پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

آبان 85

می‌بینم که تونستم "پرنده‌ی من" رو پیدا کنم و بخونم. خوبی کتاب به این بود که هر فصلش از دو صفحه بیشتر نبود و اگه بدتر از من حوصله‌ی زندگی رو هم نداشتید چه برسه به کتاب خوندن، می‌تونید سریع تمومش کنید. یه جورایی نثرش منو یاد زویا پیرزاد میندازه. اول کتاب هم به "ائلشن و ائلیار" کتاب رو تقدیم کرده. اسم‌های فوق‌العاده عجیبی هستند نه؟ منو یاد اسم‌های عبری می‌ندازند. یعنی این خانوم کلیمی هستند؟ من که بعید می‌دونم. خلاصه جالبی کتاب به این بود که می‌خواست بگه :بابا، زن‌ها هم بعضی وقت‌ها از دست شوهر و بچه‌هاشون خسته می‌شن و دلشون می‌خواد سر به کوه و بیابون بذارن ولی در عین حال خیلی کارها براشون انجام می‌دن. قبول ندارید این کتاب رو بخونید. طبق معمول هم  کتاب مال نشر مرکز است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:34  توسط پرکلاغی 

 راستی یه سوال: شما تا حالا یه کلیمی به اسم "حجت الله" دیده بودید؟ البته من این آقایی رو که می‌گم الان فوت کرده‌اند ولی خیلی برام جالب بود که آدم کلیمی باشه ولی اسمش عربی و مال مسلمان‌ها باشه. البته یکی بهم گفت شاید به خاطر این‌که می‌ترسیده بفهمند کلیمی بوده. ولی من فکر نمی‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 دلم گرفته. این دیگه چه جور زندگیه. بعضی وقت‌ها شدید احساس بیچارگی می‌کنم. وقت‌هایی که می‌شینم فکر می‌کنم می‌بینم فلان چیز به فلان دلیل اتفاق افتاده یا من الان این بلا به خاطر اون کار سرم اومده داغون می‌شم. یه خروار کار هم ریخته روی سرم که هی موکولش می‌کنم به فردا. احساس می‌کنم این وبلاگ هم به درد عمه‌ام می‌خوره. احساس می‌کنم هیچ‌کس منو دوست نداره. دو میلیون تا هم کتاب وجود داره که می‌خوام بخونم ولی احساس می‌کنم این‌قدر زیادند که تا آخر عمرم باید مشغول خوندن باشم. از یه سری آدم‌ها هم به شدت بدم میاد که هرروز باید ببینمشون. از مهمونی‌های احمقانه هم حالم به هم می‌خوره که باید حتما تو همه‌شون هم شرکت کنی و ملت علاف و الکی‌خوش رو تحمل کنی. از هوای گرم و مزخرف بدم میاد. از شلوغی خیابون‌ها و آدم‌های بی‌فرهنگ بدم میاد. از اتوبوس‌هاس شلوغ حالم به هم می‌خوره. از کتاب‌هایی که نمی‌تونم بفهمم منظورشون چیه بدم میاد. از آدم‌های باهوش و همه‌چیزدان لجم می‌گیره... بازم بگم یا بسه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:33  توسط پرکلاغی 

 نمی‌دونم چرا جدیدا بچه‌ها این شکلی شده‌اند. ما هم به خدا بچه بودیم. من خودم سر ساعت 8 که می‌شد از خستگی غش می‌کردم. حالا یکی بیاد این بچه‌ی همسایه روبرویی رو ببینه که از دوازده شب تا 6 صبح تو خونه راه می‌ره و یا جیغ می‌زنه یا گریه می‌کنه. من موندم این یه الف بچه پس کی می‌خوابه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:32  توسط پرکلاغی 

 «ولادمیر ناباکوف» علاوه بر لولیتا، کتاب‌های دیگری هم دارد به اسم:  

زندگی واقعی سباستین نایت

اختراع والس

خنده در تاریکی

من لولیتا رو به انگلیسی از یه جا گیر آوردم و خوندم. دلتون بسوزه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:31  توسط پرکلاغی 

 شماهارو نمی‌دونم ولی من ارادت خاصی به خون‌آشام‌ها دارم. کتاب "دراکولا" رو خوندید؟ وقتی کنت دراکولا رو با اون صورت سفید و رنگ پریده و دندون‌های دراز و چشم‌های خون‌گرفته تو اون قصر مخوفش توصیف می‌کنه، لذت می‌برم! کنت دراکولا یه آدم واقعی بوده (البته بنده خدا خون‌آشام نبوده!) و قصرش هم الان تو رومانی هست که کلی هم هرساله بازدیدکننده داره. چند وقت پیش تو روزنامه خوندم که قصرش رو به وارث اصلیش برگردوندند. جالب بود نه؟ جرمی برت (Jeremy Brett) که در نقش شرلوک هولمز بازی می‌کرده، در نقش کنت دراکولا هم بازی کرده. فیلم دراکولا رو از کجا می‌شه گیر آورد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:30  توسط پرکلاغی 

 من نمی‌دونم این چه عادتیه که بعضی‌ها باید موقع کتاب خوندن زیر جملات خط بکشند. اگه کتاب مال خودشون بود به من ربطی نداشت و هرکاری دلشون می‌خواد مجازند با کتابشون بکنند، ولی اکثر کتاب‌هایی که از کتابخونه می‌گیری همین مدلی‌اند. الان دارم کتاب نازنین شرلوک هولمز رو می‌خونم که تازه اهدایی هم هست. نمی‌دونم کدوم آدمی بوده که کنار هر خطی برداشته یه تیک زده. من هم برداشتم با پاک‌کن همه‌شون رو پاک کردم. یه صفحه، دو صفحه هم که نبود، تو اکثر صفحات این کار رو کرده بود. آدم دلش می‌سوزه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:37  توسط پرکلاغی 

 چه زندگی مسخره‌ای. فقط باید بشینی و به مسخره بودنش بخندی. صبح اول صبح یه اتفاق وحشتناک برات میفته و بعد بعدازظهرش یه چیزی می‌شه که واقعا تو عمرت انتظارش رو نداری. بله دوستان. زندگی به همین مسخرگیه. اون وقت می‌مونی که باید چه کار کنی. زندگی من که همیشه این طوری بوده. هر وقت یه اتفاق وحشتناک میفتاده، پشت‌بندش یه اتفاق دیگه هم میفتاده که حواست رو پرت می‌کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:34  توسط پرکلاغی 

 تا حالا به عمرم نه سیرابی خوردم ونه کله‌پاچه ونه دل و قلوه. جگر و تُن ماهی رو هم با کلی ادا اطوار می‌خورم. نمی‌دونم چطوری بعضی‌ها می‌تونند ساعت 5 صبح برن کله‌پاچه بگیرن بخورن؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:16  توسط پرکلاغی 

 «فاطمه اره» ... وقتی چشمم به این اصطلاح توی فرهنگ پارسی عمید افتاد خیلی خندیدم. آخه یاد همون لقبی افتادم که بعضی‌ها برای عده‌ای به‌کار می‌برند!! (واضح است که در زمان آقای عمید اون عده وجود نداشته‌اند که اون لقب رو هم براشون به‌کار ببرند). حالا این سرکار خانم "فاطمه اره" کی هستند؟ کسی نیستند جز زنِ پینه‌دوز بغدادی در داستان‌های هزار و یک‌شب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:15  توسط پرکلاغی 

 اگه تهرانی هستید به احتمال زیاد تا حالا دربند رفتید (اگه هم نرفتید خب تلاش کنید یک بار برید)، اون لواشک و آلوچه‌های قرمز پررنگ و براق رو دیدید چه آبی از لب و لوچه راه میندازه؟ حالا هرچقدر هم که کثیف و غیربهداشتی باشن باز هم یک جوری خوشمزه به نظر میاد، هرچند من تا حالا نه ازشون خریدم و نه خوردم. اگه داشتید از اونا می‌خوردید ما رو هم یاد کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:13  توسط پرکلاغی 

 تهران مثل پیاز داغ می‌مونه: ظاهرش قشنگ و طعمش خوبه ولی وقتی می‌خوریش سوءهاضمه می‌گیری و تا شب مزه‌‌اش میاد تو گلوت.

یاد فاطمه معتمدآریا میفتم که توی فیلم نمی‌دونم چی‌چی با شوهرش خسرو شکیبایی آمده بود تهران و هر وقت یه چیزی می‌شد می‌گفت: «خراب شه تهران.»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:9  توسط پرکلاغی 

 دارم بال بال می‌زنم واسه یه ذره کارتون الفی اتکینز Alfie Atkins)). نمی‌دونم چند تا از شماها این کارتون رو یادتونه، ولی من عاشق الفی و اون دوست عجیب‌غریبش بودم. اکثر مواقع هم غصه می‌خوردم که چرا الفی فقط با باباش زندگی می‌کنه و مامان نداره (طفلک  انگار بچه طلاق بوده). اون کله‌ی گرد و موهای سیخ‌سیخش منو کشته بود. ظاهرا الفی اسم یه سری داستان 22 جلدیه که یه نویسنده‌ی سوئدی  به نام "گانیلا برگستورم" برای بچه‌ها نوشته و نقاشی کرده و کلی هم در سطح دنیا محبوبه چون به 25 زبان تا حالا ترجمه شده با 5.5 میلیون کپی. تازه بازی کامپیوتری‌اش هم هست برای بچه‌های 4 سال به بالا که تو سوئد و آلمان و هلند هم جایزه برده.  (البته می‌دونستید که جود لاو هم یه فیلم بازی کرده به اسم الفی؟ یه چیز دیگه تا یادم نرفته: الفی مخفف آلفرد است. راستی تو کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» هم کلاریس وقتی با امیل تو تاکسی می‌شینند به راننده تاکسی می‌گه بره فلکه‌ی الفی. چه ربطی داشت؟) این‌ها رو بی‌خیال: من الفی می‌خوام... کاش حداقل می‌شد کتاب‌هاش رو گیر بیارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:9  توسط پرکلاغی 

 گروه west life که معرف حضورتون هست؟ هرچند اون‌قدرها هم قشنگ نمی‌خونند ولی من بعضی از تیکه های این آهنگ "ملکه‌ی قلبم" رو دوست دارم:

 

پس چگونه بگویم خداحافظ؟       

ما هردو آرزوهایمان را داریم،

هردو می‌خواهیم پرواز کنیم

 

همیشه وقتی قدم می‌زنم

به پشت سر نگاه می‌کنم،

این خاطره تا ابد باقی خواهد ماند

 

من این لحظه را چون گنجینه‌ای حفظ می‌کنم

تا زمانی که دوباره هم را ببینیم

 

اما مساله‌ای نیست که

از این‌جا چقدر دور باشی

تنها چشمانم را می‌بندم

و تو این‌جا در رویاهایم هستی

و  آن‌جا  خواهی بود

تا زمانی که همدیگر را ملاقات کنیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:8  توسط پرکلاغی 

 

تا یادم نرفته این مطلب رو در توضیح مطلب پایین بگم که تاکید من روی ساختار زبان ما بود و بس. ببینید، از دید من جامعه‌ی پیشرفته جامعه‌ایه که در اون زن و مرد فرقی ندارند و همه به عنوان انسان نگریسته می‌شوند نه چیز دیگر. این‌که در زبان ما مهم نبوده که تاکید کنیم "اون زن" یا "این مرد" چه مفهومی جز چیزی که گفتم می‌تونه داشته باشه؟ و اما به عنوان توضیحات بیشتر، خدمت دوستانم عرض می‌کنم که همون طور که همه می‌دونید، در زبان انگلیسی برای ضمیر مرد he و برای زن she استفاده می‌کنند. خب تا این‌جای کار شاید مشکلی نداشته باشه، اما مشکل وقتی پیش میاد که می‌خوان برای ضمایر مبهم صفت ملکی بیارن. کار دقیقا از همین جا سخت میشه. به نظر شما برای someone چه نوع صفت ملکی باید آورد؟his  یا her ؟ به این‌جمله دقت کنید:

Every student should bring his paper to the class.

واضح است که منظور از his، دانش‌آموزان دختر هم بوده‌اند ولی چرا نگفته her ؟ خب این‌جا معلوم می‌شه که ضمیر مذکر رو به مونث ترجیح داده‌اند. البته این شکل قدیمی شده و به جاش می‌شه گفت:

Every student should bring his/her paper to the class.

خب شاید این مشکل رو حل کنه ولی وقتی می‌خوان حرف بزنند خیلی سخت می‌شه که همه‌اش بگن his or her ، اون هم تو جمله‌ای که پر از این ضمایر باشه. الان کار رو راحت کرده‌اند و می‌گن:

Every student should bring their paper to the class.

بله! ضمیر "آن‌ها" را به‌کار می‌برند که دیگه نه بخواهند ضمیر مذکر رو به مونث ترجیح بدهند و یا هردو را با هم بگویند.

به زبان فرانسه نگاه کنید! می‌گویند اگر یک میلیون زن جمع شوند ولی همراه آن‌ها یک پسربچه یک ساله باشد، برای آن جمع ضمیر مذکر به کار می‌برند! 

به زبان عربی و انگلیسی و فرانسه نگاهی بیندازیم. در هرسه برای "خدا"، ضمیر مذکر به کار می‌برند. از چه موقع خدا صاحب جنسیت شده است که آن را با ضمیر مشخص می‌کنند؟ 

در زبان فرانسه و عربی برای هر صفت، مذکر و مونث داریم. در عربی مرد زیبا می‌شود «جمیل» و زن زیبا، «جمیلة». در فرانسه به آشپز زن cuisiniere و به آشپز مرد cuisinier می‌گویند.

در انگلیسی به زن ازدواج نکرده Miss و به زن متاهل می‌گویند Mrs. در فرانسه برای دختر مجرد «مادمازل» و برای دختر متاهل «مادام» را به کار می‌برند.  تا اون‌جایی که من در کتابی انگلیسی خوندم، زن‌ها هم دارند سعی می‌کنند این القاب را یکی کنند. به زن مجرد و متاهل می‌گن Miss. برای بازیگر زن دیگر از واژه‌ی actress استفاده نمی‌کنند بلکه می‌گویند actor و خیلی چیزهای دیگر...

اما ما:

برای خدا ضمیر «او»، برای زن مجرد و متاهل ضمیر "او" یا "ایشان" را  به کار می‌بریم. عبارت دوشیزه برای به کار بردن اسم کسی مهجور و خنده‌دار است. به آشپز و بازیگر زن و مرد یک چیز می‌گوییم. خدا را شکر ما در زبانمان از دردسرهای این چنینی نداریم.

aتا یادم نرفته این مطلب رو در توضیح مطلب پایین بگم که تاکید من روی ساختار زبان ما بود و بس. ببینید، از دید من جامعه‌ی پیشرفته جامعه‌ایه که در اون زن و مرد فرقی ندارند و همه به عنوان انسان نگریسته می‌شوند نه چیز دیگر. این‌که در زبان ما مهم نبوده که تاکید کنیم "اون زن" یا "این مرد" چه مفهومی جز چیزی که گفتم می‌تونه داشته باشه؟ و اما به عنوان توضیحات بیشتر، خدمت دوستانم عرض می‌کنم که همون طور که همه می‌دونید، در زبان انگلیسی برای ضمیر مرد he و برای زن she استفاده می‌کنند. خب تا این‌جای کار شاید مشکلی نداشته باشه، اما مشکل وقتی پیش میاد که می‌خوان برای ضمایر مبهم صفت ملکی بیارن. کار دقیقا از همین جا سخت میشه. به نظر شما برای someone چه نوع صفت ملکی باید آورد؟his  یا her ؟ به این‌جمله دقت کنید:

Every student should bring his paper to the class.

واضح است که منظور از his، دانش‌آموزان دختر هم بوده‌اند ولی چرا نگفته her ؟ خب این‌جا معلوم می‌شه که ضمیر مذکر رو به مونث ترجیح داده‌اند. البته این شکل قدیمی شده و به جاش می‌شه گفت:

Every student should bring his/her paper to the class.

خب شاید این مشکل رو حل کنه ولی وقتی می‌خوان حرف بزنند خیلی سخت می‌شه که همه‌اش بگن his or her ، اون هم تو جمله‌ای که پر از این ضمایر باشه. الان کار رو راحت کرده‌اند و می‌گن:

Every student should bring their paper to the class.

بله! ضمیر "آن‌ها" را به‌کار می‌برند که دیگه نه بخواهند ضمیر مذکر رو به مونث ترجیح بدهند و یا هردو را با هم بگویند.

به زبان فرانسه نگاه کنید! می‌گویند اگر یک میلیون زن جمع شوند ولی همراه آن‌ها یک پسربچه یک ساله باشد، برای آن جمع ضمیر مذکر به کار می‌برند! 

به زبان عربی و انگلیسی و فرانسه نگاهی بیندازیم. در هرسه برای "خدا"، ضمیر مذکر به کار می‌برند. از چه موقع خدا صاحب جنسیت شده است که آن را با ضمیر مشخص می‌کنند؟ 

در زبان فرانسه و عربی برای هر صفت، مذکر و مونث داریم. در عربی مرد زیبا می‌شود «جمیل» و زن زیبا، «جمیلة». در فرانسه به آشپز زن cuisiniere و به آشپز مرد cuisinier می‌گویند.

در انگلیسی به زن ازدواج نکرده Miss و به زن متاهل می‌گویند Mrs. در فرانسه برای دختر مجرد «مادمازل» و برای دختر متاهل «مادام» را به کار می‌برند.  تا اون‌جایی که من در کتابی انگلیسی خوندم، زن‌ها هم دارند سعی می‌کنند این القاب را یکی کنند. به زن مجرد و متاهل می‌گن Miss. برای بازیگر زن دیگر از واژه‌ی actress استفاده نمی‌کنند بلکه می‌گویند actor و خیلی چیزهای دیگر...

اما ما:

برای خدا ضمیر «او»، برای زن مجرد و متاهل ضمیر "او" یا "ایشان" را  به کار می‌بریم. عبارت دوشیزه برای به کار بردن اسم کسی مهجور و خنده‌دار است. به آشپز و بازیگر زن و مرد یک چیز می‌گوییم. خدا را شکر ما در زبانمان از دردسرهای این چنینی نداریم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 18:29  توسط پرکلاغی 

 

تو زبون ما ضمیر جداگانه برای زن و مرد نداریم. این نشون می‌ده که ایرانی‌های باستان چقدر از نظر فکری سطح بالا بودند که زن و مرد براشون در یک سطح بوده و اهمیتی نداشته که موقع حرف زدن روی مرد یا زن بودن طرف تاکید کنند. برعکس خیلی از زبان‌ها که مساله‌ی ضمیر جدا برای مونث و مذکر نوعی دردسر شده و فمینیست‌ها سعی در خنثی کردن این تاثیرات دارند، زبان پارسی با هم‌چین پدیده‌ای روبه‌رو نبوده.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:27  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

اگه گذارتان به خیابون طالقانی ( تخت‌جمشید سابق) افتاده باشه، درست بعد از تقاطع برادران مظفر یک مجتمع در حال ساخت گت و گنده می‌بینید که سال‌هاست (حداقل می‌تونم بگم تو این شش- هفت سالی که من از اونجا رد می‌شدم) اونجا در حال ساخته و پیاده‌رو را کوچک کرده. هروقت این ساختمان را می‌دیدم تو دلم می‌گفتم «پس کی تموم میشه؟». چند روز پیش که رد می‌شدم دیدم اون قسمت جلوی درش رو برداشته‌اند. پیشرفت... سرعت...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:23  توسط پرکلاغی 

 

اونایی که می‌دونند به اونایی که نمی‌دونند بگن (آدم یاد حدیث غدیر میفته) که خانم جین وبستر (Jean Webster) علاوه بر بابالنگ‌دراز و دشمن عزیز، کتاب دیگری هم داره به اسم "وقتی پَتی به دانشکده می‌رفت". این کتاب رو تا حالا پنج بار خوندم و خوشم اومده. شاید بعضی‌ها بگن به قشنگی اون دو تا کار یاد شده نیست ولی از اون‌ها خیلی باحال‌تره. (اگه این بار هم فکر کردید کتاب رو توی خونه دارم اشتباه کردید، کتاب رو از کتابخونه امانت می‌گرفتم!). فکر نکنم کتابی که گفتم الان تو کتاب‌فروشی‌ها موجود باشه چون مال خیلی وقت پیش‌هاست. به هر حال اگه پیداش کردید حتما بخونیدش. ضرر نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:22  توسط پرکلاغی 

 

آقا جاتون خالی اولین بارون پاییزی تهران هم امروز عصر بارید. ( نکته: این نوشته مال یک‌شنبه 23 مهر 1385 است، نه الان!)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:19  توسط پرکلاغی 

 

ضایع یعنی همکلاسی دوران قدیم رو توی اتوبوس ببینی و نه اون به رو خودش بیاره و نه تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:18  توسط پرکلاغی 

 

از وقتی این وبلاگ‌هایی که بوی قرمه‌سبزی می‌دهند و اخبار سیاسی و چیزهایی از این قبیل رو دیگه نمی‌خونم، احساس آرامش بیشتری می‌کنم. خسته شدم بس‌که غرغر و نق‌نق شنیدم و کی زندان رفته و کی فوت کرده و فلانی چی گفته و ایران داره نابود می‌شه. درسته که من تو این مملکت زندگی می‌کنم ولی نباید بذارم بعضی چیزها روحیه‌ام رو خراب کنه و نتونم به زندگی عادیم برسم. بله من هم از خبر درگذشت دوستانمان در زندان و ... بسیار ناراحت می‌شوم ولی من هم طاقتی دارم. حالا فکر می‌کنم اون شعر «ای بی‌خبر بکوش تا صاحب‌خبر شوی» باید تغییر کنه به:«ای صاحب خبر بکوش تا بی‌خبر شوی». 

به قول خانم آیوازیان مادر کلاریس تو "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم": ما چه کاره‌ی این ولایتیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

تصور کنید دارید راجع به عوامل و چگونگی رعد و برق مطلب می‌نویسید، اون‌وقت همون ‌موقع رعد و برق بزنه! یاد مسابقات قرآن یک جا  می‌افتم که موقع خوندن آیه‌ی "اذا زلزلت الارض و زلزالها" یک زلزله‌ی خفیف میاد! 

پانوشت:

1- بعضی‌ها به رعد و برق می‌گن آسمون‌غُرُمبه!

2- من تو اون مسابقه نبودیم. خبرش رو تو یه مجله خوندم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:15  توسط پرکلاغی 

 

بعضی وقت‌ها پارسی حرف زدن بدجوری سخت می‌شه. می‌خواستم بنویسم: «آدرس وب‌سایت‌های مورد علاقه»، گفتم پارسی‌اش رو بنویسم. نتیجه‌اش این عبارت عجیب‌غریب شد که می‌بینید: «نشانی تارنماهای پسندیده» !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:13  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

انگار مدتیست که از انتشار "جنگل واژگون" سلینجر (جروم دیوید سلینجر، Jerome David Salinger) می‌گذرد ولی من تابستان باخبر شدم. خُب وقتی آدم زیاد مثل گذشته‌ها (آمدم بگم "مثل سابق"، گفتم از لج تازی‌زبان‌ها معادل پارسیش رو به کار ببرم!) توی کتاب‌فروشی‌ها سرک نکشد نتیجه همین می‌شود. البته الان توی حالتی نیستم که بشینم با خیال راحت کتاب رو بخونم و کلی راجع بهش فکر کنم ولی در هر حال تلاش می‌کنم تا آخر این ماه کتاب رو به دست بیارم. (اگه فکر کردید کتاب رو می‌خرم اشتباه فکر کردید، می‌خوام یه جوری یکی رو راضی کنم کتاب رو بخره تا من هم ازش امانت بگیرم. به این می‌گن اقتصاد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:12  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات
























   + پرکلاغی ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()