پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

اسفند 87

 

این هفته‌ای که گذشت بازم کتاب خوندم! می‌خواستم راجع به چیزهای دیگه هم این‌جا بنویسم ولی فعلا بذارید راجع به کتاب‌ها بگم. می‌ترسم یادم بره! اولش که یادم رفت توی پست پیش بگم کتاب "مردی که می‌خندد" رو هم نصفه ‌نیمه خوندم. کتاب قشنگه ولی قطوره و منم راستش رو بخواهید دیگه مثل پنج شیش سال پیش حوصله‌ی کتاب قطور رو ندارم. دویست صفحه ازش خوندم و بعد سرسری همین‌طور ورق زدم تا ببینم آخرش چی می‌شه. دومین کتابی بود که از ویکتور هوگو می‌خوندم. قبل از اون گوژپشت نتردام رو هم خونده بودم منتها ترجمه‌اش قدیمی بود. آدم وقتی صفحه‌های اول کتاب رو می‌خونه می‌فهمه بی‌خودی نیست یکی مشهور می‌شه. توصیف‌هایی که ویکتور هوگو توی کتاب آورده بی‌نظیره. مثلا حکومت و مردم رو مثل زن و شوهری دونسته که قبلا با هم قهر بودند و توی یه تخت پیش هم نمی‌خوابیدند اما حالا با هم آشتی کردند! خدا رو شکر کتاب چاپ جدید و مال سال هشتاد و پنج بودش و آدم حالش بد نمی‌شد! من نمی‌دونم چرا این‌قدر با ترجمه‌های قدیمی مشکل دارم. مترجم کتاب هم جواد محیی بود که وقتی شناسنامه‌ی کتاب رو می‌خوندم متوجه شدم فوت کرده‌اند.

 

کتاب بعدی "چه کسی پالرو مینرو را کشت؟" بود. عنوان طولانی کتاب نظرم رو جلب کرد و تصمیم گرفتم بخونمش. نویسنده‌اش ماریو بارگاس یوسا نویسنده‌ی معروف اهل پرو است. اولین کتابی بود که ازاین نوبیسنده می‌خوندم چون زیاد به ادبیات آمریکای‌جنوبی علاقه‌ای متاسفانه ندارم. چون دستمایه‌ی اکثر کتاباشون فقر و بدبختیه که مردم کشورهای آمریکای جنوبی باهاش دست به گریبانند. توی این کتاب هم فقر مردم پرو به چشم می‌خوره. همون‌طور که از عنوان کتاب بر می‌یاد راجع به دو تا افسره که دنباله قاتلی می‌گردن که پالرو مینرو رو به طرز فجیعی زده کشته. کوتاه بود و زود تموم شد و صادقانه هم می‌گم یکی از دلایلی که خوندمش همین کوتاهی‌اش بود! اولش می‌خواستم یه کتاب از ایزابل آلنده بخونم چون هی پرند نیلگون کتاباش رو می‌خونه و راجع بهش حرف می‌زنه منم کنجکاو شدم ببینم ایزابل آلنده چه جوری می‌نویسه! اما خُب کوتاهی اون کتابه به کنجکاوی‌ام غلبه کرد!

 

کتاب بعدی که خوندم، سرگذشت ندیمه از مارگارت آتوود بود. نویسنده‌ی زن کانادایی. اول فکر می‌کردم راجع به سرگذشت یه دختر خدمتکار توی یه خونه‌ی انگلیسی قرن هجدهمیه ولی کاملا غافلگیر شدم. یه جورایی شبیه 1984 بود. جای خنده‌دارش و اعصاب‌خوردکنش اینه که با این که کتاب خیالیه ولی بعضی جاهاش آدم رو کاملا یاد حکومت خودمون می‌اندازه! مثلا توی کتاب می‌بینیم که شعارهای مذهبی از همه جا داره به مغز مردم تزریق می‌شه، یا اون‌جایی که عمه‌ها هی به ندیمه‌ها توصیه می‌کنند دخترهای سر به زیری باشن آدم یاد شعارهای خواهرم حجاب تو وقار توست و اینا می‌افته. خوبه دیگه، بالاخره توی یه کشوری باید دنیای خیالی مارگارت آتوود واقعا ساخته می‌شد. کجا بهتر از این جا؟ در ضمن می‌خوام چند تا غلط ترجمه‌ای زا کتاب رو متذکر شم: اول این که یه جا مترجم ترجمه کرده "کت سقید" که ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی white coat هستش و مترجم عزیز نمی دونسته این می شه "روپوش پزشکی"! یه جا هم cofee table رو میز قهوه ترجمه کرده که باید می گفت میز عسلی. ما تو فارسی اصلا چیزی به اسم میز قهوه نداریم! به میزهای عسلیمون می گن cofee table . یه جا هم سشوار رو موخشک کن ترجمه کرده بود. یادمه دو تا اشتباه دیگه هم تو ترجمه اش دیدم ولی یادم نیست.

 

بعد چی خوندم؟ دختری با گوشواره ی مروارید! عالی بود. یه بار شبکه تلویزیون رو روشن کردم و دیدم داره فیلمی به همین اسم رو پخش می‌کنه، ولی دقیقا همون موقع فیلم تموم شد! چند روز بعدش توی نشر چشمه دیدم این کتاب رو در دید مشتری گذاشتند و روش نوشته بود چاپ سوم. همون‌جا فهمیدم کتاب باید خیلی قشنگ باشه که هم یه دفعه‌ای به فارسی ترجمه‌اش می‌کنند هم اون‌وری‌ها فیلمش رو می‌سازند. داستان زندگی یان ورمیر نقاش معروف هلندی از زبون خدمتکارشه. یان ورمیر توی عمر کوتاهش چهل و چهار ساله‌اش هیچ وقت معروف نشد و بعد از مرگش فقط چند تا از نقاشی‌هاش رو تونستند پیدا کنند. ظاهرا بقیه‌اش رو زن و بچه‌اش بعد از مرگش داده بودند به بقال و نونوا واسه صاف کردن قرض و قوله‌هاشون! بهترین اثرش هم زن با پارچ شیره (ببینیدش و حظ وافری ببیرید). در آخر هم می‌خواستم یه چیز جالب بگم و اونم اینه که از نوشته‌های کتاب برمی‌یاد خانوم‌ها حدودای سال‌های 1600 توی هلند حجاب داشتند!!!! یعنی موهاشون رو با یه دستک خاص (از همونی که توی نقاشی زن با پارچ شیر می‌بینید) می‌پوشوندند و کلی هم به حفظ حجابشون معتقد بودند. جل‌الخالق!

 این جا هم می‌تونید همه‌ی کارهای ورمیر رو ببنید.

 

اتوبوسی به نام هوس از تنسی ویلیلمز رو هم به فارسی گرفته بخونم اما حوصله ام نیومد. تازه دوست داشتم به انگلیسی بخونمش تا فارسی. یه تیکه از کتاب رو به انگلیسی یه جا خوندم و خیلی قشنگ بود. می‌دونید که فیلمش هم با بازی ویویان لی ساخته شده. فعلا حوصله نمایشنامه ندارم. به قول انگلیسی زبون‌ها: The spirit is willing but the flesh is weak یعنی روح مشتاق است اما جسم حالش را ندارد. این ضرب المثل خیلی واسه ماها مناسبه. نه؟

 

بعد حدس بزنید چی خوندم؟ همون کتابی که هشت ساله می‌خوام بخونمش اما نمی‌دونم چرا هر بار خوندنش رو موکول می‌کردم به یه وقت دیگه. بله "درخت زیبای من" رو می‌گم. می‌دونستم خیلی قشنگه ها ولی نمی‌دونم چرا جادو شده بود! بالاخره این جادو در سحرگاه پریروز شکسته شد و بنده کتاب را یه شبه تمام کردم. هورا! غمگین بود و قشنگ. می‌گن نویسنده‌اش فقط ظرف بیست روز نوشته‌اش و به چهل و هفت زبان دنیا ترجمه شده. خوب اینم از این.

 

اما... حالا گیر دادم به پل آستر و تصمیم دارم همه کتاباش رو بخونم. دیشب یه شبه کتاب اتاق دربسته‌اش رو تموم کردم و خوشم اومد. حالا هم می‌خوام هیولا و مون پالاس رو ازش بخونم.

 

خوب اینم از کتابایی که این هفته خوندم!

 

توجه: این متن با عجله نوشته شده و ممکنه دوباره بخوام ویرایشش کنم و یه سری چیزا بهش اضافه کنم. اگه این‌کارو کردم بهتون می‌گم تا دوباره بخونیدش.

 

فعلا خداحافظ دوستان خوب!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اول تا یادم نرفته از دو سه تا کتابی که این چند وقته خوندم بگم:

 

گل صحرا
نویسنده: واریس دیری- کاتلین میلر

 

کتاب سرگذشت واقعی نویسنده، واریس دیری هستش. تکون‌دهنده‌ترین کتابی که تا حالا خوندم. ماجرای دختری کوچ‌نشین در صحراهای سومالی که توی نوجوونی از خونه فرار می‌کنه چون باباش ترتیب ازدواجش با یه پیرمرد شصت ساله رو به ازای چند شتر داده بوده. بعد طی وقایع معجزه‌آوری پاش به لندن می‌رسه و یه عکاس کشفش می‌کنه و می‌شه مانکن. الانم تو آمریکاست. اما چیزی که توی کتاب برای من و همه‌ی اونایی که خوندنش تکون‌دهنده بود، رسم عجیب‌غریبیه که مربوط به چهارهزار سال پیشه که هنوز هم روی دختربچه‌های بیچاره‌ی آفریقایی انجام می‌شه. بخوانید و حیرت کنید.

 

زندگی من
بیل کلینتون

 

دو جلدیه و مفصل ولی خوندنیه. فقط اسامی زیاد حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره. عکس‌های ته کتاب رو هم از دست ندید. بیل کلینتون وقتی بچه بوده خیلی بانمک بوده.


 

کنیز ملکه مصر
ترجمه ذبیح‌الله منصوری

 

با ترجمه‌های مرحوم ذبیح‌الله منصوری که همه آشنا هستید! ولی خوب زیرنویس‌هاش اون‌قدر زیاد نبود. کتاب خیلی خیلی جالب و خوندنیه که از زبون کنیز ملکه مصر کلئوپاترا بیان می‌شه و شرح اکثر وقایع اون دوران رو با بیانی شیرین و جذاب می‌گه. حیف که نرسیدم تمومش کنم!

 

در قلمرو پادشاهان، زندگی من در عربستان صعودی
کارمن بن‌لادن
ترجمه اسدالله امرایی

 

خیلی خیلی خوندنی بود. یعنی من که مدت‌ها کتاب نخونده بودم یه نفس از صبح تا عصر خوندمش. ماجرای واقعی یه دختر ایرانی-سوئدی که خانواده‌ی مادریش از خانواده‌های سرشناس و ثروتمند ایرانی بودند. این دختر به همراه مادرش و سه تا خواهراش توی ژنو زندگی می‌کرده که خانواده‌ی صعودی بن‌لادن‌ها تابستون می‌یان طبقه‌ی پایین خونه‌شون رو برای تعطیلات اجاره می‌کنن. دختر از پسر بزرگ خانواده که اسمش یسلام بوده خوشش می‌یاد و تصمیم می‌گیره باهاش ازدواج کنه. هر دو  می‌رن عربستان تا اون‌جا ازدواج کنن اما در واقع دختر بی‌چاره وارد زندان می‌شه. زن‌های عربستان صعودی به معنای واقعی حق انجام هیج کاری رو ندارند و توصیفاتی توی کتاب آورده که آدم شاخ در‌می‌یاره. مثلا توی قرن بیستم توی عربستان زن‌ها بعد از تولد فرزند پسرشون به اسم پسرشون خونده می‌شن! یعنی مثلا مادری که پسر ارشدی به اسم محمود داشته باشه بهش می‌‌گن: ام‌محمود، یعنی مادر محمود. جل‌الخالق! بعد هم این که همه‌شون از لحاظ تعصبات مذهبی یه چیزهای وحشتناکی هستند. مثلا تولد گرفتن رو حروم می‌دونن! نکته‌ی مهم آخر هم این که اسامه  بن‌لادن برادر شوهر این خانوم بوده و از همه‌شون متعصب‌تر. کتاب خیلی‌خیلی خوندنیه و پرفروش‌ترین کتاب جهان بوده. از دستش ندید. در ضمن نویسنده می‌گه اون عکسی که توی اینترنت و  همه‌ی مجلات معتبر دنیا چاپ شده و اسامه رو در جوانی با بیست و سه تا خواهر برادراش توی سوئد نشون می‌ده واقعیه اما اونی که به عنوان اسامه نشون دادند اسامه نیست و در واقع برادرشه. بقیه نکته‌های خوندنی رو به خودتون واگذار می‌کنم تا توی کتاب بخونید و لذت ببرید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

اه چه خواب چندش‌آوری دیروز می‌دیدم. خواب می‌دیدم رفتم داروخونه دوا بگیرم، بعد یارو جاش بهم می‌گه آدم سوخته بخوری بهتره. بعد فکر کنید یه ظرف پلو بهم دادن که روش یه دست کوچیک پخته شده بود. دست یه بچه بود و سیاه و لزج بود. چندش‌آورترین چیزی که می‌تونید تصور کنید. یعنی توی خواب حالم داشت به هم می‌خورد ها... ولی نمی‌تونستم از خواب بیدار شم. جالبه وسط اون هیروویر توی خواب یاد اون آیه‌ی قرآن افتاده بودم که می‌گه "هرکس پشت سر دیگری بد بگوید گویی گوشت برادر مرده‌ی خود را می‌خورد"!!! آخرش از خواب بیدار شدم ولی دهنم به هم چسبیده بود. فکر کنم اثر این همه فیلم عجق‌وجقی بوده که این چند روزه دیدم. وحشتناک نبودند فقط راجع به آدمایی بودند که در اثر مواد شیمیایی تغییر هویت داده بودند و آدمخوار شده بود. معلومه وقتی این همه صحنه‌ی خوردن دست و پا و پختن آدم و توی یخچال گذاشتنشون رو ببینی شب هم از این خواب‌ها ببینی. شانس نداریم که. همه دوستاشون بهشون فیلم‌های اسکار گرفته و عالی می‌دن، به ما فیلم "پیچ اشتباهی دو" رو می‌دن تماشا کنیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

خب من برگشتم! به همین سادگی. رفتنم بدون مقدمه بود و الانم اومدنم هم بی‌مقدمه است. شاید تا حالا فهمیده باشید بعضی کارهای من یهویی انجام می‌گیره. راستش خیلی وقت قبل از غیبت صغرام می‌دونستم چند وقت نمی‌تونم بیام رو نت ولی به کسی چیزی نگفتم. این طوری سوزناک می‌شد یه کم. یادمه سه مهر یه عکس از آسمون گذاشتم و بعد به عنوان تنوع تصمیم گرفتم قالب وبلاگ رو عوض کنم. بعد هم بازم به عنوان تنوع گفتم بذار اسم وبلاگ رو بذاریم Age of Innocence ببینیم چی می‌شه! خلاصه مثل این که وبلاگ خیلی فضای روحانی گرفته بود. هر کی میومد همینو می‌گفت. بعد از اون پست دیگه نمی‌تونستم به نت سربزنم. چیزی که من بهش توجه نداشتم این بود که رنگ نوشته‌های قبلی همه زرده و توی صفحه‌ی سفید پدر چشم خواننده‌ای که به آرشیو سر بزنه در می‌یاد. در نتیجه قالب رو در طی یکی از بازدیدهای سریع به وبلاگ به شکل سابقش برگردوندم. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم از این قالب دل بکنم. انگار همه‌ی این دو سالی که وبلاگ نوشتم و گوشه‌های از زندگیم توش خلاصه شده.

 

و اما اون عکسی که توی اون آخرین پستم گذاشته بودم، یکی از بهترین عکس‌هایی بود که تا حالا با موبایلم گرفتم. هم از لحاظ کیفیت و هم مفهوم. یادمه توی یکی از روزهای تیرماه، حوالی ظهر جلوی پنجره‌ای ایستاده بودم و داشتم به خدا شکایت می‌کردم که آخه این چه زندگیه. ناامیدی تمام وجودم رو گرفته بود، بعد یه دفعه سرم رو بلند کردم و اون منظره رو دیدم: از لای دو تا دیوار بلندی که پنجره رو احاطه کرده بودند خورشید پشت یه تیکه ابر کوچک بود ولی نورش رو با شدت تمام به اطراف می‌پاشید. انگار خدا می‌گفت هیچ وقت امیدت رو از دست نده. واقعا هم راست می‌گفت چون بعد از یه مدت شرایطم خیلی از این رو به اون رو شد. واسه همین سه مهر این عکس رو گذاشتم توی وبلاگ و اسم عکس رو هم گذاشتم .And Finally I Saw the Light اما بعد مجبور شدم با تغییر قالب برش دارم چون توی صفحه جا نمی‌شد و تازه وبلاگ رو سنگین می‌کرد. هر چی هست ما برگشتیم به حالت سابق: پست‌هایی بدون عکس و با رنگ زرد.

 

توی این مدتی که نبودم به هیچ کدوم از وبلاگ‌هایی که یه زمانی سر می‌زدم سر نزدم و اصلا نمی‌دونم توی وبلاگستان چه خبره. کی می‌نویسه کی دیگه نمی‌نویسه. کی مشهور شده کی خواننده‌هاش رو از دست داده. بازهم از اون بحث‌های جنجالی توی وبلاگستان رخ داده یا نه. تنها چیزی که می‌دونم اینه که بلاگرولینگ که خیلی‌ها اونو برق وبلاگستان می‌دونستند به رحمت ایزدی رفته و لیست وبلاگ‌های این گوشه دیگه بالا پایین نمی‌ره. اون روزی که داشتم توی بلاگ‌رولینگ ثبت‌نام می‌کردم یه چیزی بهم گفت نمی‌خواد این کارو کنی ها، ولی به ندای درونم گوش نکردم. کسی دقیقا نمی‌دونه چی شده؟ چه طوری می‌تونم این لیست کذایی رو از این گوشه بردارم؟

 

به هر حال من برگشتم. کلی چیز میز دارم که براتون بنویسم ولی فعلا بسه چون این پست طولانی می‌شه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()