پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

خرداد 89

امروز با همون She's Going حرف میزدم. چی بگم؟ آدمای خوب زودتر از بقیه باید از کشور خارج شن. دلم نافرم واسش تنگ میشه. خیلی آدم جالبیه. دو دقیقه رو صندلی بند نمیشه بس که انرژی داره٬ دائما هم داره با هیجان حرف میزنه. همه حرفاش هم جالبن. خدا کنه یه چیزی بشه که نتونه از ایران بره! تنها همینو میتونم آرزو کنم.

 

]روزایی که از هفت صبح تا هشت شب بیرونم٬ وقتی میرم خونه احساس اینو دارم که سه روز گذشته! [

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 0:9  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز یکی بهم گفت خیلی انرژی مثبت میدم. کلی خوشحال شدم. آخه فکر میکردم خیلی نق زدم تازگیها! تازه بهم گفت آدم متواضعی هم هستم :) کلی خوشحالم کرد. خدا کنه همه همین نظرو نسبت بهم داشته باشن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


She's going!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 17:37  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


امروز روز خوبی بود. توش پر از آدم بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 اصلا اون خره رو ول کنید٬ بچسبید به اون موشه که توی سوراخ نمی‌رفت برداشت یه جارو هم به دمبش بست. توی این همه کار و سرشلوغی و استرس کی گفت من برم کلاس فرانسه ثبت‌نام کنم؟ دلم واسه‌ی اول تیر لک می‌زنه که کلاس تموم می‌شه. یکی نیست بگه تو که این همه مدت فرانسه‌ی دست و پا شکسته‌ات رو ول کرده بودی٬ چیزی می‌شد اگه یه ماه دیگه هم صبر می‌کردی بعد می‌رفتی "ترمیمش"  می‌کردی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


در راستای همون خر پست پایین: "روزی که غم نداریم خرمون می‌زاد کره‌ی بی‌دم". دیروز اومدم یه روز تا ظهر بخوابم٬ از صبحش از شدت دل درد از خواب پریدم.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


یه سری آدم هستند که باید قایمشون کرد توی کمد یا زیر تخت یا توی انباری؛ برای وقتایی که حالت خوب نیست. اون وقت باید از اون جاهایی که قایمشون کردی واسه خودت درشون بیاری؛ بچینیشون جلوات تا حالت خوب شه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 0:52  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

We once walked up the campus lane hand in had,

Sharing joys and sorrows.

Friends like this are a precious kind.

The yearning of you will serve as my rest house.

In happy time, friends come to us,

In hard time, we come to know friends.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 22:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


بالاخره دیدمش...

 

پرند نیلگون رو.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 0:51  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()