پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

 

دوباره خواب بد و عجیبی دیدم. این یکی از اون یکی بدتر. خواب می‌دیدم یکی از من می‌پرسه شطرنج بلدی بازی کنی٬ و من می‌گم نه. بعد منو به اتاقی می‌بره که توش یه صفحه شطرنج بزرگ پهن شده. و سر بریده‌ی خودم رو دیدم که به طرز غم‌انگیزی افتاده بود روی یکی از خونه‌های شطرنج... و چند تا سر دیگه روی خونه‌های دیگه بودند.

از خواب بیدار می‌شم. نه وحشت کردم و نه ترسیدم. فقط دارم فکر می‌کنم واسه چی من باید این خواب رو ببینم؟ این خواب چه معنی می‌تونه داشته باشه؟ توی لایه‌های درونی ذهن من چی گذشته و می‌گذره که این خواب رو دیدم؟ خواب‌هام و معنی‌هاشون برام خیلی مهم‌اند. فکر می‌کنم و نمی‌فهمم. برخلاف همیشه که اتاق تو این ساعت شب خنکی مطبوعی داره؛ به طرز چندش‌آوری سرده. پتو از روی پاهام کنار رفته و تی‌شرت‌ از روی تنم و یخ کرده‌ام. چشمام بسته است و هنوز دارم به خواب و مفهومش فکر می‌کنم. گردن و تن‌ام درد می‌کنه. چرا باید خواب نیمه‌شب من این‌طوری بی‌رحمانه به هم بریزه؟

از تخت می‌یام بیرون و می‌رم تو آشپزخونه و برای خودم یه لیوان شیر می‌ریزم. نوشیدنی آرام‌بخش. راه می‌رم و تنها چیزی که منو از دریای متلاطم افکار نجات می‌ده برگشتن به دوران کودکیه؛ دو یا سه سالگی. توی عالم بچگی یه شب خواب می‌بینم که پام رو گذاشتم روی سر یه نفر و دارم فشار می‌دم و چشم‌هاش داره از حدقه می‌زنه بیرون. یعنی این خواب وحشتناک رو من توی اون سن کم دیدم و جالبه وقتی نصفه شب وحشت‌زده از خواب پریدم؛ برخلاف بقیه‌ی بچه‌ها که یه نمایش درست و حسابی از گریه و جیغ راه می‌اندازن؛ تصمیم گرفتم خوابم رو برای کسی تعریف نکنم و در عوض بچه‌ی خوبی باشم و از کسی متنفر نباشم و خودم رو زیر پتو قایم کردم. خب چه عامل درونی ممکنه باعث شه یه بچه‌ی کوچیک یه همچین خوابی ببینه؟ هیچی. اون خواب نشون دهنده‌ی کدوم اتفاق در آینده برای این بچه است؟ هیچی. اون بچه چه کار اشتباهی کرده بوده که یه همچین خواب وحشتناکی دیده؟ هیچی. در نتیجه خواب من هم ممکنه بی‌اهمیت و بی‌معنی باشه.

می‌رم ادامه‌ی «سینما پارادیسو» رو که نیمه تموم گذاشته بودم می‌بینم. خواب داره از یادم می‌ره و در عوض سالواتوره است و اون دختره که حالا پیر شدن و دارن دوتایی تو ماشین از گذشته و این‌که چرا موفق به دیدار نشدن حرف می‌زنن. فیلم قشنگ تموم می‌شه. پشت‌بندش «شرق بهشت» الیا کازان رو می‌ذارم تو دستگاه تا ببینم. وای چقدر «جیمز دین» قشنگ بازی می‌کنه. می‌رم دو تا لیوان چایی می‌ریزم و می‌خورم و کم‌کم گرمم می‌شه. آفتاب هم بالا می‌یاد و گنجیشک‌ها و کلاغ‌ها شروع به سروصدا می‌کنند. پرده رو برای گیاه کچلم کنار می‌زنم تا نور بخوره. احساس می‌کنم حالش بهتر شده.

وسط‌های «شرق بهشت» احساس می‌کنم که دیگه فیلم بسه و بهتره برم پای اینترنت. دوباره هوس می‌کنم برم ببینم می‌تونم معنی این خواب رو پیدا کنم؛ آخه آدم چطور می‌تونه از یه همچین خواب عجیب و کمیابی این طوری بی‌اهمیت رد شه؟ توی اینترنت چرخی می‌زنم. وبسایت‌های فارسی همه چیز رو چقدر متناقض نوشتن. دوباره نگرانی میاد سراغم. با ناامیدی به انگلیسی می‌زنم meaning of chess in your dream و در کمال تعجب می‌بینم جست‌و‌جو نتیجه داد! سایت رو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌خونم و واقعا حالم خوب می‌شه. مفهوم هر رویا رو از لحاظ علمی توضیح داده و نه بر اساس حرف این یکی و اون یکی. هر چی تیکه‌تیکه از خواب‌هام یادم می‌یاد می‌رم پیدا می‌کنم و می‌خونم. چه سایت خوبی. نه خبر از "مرگ" می‌داد و نه "از دست دادن مال" و نه "از دست دادن جاه و مقام"!

رفتم و شعر «سیگار پشت سیگار» از اندیشه فولادوند رو دوباره توی اینترنت پیدا کردم و خوندم. چه قشنگ گفته جایی که می‌گه:

خمیازه‌های کش‌دار، سیگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندن‌اش غریزی‌ست
لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

راستی اندیشه فولادوند بازیگر نبود احیانا؟ الان هم انریکه داره می‌خونه:

When my eyes are closed the greatest story told
I woke and my dreams are shattered here on the floor

چقدر قشنگ: از خواب بیدار می‌شوم و رویاهایم روی زمین تکه‌تکه می‌شوند...

بعد دلم هوس حافظ کرد. حافظ هم سنگ تموم گذاشت و گفت:

دوش لعل‌اش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
من نه آن‌ام کز وی این افسانه‌ها باور کنم...

خدا پدر انریکه، حافظ، اندیشه فولادوند، و صاحاب خارجی اون وبسایت تعبیر رویا به انگلیسی رو جمیعا بیامرزه. اگه نبودن نمی‌دونم امروز من چه جوری تموم می‌شد.

چه روز عجیبی بود امروز. آدم فکر می‌کرد اون بار امانت که به کوه‌ها و آسمان‌ها عرضه کردند اما اون‌ها از قبولش سرباز زدند و در عوض آدمی قبولش کرد روی شونه‌هاش سنگینی می‌کنه! برم بخوابم.

   + پرکلاغی ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()