پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

مرداد 87

از اسم‌هایی که توشون یه حرف بی‌صدا دو بار تکرار شده خوشم می‌یاد. مثل:

.Roxette, Kenneth, Charlotte, Annette, Bernardette, Arquette

 

 

روی این حساب، شاید اسم و فامیل خودم رو گذاشتم: Rotten Rabbit.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:32  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خواننده یه بند داره جیغ می‌زنه what a beautiful life و من دلم می‌خواد یقه‌اش رو بگیرم و از توی کامپیوتر بکشمش بیرون و ازش بپرسم کجای این life لعنتی beautiful هستش؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

-          1973.

-          چی؟

-          25 ژوئیه.

-          خُب؟

-          من اون موقع مُردم.

-          چه جوری؟

-          توی تصادف خیابون مدیسون با یه فورد مشکی.

-          چه طوری مُردی؟

-          سرم خورد به شیشه‌ی جلو.

-          چی تن‌ات بود؟

-          کت فراک مشکی با کلاه سیلندر.

-          داشتی کجا می‌رفتی؟

-          اُپرا.

-          چه ساعتی بود؟

-          ساعت هفت بعدازظهر.

-          هیشکی منتظرت نبود؟

-          نه.

-          پس مرگ دردناکی داشتی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


در فیلم «بزرگراه گمشده» مردی اسرارآمیز وجود دارد که همان اراده‌ی شیطانی فِرد می‌باشد. این شخص بی‌مکان و بی‌زمان است. اگر در ابتدای فیلم دقت کنید فِرد از مرد اسرارآمیز می‌پرسد: "تو چگونه به خانه من وارد شدی؟" و مرد اسرارآمیز جواب می‌دهد: "خودت مرا دعوت کردی من عادت ندارم بدون دعوت به جایی بروم."

 

سایت سینمایی فکسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:7  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


نشسته بودم توی بهشت. داشتم شاتوت می‌خوردم. یه دفعه دیدم در بهشت باز شد و یه یارویی اومد تو. خوب که نگاش کردم دیدم این همونی که همه‌ی عمر حالم ازش به هم می‌خورده. عصبانی شدم رفتم پیش خدا. گفت این آدم سه سال آخر عمرش رو با بدبختی زیادی گذرونده و برای همین همه‌ی گناهانش بخشیده شده. رفتم و همه‌ی وسایلم رو ریختم توی یه کیسه‌ و به سمت جهنم حرکت کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

No I cant forget this evening

Or your face as you were leaving

But I guess thats just the way

The story goes

You always smile but in your eyes

Your sorrow shows

Yes it shows

No I cant forget tomorrow

When I think of all my sorrow

When I had you there

But then I let you go

And now its only fair

That I should let you know

What you should know:

 

I can’t live

If living is without you

I can’t live

I can’t give anymore

I cant live

If living is without you

I cant give

I cant give anymore

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:0  توسط پرکلاغی 


ساعت هفت صبحه. منم و یه شب دیگه که تا صبح بیدار بودم. من و رفتگر محله ساعت سه صبح. من و پستچی ساعت پنج صبح. من و همسایه‌ی طبقه‌ی پنج ساعت شش صبح. من و ساعت روی دیوار. من و لامپ بالای سر و کامپیوتر، سقف، دیوار، پنجره و پتوی نرمی که مثل گربه می‌مونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:55  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

"من نه تنها بیست و سه ساله، بلکه از آن بیست و سه ساله‌های خیلی عقب‌مانده بودم.

من در بیست و سه سالگی از آن جوان‌هایی بودم که به هر بلایی، البته تا مرز شکستگی جمجمه، در جمع با خنده‌ای الکی و ناهنجار واکنش نشان می‌دهند."

 

تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران- جروم دیوید سلینجر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


«رزا منتظمی» توی اولین قسمت کتاب «هنر آشپزی»، بخشی داره که چطور وسایل میز و قاشق چنگال‌ها و دستمال سفره رو باید چید و طرز خوردن هر غذا و دسر رو با قاشق چنگال‌ها و کاردهای مخصوصش توضیح داده. فکر نکنم این خانوم زیاد از کارهای من خوشش بیاد وقتی ببینه ماست رو با چنگال می‌خورم، پنیر با چاقوی بزرگ گوشت‌خوردکنی خورد می‌کنم، مربا رو با قاشق غذاخوری می‌ذارم لای نون، کاهوهای سالاد رو با دست جدا می‌کنم، نون باگت رو با ته قاشق چایی‌خوری پاره می‌کنم، چایی شیرین رو با کارد میوه‌خوری هم می‌زنم و...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


HARTMAN: Because I am hard, you will not like me. But the more you hate me, the more you will learn. I am hard, but I am fair.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


آقای قاضی،

این مرد بیست سال تموم نذاشت من دست به کیبورد بزنم. سیم اینترنت رو برمی‌داشت با خودش می‌برد اداره، می‌گفت زن حق نداره به اینترنت وصل شه. نمی‌ذاشت وبلاگم رو آپ کنم. می‌گفت تو بخش نظرات وبلاگت مردهای دیگه میان واسه‌ات «فدات شم» و «قربونت برم می‌ذارن». دو بار وبلاگم رو از وبلاگستان دیلیت کرد. هر کی می‌اومد برام نظر می‌ذاشت می‌رفت تو وبلاگش ببینه کیه، چند سالش‌ه، زنه یا مَرده. این اواخر دیگه کار رو به جایی رسونده بود که می‌گفت خواننده‌های مرد وبلاگت با اسم مستعار زنونه میان و برات نظر می‌ذارن. می‌گفت زنی که وبلاگ بنویسه زن نیست، لکاته است. از در می‌اومد تو منو به باد کتک می‌گرفت. می‌گفت «من که می‌دونم یواشکی به اینترنت وصل شدی». خرجی نمی‌داد و می‌گفت برو از همون اینترنت خرجی‌ات رو بگیر.

من دیگه به اینجام رسیده آقای قاضی. مهرم حلال، جونم آزاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

I was thinking that maybe I'd get a maid

Find a place nearby for her to stay.

Just someone to keep my house clean,

Fix my meals and go away.

                            A Man Needs a Maid- Neil Young

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

یه بار برای رفع خستگی نگاهی از پنجره‌ای به بیرون انداختم. باورم نمی‌شد: یه درخت بزرگ و بلند از ریشه دراومده بود و افتاده بود روی نرده‌ها و نرده‌ها رو هم کنده بود و شاخه‌هاش تیکه‌تیکه شده بودند. یه آن غصه‌ام شد. یاد اون قسمت «جین ایر» افتادم که فردای شبی که آقای راچستر از جین ایر تقاضای ازدواج می‌کنه، درخت شاه‌بلوط عظیم باغ رو صاعقه می‌زنه و درخت از دو نیم می‌شه در حالی که اون دو قسمت نصفه از پایین به هم متصل بودند. به این می‌گن یه نماد: نماد جین ایر و آقای راچستر که طوفان حوادث از هم جداشون می‌کنه ولی باز به هم می‌رسند. یاد این که افتادم ناراحتی‌ام رفت. فقط مساله این بود که درخت کامل از ریشه دراومده بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:59  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 

رفتم ساندویچ تنوری ویژه سفارش دادم، فروشنده جلوم ساندویچی می‌ذاره که روی بسته‌اش نوشته سالامی مرغ. می‌گم «آقا، این تنوری ویژه است؟» می‌گه «بله». چه چیز عجیبی بود. من تا اونجا که یادمه تنوری ویژه شامل تعداد زیادی کالباس برشته و پنیر ذوب شده و چیپس خلالی و خیارشور و سس سفیده. این چیزی که به من داده یه چیزی تو مایه‌های گوشت‌چرخ‌کرده است! کالباس خورد شده و یه سری چیزهای دیگه که من نفهمیدم چیه. یه احساسی بهم می‌گه فروشنده الکی گفته. یه نگاه به ساندویچ ژامبون بغلی‌ام می‌اندازم که پر و پیمونه و با حسرت به ساندویچ خودم گاز می‌زنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:29  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

Génetique en bandouillère

Des chromosomes dans l'atmosphère

Des taxis pour les galaxies

Et mon tapis volant dis?

Le vent l'emportera

Tout disparaîtra mais

Le vent nous portera 

                 Le Vent Nous Portera- Noir Desir               

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:23  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

داشتم چایی کیسه‌ای می‌خوردم. مارکش «گلین» بود. می‌دونستم کلمه‌ای ترکی است ولی معنی‌ش رو نمی‌دونستم. خیلی وقت‌ها دیدم که روی جعبه یا قوطی محصولی معنی اسمش رو برای مصرف‌کننده توضیح داده. مثل ریکا، کاله، کالبر و چیزهای دیگه. هر چی بسته‌ی چایی رو زیر و رو کردم چیزی از معنی اسمش ندیدم. خلاصه طاقت نیاوردم رفتم فرهنگ فارسی عمید رو نگاه کردم. دیدم معنی‌ش رو نوشته: عروس.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

پای کامپوتر بی‌وقفه نشسته‌م. از زیر پایه‌های صندلی‌ام داره جوونه‌های سبزی می‌زنه بیرون. دو تا کبوتر هم اومدند روی شونه‌ام لونه کردن. بین انگشت‌های پام هم تار عنکبوت بسته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


From here:

Mrs. Juicy Fruiter I LOVE YOU!

 

 

So, how exactly did I turn her from being my girlfriend of (too) many years, to my bride-to-be you ask?

I did it in the park.

Yes, I know it sounds kind of tacky, especially since I spend so much time in the park, but in my mind, there was no better time to do it.

She really is a perfect match for me, she loves wildlife, loves the outdoors, love life, and best of all loves Juicy Fruit!

So, it was evening, the park was empty (I am glad it was), the sun had not gone down yet, (was in mid-june I finnally got the nerve to do this), and I had asked her the day prior to meet me in the park because I had some plans for us. I was waiting paitently for her (but knew if she came late it would ruin my plans!).

It seems as if luck was on my side, she arrived 20 minutes or so before sunset. Yep, you guessed it, I was going for a sunset proposal. So a minute or so after she arrives, I say, lets head out. It kind of caught her off guard, I usually don't leave the office so quickly on the days I ask her to swing by after work.

She asked me "So what do you have in store for me today?" I told her to hop in my Jeep and lets go for a ride, the sun still had a bit to go by the time I got to the spot. Just driving up to the clearing knowing what I was about to do was nerve wrecking.

So I hop out of the Jeep, open up the back, pull out a cooler that has been holding the food I had prepared mid-day in the tiny kitchen we have back at the office. I was glad to see that the food had held its heat in the cooler.

She was happy to see some food, as I knew she was starving, I grabbed a blanket from the back of the Jeep, walked up a bit farther on the ledge, placed the cooler on the ground and laid out the blanket. She immediately plopped down on it and started staring off towards the sun, she loves watching the sunset, she had absolutely no clue what I was about to do.

To be continued...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اگر اشتهاتون کور شده و افسردگی گرفتید، برید تو گوگل ایمیج بزنید strawberry [توت‌فرنگی] تا اشتهاتون باز شه. برای مثال این رو ببینید تا متوجه شید چی می‌گم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

هرگاه که اتاق هتلم را این‌جا
در توکیو ترک می‌کنم
این چهار چیز را انجام می‌دهم:
مطمئن می‌شوم که گذرنامه‌ام
دفترچه‌ی یادداشتم
یک مداد
و لغت‌نامه‌ی انگلیسی-ژاپنی‌ام
همراهم باشد.
باقی زندگی یک معمای مطلق است.

 

ریچارد براتیگان

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

 وبلاگ‌های خارجی هم کامنت‌هایی از نوع «سلام، وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن» یا «با مطلبی در مورد فلان چیز به‌روزم» دریافت می‌کنند. به دو تا کامنت زیر که از یکی از پست‌های وبلاگی انگلیسی استخراج شده دقت کنید:

 

I read over your blog, and I found it inquisitive, you may find My Blog interesting. My blog is just about my day-to-day life, as a park ranger. So please Click Here To Read My Blog.

 

Hey, I just got a free $500.00 Gift Card. you can redeem yours at Abercrombie & Fitch All you have to do to get yours is Click Here to get a $500 free gift card for your backtoschool wardrobe.

 

 نویسنده‌ی وبلاگ بریتانیایی و اهل لندن است. پس زیاد از کامنت‌هایی بی‌ربطی که دریافت می‌کنید عصبانی نشید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 17:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بعد از خوردن آخرین کلوچه‌ای که تو کابینت بود، حس قاتلی رو داشتم که یه نفر رو کشته و درست بعد از کشته‌شدنش از کشتن یارو پشیمونه. الان آه مقتول منو گرفته و دارم با دل‌درد دست‌و‌پنجه نرم می‌کنم. باشد که بعد از خوردن دو کلوچه، طمع زیادی نکنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:59  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

ببخشید که این پست خیلی چرنده٬ ولی مزخرفتر از تابستون هم فصلی وجود داره؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:36  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

وقتایی که آیس‌پک می‌خورم حس عجیبی دارم. نمی‌دونم چرا. احساس حماقت می‌کنم! شاید به خاطر بزرگی لیوان و نی‌اش باشه. نمی‌دونم. تو خون من نیس از این کارها. راستی آیس‌پک ویژه خوش‌طعم‌ترین آیس‌پکه. اینو بعد از امتحان‌کردن طعم‌های شاتوت و توت‌فرنگی و لیمو و آناناس و سیب‌ترش می‌گم.
(الان دقت داشتید من گفتم تو خونم نیست این کارها در حالی که این همه آیس‌پک خوردم. بله.)

 

پ.ن. من از طراحی این سایت خوشم میاد. خیلی آرامش بخشه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:24  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

این برنامه‌ی Killer Instinct که از شبکه‌ی یک پخش شد حالم رو به هم زد. یه یارویی رفته بود سوسمار و قورباغه می‌گرفت سرخ می‌کرد می‌خورد. حالم بد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 2:12  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

بالاخره از این سفر شونصد روزه برگشتم. خدایا یعنی من هنوز زنده‌ام؟ دلم برای تهران خیلی تنگ شده بود. به سبک خانواده‌ی آقای هاشمی شهر به شهر می‌گشتیم. از تهران رفتیم قزوین و بعد رشت و همین‌طور تیکه‌تیکه شهرهای شمال رو گشتیم و رفتیم به سمت تبریز. قصد داشتیم ارومیه هم بریم که دیگه نرفتیم و برگشتیم رشت و چند روزی اون‌جا موندیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()