فروردین 87

دنبال یه مطلب پزشکی تو سایت‌های فارسی بودم. مطلب بیست تا سایت اول دقیقا عین هم بود. یعنی اصلا یه جمله کم و زیاد فرق نداشت... ببخشید، اما خجالت نمی‌کشید؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:49  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

باورم نمیشه...

 

دوستی رو که ۵ سال گم کرده بودم امروز پیدا کردم!

 

چی بگم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:40  توسط پرکلاغی 

 

یادتونه یه حکایت بود که توش یکی داشت نامه می‌نوشت و بغلی‌ش هی می‌خوند؟ اون هم تو نامه نوشت «حیف که بغل من آدم فضولی نشسته است...» و طرف هم می‌گه «من که نامه‌ات رو نخونده‌ام؟»! الان که دارم آپ می‌کنم احساس می‌کنم بغلی من داره مطالبم رو می‌خونه. ولی من برخلاف اون نویسنده‌ی نامه به آپ کردنم ادامه می‌دم.

 

همین الان پاشد رفت!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:2  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

شب‌ها خوابم نمی‌بره. تا پنج صبح بیدارم. شبی هم که آدم بیدار باشه می‌ره تو فکر زندگی و این که آیا من مسیر زندگی‌م درسته و اگه این راهو می‌رفتم بهتر بود یا نه و آینده چی می‌شه و... اینجاست که مغزدرد می‌گیری. یه سری آهنگ هر شب می‌ریزم تو موبایلم تا موقعی که بیدارم گوش می‌کنم. قشنگ‌اند ولی باعث نمی‌شن اون افکار نیاد تو ذهنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:56  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

عشق پیران را جوان میکند و جوانان را پیر...

                                                پائولو کوئیلو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:30  توسط پرکلاغی 
 

 

تا اطلاع ثانوی قرار شده از خوندن هرگونه وبلاگ متاهلی پرهیز شود. دیدید مدارس متاهلها شبانه برگزار میشه و نمیذارن کنار بچه های دیگه بشینن؟ منم یه بچه کوچولو-ام. فکر میکردم با خوندن این وبلاگها مخم بازتر میشه و عاقلتر میشم... اما هیچ فرقی نکردم. همون کودک هستم! به علاوه اینکه بعضی چیزهای این وبلاگها ناراحتم میکنه. احساس میکنم اصلا حرفشون رو نمیفهمم. تازه بهم احساس پیر شدن هم دست میده. (میبینید چقدر جوونم؟!)

شما هم در این مورد نظر بدید تا شاید من تونستم بفهمم نظر بقیه چیه. شما ایا از این دست وبلاگها میخونید؟ خوشتون میاد؟ بدتون میاد؟ از چی بدتون میاد؟ چی ازشون یاد گرفتید؟ بدآموزی داشته یا خوب آموزی؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:26  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

در ادامه پست "جویبار در اتوبوس" باید بگم زنگ اس.ام.اس (=پیامک) موبایلم عین صدای زنگ در میمونه! تا حالا چند بار که برام پیامک اومده همه گفتن کی زنگ زد؟ منم که بدجنس-ام چیزی نمیگم و خودم با خودم میخندم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:6  توسط پرکلاغی 

 

هنوز اون دو تا کتاب "زندگی در پیش رو" و "خط تیره آیلین" رو تموم نکردم. اما اولی خیلی قشنگه. راوی داستان یه بچه است که خیلی بامزه حرف میزنه. یکی به من گفته بود کتاب شبیه لولیتاست ولی هیچ چیزی که به لولیتا شباهت داشته باشه نداشت. دومی هم منو مرتب یاد چراغها را من خاموش میکنم میانداخت. نثرش خیلی شبیه پیرزاده. بهترین کتاب سال ۸۵ انتخاب شده. چرا تازگیها همه مثل هم مینویسن؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

برنامه روزانه:

بیدار شدن از خواب

آپ کردن وبلاگ و نوشتن ده تاپست با هم.

خوردن صبحانه و رسیدن به بقیه کارها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:51  توسط پرکلاغی 

 

علت فکر دیروزم این بود که پنج شنبه یه تیکه داستان مانند نوشته بودم که توش یکی میگه اگر بمیرم این کارها رو میکنم و... دو شبه دارم خواب میبینم قلبم خیلی درد میکنه یا طناب دار دور گردنمه (بیچاره من). به خودم گفتم برم اون داستان رو پاک کنم شاید راستی راستی مردم. از مردن تازگیها نمیترسم اما دلم نمیخواد بدون رسیدن به آرزوم از دنیا برم. شایدم قراره اون دنیا بهش برسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:54  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

دیروز صبح داشتم فکر میکردم اگر الان بمیرم چی میشه؟ دیدم روی در سه تا اعلامیه ترحیم چسبوندن. این همزمانی یه اتفاق با یه فکر رو چی میگفنند؟ یه اسمی داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:48  توسط پرکلاغی 

 

پریروز داشتم یکی از نوارهای زبان دوران دانش آموزی‌ام رو گوش می‌کردم. مال کتاب Streamline بود. اون روزایی که از خودم می‌پرسیدم یعنی می‌شه بدون داشتن متن بتونم نوارها رو بفهمم؟ یادش به خیر. چقدر خاطره برام زنده شد. چیزی که برام توی نوار جالب بود طنز نهفته در متن‌هاش بود. رییسی که داره با منشی‌اش تو رستوران عاشقانه صحبت می‌کنه و بعد آخرش از منشی‌اش می‌خواد آخر هفته رو بمونه اضافه‌کاری، مردی که با پای شکسته و سر زخمی می‌ره اداره‌ی پلیس و می‌گه از پشت بهش حمله کردند و وقتی ازش می‌پرسن پات رو کی شکست می‌گه موقع بردنم به آمبولانس از روی برانکارد انداختنم. اما جالب‌ترین‌اش این بود: زنی به همسرش می‌گه نگاه کن اون دختره لباس‌اش عین مال من‌ه. مرده می‌گه نه فرق داره. زنه می‌گه کو؟ این که کاملن مدل مال من‌ه. و مرده می‌گه: از مال تو کوتاه‌تره!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:40  توسط پرکلاغی 

 

یه یارویی میافته توی جوب برای اینکه ضایع نشه صدای قوطی در میاره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:31  توسط پرکلاغی 

 

دیروز هفت ساعت بیوقفه پای نت بودم. به همین زودیا یا چشمام باباغوری میشه یا از بی تحرکی میمیرم. یکی نیست بگه کاه که از خودت نیست کاهدون که از خودته. هرکی ندونه فکر میکنه من سالی یه بار به نت دسترسی دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:28  توسط پرکلاغی 

 

چرا من تازگیها اینطوری شدم؟ از بعد از تطیلات عیده که دلم میخواد فقط قدم بزنم و فکر کنم و از دست بقیه دور باشم. انگار یه چیزی رو گم کردم که تو خیابونا و کوچه ها میتونم پیداش کنم. شایدم مال هوای بهار باشه. دیروز گفتم کل مسیرم رو پیاده میرم که هم پیاده روی کنم هم قدم زده باشم اما دیدم یه عالمه بلیط اتوبوس اسفند-فروردین خریدم که اگر مصرفشون نکنم باطل میشن. کاش موقع خریدنشون به حرف اونی که گفت اینقدر نخر گوش میکردم. تازه همین امروز آخرین بلیط دی-بهمن رو دادم تموم شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:19  توسط پرکلاغی 

 

نمیدونم تا حالا از این زنگ موبایلها شنیدید که صدای آب و جویباره؟ دیروز تو اتوبوس یکی موبایلش زنگ زد صدای آب دراومد. باورتون میشه دو نفر فکر کردند داره آب میریزه روشون و خودشون رو کنار کشیدند؟! بعد که برگشتند دیدند زنگ موبایله خودشون به خودشون خندیدند. من اولین بار که این زنگ موبایل رو شنیدم وسط گرمای خرداد بود. اینقدر با شنیدن اون صدا تشنه ام شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:14  توسط پرکلاغی 

 

میدونم عید خیلی وقته تموم شده ولی دیر نیست ببینیم چرا

/ 0 نظر / 5 بازدید