام فشار وارد می‌کنه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط پرکلاغی 


 

دوم: توی کل نمایشگاه فقط سه خارجی دیدم: یک مرد میانسال ژاپنی با پلاستیکی حاوی دو کتاب که صبر و متانت مثل اکثر ژاپنی‌ها از قیافه‌اش می‌بارید اما واضح بود که خسته و کلافه شده، یک پسر جوان کره‌ای که توی غرفه‌ها می‌گشت و خانمی با چشم‌های درشت آبی که از نگاه‌های زل مردم خسته شده بود و سعی می‌کرد زمین رو نگاه کنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:14  توسط پرکلاغی 


 

سوم: اول می‌رم غرفه‌ی لاتین ببینم چه خبره. طبقه‌ی بالاست. خبری نیست. پرنده هم پر نمی‌زنه. سرم گیج می‌ره و شونه‌هام درد می‌کنه. رمان به انگلیسی اصلا نیست. کتاب‌های پزشکی، ادبیات، طراحی داخلی و خیلی چیزهای دیگه به انگلیسی. روی جلد یه کتاب نازک رو برمی‌گردونم ببینم قیمتش چقدره: 14.500 ناقابل. به قول خودشون Wow!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط پرکلاغی 


 

چهارم: توی یه غرفه‌ای خیلی غلغله است. می‌رم ببینم چه خبره. یه نگاه به کتاب‌های روی میز می‌کنم و می‌فهمم. من نه می‌خوام مدیر موفقی باشم، نه می‌خوام ذهنم باز شه، و نه چگونه بهتر زندگی کنم؛ قورباغه رو هم نمی‌خوام قورت بدم، پنیرم رو هم کسی جا‌به‌جا نکرده! به طالع‌بینی چینی و هندی هم علاقه‌ای ندارم و نه به ازدواج موفق.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط پرکلاغی 


 

پنجم: می‌رم یه ساندویچ بگیرم بخورم. صد رحمت به غذاخوری‌های بین جاده‌ها. بوی بدی میاد. بوی زباله. دور و برم مگس‌ها رژه می‌رن و روی میز جابه‌جا لکه‌ی نوشابه و غذاست. رغبت نمی‌کنم پشت اون میز بشینم. می‌رم می‌شینم گوشه‌ی جدول و ملت از بالای سرم هی رد می‌شن. یه ذره ساندویچ هزار تومان، هیچی هم توش نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط پرکلاغی 


 

ششم: وسط راه ماشین ون سبز رنگ نیروی انتظامی (همون آقای گشت ارشاد خودمون) رو می‌بینم. یعنی آمدند این‌جا بدحجابی و این‌جور چیزها رو بگیرن؟ با این همه جمعیت فکر کنم صد تا کامیون لازم داشته باشن تا بخوان کسی رو بگیرن. خودشون هم به یه گردان نیاز دارن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط پرکلاغی 


 

هفتم: گرمازده شده‌ام. حال تهوع دارم. پشیمونم چرا نرفتم خونه، اول یه دوش بگیرم و این لباس‌های رسمی و تنگ رو از تن دربیارم و لباس‌های گشاد و خنک خودم رو بپوشم. اما دیر شده. شارژ گوشی‌ام داره تموم می‌شه. بار و بندیلم چنان سنگینه که دارم می‌افتم کف زمین. نفسم بالا نمی‌یاد. تو سالن‌ها هوا نیست. خفه است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط پرکلاغی 


 

هشتم: توی مترو غلغله است. از دیدن این همه آدم احساس خفگی می‌کنم. یکی به همراهش می‌گه «چند روز پیش اینجا یه پسر 15 ساله زیر قطار رفته». دوست ندارم برم زیر قطار. همه هم رو هل می‌دن. یکی با فشار جمعیت داره می‌ره تو اما پاش جایی گیر کرده و از درد فریاد می‌زنه. بعضی‌ها می‌خندن. توی قطار داره منفجر می‌شه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:58  توسط پرکلاغی 


 

نهم: پیاده که می‌شم یه خانمی حالش بد شده و کف زمین افتاده. دو سه نفر دورش جمع شدن و بقیه هم رفتن سوار شدن. در قطار داره بسته می‌شه اما یکی با زور خودش رو جا می‌کنه. تقریبا تمام تنش رو جا داده اما یکی از پاهاش از در موندن بیرون. مامور مترو میاد و تذکر می‌ده. بالاخره پاهاش رو هم ‌به زور جا می‌ده و قطار حرکت می‌کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط پرکلاغی 


 

آخر: شب که بی‌رمق و خسته و گرمازده می‌رسم خونه، با خودم فکر می‌کنم که ای کاش نرفته بودم. یاد اون دو هزار تومان ساندویچی که خریدم می‌افتم و کتاب‌هایی که نخریدم. همون‌جا وسط اتاق، روی فرش می‌افتم و دراز می‌کشم و قبل از این‌که بفهمم امروز چی شد، وسط وسایل و لباس‌های درآورده‌ام، به خواب عمیقی فرو می‌رم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط پرکلاغی 


 

می‌دانستم که سرانجام

روزی از این راه می‌بایدم گذشت.

با این همه دیروز از کجا خبرم بود

که روز موعود امروز است؟

                                       تاری هارا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط پرکلاغی 


 

بالاخره حال اون روباهه رو درک کردم که رفت خونه‌ی یه لک‌لک و لک‌لک‌ه براش توی یه کوزه‌ی سرباریک غذا آورد و روباهه هم پوزه‌اش توش گیر کرد. یه نوشابه خریدم و یه نی گرفتم که نی از شیشه کوتاه‌تر بود. موقع خوردن هی نی می‌رفت ته شیشه و نمی‌تونستم بخورم. آخرش هم نصفش ریخت رو صورتم و شانس آوردم روی لباسام نریخت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط پرکلاغی 


 

هیچ چیزى کریه‏تر از این نیست که به‏زور زندگى را توى حلق آدم‏هایى بچپانند که نمى‏توانند از خودشان دفاع کنند و نمى‏خواهند به زندگى ادامه دهند.

                                                            زندگی در پیش رو – رومن گاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:50  توسط پرکلاغی 


 

وای... الان روبه‌روی من یه خانمی نشسته که از لای کیفش دو تا رز قرمز طبیعی زده بیرون. حالا فکر میکنید این خانم –با اون دو شاخه رز  زیبا و رومانتیک– پای اینترنت داره چی می‌بینه؟ (چشمم اتفاقی به مانیتورش افتاد وگرنه من که کنجکاوی مزمن ندارم!). داره عکس مرده‌ها و اون‌هایی که تو تصادف کشته شده‌اند رو از توی یه سایت باز می‌کنه و با خونسردی نگاه‌شون می‌کنه و تازه هر کدوم رو باز چند بار با دقت می‌بینه... من که اینجا نشستم و از این فاصله اون عکس‌ها رو می‌بینم تنم مورمور می‌شه. این خانم چطوری اینقدر خونسرد نگاه‌شون می‌کنه؟ انگار عکس‌های خانوادگی یه دوست صمیمی‌اش هستند... آخه نمی دونید چقدر دلخراش‌اند، تو یکی‌شون نصف کله‌ی یکی تو تصادف کنده، تو یکی دیگه یه اتوبوس تصادف کرده و لاشه‌ی مرده‌ها رو که شبیه گوشت چرخ کرده‌ان همین جوری ردیف کردن کنار جاده... توی بعدی... ادامه بدم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:47  توسط پرکلاغی 


 

مثل این‌که پاقدمم در دنیای وبلاگستان شور است. به خیلی از وبلاگرها سر می‌زنم می‌بینم هفته‌ی بعد filetr شده‌اند! پیشنهاد می‌کنم از این اسپندها جلو در وبلاگتان آویزان کنید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:22  توسط پرکلاغی 


 

تو می‌پنداری

که شبی تنها خفتن و به زاری گریستن

چه مایه دیرگذر خواهد بود؟

                                        موتوتوشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:18  توسط پرکلاغی 


 

تصورش رو کنید آدم همه‌ی کتاب‌های اون لیست «هزار و یک کتابی را که باید پیش از مرگ خواند» رو بخونه و هنوز یه ذره آدم‌تر نشده باشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:15  توسط پرکلاغی 


 

این شعر پایینی همون اول آهنگ «غمگین توام» است که خیلی دوست دارم. راستی از طریق وبلاگ خاطراتی برای فردا فهمیدم اسم اون پسر لاغری که لاک سیاه می‌زنه و رژ لب و پشت پیانو می‌شینه، فردی مرکوری‌ه. (من فقط یه ویدئو از گروه کوئین دیدم، اونم توش این شکلی بود٬ اگه قیافه‌اش این طوری نیست ببخشید!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:8  توسط پرکلاغی 


 

Used to be so easy to give my heart away

But I found out the hard way

There's a price you have to pay

I found out that love was no friend of mine

I should have known time after time

 

So long، it was so long ago

But I've still got the blues for you

                                still got the blues for you–Gary Moore

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:2  توسط پرکلاغی 


 

چند وقت بود هر جا پایم رو می ذاشتم می‌دیدم اون جا به افتخارم آهنگ «هنوز غمگین توام» یا همون Still Got The Blues for You از گری مور رو می‌ذارن. ولی خداییش هر بار حالت گرفته می‌ری همون آهنگ رو گوش می‌دی، حالت بهتر میشه... همون اولش که می‌گه: قبل‌ها دل‌باختن چه آسان بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:56  توسط پرکلاغی 


 

...آره ننه جون! نمی‌دونین قسمت چیه! اگر چیزی قسمت آدم باشه، سیمرغم از سر کوه نمی‌تونه بیاد ببردش...

                                                              داستان‌های زنان- جلال آل احمد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:48  توسط پرکلاغی 


 

چند شب پیش دوباره با اسم‌‌ها مشکل پیدا کردم: تارکوفسکی و کیشلوفسکی و چایکوفسکی. یادم رفت کدوم آهنگساز بود کدوم کارگردان و یکیشون هم یادم نمی‌اومد اصلا چه کاره بود. حالا خوبه یادم مونده بود داستایوفسکی نویسنده است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:42  توسط پرکلاغی 


 

زندگی را اگر

در بهای عشق تو سودا توانستمی

مرگ، وه چه آسان می‌بود!

                                        شاعری گمنام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:41  توسط پرکلاغی 


 

یه فیلم جالب دیدم: بهشون شلیک کن (Shoot ‘em up) با بازی مونیکا بلوچی و کلایو اون. فیلم اینقدر جالب بود که وقتی تموم شد من نفهمیدم! کلایو اون هم توش مثل لئون –که همه‌اش شیر می‌خورد– همه‌اش هویج می‌خورد و تازه بعضی وقتا از هویجش به عنوان سلاح استفاده می‌کرد! داستان از جایی شروع می‌شه که کلایو اون نصفه شب بی‌خیال نشسته روی یه نیمکت توی خیابون و داره هویج گاز می‌زنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط پرکلاغی 


 

گاهی وقت‌ها لازمه روحت رو هم بندازی تو ماشین لباسشویی، با یه خروار پودر و تاید و نرم کننده و سفیدکننده و مشکین‌شوینده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  توسط پرکلاغی 


 

And with our love, through tears and thorns

We will endure as we pass surely through every storm

A time for us, some day there'll be a new world

A world of shining hope for you and me

                                   A time for us– Engelbert Humperdinck

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط پرکلاغی 


 

دلم برای پفک هندی‌ها تنگ شده. همون‌ها که مثل ماکارونی قرمز و سبز و زرد بودند و تا می‌انداختی‌شون تو ماهیتابه* جلز ولز می‌کردن و سریع پف می‌کردن و بعد هم وزارت بهداشت غیربهداشتی اعلامشون کرد. دلم براشون تنگ شده.

 

 *اون موقع هنوز سرخکن اختراع نشده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط پرکلاغی 


 

یه وبلاگر جالب پیدا کردم، اومدم اینجا معرفی‌اش کنم دیدم همه این قدر می‌شناسندش که معرفی‌اش کار خیلی ضایعی‌ه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:2  توسط پرکلاغی 


 

لنگستون هیوز یه شاعر سیاهپوست آمریکایی بود. توی شعرهاش روح آزادی سیاهپوستان و برابری اونا با سفیدپوست‌ها موج می‌زد. شعر زیر (بگذارید این وطن دوباره وطن شود) معروف‌ترین شعرشه که اون موقع‌ها توی مجموعه‌هایی که برای سفیدپوست‌ها منتشر می‌شد٬ حذفش می‌کردن. شاملو بعضی از شعرهاش رو ترجمه کرده. لحن لنگستون هیوز توی شهرهاش خیلی جالبه! حالت همون چاله میدونی خودمون رو داره و البته لحنش دوست داشتنیه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:8  توسط پرکلاغی 


 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته‌اند...

                                                                                   لنگستون هیوز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یه سوال در حین گشت‌زنی‌هام تو اینترنت دیدم که واقعا تکونم داد و فکر جواب دادنش حالم رو بد کرد. سوال این بود:

 

اگر قرار باشد بین فروختن دو مورد زیر، یکی را انتخاب کنید کدام را انتخاب می‌کنید:

الف) روحتان

ب) بدنتان

 

وای خدا... واقعا چی می‌شه جواب داد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:36  توسط پرکلاغی 


 

به دوستم می‌گم: دی‌وی‌دی رایتر DVD Writer)) خریدم.

می‌گه: مبارکه!

می‌گم: نه! منظورم این بود که هرچی دی‌وی‌دی داری برام بیار!!

 

نتیجه: با بعضی‌ها باید مستقیم صحبت کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

گاهی وقتا آدم دلش خیلی می‌گیره. هیچی هم نمی‌تونه حالش رو خوب کنه،

حتا اون آبنبات ‌چوبی ترش‌ها که وسطش آدامس داره...

 

گاهی وقتا آدم دلش خیلی می‌گیره. هیچی هم نمی‌تونه حالش رو خوب کنه،

حتا اون خیابون قشنگه که نمی‌دونی چند بار توش قدم زدی...

 

گاهی وقتا آدم دلش خیلی می‌گیره. هیچی هم نمی‌تونه حالش رو خوب کنه،

حتا وصل شدن به اینترنت پرسرعت از یه جای دنج...

 

گاهی وقتا آدم دلش خیلی می‌گیره. هیچی هم نمی‌تونه حالش رو خوب کنه،

حتا دیدن اون آدمایی که دوشنبه‌ها رو به خاطرشون دوست داری...

 

گاهی وقتا آدم دلش خیلی می‌گیره. هیچی هم نمی‌تونه حالش رو خوب کنه،

حتا هوای ابری و باد خنک وسط اردیبهشت گرم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط پرکلاغی 


 

درسته که تا حالا تو این وبلاگ حرفی که بوی قرمه سبزی بدهد ننوشتم ولی دلیل نمی‌شه الان هم ساکت بمونم:

دیروز یه گوشه از روزنامه اعتـ.ماد (اون هم نه صفحه حوادث) خوندم که رییس حــ.راست دانشـ.گاه سـ.هند تبریز به یکی از دانشجویان دختر این دانشگاه هتـ.ک حـ.رمت کرده و وقتی دانشجوها تجمع و اعتراض کردن که یارو رو بندازید بیرون٬ رییس دانشگاه برگشته گفته ما قدرت تعویض ایشون رو نداریم!!!!  عده ای از دانشجوها هم اعتصاب غذا کرده‌اند و حال‌شون اونقدر بد می‌شه که می‌برنشون بیمارستان.

فقط می‌خوام بدونم این چه مملکت بی‌در و پیکری‌ه که "رییس حـ.راست" دانشگاه٬ هر کاری دلش می‌خواد میکنه و کسی هم نیست که بهش بگه بالا چشمت ابرو؟

مرتبط: این را بخوانید.

 این هم کاملتره...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

«از بس بهت فکر کردم دریچه‌ی میترال قلبم افتاد پایین...»

قیافه‌ی این جمله به اس.ام.اس‌های بی‌کلاس می‌خورد اما یک جمله‌ی واقعی است. افتادگی دریچه میترال عوامل متعدد و ناشناخته‌ای دارد که یکی‌اش غم و اندوه زیاد است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:19  توسط پرکلاغی 


 

Three tomatoes are walking down the street, a poppa tomato, a momma tomato, and a little baby tomato. The baby tomato is lagging behind the poppa and momma tomato. The poppa tomato gets mad, goes over to the momma tomato and stamps on him and says: catch up.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1  توسط پرکلاغی 


 

یه دوشنبه است

یه دوشنبه است

یه دوشنبه...

(با صدای فرامرز اصلانی خوانده شود -همون آهنگش که می‌گه یه دیواره... یه دیواره...)

دوشنبه‌ها رو دوست دارم٬ چون با آدم‌های خوبی توش سر و کار دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات



چرا این قدر شلوار لی‌ها رو فاق کوتاه می‌گیرن؟ من یه شلوار لی می‌خوام که تا بالای بالای کمرم بیاد. البته اون وقت فکر کنم اسمش بشه شلوار کردی، نه شلوار لی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

به همه اونایی که می‌گن «چرا فلان پست کامنتش بسته است»:
خواهران٬ برادران من:
آخه
یه ذره فکر کنید٬
یه تیکه شعر از کریس دی‌برگ یا نقل یه تیکه مطلب از وبلاگ یکی
دیگه٬کامنتش کجا بود؟ مگه کامنت هم می‌خواد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

So come up close

And put your sweet hands in mine…

                                         In Love Forever- Chris De burg

 

 

راستی «خنده در تاریکی» ناباکوف رو هم تموم کردم. خیلی غم‌انگیز بود... از اسم کتاب فکر می‌کردم منظور از «تاریکی» همون اوضاعی است که شخصیت مرد برای خودش درست کرده٬ اما ته کتاب تازه می‌فهمی منظورش از تاریکی چیه. عکس مرد روی جلد هم نمی‌دونم چرا به نحو ناخوشایندی برام آشنا بود.

ناباکوف این دخترای چهارده-شونزده ساله‌ی دلربا و لوند رو با اون شیطنت‌ها و خصوصیت‌ها و بی‌وفایی بی‌رحمانه‌شون چطوری از تخیلش می‌یاره رو کاغذ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

یک روز می‌بوسمت! فوقش خدا مرا می‌برد جهنم! فوقش می‌شوم ابلیس! آن وقت تو هم به خاطر این که یک «ابلیس» تو را بوسیده، جهنمی می‌شوی! جهنم که آمدی، من آن جا پیدایت می‌کنم و از لج خدا هر روز می‌بوسمت! وای خدا! چه صفایی پیدا می‌کند جهنم!

 

 

از وبلاگ: دکتر آینده در غربت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:46  توسط پرکلاغی 

 

چرا من هر وقت هیجان‌زده می‌شم نمی‌تونم چیزی بنویسم؟

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط پرکلاغی 

 

هر وقت یکی به جای من پول حساب می‌کنه٬ تو حافظه‌ام بدجوری می‌مونه و همه‌اش حافظه‌ام بهم یادآوری می‌کنه که «دفعه‌ی بعد حواست باشه تو حساب کنی» و کلا این طوری یه حس عذاب وجدان دارم تا وقتی که یه اتفاقی پیش بیاد و من حساب کنم (بماند که با بعضی دوستام نمی‌دونم چرا پیش نمی‌یاد تا من حساب کنم -بس که سمجند تو پول دادن).

 

دو-سه هفته پیش دوستم پول ساندویچم رو حساب کرد و از اون سه هفته تا حالا من همه
اش عذاب وجدان دارم و منتظرم گشنه‌مون شه تا با هم ساندویچ بخریم و من این بار حساب کنم. خلاصه امروز با هم گشنه و تشنه‌مون(!) شد و من هم از خدا خواسته گفتم «بریم ساندویچ و دوغ بخوریم». تا هم کیف پولش رو درآورد گفتم حساب می‌کنم. الان علاوه بر رفع گشنگی و تشنگی٬ احساس آسودگی وجدان هم بهم دست داده. خدا رو شکر!

 

من تو پول حساب کردن خیلی بی دست و پا هستم و تا بیام بگم «من حساب می‌کنم» یا بخوام دنبال پولم بگردم, می‌بینم دوستام حساب کردن. واسه همین‌ه همیشه خجالت‌زده‌شون هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:7  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


دیشب شبکه‌ی سه نسخه‌ی قدیمی «سه و ده دقیقه به یوما» رو گذاشت. حوصله دیدنش رو نداشتم با این که می‌دونستم قشنگه. اون نسخه‌ی جدیدش رو دیدم. همون که راسل کرو توش بازی می‌کنه و از اول فیلم تا آخر داره به ریش همه می‌خنده. آخرش هم خیلی غافلگیرکننده بود!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:13  توسط پرکلاغی 

 

با کلی تحقیق متوجه شدم که اندی موقع خوندن «یک پسری مثل من عاشق و بی‌قراره»، حدود چهل‌و‌پنج‌سالش بوده. گفتم شما هم بدونید.

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:8  توسط پرکلاغی 

 

عصر جمعه و اون دلتنگی معروف...

چه می‌شه کرد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

چند پست پایین‌تر یه مطلب هست به اسم «عصبانیت». موقع نوشتن‌اش واقعا عصبانی بودم اما حالا موضوع برام کمرنگ شده و می‌تونم دلیل‌اش رو توضیح بدم:

 

ببینید بعضی کارها هست که بعضی نوجوون‌‌ها به خاطر سن‌شون انجام می‌دن (دقت کنید گفتم «بعضی» و نه همه‌شون). مثلا -چه می‌دونم- یه پسربچه‌ی دبیرستانی راه می‌افته می‌ره جلوی دبیرستان دخترونه یا دختر دبیرستانی‌ها با دیدن یه پسر همسن‌شون می‌زنن زیر خنده یا تو گوش هم پچ‌پچ می‌کنن. خب تا اینجا آدم می‌گه این‌ها بچه‌اند و چشم‌شون که به هم ‌می‌خوره این کارها رو می‌کنند. اما وقتی یه نوجوون سعی می‌کنه همون کارهایی رو که با همسن و سال‌های خودش انجام می‌ده با تو انجام بده؛ اون هم تویی که نه توی نوجوونی‌ات از این کارها کردی و نه الان که دیگه از اون دوران گذشته، واقعا حس می‌کنی به تو بی‌احترامی بزرگی شده. نه فقط من این رو احساس می‌کنم بلکه هر کی دیگه جای من بود همون حس رو داشت.

 

این‌ها رو گفتم تا متوجه حال من تو نوشتن اون مطلب بشید و فکر نکنید من با آوردن عبارت «یه نوجوون دراز لاغر که موقع راه رفتن لق می‌زنه» قصد بی‌احترامی و بی‌ادبی داشته‌ام. الان هم ناراحتم که چرا اولین پست اردیبهشت ماه‌ -این ماه پرشکوه و زیبا- رو با اون مطلب شروع کردم. بر من ببخشایید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:59  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

یکی از دوستام مو بور و چشم سبزه. تازگی‌ها هر بار که می‌بینمش احساس می‌کنم رنگ مو و چشم‌هاش کمرنگ‌تر ‌شده. فکر کنم این اواخر اشتباهی با وایتکس حموم می‌گیره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

یه آهنگ خیلی قشنگی هست که تازگی‌ها گوش می‌دم. به فرانسه است و فقط یه ذره ازش می‌فهمم (فرانسه من در حد I am a blackboard می‌باشد!). خلاصه تا اون جایی که من فهمیدم یه آقایی داره می‌گه: «می‌دونم چرا رفتی» و «من با تو در حالی که در آغوشم هستی حرف می‌زنم» و این حرف‌های تکراری... اما بخش جالب‌اش اون  جایی که هی تکرار می‌کنه:

 

vous êtes la femme de mon ami

 

یعنی:  تو همسر دوستم هستی!!
ای داد از دست این فرانسوی‌های رمانتیک و عاشق‌پیشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

این نوشته‌ی زیر منو یاد صحنه‌ی بوسیدن فیلم لولیتا می‌اندازه: مامان لولیتا داره داد می‌زنه که سوار ماشین شه، لولیتا از پایین می‌بینه که هامبرت داره از پنجره نگاش می‌کنه. بُدو بُدو می‌یاد بالا و جلوی در اتاق خودش رو می‌اندازه بغل هامبرت و برای اولین بار یه بوسه‌ی یواشکی و فوری تحویلش می‌ده و بعد می‌دود پایین...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:0  توسط پرکلاغی 

 

همانا بوسیدن‌های یواشکی در موقعیت‌های سخت و در شرایط فیزیکی پیچ‌وارانه و دور از جمعانه و با نگرانی یهو-یکی-رسیدنانه، یکی از بهترین و به یادماندنی‌ترین ِانواع بوسیدن‌ها هستند.

 

از وبلاگ: My Daily

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط پرکلاغی 

 

دوشنبه رفتم دیدن یکی از دوستان دوران دبستان‌‌ام. یعنی از بعد از دبستان دیگه هم رو ندیده بودیم!! تو این سال‌ها ازش خبر داشتم و با هم تلفنی حرف می‌زدیم اما هیچ وقت دیدن همدیگه نرفته بودیم.


نمی‌دونید دیدن یه دوست صمیمی بعد از این همه سال چه حسی داشت...

 


اون می‌گفت من هیچ تغییری نکردم و به نظر من هم اون همونطوری بود که سال‌ها پیش بود: یه بچه‌ی تپل دوست داشتنی، با این تفاوت که فقط اندازه‌هاش فرق کرده بود!

 

 

حیف که کار داشت و بیشتر از نیم ساعت همدیگر رو نتونستیم ببینیم ولی این دیدار به من ثابت کرد که:


گذر روزها و ماه‌ها و سال‌ها از خوبی و مهربونی آدم‌هایی که یه زمانی می‌شناختیم کم نمی‌کنه و اون‌ها تغییر نمی‌کنند.

 


جالب این بود که با این‌که با هم تماس تلفنی داشتیم ولی با دیدن هم تعجب کرده بودیم و به نظرم یه ذره از هم خجالت می‌کشیدیم! موقع حرف زدن احساس می‌کردم دلمون می‌خواد باز هم همدیگر رو یواشکی نگاه کنیم.

فقط دلمون می‌خواست همدیگر رو نگاه کنیم و ببینیم تو این چند ساله چه تغییری کردیم و چه چیزهایی‌مون ثابت مونده.  اصلا حرفمون نمی‌اومد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

خوبی وبلاگ‌هایی که هر روز آپ می‌کنند این‌ه که به آدم حس سیب‌زمینی بودن دست نمی‌ده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط پرکلاغی 

 اونایی که اینقدر تو وبلاگشون قلب و تخته و تیرکمون میذارن٬ این تست رو هم بدن تا ببینن واقعا کسی رو دوست دارن یا نه!

 

 

اینم آدرس: تست روانشناسی عشق و دوستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:14  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

چند روز پیش یه بسته‌ی بزرگ شاتوت برام خریدن ولی همه‌اش بی‌مزه بود. منم تلافی‌اش رو درآوردم و توی خیابون که چشمم به یه درخت بزرگش افتاد٬ دو تا شاتوت سیاه رسیده‌ی خوشمزه خوردم. ببخشید منظورم خرتوت‌ بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

همین الان فهمیدم به شاتوت «خرتوت» هم می‌گن!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط پرکلاغی 

 

چند وقت بود چایی که می‌خوردم سمت چپ قفسه سینه‌ام می‌سوخت. خواستم وقتی دکتر رفتم، قضیه رو بهش بگم، اما می‌ترسیدم دکتر برام اون لطیفه‌ی «چایی شیرین» رو تعریف کنه و در حالی که داره قهقهه می‌زنه به منشی‌اش بگه «بگو نفر بعدی بیاد تو...».

ماجرای اون لطیفه هم اینه: یه روز یکی می‌ره دکتر می‌گه «آقای دکتر من هر وقت چایی شیرین می‌خورم چشمم درد می‌گیره». دکتر که کلی  تعجب کرده بوده براش یه چایی شیرین میاره می‌گه «بخور بگو چی می‌شه». می‌بینه یارو قاشق چایی‌خوری رو از فنجون در نمی‌یاره و قاشق موقع خوردن می‌رفته تو چشمش!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

پستچی گفت: «اون آقای دیگه کیه؟»

«از من نپرس، به گمونم یه عاشق دیگه‌س. راستش رو بگم از این که سایر مالکین شاهد تموم ماجرا هستند، خجالت می‌کشم. با این همه اون مرد ثروتمند و سخاوتمندیه. چیزی که می‌خوام بگم اینه که اگه اون می‌خواست یه معشوقه بگیره بهتر بود یکی رو که درشت هیکل‌تر و چاق‌تر بود، انتخاب می‌کرد.»

پستچی متفکرانه اظهار کرد: «عشق کور است.»


                                                              خنده در تاریکی- ولادمیر ناباکوف

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:33  توسط پرکلاغی 

 

دیروز توجهم به چند تا بوته‌ی گل سرخ جلب شد که تازه گل داده بودند. بوته‌ی گل رز دیگه خیلی عادی و تکراری شده اما گل‌های سرخ این بوته‌ها به حدی سرخ و آتشین و پربرگ بودند که واقعا نمی‌تونستم ازشون چشم بردارم. باید خودتون ببیندشون تا بفهمید چی می‌گم. گلبرگ‌ها همه انگار از مخمل درست شده بودند و رنگشون قرمز نبود، ارغوانی هم نبود، یه رنگ تیره‌ی منحصر به فردی بود. گل‌ها همه پرگلبرگ... مطمئن بودم همین گل‌ها اگر تو گلفروشی بودند هر شاخه‌شون قیمت زیادی داشت.

دلم می‌خواست همه‌شون مال من بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

یادش به خیر! یه زمانی از این آدامس‌های Love Is می‌اومد تو بازار. من هم از یه طرف از گنده‌گیش خوشم می‌اومد، از یه طرف دیگه طعمش رو دوست داشتم. همیشه می‌خریدمش. عکس‌هایی که این آدامس‌ها داشت برام جالب بود. اون وقت‌ها عکس‌هاش رو جمع می‌کردم (خب چیه! ملت اون موقع عکس هنرپیشه‌ی هندی و بروس‌لی جمع می‌کردن!!! ما هم عکس آدامس).

 

اون موقع هنوز انگلیسی‌ام خوب نبود و نمی‌فهمیدم روی عکس‌ها چی نوشته. برای همین از خود عکس‌ها سعی می‌کردم به متن پی ببرم. به یکی از دوستام هم که کلاس زبان می‌رفت نشون دادم و خواستم ترجمه کنه ولی نتونست (الکی از خودش یه چیزی درآورد ولی معلوم بود نفهمیده!) آخه سطح زبانش در حد مبتدی بود.

 

یه بار هم روی یه نیمکت یه دسته‌‌ی بزرگ از این عکس‌ها دیدیم که کش دورش انداخته بودند و صاحب‌اش جاش گذاشته بود. نمی‌دونید چقدر دلم می‌خواست اون دسته عکس‌ها مال من بود. یه نگاهی به عکس‌هاش کردم و بعد گذاشتم‌اش سر جاش.

 

این همه گفتم تا بگم امروز دو سه تا از اون عکس‌ها رو دیدم و کلی خاطره برام زنده شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:47  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

از این که دو سه روز آخر ماه فروردین وبلاگ آپ نکردم پشیمونم. آخه می‌خواستم از این به بعد هر روز آپ کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:24  توسط پرکلاغی 

 

ساعت مچی‌ام باتری‌ش خیلی زود تموم شده. فقط محض تزئین می‌‌بندمش. ساعت دیواری هم با اینکه هر دو هفته یه بار بهش باتری می‌اندازم بازم از کار می‌افته. از همه عجیب‌تر ساعت موبایلم‌ه که همیشه جلو می‌افته و دو ساعت جلوتر رو نشون می‌ده.

 

تو یه کتاب خونده بودم بعضی از آدم‌هایی که می‌میرند و دوباره زنده می‌شن٬ نمی‌تونن ساعت ببندن چون ساعت‌های دور و برشون از کار می‌افته.

 

نمی‌دونستم نمرده٬ اینقدر قدرت ماورایی دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

فکر کنم دیگه این‌ قدر بزرگ شدم که وقتی یه نوجوون دراز لاغر که هنوز موقع راه رفتن لق می‌زنه، بهم بی‌احترامی کنه ناراحت شم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()