بهمن 85

دوستان خوبم٬ بعد از مدتها حالم بهتر شده و سردردهای ناراحت کننده کمتر. نظرات را باز گذاشتم تا در مورد همه چیزهایی که از پست "اشموعیل نبی" به بعد نوشته بودم و نظر نگذاشته بودم٬ نظر بگذارید.  در مورد هر کدوم از پستها و هر چی که دلتون خواست بنویسید٬ با ربط یا بیربط٬ یک خط یا صد کامنت. هر چه از دوست رسد نیکوست. دلم برای همه شما تنگ شده بود.

دوستدار همه شما٬

پرکلاغی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:23  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

مدتی برای وبلاگم نظر نگذاشته بودم. دلیلش را در وبلاگ دوست خوبم دوید جکوب توضیح داده بودم که همون رو بدون کم و کاست اینجا میارم:

راستش می‌دونم که نظر نگذاشتن برای وبلاگ کار عجیب و بی‌ادبانه‌ای است (درست مثل این می‌مونه که آدم خودش حرف بزنه و نگذاره بقیه هم حرف بزنن یا مثل این‌که موقع سخنرانی یه پارچه‌ای چیزی بکنی توی گلوی شنوندگان تا نتونن حرف بزنن!) اما من فقط طی دو بار نظر نذاشتم: بار اول که تازگی‌ها وبلاگم رو راه انداخته بودم و می‌دونستم وقتی خواننده ندارم برای چی باید کامنت بذارم؛ اما به محض این‌که دو سه تا دوست خوب پیدا شدند من هم کامنت گذاشتم. بار دوم هم همین الان‌هاست ( دلیلش رو پایین توضیح دادم) که البته دلم برای همه‌ی خوانندگانم خیلی تنگ شده و قول می‌دم که طی چند روز آینده نظرات راه بیفته.


اما خب این که نوشته بودی من طبق معمول نظر نذاشتم خیلی برام خجالت‌‌آور بود. من شرمنده.

 راستش نظر نگذاشتنم این دفعه دلیل خاصی داشت: تازگی‌ها با مشکل بدی مواجه شده‌ام و اون هم اینه که وقتی پای کامپیوتر میشینم سردردهای بدی می‌گیرم که روزگار تا آخر شب جلوی چشمم تیره و تار میشه که راه‌حلی هم ندارند. ترس از سردرد گرفتن باعث می‌شه که وقتی فردی برام نظر می‌گذاره تند تند بخونم و نتونم با دقت بخونم و جواب محبتش رو بدم و یا نمی‌تونم مطالب وبلاگ دوستان را با دقت بیشتری بخونم و نظر بدم. گفتم یه مدت کامنت نباشه که من شرمنده‌ی دوستان نشم اگر وبلاگ من رو محبت بارون می‌کنند. هرچند من درست نمی‌شم و مدام میام سرک می‌کشم ببینم کسی مطلب جدید پست کرده یا نه.


ممکنه بگید من که سردرد می‌گیرم چطوری برای وبلاگم این همه مطلب با هم پست می‌کنم و نوشتن این مطالب که وقت‌گیر است و سردرد بیشتری میاره. باید بگم که من تازگی‌ها چیزی نمی‌نویسم چون از خیلی وقت پیش خیلی چیزها روی مایکروسافت وُرد کامپیوتر نوشته بودم و ذخیره کرده بودم اما فرصت نشده بود پستشون کنم٬ این سردردها فرصتی شد تا تند تند اون‌ها رو پست کنم بدون زل زدن به صفحه نمایشگر و گرفتن سردرد. راستش اون مطالب خیلی تلنبار شده بود و الان خوشحالم که دارم پستشون می‌کنم.


دلیل دیگه هم ویروسی شدن کامپیوترم است که خیلی به دردسرم انداخته. تا میام به خودم بجنبم خودبه‌خود خاموش و روشن می‌شه و خیلی کارهای عجیب غریب دیگه می‌کنه. هر چند دقیقه یک بار یه پیغام ظاهر می‌شه مبنی بر اینکه "کامپیوترتان ویروسی شده" و از همین پیغام‌ها. خلاصه به خاطر رعایت حال کامپیوتر هم دیگه نمی‌تونم به نت زیاد وصل بشم.
در آخر امیدوارم دلایلم قانع کننده بوده باشه و دوستانی که سرزدند و جایی برای نظر ندیدند من رو بزرگوارانه ببخشند.

 

 البته نمی‌خوام کسی رو نگران کنم و تازگی‌ها یاد گرفتم چطور تند تند کارم رو روی نت انجام بدم و بیام بیرون، اما خوب دیگه مثل قبل نمی‌تونم بی‌وقفه با ‌اینترنت یا حتی کامپیوتر کار کنم. یادمه یه روز که دیدم آپ کردی، از یه نفر خواستم بیاد برام مطالبت رو بلند بخونه و من فقط گوش می‌کردم. این خیلی ناراحت کننده است. برای من که یه سری کتاب الکترونیک داشتم و می‌خواستم بخونمشون، یا خیلی از وب‌سایت‌های مفید پیدا کرده بودم برای خوندن، این خیلی بده. هرچند هر اتفاق بدی یه پیشامد خوب هم محسوب می‌شه و خوبی این قضیه هم اینه که وقتم رو پای نت و کامپیوتر هدر نمی‌دم و بیشتر با کتاب‌ و ورق انس گرفتم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:12  توسط پرکلاغی 

 

"یه شهری بود که توی خیابوناش ترافیک بیداد می‌کرد. آلودگی هواش در روز دویست و بیست و دو نفر و نصفی رو می‌کشت. یه بارون که می‌اومد همه جاش سیل راه می‌افتاد… همه جمع شدن فکر کردن که این شهر رو چی کارش کنن، کردنش پایتخت!"

 

منبع: مجله‌ی چلچراغ، سال پنجم، شماره دویست و سی ‌یک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:26  توسط پرکلاغی 

 

این یادداشت رو اوایل مهرماه نوشته بودم، دیر است اما خواندنش عیب ندارد:

بالاخره این "همه می‌میرند" هم تمام شد. نمی‌دونید با چه مصیبتی خوندمش. نه این‌که نثرش یا ترجمه‌اش بد باشه ولی نمی‌دونم چرا اصلا جلو نمی‌رفت! به قول یکی چله بهش افتاده بود. اول که داستان رو می‌خونید احساس می‌کنید می‌خواهید یه داستان عاشقانه بخونید ولی بعد از 50 صفحه نویسنده می‌زنه توی یک خط‌های دیگه. اون هم چه خط‌هایی. به نظرم اگر هیتلر و بقیه‌ی کسانی که دلشون می‌خواست یه تغییری اساسی در زندگی بشریت ایجاد کنند، باید این کتاب رو می‌خوندند. مثل این‌که جزو اولین کتاب‌های خانم سیمون دوبووار بوده چون سیمون معمولا راجع به زن‌ها و مشکلاتشون می‌نوشته.

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:25  توسط پرکلاغی 

تماشایی تو هستی دیدنت را دوست دارم...

(با صدای لطیف اندی خوانده شود!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:24  توسط پرکلاغی 

اگر موقع متن‌نگاری به زبان پارسی، اعداد به انگلیسی متن‌نگاری می‌شوند این کار رو انجام بدید:

 

"در برنامه مایکروسافت‌ورد، در منوی Tools روی گزینه‌ی Options کلیک کنید و سپس وارد بخش ComplexScripts شوید. در پایین این بخش در مقابل Numeral از انتخاب‌های ممکن، Context را انتخاب کنید. به این ترتیب اعداد در هنگام متن‌نگاری پارسی به شکل پارسی متن‌نگاری می‌شوند." (نقل از ضمیمه‌ی "کلیک" از روزنامه‌ی جام‌جم با تصرف- چون واژه‌ی تایپ رو به متن‌نگاری تغییر دادم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:22  توسط پرکلاغی 

دوستی دارم که که خیلی محافظه‌کار است و در خیلی موارد وقتی با او حرف می‌زنی اظهارنظری نمی‌کند و یا به زمین زل می‌زند. البته بعضی وقت‌ها به طور اتفاقی چیزی از دهانش می‌پرد ولی خب؛ اتفاقی است. گاهی تصمیم می‌گیرم مثل خودش فقط گوش کنم و حرفی نزنم، اما نمی‌توانم. به نظرم زندگی این طور سخت‌ و طاقت‌فرساست. این دوست هیچ وقت به طور قطع نمی‌گوید از چیزی بدش می‌آید یا از کسی متنفر است و در روابطش با دیگران جانب احتیاط را نگه می‌دارد. بعضی وقت‌ها از دستش حرصم می‌گیرد. محافظه‌کاری هم حدی دارد. اما وقتی به خاطر بی‌احتیاطی یا فکر نکردن‌هایم مشکلاتی برایم پیش می‌آید، با خودم فکر می‌کنم که او کار درستی می‌کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 21:12  توسط پرکلاغی 

چقدر ساده ولی قشنگ، تاکید روی کلمه‌ی red را می‌گویم:

 

My lover is like

Red red roses

        

                                 William Butler Yeats

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:4  توسط پرکلاغی 

بنده "پرکلاغی" هستم، خوشحال هستم (البته کلاس اولی نیستم). دیشب همین‌طوری داشتم به مارک صابونی که تو آینه‌ی دستشویی بود نگاه می‌کردم، دیدم نوشته "پرآبی". خنده‌ام گرفته بود.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:58  توسط پرکلاغی 

چند سال پیش تو برنامه‌ی نوجوانان مجموعه‌ای پخش می‌شد به اسم "بیست". اگه یادتون باشه شقایق دهقان و نیما فلاح و حسین رفیعی از بازیگرانش بودند. من این مجموعه رو خیلی دوست داشتم ولی متاسفانه دیگه هیچ وقت تکرارش نکردند.  یادتونه همه‌اش نیما فلاح می‌گفت باغ لواسون؟ یک بخش دیگه‌اش استاد چانگ بود که میامد و پانتومیم اجرا می‌کرد. من خیلی دوستش داشتم. فکر کنم خانم شقایق دهقان کارش رو از همین برنامه شروع کرد. چرا هر برنامه‌ای من دوست دارم دیگه تکرار نمی‌شه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:57  توسط پرکلاغی 

می‌دونیم که وقتی می‌خواهیم از فردی در جایی تقدیر کنیم، بهترین عکس و مرتب‌ترین عکس آن فرد می‌گذاریم. به همه‌ی عکس‌های ویرجینیا وولف که نگاه می‌کنم، پرتره‌ای از او هست که بسیار زیباست و ملاحت کامل او را در جوانی نشان می‌دهد. حالا تصورش را بکنید روی کتابی از این نویسنده، ناشر بدترین عکس متعلق به پیری نویسنده را روی جلد بزرگ چاپ کرده است: عکسی از پیرزنی با چروک‌های بسیار و موهای کم‌پشت سفید که با حالتی افسرده به پایین خیره شده و لب‌هایش را جمع کرده. خب خودتان حدس بزنید چنین عکسی تا چه حد میزان علاقه‌مندی خوانندگان را برای خواندن این کتاب بالا می‌برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:40  توسط پرکلاغی 

از وقتی اتوبوس‌های خصوصی وارد شهر شده فقط با صد تومان و بدون له شدن و لای در ماندن و مسابقه برای نشستن روی صندلی خالی و آویزان شدن از میله‌ها با خیال راحت و بدون نیاز به تاکسی‌های فکسنی و خراب به مقصد می‌رسیم. دستشان درد نکند. همین‌طور خصوصی‌سازی کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:35  توسط پرکلاغی 

تعبیر دیدن الاغ در خواب:

1- بخت و اقبال!

2- سرمایه!!

3- ریاست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:31  توسط پرکلاغی 

یه بار یه گروه مذهبی به اسم "سرباز مسیح" بهم ایمیل زده بودند تا هربار با هم بشینیم و داستان‌هایی از انجیل رو بخونیم. من با وجود این‌که خیلی علاقه داشتم به درخواستشون جواب ندادم. هنوز هم که هنوزه نمی دونم چرا قبول نکردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:27  توسط پرکلاغی 

مهران مدیری

/ 0 نظر / 8 بازدید