اسفند 85

 

 

Happy New Persian Year

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:52  توسط پرکلاغی 

من به طور اتفاقی تونستم به نت وصل بشم. الان 29 اسفنده و من باید از اینجا به همه بگم:

 

سال نو مبارک

 

اگر در ایران هستید تعطیلات خوبی داشته باشید و اگر در خارج از کشور به سر می‌برید برایتان بهترین‌ها را آرزو می‌کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

توی اتوبوس نشسته‌ام و منتظر تا هرچه زودتر برسم خونه؛ نه به خاطر این‌که خسته‌ام بلکه به این خاطر که می‌خوام زودتر کتابی رو که دستمه بخونم. هوا تاریک شده و نور برای مطالعه مناسب نیست اما طاقت نمیارم و کتاب رو باز می‌کنم. صفحه‌ی اول رو می‌خونم و خودبه‌خود می‌رم جلو. جاهایی از کتاب خنده‌داره و خنده‌ام می‌گیره و مواظبم کسی لبخند روی لبم رو نبینه و فکر نکنه من دیوونه‌ام. هوا دیگه کاملا تاریک شده و نمی‌تونم بخونم. خونه که می‌رسم همین طوری روی مبل می‌شینم و لباس و جوراب‌‌هام رو می‌اندازم بغلم و کتاب رو می‌خونم. دوستم زنگ می‌زنه اما یه جوری سر و ته مکالمه رو هم میارم و می‌رم سراغ کتاب. سر میز غذا هم یه دستم به کتابه و یه دستم به قاشق.

 

ساعت 12 که کتاب رو تموم می‌کنم خودم رو کش می‌دم و به کتاب نگاه می‌کنم. اسم کتاب «عطر سنبل، عطر کاج» است. کتابی که توی چند تا وبلاگ در موردش خونده بودم و پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها دیده بودمش و از زبان یک نفر هم تعریفش رو شنیده بودم و خلاصه کلی کنجکاو شده بودم ببینم چیه. نویسنده‌ی کتاب یه خانم است به اسم «فیروزه جزایری دوما». «فیروزه جزایری» اسم ایرانی ایشون هست و «دوما» نام‌خانوادگی همسرشون که فرانسوی هستند. کتاب به انگلیسی نوشته شده و به فارسی ترجمه‌اش کرده‌اند. فیروزه از 12 سالگی به همراه خانواده  به آمریکا مهاجرت می‌کنه و  توی این کتاب شرح ماجراهاش رو به زبانی طنزآمیز و جالب گفته. اسم اصلی کتاب Funny in Farsi است اما به زبان خودمان با عنوان «عطرسنبل، عطر کاج» ترجمه شده. خلاصه کتاب با زبانی روان و شیوا نوشته شده و خوندنش راحت و بی‌دردسره و هرچند طنزآمیز است اما در جاهایی خواننده با نویسنده هم همدردی می‌کند. جاهایی که آمریکایی‌ها نمی‌تونن اسم فیروزه رو درست تلفظ کنند یا اسمش رو مسخره می‌کردند و یا جایی که پدر فیروزه به خاطر گروگانگیری در سفارت آمریکا کارش رو از دست می‌ده. اگر در آمریکا هم هستید که می‌تونید نسخه‌ی اصلی کتاب رو پیدا کنید و بیشتر لذت ببرید. چند تیکه از کتاب رو هم می‌گذارم رو وبلاگم تا بخونید و خوشتون بیاد. کتاب کاندیدای جایزه‌ی ادبی پن و آثار خلاقه‌ی غیر تخیلی هم شده.

 

راستش رو بخواهید تازگی‌ها خیلی از ایرانی‌ها دست به نوشتن چنین کتاب‌هایی به انگلیسی کرده‌اند و این خوبه. شنیده‌ام خانمی به اسم رویا حکاکیان که کلیمی هم هست خاطرات مهاجرتش به همراه خانواده به آمریکا رو بیان کرده. آذر نفیسی که در آمریکا استاد دانشگاهه و در ایران هم استاد دانشگاه تهران بوده کتابی نوشته به اسم "لولیتا‌خوانی در تهران" که کلی پرفروش بوده. یکی دیگه هم داریم به اسم "جهاد روژ لب" که آزاده معاونی نوشته. این کتاب‌ها حداقل مزیتی که دارند اینه که آمریکایی‌ها رو متوجه می‌کنند که کجای دنیا ایستاده‌اند و رفتارشون با بقیه چطوریه.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:47  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

شاید بزرگ‌ترین بی‌عدالتی در موج تنفر از ایرانی‌ها این بود که ایرانی‌ها اغلب از تحصیل‌کرده‌ترین و موفق‌ترین مهاجران در آمریکا هستند. اخلاق کاری و دغدغه برای تحصیل، از ما شهروندانی تقریباً ایده‌آل می‌سازد. هیچ‌کس نظر ما را درباره‌ی اینکه گروگان‌گیری* کار درستی بود یا نه نمی‌پرسید، ولی تک‌تک ایرانی‌های آمریکا تاوان آن را می‌پرداختند. یک بچه یک گلوله‌ی کاغذی پرت می‌کند، تمام کلاس تنبیه می‌شوند.

 

 عطر سنبل، عطر کاج- فیروزه جزایری دوما

 

* اشاره به گروگانگیری کارمندان آمریکایی در سفارت آمریکا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:46  توسط پرکلاغی 

به سختی می‌شود ایرانی‌ها را از رسم در آغوش گرفتن و بوسیدن هر دو طرف گونه جدا کرد. زن‌ها زن‌ها را می‌بوسند، مردها زن‌ها را می‌بوسند، و مردهای گنده‌ی پشمالو مردهای قوی‌هیکل دیگر را می‌بوسند. خارجی‌ها، مخصوصاً مردان، این رسم را قدری آزاردهنده می‌یابند. من آمریکایی‌هایی را دیده‌ام که بی‌خبر از آداب ماچ و بوسه، با مشاهده‌ی عموی ایرانی لب غنچه‌کرده‌ای که با آغوش گشوده نزدیک می‌شود می‌خواهند از نزدیک‌ترین در خروجی فرار کنند. 

 عطر سنبل، عطر کاج- فیروزه جزایری دوما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:46  توسط پرکلاغی 

در ایران اکثر مردم، البته نه همه، مسلمان بودند. ایرانی‌های مسیحی و یهودی در آرامش اعمال مذهبی را به جا می‌آوردند. من و خانواده‌ام مسلمان غیرمتعصب بودیم، مثل بیشتر مردم. تصور پدر و مادر از مذهبی بودن این بود که صدقه بدهند و گوشت خوک نخورند. آن‌وقت‌ها فقط زن‌های مسن یا روستایی چادر سر می‌کردند. زن‌های شهری ترجیح می‌دادند مثل ژاکلین کندی یا الیزابت تیلور لباس بپوشند.

 

عطر سنبل، عطر کاج- فیروزه جزایری دوما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:45  توسط پرکلاغی 

 

وقتی به آمریکا آمدیم، دیدم توی مدرسه‌های اینجا خیلی بیشتر خوش می‌گذرد. تکلیف کمتر می‌دادند. تمرین‌های تمام‌نشدنی ریاضی نداشتیم و لازم نبود شعرهای مشهور را از بر کنیم. من عاشق معلم‌مان، خانم سندبرگ، بودم. عاشق گروه پیشاهنگی دختران، کتابخانه‌ی عمومی ویتی‌یر، و شکلات‌های باترفینگر. عاشق جشن هالووین، سریال تلویزیونی بریدی‌برانچ، و اسباب‌بازی‌های مجانی توی جعبه‌ی کورن‌فلکس. به نظرم می‌رسید زندگی در آمریکا یعنی یک جشن طولانی همراه با شادی و شکلات.

 

عطر سنبل، عطر کاج- فیروزه جزایری دوما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:45  توسط پرکلاغی 

خیلی وقت‌ها پیش یه بازی کامپیوتری دیدم به اسم گرینچ. تمام بازی توی کریسمس اتفاق می‌افته. گرینچ با اون قیافه‌ی سبز خنده‌دارش بداخلاق به نظرم میومد. چند وقت پیش توی تلویزیون دیدم فیلمی هم با عنوان گرینچ ساخته شده و بازهم کاری نداشتم. تا این‌که رمز این موجود رو شناختم: گرینچ از کریسمس متنفره و دکتر سوئز، شاعر طنزسرا و فیلسوف آمریکایی دلایل نفرت گرینچ از کریسمس رو در شعری بیان کرده و سعی کرده اعماق ذهنش رو بکاوه. حالا بذارید ببینم چیز بیشتری ازش پیدا می‌کنم یا نه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:44  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

تعطیل شده. مغزم را می‌گویم. به محض این‌که می‌خواهم پای رایانه‌ام بنشینم تا مطلبی بنویسم همه چیز از یادم می‌رود. نمی‌دانم چرا. عیب از من است یا شما هم این‌طوری می‌شوید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:43  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

دارم با خودم فکر می‌کنم که همه‌ی وبلاگ‌هایی که اسمشون با کلاغ ارتباط داره (مثل کلاغ سیاه یا کلاق سفید) صفحه‌ی زمینه‌شون مشکیه، اما وبلاگ من که اسمش «پرکلاغیه» این رنگی نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:43  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

اسم بعضی از وبلاگ‌ها بعضی اوقات بدجوری ذهن آدم را به کار می‌گیرد. برای مثال هر بار در وبلاگی پیوند (=لینک) "ساروی کیجا" را می‌دیدم از خودم می‌پرسیدم معنی‌اش چیست و فکر می‌کردم کلمه‌ای خارجی است (تا حدودی یاد ساری به معنی لباس هندی  می‌افتادم). هفته‌ی پیش که کنجکاوی‌ام طاقت نیاورد مستقیم به خود وبلاگ رفتم و همان‌جا معنی‌اش را فهمیدم: ساروی کیجا یعنی «دختر اهل ساری» به زبان شمالی. ساروی یعنی اهل ساری و کیجا یعنی دختر. آخیش… وقتی معنی‌اش را فهمیدم انگار باری از روی قفسه سینه‌ام برداشته شد!

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:42  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

اگر می‌خواهید بدانید کدام وبلاگ در وبلاگستان فارسی است که 450 کامنت دارد بدانید که آن وبلاگ، وبلاگِ «طرفداران فرزادحسنی» است. چند روز پیش به دنبال اسم فرزاد حسنی در وبلاگ‌ها می‌گشتم تا ببینم نظر اهالی در مورد مجری برنامه‌ها‌ی «کوله‌پشتی» و «فوق‌العاده» چیست؛ هرچند از قبل احساس می‌کردم نتیجه را می‌دانم. وقتی مطبوعات کشور بدون رودربایستی از او انتقاد و گله می‌کنند (به عنوان مثال هفته‌نامه‌ی چلچراغ او را در مطلب طنزی نخبه‌ی متواضع نامیده بود)‌، پیش‌بینی نظر وبلاگ‌نویس‌ها کار سختی نبود. اما اولین وبلاگی که نتیجه‌ی جست‌وجوی گوگل بود، وبلاگ طرفداران‌اش بود. واقعا تعجب کردم. انتظار چنین وبلاگی با چنین حجم بالای نظراتی را نداشتم. متوجه شدم که درست است این فرد منتقدان زیادی دارد، اما به نوبه‌ی خود طرفدارانی هم دارد. و اما موضوع دیگر این است که روزنامه‌ی اعتماد چاپ پنج‌شنبه آخرین صفحه‌ی ضمیمه‌اش را به او اختصاص داده است با تیتر:‌ «آن رسانه‌ای که من‌ام»!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:41  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

سال 2003 که بود و اسامی فیلم‌های جدید آمریکا را که پخش می‌کردند من شدید دلم می‌خواست همه‌شان را ببینم. آن موقع خیلی اهل فیلم بودم و اخبار فیلم آمریکا را دنبال می‌کردم. گذشت و گذشت و سال 2007 شد و ما دیگر نه یادی از سینمای آمریکا کردیم و نه فیلم‌هایش (چون به چیزهای دیگری علاقه‌مندی پیدا کردم). چند شب پیش بود که به روال معمول خودم تلویزیون روشن بود و من هم سرم روی کارم و هر از مدتی هم نگاهی به صفحه تلویزون می‌انداختم و فیلم

/ 0 نظر / 15 بازدید