پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

بهمن 89

چند روز پیش یه برنامه‌ی خیلی جالب از شبکه‌ی یک صدا و سیما پخش شد. با این‌که روز درگذشت پیامبر بود و انتظار داشتم از اول صبح نوحه و سینه‌زنی و دعا و گریه پخش کنن اما پخش کردن این برنامه برام غافل‌گیرکننده بود. اسم برنامه «پیامبران سرزمین ما» بود و همون‌طور که حدس می‌زدم در مورد پیامبرانی بود که مزارشون توی ایرانه.

اول برنامه رفت سراغ دانیال نبی توی شوش که می‌گفت مورد احترام همه است و مسلمون‌ها خیلی می‌رن زیارتش و حتی یکی از مقامات هم رفته زیارت و گفته واسش سنگ‌قبر جدیدی بذارن. نکته‌ی جالب این بود که می‌گفت ایرانی‌های باستان دانیال نبی رو بعد از درگذشتش به رسم خودشون مومیایی می‌کنن و توی یه مقبره روی تپه‌ای می‌ذارن و در مقبره رو هم مهر و موم می‌کنن. هر موقع که خشکسالی می‌اومده مردم بدن مومیایی شده رو از مقبره بیرون می‌آوردن و بی‌درنگ بارون می‌باریده. بعد از این‌که لشگر اسلام به ایران می‌تازه و سپاه اسلام از یه همچین جایی خبر پیدا می‌کنن از خلیفه‌ی وقت که حضرت علی بوده می‌پرسن چه کار باید بکنن و حضرت علی هم دستور می‌ده بدن دانیال نبی رو به شیوه‌ی مسلمون‌ها به خاک بسپارن.

بعد از اون برنامه به یوشع نبی می‌پردازه که با یوشع‌ پسر نون که جانشین حضرت موسی بوده و اورشلیم رو فتح می‌کنه فرق داره و نباید با هم اشتباهشون گرفت، و مزارش الان توی اصفهانه. بعد هم مزار این پیامبران رو نشون داد: حیقوق نبی، اشموعیل نبی، چهار پیامبر، حضرت حجی، و در آخر هم حضرت قیدار که جد سی‌ام پیامبره و اولین پسر حضرت اسماعیل.

بیشتر از همه‌ی این پیامبران دیدن مزار اشموعیل نبی برام جالب بود که توی روستایی به نام روستای پیغمبر توی ساوه قرار داده و برام از این لحاظ جالب بود چون که پیش‌تر هم راجع به اشموعیل نبی نوشته بودم. مزار اشموعیل نبی کنار دامنه‌ی کوه‌های برات و در کنار روستایی قدیمی و متروکه است که ازش فقط دیوارهای خشتی‌ و نیمه خراب خونه‌ها مونده و گویا اهالی روستا کلیمی بوده‌اند. من از اشموعیل نبی توی تورات اسمی ندیدم اما می‌گن توی قرآن بهش اشاره شده و اون طور که می‌گن آیه‌ی ۲۴۸ سوره‌ی بقره اشاره به اشموعیل نبی داره (برگرفته از پایگاه فارسیان). راستش مقبره‌ی اشموعیل نبی از همه‌ی مقبره‌هایی که نشون داد کوچیک‌تر و خلوت‌تر بود، گویا کسی بهش سر نمی‌زنه. چه پیامبر دورافتاده و تنهایی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:48  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


ماه پیش شبکه‌ی یک یه برنامه ساعت شش یا هفت پخش می‌کرد که اسم فارسی‌اش درست یادم نمونده اما یادمه کنارش به انگلیسی می‌نوشت With Believers. برنامه راجع به اسلام و جامعه‌ی مسلمون‌ها توی کانادا بود که هر روز نزدیک‌های اذان مغرب پخش می‌شد. تو یکی از قسمت‌هاش یه پیرمرد نود و پنج ساله رو نشون می‌داد که تازه مسلمون شده بود و پیرترین فرد تازه‌مسلمون شده‌ی کانادا بود و می‌گفت بعد از آشنایی با یه خانواده‌ی ایرانی که مومن بودند اون هم به اسلام علاقه‌مند شده و از مسیحیت به اسلام تغییر دین می‌ده.

موقع دیدن برنامه به ذهنم رسید راستی چند نفر ممکنه از اسلام به دین‌های دیگه گرایش پیدا کنن و دین‌شون رو تغییر بدن، و به ذهنم رسید برم تو اینترنت دنبالش. توی صفحه‌ی ویکی‌پدیا که در مورد تغییر دین به آیین حضرت موسی بود یه لیست از اسم افراد مشهوری که از ادیان دیگه کلیمی شده بودند بود، و بیشترشون هم از مسیحیت تغییر دین داده بودند. اما بعد از اون‌ها اسم دو نفر هم بود که مسلمون بودند و بعد کلیمی می‌شن. جالبه بدونید از این دو نفری که اسم برده بود یکی‌شون یه ایرانی بود به اسم آقای رضا جباری. رضا جباری پیش‌تر مهماندار هواپیمای کیش‌ایر بوده و توی سال ۱۹۵۹ یه هواپیمای مسافربری رو با مسافراش می‌دزده و هواپیما رو تو اسراییل فرود می‌یاره و مسافرها بعد از یه شبانه روز به ایران برمی‌گردند و گویا چند ماهی رو زندانی می‌شه. بعدها رضا جباری کلیمی می‌شه و الان هم توی اسرائیل داره زندگی می‌کنه.

و اما نفر دوم حدس بزنید کی بوده: یکی از اعضای گروه حزب‌الله که اسمش رو بعد از تغییر دین به آوراهام سینای تغییر می‌ده و الان هم توی اسراییل زندگی می‌کنه. اون موقع‌ها که دانشجو بودم یادمه یه بار هم از دوستم پرسیدم کسی رو می‌شناسه که از اسلام برگرده، گفت آره؛ چند تا از دوستای دبیرستانش می‌رن زرتشتی می‌شن اما می‌گفت خیلی اذیتشون کردند. من یادمه توی کتاب‌های تاریخی هم که می‌خوندم این نکته بود که از بین خانواده‌ی سلطنتی شمس پهلوی خواهر محمدرضاشاه به همراه همسر و فرزندانش مسیحی می‌شن. راستش با این قانون اسلام که فرد از دین برگشته باید کشته بشه فکر نکنم اونایی که از اسلام به ادیان دیگه تغییر دین می‌دن بیان و راحت همه جا راجع بهش صحبت کنند، در نتیجه نمی‌شه اطلاع دقیقی از این که سالانه چند نفر از اسلام به ادیان دیگه گرایش پیدا می‌کنند پیدا کرد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 هیچ وقت یادم نمی‌ره یه بار رفته بودم بازدید کاخ‌های شاه توی سعدآباد، اون روز بچه‌های یه مدرسه رو هم آورده بودند بازدید. یکی از بچه‌ها وقتی از در وارد شد با دیدن مبلمان‌های کاخ گفت "خونه‌ی ما که از این‌جا قشنگ‌تره"!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:46  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 مرجان سیبری رو یادتونه؟ چند وقته از دنیای وبلاگستان ناپدید شده و گویا برای همیشه رفته سیبری. اما به من یه نوشته داده که توی وبلاگم از طرف اون بذارم. راجع به یه خانمه که هرچند رشته‌ی مشاوره خونده و توی مرکز مشاوره کار می‌کنه، اما برای حل گرفتاری یه نفر یه تیکه دسشویی خشک شده‌ی سگ براش می‌بره و اون رو می‌سوزونه تا گرفتاری اون فرد رو حل کنه:

 خانم x جلو چشمای خودم یه تیکه پی‌پی ناقابل سگ رو از توی کاغد درآورد و عین یه تیکه سیب‌زمینی سرخ شده که قراره روش سس قرمر بریزی و نوش جان کنی زد به چنگال! بعدش برای کبابی شدن و اثر بخشی بیش‌تر گرفتش رو شعله‌ی گاز! بعد از ذغالی شدن، کل محموله رو توی خونه چرخوند که بویی شبیه کز کله‌پاچه‌ی گوسفند داشت! منتها زیادی خوش‌بوتر. خانم x این کار رو فقط و فقط برای از بین بردن هر گونه مشکل انجام داد و اعتقاد داشت پی‌پی سگ توانایی باطل کردن سحر و جادو رو داره. اتفاقا خانم x توی مرکز مشاوره‌ی خانواده کار می‌کنه و با این اعتقادی که به پی‌پی سگ داره بعید نیست یه تیکه بپیچه توی کاغذ و بده دست هر مراجعه کننده و سفارش کنه که بعد از سوزوندش همه‌ی اختلافات خانوادگی حل می‌شه!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این ترکیب «اصحاب رسانه» از کی وارد زبان‌ فارسی شد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:44  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


این چند روز دارم کتاب «پاکت‌ها» از ریموند کارور رو می‌خونم. الان چهار پنج سالی می‌شه دلم می‌خواد این کتاب رو بردارم بشینم بخونم اما همه‌اش به جاش یه کتاب دیگه تو اولویت قرار می‌گرفت. بالاخره خوندمش. اون‌قدرها هم چیز شاهکاری نبود اما بد هم نبود. کتاب از یه سری داستان کوتاه تشکیل شده و گویا مال دوره‌ی اول نویسندگی کارور بوده. من از همه بیشتر از داستان آخری‌اش خوشم اومد. اسم داستان «تب» بود و در مورد یه معلم هنر دبیرستان با دو تا بچه‌ی کوچیکه که زنش گذاشته با همکارش فرار کرده.

مرد در طول داستان داره با تنهایی‌اش و به تنهایی بزرگ کردن دو تا بچه دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه و دنبال یه پرستار واسه بچه‌ها می‌گرده. اول یه دختر نوجوون چاق لاابالی رو به کار می‌گیره که یه روز وقتی برمی‌گرده می‌بینه دختره بچه‌ها رو ول کرده تو حیاط با یه سگ گنده و خودش نشسته تو خونه با چند تا پسر نوجوون و دارن با صدای کرکننده‌ای آهنگ گوش می‌دن و سیگار می‌کشن. مرد هم دنبال یه پرستار دیگه می‌گرده. جالبه با اینکه زنش فرار کرده اما هر از گاهی بهش زنگ می‌زنه یا براش نامه می‌فرسته.

زنش یه روز انگار که بهش الهام شده باشه و می‌دونه مرد دنبال چیه زنگ می‌زنه بهش و می‌گه برو سراغ اون پیرزنی که می‌گه خونه‌اش کجاست چون اون برای این کار بهترینه. مرد هم گوش می‌ده و  با ورود پیرزن زندگی‌اش خیلی بهتر می شه. بچه‌ها سرگرم می‌شن و خونه همیشه مرتب و تمیزه. آخر داستان مرد بیماره و موقعی که پرستار پیر بچه‌ها می‌یاد که اجازه بگیره و برای همیشه از پیششون بره، زنش بهش زنگ می‌زنه و می‌گه می‌دونه که حالش بده و پیشنهاد می‌ده هر چی به ذهنش می‌یاد رو روی کاغذ بیاره چون یه نویسنده‌ی معروف هم یه کتابش رو وقتی نوشته که تب داشته. مرد در حالی نشسته روی صندلی شروع می‌کنه واسه‌ی پیرزن داستان رفتن زن‌اش رو تعریف کردن. بعد که تعریف کردنش تموم می‌شه یهو می‌بینه همه‌ی اون باری که این چند وقته رو دوشش بوده خالی شده و حالش خیلی بهتره. حتی اگر پیرزن هم داره می‌ره. من از داستان‌هیی که درباره‌ی جدال انسان با تنهاییه خیلی خوشم میاد. داستان قشنگ دیگه‌ی کتاب داستان پاکت‌هاست که اسمش رو گذاشتن رو کتاب و مردی ماجرای خیانت به زنش رو برای پسر بزرگش بازگو می‌کنه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:43  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

   + پرکلاغی ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()