پرکلاغی

نویسنده‌ی وبلاگ پرکلاغی در بلاگفا هستم.

مریم چشم سبز

اتفاق وقتی می افتد که اصلا انتظارش را نداری. صبح در خیابان سهروردی شمالی در حال راه رفتن به سمت محل کار بودم که دیدم دختری از روبرویم می آید. در همین حد که عابران گذری از رو به رو به هم نگاه می‌کنند نگاهش کردم و به قدم زدن ادامه دادم که دختر از پیاده‌رو به سمت خیابان پیچید. حس کردم صورت دختر آشناست. گونه‌اش، لب‌های قلوه‌ایش و پوست سفید و چشم‌های رنگی‌اش. دختر از خیابان رد شد و من همچنان نگاهش می‌کردم. گوشه خیابان مردد مانده بودم بروم دنبالش یا نه، ببینم مریم احمدی است یا نه. تصمیم گرفتم بروم. منتظر بودم عبور ماشین‌ها تمام شود. با چشم همچنان رفتن دختر را دنبال می‌کردم. انگار خودش است. ماشین‌های لعنتی بروید دیگر. می‌خواهم بدوم دنبال همکلاسی گمشده دوره دانشگاهم. ماشین‌ها همچنان رد می‌شدند و دختر دورتر. موفق به رد شدن خیابان که می‌شوم دختر دور شده. مانده‌ام دل به دریا بزنم و دیر رسیدن به محل کار را به جان بخرم و بروم دنبال دختر یا نروم. دختر بین جمعیت گم شده. با چشم ردش را پیدا می‌کنم. دور شده. دور. برمی‌گردم. حتی اگر مریم احمدی هم باشد بگذار برود. از کجا معلوم، شاید اصلا با دیدن من مسیرش را عوض کرده و رفته آن ور خیابان. چرا آرامشش را به هم بزنم؟ بگذار خاطرات من از تو در حد همان چایی خوردن‌های مشترک از بوفه تازه افتتاح شده ساختمان نوساز دانشکده باشد؛ نرفتن به یکی از جلسات کلاس دکتر قیطانچی و رفتن از در پشتی دانشگاه به خیابان خلوت و همان لحظه کوتاه شیرین با تو بودن، همان جلساتی که کلاس دکتر برزآبادی کنار هم نشستیم، غذاهایی که در سلف دانشکده تربیت بدنی خوردیم، همان حلیم بادمجان چربی که یک روز چهارشنبه خوردیم و هی به‌به‌ کردیم، بگذار خاطرات ما در همین حد بماند. خاطرات نداشته‌مان بیشتر از خاطرات با هم بودنمان است قرار بود برویم قنادی فرانسه در خیابان انقلاب قهوه و دونات بخوریم، نرفتیم. شاید هم تو نیامدی. قرار بود برویم تئاتر مولوی، تئاتر ببینیم. نرفتیم. به عبارت بهتر برخلاف درخواستم تو به من زنگ نزدی و با بقیه همکلاسی‌ها رفتی. از یک جایی به بعد خاطرات من و تو خاکستری چرک می‌شود. مثل همان لحظه‌هایی که داخل صف اتوبوس خیابان کارگر مرا می‌دیدی و معذب می‌شدی. اگر هم با من حرف می‌زدی برای پرسیدن خلاصه نمایشنامه ادیپ بود که نخوانده بودی. در اتوبوس کنار من می‌نشستی اما معلوم بود دوست نداری. سرت را با کتابت گرم می‌کردی. اما یک بار حرفی زدی که تکانم داد. گفتی هر وقت دیکشنری‌ات را ورق می‌زنی یاد من می افتی که گفته بودم ورق‌های دیکشنری آکسفورد بوی باران‌های لندن را می‌دهد. فکر کردم جه جالب، با این که از من بدت می‌آید به حرف‌های من فکر هم می‌کنی. تو از همان وقتی که چشمان سبز زمردی‌ات مه‌آلود می‌شد و انگار در فضای دیگری بودی، از من دور شدی. همان وقتی که با یکی از بچه داخل یکی از کلاس‌ها می‌رفتی تا به دور از من خلوت کنید دلم ازت گرفت. شبی خواب دیدم با هم داخل راهرویی هستیم و هم دیگر را گم کردیم. آن موقع باور نمی‌کردم معنی‌اش می‌شود دوستی من و تو از کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود. شد و هر کاری برای بهبودش کردم اثر نداشت. امسال که برگشتم ایران با احتیاط از دوستی سراغت را گرفتم. آخرین بار در دانشگاه تهران دیده شده بودی که رتبه یک علوم سیاسی کارشناسی ارشد شده بودی. شماره تلفن‌ات را به همکلاسی قدیم که تو را دیده بود نداده بودی. همین. و دیگر کسی از تو خبر ندارد. حوصله حرف زدن بیشتر (تایپ کردن بیشتر) را ندارم دوست قدیم. کینه‌ای هم ازت به دل ندارم. رهایت کردم تا همچنان مرا دوست نداشته باشی. اما برایت آرزو کردم شبی از شب‌های زمستان مسافری، دوستت شود و رهایت کند تا شاید معنی دل شکسته شدن و دوست نداشته شدن را متوجه شوی. 

   + پرکلاغی ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()