اردی‌بهشت 88

پست دیروز نتیجه هیجان زیاد ناشی از خرید 5 Language Visual Dictionary از نمایشگاه کتاب هستش. یعنی می‌خواید منو خوشحال کنید فقط برید هی برام انواع و اقسام دیکشنری‌ها رو بخرید! مثل این که اوریجینالش اصلا تو ایران نیست، اگر هم باشه قیمتش چیزی در حدود سی هزار تومن (با توجه به تصویری بودن و کاغذ گلاسه داشتن) می‌شه. علت این که من دفعات اول با دیدن دیکشنری فکر می‌کردم اوریجیناله اینه که توی وکیوم بود (یعنی دورش از این پلاستیکا بود باز هم نمی‌شد) و فکر می‌کردم فقط کتاب‌های اصل رو وکیوم می‌کنند، به آرم انتشاراتی‌اش رو جلد هم اصلا توجه نداشتم. به هر حال تصمیم گرفتم این قدر وسواس به خرج ندم و بخرمش، حالا چه افست چه اصل. خیلی خیلی کتاب مفیدیه، حداقل واسه من که همیشه آرزوم اینه که ده بیست تا زبان یاد بگیرم. استقبالی هم که از این کتاب تا حالا دیدم شده خیلی خوب بوده، یعنی من تا داشتم کتاب رو توی غرفه ورق می‌زدم هر کی نگاش می‌افتاد می‌خواست بخردش! به هر حال الان خیلی خوشحالم. گذاشتمش تو کتابخونه‌ام هی ذوقش رو می‌کنم!
بین خودمون بمونه، یه دیکشنری کمیاب دیگه هم که مدت‌ها می‌خواستم بخرمش و دنبالش بودم چند روز پیش دوباره دیدم فروشگاه کتاب مرجع آورده. اونم فقط یه دونه!!! یعنی یکی بیاد بخردش می‌میرم چون مطمئنم دیگه نمی‌یارن. اون روز تا دیدمش کلی خوشحال شدم ولی از بخت بد پول کافی همراهم نبود. دعا کنید کسی تا چند روز احتیاجی به دیکشنری -از هر نوع-  نداشته باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:53  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات
خریدمش! اون دیکشنریه رو بالاخره از نمایشگاه کتاب خریدمش! هوراااااا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

می‌دونم این‌قدر این روزها از این کتاب‌های «چگونه بهتر زندگی کنیم» و اینا زیاد شده که نیازی به پست امروزم نیست، ولی خوب منم دلم می‌خواد بر اساس تجربیات زندگیم چند تا نکته رو بهتون بگم که اگه می‌خواییم حال و روز بهتری داشته باشیم، بریم بهش عمل کنیم- از جمله خود من:

1-      خواب مرتب و کافی: همیشه شب زود بخوابید. وقتایی که آدم دیر می‌خوابه فرداش داغونه. مغزش هم کار نمی‌کنه. حتی اگه شبا بیدار بمونید و صبح‌ها بخوابید فایده‌ای نداره. خواب شب همه چیز رو می‌سازه. خواب روز آدم رو کسل و مریض می‌کنه. صبح‌هایی که آدم شبش خوب خوابیده روحیه‌ی عالی داره و حس نمی‌کنه دنیا به آخر رسیده. خلاصه احساس می‌کنی زندگی داره بهت لبخند می‌زنه. اگه از اونایی هستید که عصرها چرت کوتاه می‌زنید ولی شب‌ها خوابتون نمی‌بره، خواب عصر رو حذف کنید. چایی‌قهوه‌اینا هم موقوف!

2-      تغذیه کافی: این از اون چیزایی که بدجوری به نتیجه‌اش رسیده‌ام. اگه روزانه ویتامین کافی مصرف نکنیم، پوست داغونی خواهیم داشت. ویتامین‌هایی که تو میوه‌هاست آدم رو شاد می‌کنه و خیلی خیلی تو سلامت جسم و روح تاثیر داره. حتماً صبح‌ها یه چیزی که حالتون رو بد نمی‌کنه به عنوان صبحونه بخورید و در طول روز میوه بخورید. (الان قیافه‌ام شبیه این متخصص‌های تغذیه شده که می‌یان تو تلویزیون).

3-      ارتباط با دوستان: تنهایی بدجوری نابودکننده است و آدمای تنها از لحاظ روانی تو وضعیت بدی به سر می‌برن. کلا می‌دونم رفیق بامرام این روزها کم شده اما بالاخره که چهار تا دوست درست‌حسابی آدم می‌تونه از این‌ور‌ اون‌ور پیدا کنه. حرف‌زدن و گذروندن وقت با دوست‌ها استرس آدم رو کم می‌کنه و بعدش حس خوبی داریم. منظورم از حرف‌زدن با دوستان از طریق آن‌لاین و فیس‌بوک و آف‌لاین‌های یاهو مسنجر نیست، ول کنیم این دنیای مجازی رو بابا! اینا با همه‌ی راحت‌تر کردن ارتباط، آدما رو تنهاتر کردن. (یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی...)

4-      داشتن هدف: اگه هدف نداشته باشیم زندگی خیلی خیلی پوچه و در معرض افسردگی قرار داریم. این هدف هر چقدر هم کوچیک باشه باز هم مهمه. به نظر من آدم خوبه یه کلاس در رابطه با چیزی که بهش علاقه داره بره پیدا کنه و ثبت‌نام کنه. حالا هر چیزی می‌تونه باشه. تو خونه موندن و دست‌رو‌دست گذاشتن چیزی رو عوض نمی‌کنه و ته مونده‌ی اعتماد به نفس آدم رو می‌گیره. در ضمن اگه تو زندگی‌تون چیزایی هست که واقعا آزارتون می‌ده با یه مشاور خوب یا روانشناس صحبت‌ کنید. سلامت روان چیزی نیست که بشه ازش غافل بود.

5-      ترک عادت‌های مزخرف: بله! این خیلی مهمه. اگه فرت‌فرت چایی می‌خورید، قهوه دم می‌کنید، سیگار می‌کشید یا حتی تنبل هستید و بیست‌چهار ساعته پای تلویزیونید، یا بدتر از اون از جلوی کامپیوتر بلند نمی‌شید، سعی کنید حداقل کمش کنید؛ چون می‌دونم صددرصد نمی‌شه به این راحتی از دست این عادت‌های بد خلاص شد.

 ین چیزایی بود که به ذهنم می‌رسید. می‌دونم لیست خیلی ناقصیه ولی برای من یکی مهم‌ترین نکته‌ها رو داره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

بعد از نه ماه داشتن دوشنبه‌های خوب و سر و کار داشتن با آدمای خوب، هنوزم احساس می‌کنم دوشنبه‌ها باید روزهای خوبی باشه، هر چند با یه سری آدم حال به‌زن مجبورم سر کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:8  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

از پارسال و پیرارسال (چه کلمه‌ی عجیبی) که رفتم نمایشگاه و دیدم هیچ خبری نیست، پشت دستم رو داغ کرده بودم که عمراً امسال پا طرف نمایشگاه نذارم، ولی مثل این‌که نمایشگاه طلبیده ما رو! یه مدتیه بند کرده به یه دیکشنری چهار زبانه که تصویری هستش و قیمتش هم مناسبه، دفعه‌های اول که دیدمش دیکشنری اصلی بود و افست شده نبود اما جاهای بعدیکه رفتم دیدم افستش کردند و طبق معمول که ناشران داخلی باید خرابکاری کنند، برداشتن بعضی از عکس‌ها رو که اصلا مورد خاصی هم نداره حذف کردند. این طوریه که توی دیکشنری می‌خونی «رقص باله»، ولی بالاش هیچ تصویری نمی‌بینی. آی من حرصم می‌گیره این جور وقت‌ها. همیشه وقتی می‌دیدم تصویرهای کتاب زبان‌هامون رو دستکاری می‌کنند و زیر دامن خانمه شلوار سیاه می‌کشیدن آی بدم میومد. خلاصه گفتم شاید توی نمایشگاه بتونم خود دیکشنری اصلی رو پیدا کنم بدون هیچ گونه حذف و اضافه‌ای. نتیجه این که: باز هم ما و نمایشگاه!

دیکشنری آکسفوردی که توی خونه دارم «اصل» هستش و آی حال می‌کنم وقتی ورقش می‌زنم. هیچ وقت روزی که رفتم خریدمش یادم نمی‌ره. یه دیکشنری افست شده خریده بودم که تو صفحاتش پر از خرابکاری و لک بود و بعد یه روز دیدم چند صفحه‌اش نیست. از خدا خواسته بلند شدم رفتم فروشگاهی که از اون‌جا خریده بودمش. انصافا فروشگاه معتبری هست که بعدا سر فرصت راجع بهش حرف می‌زنم. خلاصه گفتم دیکشنری‌تون خرابه و قبول کردند عوضش کنم. بعد رفتم سمت قفسه دیکشنری‌ها و دیدم خدای من... دیکشنری آکسفورد چاپ انگلستان، وکیوم شده، با کاغذ سبک مخصوص که توی ایران وجود نداره و بدون هیچ گونه دستکاری ناشران داخلی توی یکی از قفسه‌ها نشسته و داره به من لبخند می‌زنه. فوری برداشتم و بدون پرداخت هیچ‌گونه مبلغ زیادی و تنها با پرداخت دو هزار تومان اضافه، از شر دیکشنری قدیم کلفت با اون کاغذهای سنگینش راحت شدم. وقتی داشتم دیکشنری جدید رو باز می‌کردم بوی صفخاتش به مشامم می‌خورد. یه بوییه که تا حالا توی هیچ کتابی ندیدم و هنوزم که هنوزه گاهی صورتم‌ رو نزدیک صفحاتش می‌گیرم و از بوش لذت می‌برم. خب بسه دیگه، وگرنه ممکنه فکر کنید من دارم از عشق این دیکشنری می‌میرم! هر چند خیلی خیلی خیلی دوستش دارم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

خب الان می‌خوام چنان پست طولانی و بلندی بنویسم که از این که آرزو کردید من تند تند پست بنویسم پشیمون بشید. هه هه (خنده‌ی بدجنسانه).

دو روز با تور ایران‌گردی رفتم کرمان. واژه‌ی کرمان از کرمنه می‌یاد که به معنی کار و کوشش هستش و ریشه‌ی پهلوی داره. برعکس شیراز که همیشه از هر حمله‌ای جون سالم به در می‌‌برده مردم کرمان تو طول تاریخ بدبختی‌های زیادی رو تحمل کردن. طوری که یه جورایی آدم می‌تونه خستگی رو حتی الان هم تو صورتشون بخونه. بعد هم کرمان یه ذره خطرناکه! خود مردمش خوبن ها... مهاجر زیاد داره ناامن شده. تریاک ماهان هم می‌گن کیفیت خوبی داره(!). کرمانی‌ها همه رنگ صورتاشون آفتاب سوخته خیلی تیره بود و من آدم سفید اون‌جا ندیدم.

سوغاتی‌های کرمان: زیره که معلومه، قاووت و کُلُمْپ‍‍‍ـــِه! حالا کُلُمپه با این اسم عجیب و غریبش چی هست؟ لابد یه چیز قلمبه تو ذهنتون تداعی می‌شه ولی یه شیرینی تخت هستش به اندازه‌ی کف دست، زرد رنگه و روش یه سری طرح مثل کلوچ سنتی‌های فومن روش هست. وسطش هم پر از خرماست. خیلی خوشمزه است. حتما بخریدش با چایی عصرها خوردنش خیلی می‌چسبه (تا حدی مزه‌ی نون خرمایی رو می‌ده). قاووت همون تلفظ محلی کلمه‌ی "قوت" هستش. یه پودری که فکر کنم مخلوطی از کاکائو و یه سری چیزهای دیگه باشه. ظاهرا غذای سنتی کرمان بز‌قرمه است که من با شنیدن کلمه‌ی بز اشتهام کور شد اما راهنمامون گفت یه چیزیه مثل کشک و بادنجون. یاد برره افتاده بودم. ولی خوب من ترجیح دادم امتحانش نکنم و کباب سفارش دادم و بعد هم که گفتند فعلا بزقرمه‌مون تموم شده و بقیه چیزهای دیگه‌ای سفارش دادند.

اولین جایی که رفتیم کویر لوت بود. من فکر می‌کردم باید خیلی گرم باشه و آدم اون‌جا هلاک شه ولی اون‌قدرها هم وحشتناک نبود. خیلی دوست‌داشتنی بود. می‌گن کویر لوت هر سال از طرف مجله‌ی نشنال جئوگرافی به عنوان گرم‌ترین نقطه‌ی زمین انتخاب می‌شه. یه چیزهای صخره‌مانندی هم بودند که بهشون می‌گن "کلوت". هیچ گیاهی هم اون‌جا رویش نداره حتی خار که معمولا توی کویر رشد می‌کنه. جالب اینه که من یه مگس سبز دیدم که همه‌اش دور و برم وول می‌خورد. این توی اون کویر چی کار می‌کرده و از چی تغذیه می‌کنه معلوم نیست.

بعد رفتیم ماهان. اسم ماهان رو واسه این گذاشتن ماهان چون شب‌های مهتابی قشنگی داره. ستاره‌ها اون‌قدر زیاد و درشت بودند که چشم آدم درد می‌گرفت. باغ شازده ماهان. باغ شازده می‌گن شبش قشنگه ولی ما که چیزی ندیدیدم چون چراغ‌های حوض ها خاموش بود آب‌هم توش جاری نبود! ولی باغ باصفایی بود. می‌گن این عمارت رو واسه شاهزاده ماهان حاکم کرمان می‌سازن اما وقتی بنای عمارت ادشته تموم می‌شده حاکم فوت می‌کنه و بنایی که داشته سر در رو گچکاری می‌کردی از ترس‌اش (حالا واسه چی ترسیده و از چی می‌ترسیده من نفهمیدم) بله از ترسش هرچی گچ دستش بوده می‌اندازه روی سر در بنا و  فرار می‌کنه و همون طوری تا به امروز نیمه‌تموم باقی مونده!!!!

(ادامه دارد)

روز بعد رفتیم بازار کرمان. اگه قبلا بازار تبریز رو که بزرگترین بازار سرپوشیده دنیاست دیده باشید٬ بازار کرمان دیگه به چشمتون نمیاد ولی باز هم قشنگ بود. ظاهرا با ورود ما کل کرمان رو انگار داشتند تعمیر میکردند و بازار هم از این قاعده مستثنی نیود! توی بازار کارونسرای قدیمی و حمام گنجلیعی خان بود و یه جایی مثل چایخونه که اونم فکر کنم کار گنجلعی خان بوده. گویا گنجعلی خان زمانی حاکم کرمان بوده و این بناها رو ساخته.  آهان یه چیز جالب که با دیدن پارچه ها و لباسهای اونجا به نظرم رسید این بود که پارچه هایی که حالت برق برقی داره و پولک و اینا داره توی بورسه. فکر کنم علتش نزدیکی به سیستان و بلوچستان باشه و نزدیکی این دو تا استان به کشورهای پاکستان و افغانستان چون اونجاها از این پارجه ها دوست دارند. یه چیز جالب دیگه که با دیدن مردم کرمان بهش رسیدم این بود که کلا جمعیت کرمان پیر یا میانساله٬ چون من زیاد بچه یا نوجوون ندیدم (برخلاف رشت که توی این عیدی وقتی رانندگی می کردی جلوی هر ماشینی بغل خانم یه بچه زیر دو سال میدی. ماشالا رشد جمعیت و زاد و ولد گویا تو رشت زیاده). دیگه رفتیم مشتاقیه و گنبد جبلیه و یخدون که محل نگهداری یخ شهر تو زمانای قدیم بوده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:22  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

عنوان این پست خیلی باحاله! همون‌طور هم که ازش برمی‌یاد نشون می‌ده پرند نیلگون دیگه می‌خواد بیاد منو بکشه از بس اینجا تار عنکبوت گرفته! به آخرین کامنت پست زیر نگاه کنید تا متوجه شید چی میگم. خیلی خندیدم وقتی دیدمش.

آپ می‌کنم!

نمی‌دونم تا حالا دچار این حالت شدید که هی دلتون می‌خواد روزی صد بار ایمیلتون رو چک کنید٬ به سایتاتون سر بزنید و خلاصه بیست و چهار ساعته به اینترنت وصل باشید؟ نمی‌دونم اسمش اعتیاد به اینترنت هست یا نه ولی هر چی هست آدم حوصله‌ی هیچ کار دیگه‌ای رو نداره. تازه تقصیر خود زندگی هم هست که این قدر بی‌نمکه که آدم رو مجبور می‌کنه به اینترنت پناه بیاره.

این چند وقته یعنی قبل از عید دو تا کتاب از پل آستر خوندم. «هیولا» و «مون پالاس». خوب بودند ولی من از کتاب سر درنیاوردم که فکر می‌کنم به پست مدرن بودن نویسنده برمی‌گرده. بعدش یه کتاب پر از داستان کوتاه از «رولد دال» خوندم. اسمش «زن صاحبخانه» بود. آدم اصلا باورش نمی‌شه این همون نویسنده‌ی «چارلی و کارخونه‌ی شکلات‌سازی» باشه از بس که داستا‌ن‌ها خشن بودند! بعد یادمه بدجوری هوس کردم یه کتاب از دانیل استیل بخونم! رفتم کتابی رو برداشتم که قیافه‌اش از همه رمانتیک‌تر بود. یعنی جلدش سرخابی خوش‌رنگ بود و دو تا قلب طلاکوب رو جلد چاپ شده بود (عین کارت‌های عروسی!) و عنوانش هم «تپش عشق» بود. خوب بود. اون‌قدرها هم که انتظار داشتم احمقانه نبود. بعد چی؟ الانم همین‌طوری یه کتاب گرفتم به اسم "کافه کاکائو". نویسنده‌اش ایرانیه و تا اونجا که خوندم جالب بود و خنده‌دار. برام عجیب بود که چرا قبلا ازش هیچی نشنیده بودم. خب اینم از لیست کتابای این چند وقته. آهان دشمن عزیز رو هم دوباره خوندم. چسبید.

راستی پرند نیلگون :) من کتابام رو نه می‌خرم (هنوز به همون عادت سابقم!) نه می‌دزدم (!!!!!!!!) نه یه دوست خوب پیدا کردم که یه عالم کتاب داشته باشه (یکی تو دبیرستان داشتم ولی الان بهش دسترسی ندارم). من فقط و فقط از کتابخونه کتاب امانت می‌گیرم! :) این بود جواب معمای شما!!!

دو تا فیلم قشنگ هم دیدم به اسم های Sweet November و Quills که قشنگ بودند. اولی داستانش تو مایه‌های لئون بود. داستان یکی که وارد زندگی اون یکی می‌شه و تغییرش می‌ده. بازیگراش هم کیانو ریوز و شارلیز ترون بودند. بازی جفت‌شون عالی بود و من از این فیلمایی که این دو تا با هم بازی می‌کنند خیلی خوشم می‌یاد. Quills هم یعنی قلم پر و داستان زندگی مارکز د سد Marques De Sade هستش. آیا می‌دانستید کلمه سادیسم از اسم این آدم گرفته شده؟ مارکز دُ سَد یه فیلسوف بوده و یه سری عقاید خاص هم داشته و توی داستان‌هاش اونا رو بیان می‌کرده (همینا باعث می‌شه سادیسم رو از اسم این فرد بگیرن) و بارها به خاطر انحرافات اخلاقی دستگیر می‌شه و می‌اندازنش زندان تا این‌که آخرش می‌اندازنش توی یه دیوونه‌خونه. داستان فیلم هم توی همون دیوونه‌خونه میگذره. بایگراش هم اینا هستند: جفری راش در نقش مارکز و کییت وینسلت و اون آقا چشم سبزه که تو فیلم گلادیاتور نقش منفی رو بازی میکرد و بدجنس بود (اسمش چیه؟).  راستی می‌خواستم ببینم کسی می‌دونه sweet November به فارسی چی ترجمه شده؟

این واسه فعلا تا بعد که زود زود بیام!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:35  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات
/ 0 نظر / 14 بازدید