اسفند 86

 

NEO: Why do my eyes hurt?

MORPHEUS: You’ve never used them before.

                                                       Matrix

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:7  توسط پرکلاغی 

 

نمی‌دونم چرا با دیدن خودکار قهوه‌ای مارک Reynolds حس بدی بهم دست می‌ده. احساس می‌کنم یه چیز آزاردهنده‌ای در گذشته مربوط به این خودکار بوده و رفته تو ناخود‌آگاهم و فقط اون حس بدش مونده. دو هفته پیش، یه شب یه خودکار قهوه‌ای پیدا کردم گفتم با این خودکار چیکار کنم؟ دیدم بهترین راه اینه که باهاش فرم‌های اداری رو پر کنم که هم دق‌دلی‌ام رو سر این جور فرم‌ها خالی کنم هم خودکاره تموم شه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:32  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

نمی‌دانم آیا می‌توانم سرم را بر شانه‌های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست‌های فروافتاده و رخوت خواب‌آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می‌آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده‌اید و گرمای تن خود را به من وامی‌گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده‌هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می‌آیید با کف دست‌ها به پشتم بزنید آرام؟ بی‌آن‌که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می‌کنم، چه مرگم است؟ بی‌آن‌که بپرسید من که‌ام، از کجا آمده‌ام، و چرا این‌قدر دل‌دل می‌زنم، مثل گنجشکی باران‌خورده؟

                                                                     پیکر فرهاد –عباس معروفی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:59  توسط پرکلاغی 

 

کامپیوترم ویروسی شده. هر دو دقیقه یک بار، یک نوار زرد رنگ بالای صفحه ظاهر می‌شه که توش شعارهای ضدحکومت نوشته شده. ویروس ضدحکومت نگرفته بودیم که گرفتیم. عجب حوصله‌ای دارند بعضی‌ها.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:19  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

NEO: Am I dead?

TRINITY: Far from it.

                       Matrix

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:18  توسط پرکلاغی 

 

مرجان طرز تهیه‌ی «سوپ دم گاو» رو توضیح داده. بخونید و تهیه کنید. از قرار معلوم بسیار خوشمزه است!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:1  توسط پرکلاغی 

 

یه ماه پیش یکی دیگه از کتاب‌های «سامرست مو‌آم» رو خوندم و خیلی وقته می‌خوام این‌جا معرفی کنم. اسم اون کتاب Liza of Lambeth (لیزای لَمبتی) بود. لمبت اسم یه شهره دور و بر لندن؛ اگه اشتباه نکنم. هرچند حجم کتاب کم بود (نود صفحه) اما چون نصف کتاب به گفت‌و‌گو بود و به لهجه‌ی کاکِنی که مال شرق لندنه نوشته شده بود، خوندنش وقت می‌گرفت. مثلن h رو توی این لهجه تلفظ نمی‌‌کنن یا یه سری واژگان و اصطلاحات خاص دارند. برای تقویت انگلیسی به لهجه‌ی روستایی کتاب خوبیه!

 

لیزای لمبتی اولین کتابیه که موآم نوشته و چون با استقبال روبه‌رو شده رفته تو کار نویسندگی. پشت جلد نوشته بود داستان دختریه که با سنت‌های جامعه‌ی خودش به پا می‌خیزیه! (البته نمی‌دونم رابطه‌ی یه دختر جوون و یه مرد متاهل از کی تا حالا شده مبارزه با سنت‌های اجتماع؟ توی هر جامعه‌ا‌ی خیانت در ازدواج کار ناپسندی محسوب می‌شه). به هر حال سرنوشت لیزا در آخر داستان یه چیزی تو مایه‌های «دیزی میلر» بود. اون مامانش هم کلی حرص آدم رو در‌می‌یاره. دخترش حالش بده، نشسته کنار تخت با همسایه بالایی گفت‌و‌گو می‌کنه! یه چیزی باز تو مایه‌های مامان دیزی میلر است.

 

ته یه کتاب به فارسی دیدم یکی از مترجم‌ها عنوان کتاب رو «لیزای لمبت» ترجمه کرده که به نظرم اشتباهه. برای مثال «Maryam of Yazd» رو به جای اینکه ترجمه کنیم «مریم یزدی»، بگیم «مریم یزد»! نمی‌دونم، شاید مترجم به هر حال دلیلی برای خودش داشته.

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

ROSEHe had such fine hands,

         artists' hands, but strong too... roughened by work.

         I remember their toucheven now.

                                                 Titanic

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:4  توسط پرکلاغی 

 

یک‌شنبه تو اتوبوس درگیری مختصری شد:

یکی به بغل‌دستیش یه چیزی گفت که من نشنیدم. مثل این‌که راجع به تُرک‌ها بود چون بغل‌دستی‌اش که اتفاقن ترک بود، برگشت گفت: «شما فارس‌ها ما تُرچ‌ها رو مسخره می‌کنید، ما تُرچ‌ها هم شما رو». تا آخر خط هم هرچی مسافر خاطی باهاش حرف زد تا از دلش دربیاره، محل نذاشت.

راستی راستی ترک‌ها هم فارس‌ها رو مسخره می‌کنند و واسه‌شون جک می‌سازند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:59  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

تو دستشویی پاساژ باشی و یه آدم جوون خوش‌تیپ ببینی با لباس فرم سرمه‌ای شبیه مهماندارهای هواپیما و تو دلت ظاهرش رو تحسینش کنی و بعد بفهمی که مسئول بخش دستشویی‌هاستنشست کنار متصدی گرفتن پول و چاییش رو تو همون محیط کثیف خورد... چه احساسی بهت دست می‌ده؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید –اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد –نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.

                                                                      بوف کور – صادق هدایت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط پرکلاغی 
/ 0 نظر / 5 بازدید