پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

تیر 87

دارم میرم سفر! نیستم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

من:

         تا حالا از این سریال‌های فرندز و لاست و این حرف‌ها ندیدم

         کافی‌شاپ مافی‌شاپ هم نرفتم

         کافی‌نت مافی‌نت هم همین طور

         بلد نیستم آدامس باد کنم

         دوچرخه هم نمی‌تونم سوار شم

         از رانندگی بدم میاد

         با دو انگشت هم نمی‌تونم سوت بزنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

دوست دارم مثل امیرعلی شخصیت داستان «شاید جایی دیگر» از گلی ‌ترقی، بتونم برم یه جای دور. تو دل طبیعت. جایی که ابر و آفتابش قاطی باشه. گاهی ابر سایه بندازه و گاهی خورشد بتابه. دور و برم پر از قاصدک باشه. زیر درخت‌های تبریزی و چنار بلند چند ساله بشینم. از درخت شاتوت بزرگی بالا برم و لای شاخه‌هاش بشینم و شاتوت بخورم، بدون این‌که نگران باشم لباسم یا دستام قرمز می‌شن. دوست دارم یه جوب آب باشه که بتونم کفشام و جورابام رو دربیارم و پاهام رو با لذت بذارم توی آب و خنک شم و بی‌حس. دوست دارم روی چمن‌ها طاق‌باز دراز بکشم و دوروبرم پر از پروانه‌های سفید پرواز کنند. دلم می‌خواد یه چشمه‌ی آب باشه که دست ببرم و ازش آب بخورم. آبی که مزه‌ی چشمه می‌ده و هر چقدر هم بکنندش توی بطری و به اسم آب معدنی بفروشنش، باز هم طعمش بی‌بدیل باشه. اون‌قدر از درخت‌ها آلبالو بچینم که خسته شم. باد ملایمی بیاد و روح من رو هم با خودش ببره و سبک کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:26  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 ای عشق بی‌عطوفت! ای بنفشه‌ی تاج خار بر سر!
ای بیشه‌ی پرخار، در میان این همه شور و اشتیاق!
پیکان دردها! ای جام گل خشم!
از کدام جاده و به کدامین تدبیر، به روح من راه خویش گشودی؟
آتش سهمناک خویش ناگهان، از چه رو
بر برگ‌های یخ‌زده راه من دوانیدی؟
که بود آن‌که آموختت گام‌هایی را، که تو را کنار من رسانیدند؟
کدام گُل، کدام سنگ و کدام دود، خانه‌ام را نشان تو داد؟
و در آن زمان سنگدل به سوی من آهسته پیش می‌آمد
و به خاک و خون می‌کشید مرا، به ضرب خنجر و خارها
تا آن‌که عاقبت، درون سینه‌ی من، راهی گشود سوزان و شعله‌ور.

گزیده‌ای از صد شعر عاشقانه – پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


سال 1920 بود که با پابلو نرودا آشنا شدم. داشتم زبان فرانسوی می‌خواندم و ما با هم در انستیتو هم‌کلاس بودیم. چند شاعر آن‌جا بودند. من بعضی‌هایشان را می‌شناختم، پابلو هم جزو آن‌ها بود... آن‌ها شنبه‌ها دور هم جمع می‌شدند و شعرهایشان را می‌خواندند. آن‌جا بود که شنیدم پابلو شعر «بدرود»ش را خواند. از آن‌جایی که پابلو هنگام شعر خواندن، صدای خواب‌آلودی دارد – یعنی داشت– من و یکی از دوستانم عادت داشتیم ادایش را دربیاوریم. این‌طوری بود که او را شناختیم و از او خوشمان آمد.

آلبرتینا آسوکار

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:25  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات



امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدمت. اونقدر آروم خوابیده بودی که آدم دلش می‌خواست اون لحظه، ابدی بشه تا آرامش هم باهاش جاودانه بشه. دلم می‌خواست صورتت رو نوازش کنم و آروم ببوسمت. ولی نمی‌خواستم بیدارت کنم. اون‌قدر آروم بودی که حیف بود دلیلی بشم برای این‌که روز پرمشغله و اعصاب‌خورد‌کن دیگه‌ای رو شروع کنی.


دوست داشتم زمان همون‌جا متوقف می‌شد. تو همون نقطه می‌موند و جلوتر نمی‌رفت و من و تو، توی همون نقطه برای همیشه می‌موندیم و از اون حباب خیالی بیرون نمی‌اومدیم. دلم می‌خواست تا ابد کنارت دراز بکشم و نگاهت کنم و... نگاهت کنم و... نگاهت کنم.


برای همیشه.

 

از وبلاگ: خاطراتی برای فردا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:21  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اگر دنیا برایت خوابید

تو نیز برای او پشت کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بعضی روزها هست که آدم می‌خواد بنویسه، ولی... اصلن دستش به کی‌برد نمی‌ره.
به هر حال می‌خواستم بگم: من امروز نمایشگاه نقاشی می‌رم. ساعت شش. خیابون شونزده آذر. گالری بهزاد.
اگر خوب بود می‌یام براتون تعریف می‌کنم تا شماها هم برید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:30  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

جاتون خالی الان یه پرسشنامه پیدا کردم خدا... همه اش این بود:

اوقات فراغتتون رو چگونه پر میکنید؟ سی دی مذهبی گوش میدهید؟ به نماز جمعه میروید؟ ماهواره میبینید؟ زیارت میروید؟ سیاسی هستید؟

میخوان تو یه کلوم نتیجه بگیرن جوونا منحرفن. همین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

به نظرتون وقتی اولین پست تیرماه با پست «عروسی کردند» شروع می‌شه و دومی‌اش هم یه تیکه از فیلم تایتانیک‌ه، تا آخر تابستون چه پست‌های دیگه‌ای ممکنه اضافه شه؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

WE GO INSIDE, and the echoing sound of distant waltz music is heard. The rust fades away from the walls of the dark corridor and it is transformed...

 

WE EMERGE onto the grand staircase, lit by glowing chandelier. The music is vibrant now, and the room is populated by men in tie and tails, women in gowns. It is exquisitely beautiful.

 

IN POV we sweep down the staircase. The crowd of beautiful gentlemen and ladies turn as we descend toward them. At the bottom a man stands with his back to us... he turns and it is Jack. Smiling he holds his hand out toward us.

 

IN A SIDE ANGLE Rose goes into his arms, a girl of 17. The passengers, officers and crew of the RMS Titanic smile and applaud in the utter silence of the abyss.

                                             

 Titanic Movie Script

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

عروسی کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()