پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

دی 85

امروز از اون روزهای آفتابی و بادی زمستونیه که هوا یه جوریه، مثل روزهای قبل از عید. بیرون خلوته و هیچ صدایی نمی‌یاد مگر صدای باد. الان که دارم این متن رو می‌نویسم قیافه‌ام به علت یک هفته بی‌خوابی مداوم خیلی جالب شده. اما الان خوشحالم چون می‌تونم بخوابم، یه خواب عمیق و دلچسب گفتم حالا که یکی دو هفته نتونسته بودم بیام؛ یه شعر قشنگ هم براتون بگذارم که هم تفکربرانگیزه و هم دلنشین.

 

به احترام استاد غزل‌سرایی، ویلیام شکسپیر، چند دقیقه سکوت کنید و فقط این رو بخونید:    

 

آنگاه که بخت از من روی برتافته و به دیده‌ی آدمیان خوار گردیده‌ام،

در گوشه‌ی تنهایی به‌حال تباه خود اشک می‌ریزم،

و آسمان ناشنوا را با فریادهای بیهوده به ستوه می‌آورم؛

به خود می‌نگرم و به سرنوشت خویش ناسزا می‌گویم؛

خود را به جای کسی آرزو می‌کنم که جام دلش از باده‌ی امید لبریز است،

دلم می‌خواهد سیمای وی را  داشته باشم و مانند وی دوستانی دور من گرد آیند،

چون هنر این و توانایی آن را آرزو می‌کنم ،

از هرچه که بیش‌تر بهره‌مندم کمتر خوشنود می‌گردم.

در آن‌دم که خویشتن را با این اندیشه‌ها ناچیز می‌شمارم،

ناگهان به تو می‌اندیشم و آن‌گاه به چکاوکی می‌مانم که به‌هنگام سپیده‌ دم

از این تیره خاکدان به پرواز آید و به سوی آسمان بال و پر گشاید؛

من نیز به آن پرنده در دروازه‌ی آسمان‌ها نغمه سرایی آغاز می‌کنم؛

زیرا یاد تو، یاد عشق شیرین تو ، چنان توانگر و بی‌نیازم می‌سازد

که شرم دارم حال خود را با شهریاران عوض کنم.

 

یاد تو  -  شکسپیر

ترجمه‌ی دکتر مهدی روشن ضمیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 15:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

چقدر از اون‌هایی که بهشون ایمیل می‌زنی و جواب نمی‌دن بدم میاد،

و بیشتر هم از اون‌هایی که برای هر مطلب وبلاگشون نظر می‌ذاری و بعد حتی به‌ خودشون زحمت نمی‌دن سری بهت بزنن.

دستی که نمک نداره نباید بشکنه، باید از بیخ کنده بشه.

 

.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

Too late, my time has come
Sends shivers down my spine
Body's aching all the time
Goodbye everybody - I've got to go
Gotta leave you all behind and face the truth…

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:23  توسط پرکلاغی 


 

خب از قضا من هم به این بازی یلدا دعوت شدم (با تشکر از پرند نیلگون). این هم پنج نکته‌ی کوتاه در مورد من:

 

1- اقتصادی هستم.

2- شدیدا چای تلخ می‌خورم!

3- مثل خون‌آشام‌ها از آفتاب فراریم.

4- پاییز طلایی و خنک فصل شادی منه.

5- خیلی زودرنجم و دیر هم فراموش می‌کنم.

 

و اما افرادی که باید دعوت کنم: به غیر از «د.م» هیچ کس یافت نشد!

 

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

برای خوندن هر کتابی وقت و حالت خاصی لازمه. مثلا وقتی 8 سالته نمی‌تونی "فاوست" گوته رو بخونی و بفهمی؛  یا در 45 سالگی نباید انتظار داشت که از خوندن کتاب "فسقلی به مدرسه می‌رود" لذت ببری.

این دقیقا حکایت منه! وقتی تازه خوندن رو یاد گرفته بودم و هفت سالم بود، سعی کردم "مسخ" کافکا رو بخونم ولی سر در نمی‌آوردم چی به چیه (هنوز هم وقت نکردم بخونمش). وقتی هم که هشت سالم بود دنبال سری کتاب‌های بچه‌گانه ی "رامونا" می‌گشتم. سال آخر دبیرستان بودم که کتاب‌ها رو پیدا کردم ولی چه فایده؟ دیگه نمی‌تونستم مثل اون روزها با شیطونی‌های رامونا بچگی کنم…

 

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:38  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات


 

کار هرکس نیست وبلاگ داشتن      وقت می‌خواهد، کمی ذوق خفن

                                                                                    حکیم پرکلاغی

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:37  توسط پرکلاغی 

   + پرکلاغی ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()