اردی‌بهشت 87

   

حتا پیشگامان عرصه‌ی وبلاگنویسی هم از تعداد زیاد بازدیدکننده ذوق‌زده می‌شوند. این هم مدرک. از نوع محکم و مستدل.

 

یه پیغام برای صاحب اون وبلاگ: صفا از وبلاگت خیلی خیلی خوشم میاد٬ ولی از خودت نمی‌دونم چرا نه!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

من همیشه با خودم فکر می‌کردم فوتوبلاگ این کانادایی‌ه چه قشنگه، نگو سام جوانروح خودمون* بوده! و جالب اینه که اگه عبارت سام جوانروح رو جستجو کنید٬ دو میلیون عکس میاد به غیر از عکس خود سام.

 

اینم فوتوبلاگش.

 

*می‌گم خودمون فکر نکنید منظورم این‌ه که فامیل‌مونه. منظورم این‌ه که ایرانیه. چند وقته هر چی می‌نویسم همه جدی می‌گیرن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

در ادامه‌ی پست «کدوم‌شون رو می‌گی»:

 

یه وبلاگ دیدم به اسم "شهرزاد واقعی"!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:45  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

"ریچارد براتیگان در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ با یک تفنگ شکاری کالیبر ۴۴ خودکشی کرد."

"رومن گری در ۲ دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلوله‌ایی به زندگی خود خاتمه داد."

 

 

"ویرجینیا وولف در تاریخ ۲۸ مارس ۱۹۴۱ پس از اتمام آخرین رمان خود با جیب‌های پر از سنگ به ‌«رودخانه اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد."

...

چقدر خوشحالم که دیگه مدتیه زندگینامه‌ی نویسنده‌ها رو نمی‌خونم. درست مثل صفحه‌ی حوادث.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

از فردا اردیبهشت تموم می‌شه و اردیجهنم شروع...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:35  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

-  چقدر میشه؟
-  پونصد تومن.
-  من همیشه این مسیر رو میام، میشه چهارصد!
[چرا می‌پرسی پس؟!]

 

از وبلاگ: تراموا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:59  توسط پرکلاغی 

 

اول پستهای بالا و پایین این پست رو بخونین که خیلی به حال الان من میخوره. یکی از زجرهای زندگی این بوده که شب ساعت -و تازگی‌ها موبایل- کوک کنی تا صبح یه ساعت زودتر پاشی و یه کاری رو انجام بدی. صبح ساعت پنج موبایلم زنگ زد و زنگش رو قطع کردم و گفتم دو دقیقه دیگه پا می‌شم اما تا هفت و نیم خوابم برد. مهم نیست. دو اون دو ساعت خواب میدیدم یکی اومده تو کامنتها بهم فحش داده. مهم نیست. یکی دیگه از زجرهای زندگی اینه که دیر از خونه بیای بیرون و بخوای تاکسی بگیری. خیابون یه تاکسی جلوم ایستاده بود. سوار که شدم راننده مقصدم رو پرسید و گفت نههه من همچین جایی نمی‌رم. پس منظورش چی بود از جلوی پای من ایستادن؟ مهم نیست. خلاصه توی راه تازه فهمیدم که همه کارهام رو جا گذاشتم. مهم نیست. دیر رسیدم. مهم نیست. یادم رفت آخر هفته تو آمریکا یکشنبه و دوشنبه است و امروز سه شنبه است و بدموقعی مزاحم دوستم اونور دنیا شدم. مهم نیست. به خاطر نداشتن کارهام نرفتم. مهم نیست. اما خوابم بهم زهر شد. این خیلی مهمه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:50  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات
 
صبح که ساعتم زنگ زد ، با خودم گفتم خوشبختی یعنی این که پنج دقیقه ی دیگه هم بتونم بخوابم.
ولی بعد از اینکه از تخت اومدم بیرون ، فهمیدم که خوشبختی اصلا وجود نداره .

 

از وبلاگ: قصه‌های عامه‌پسند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:39  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

ببینم، نکنه شما هم فکر کردید اون متن «از یادداشت‌های روزانه‌ی یک مازوخیست» جدی‌ه؟ داشتم مسخره بازی درمی‌اوردم. دیشب یکی وبم رو خونده از من می‌پرسه اون فرد کیه؟!!!! شماها چی؟ اگه واقعا فکر کردید، برم اون متن رو درستش کنم. لطفا جواب این سوالم رو حتما بدید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:17  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

این خبر رو هم که خوندم دیگه شادی امروز صبحم تکمیل شد. یه مدت قرار گذاشته بودم از این جور چیزها نخونم چون یه خشم عجیبی تو تمام وجودم حس می‌کنم که نمی‌دونم باید سر کی خالیش کنم.

یادتونه چند وقت پیش یه خبر تو وبلاگستان پیچیده بود که یه پسر دانشجوی ایرانی تو کانادا تو آسانسور چه کار کرده بوده؟ خوندید دادگاه چه کار کرد؟ برخورد با کسی که اون حادثه براش پیش اومده بودید رو هم دیدید؟ اون رو مقایسه کنید با برخورد با دانشجوهای قربانی این دانشگاه. خیلی رو می‌خواد آدم از این کارها کنه، بعد راست‌راست بیاد هر روز سر کار، هیچ کس هم کاری به کارش نداشته باشه. عیب نداره، نوبت ماها هم یه روز می‌شه. منتظر باشید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

وای به وقتی که دو تا وبلاگر معروف تو بخش نظرات بیفتن به جون هم و یکی‌شون فحش بده به اون یکی... آدم واقعا می‌مونه، نه به اون قالب لطیف و نوشته‌های پروانه‌ای و عکس‌های رمانتیک و شعرها، نه به اون فحش‌های رکیک و زننده. صبحی داشتم یه وبلاگ معروف رو می‌خوندم دیدم واسه‌ی یه پست کاملا معمولی، اون یکی وبلاگر اومده چه‌ها که تو بخش نظرات ننوشته و می‌خواسته ناشناس نظر بذاره که انگار آی‌پی‌‌اش لو رفته...

این‌ه دنیای وبلاگ‌نویسی. این‌.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:34  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

 

خودم می‌دونم این سه تا پست زیر بی‌مزه بودند و می‌شد تو یه پست نوشت‌شون، ولی باید می‌نوشتمشون!

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط پرکلاغی 

 

مرتبط‌تر: اون ایرانی‌یه من نبودم ها.

 

/ 0 نظر / 17 بازدید