اسفند 89

یه داستانی بود که  وقتی بچه بودم و یه بار تنبلی کردم برم آب بخورم خاله‌ام واسم تعریف کرد. درست یادم نمونده چی بود اما گویا زمان شاه عباس یه تنبل‌خونه ساخته بودند به اسم تنبل‌خونه‌ی شاه عباس. یه بار توی گرمابه‌ی این تنبل‌خونه دو تا تنبل نشسته بودند که گرمابه آتیش می‌گیره. یکی از تنبل‌ها داد می‌زنه "آخ سوختم... یکی بیاد این‌جا منو ببره بیرون". تنبل دومی هم می‌گه "تو رو خدا جای من هم تو داد بزن!" حالا شده خودم که یه هفته‌اس٬ دقیق یه هفته که در روان‌نویس قرمزه‌ام افتاده کنار میز کامپیوتر، جایی که بیشتر ساعت‌های روز رو می‌شینم پشتش ولی حال ندارم دولا شم در روان‌نویس رو از اون گوشه‌ی بین میز و دیوار در بیارم. تو رو خدا یکی بیاد جای من برش داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:33  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

آقا من به عنوان یه جوان اسراییلی از همین جا می‌گم اشتباه کردم و همین الان می‌رم ملیتم رو عوض می‌کنم. اشتباه کردم همسایگان عرب عزیز. ولم کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:9  توسط پرکلاغی  |  3 نظر

تا حالا کاربرد آدم‌های قدبلند رو خیلی‌ها کشف کردند:

"قربون دستت قدت بلنده اینو بذار اون بالا"
"بیا دستت می‌رسه اینو بهم بده"
"حالا که قدت بلنده بیا شیشه‌ها رو پاک کن"
"لطفا شما که قدتون بلنده بیایید این رو از بالای تخته بنویسید" (اینو استاد گفت!)

و خیلی کاربردهای دیگه.

اما یکی از بهترین کاربردها رو پسر عموی فسقلی‌ام وقتی سه سالش بود کشف کرد: نشسته بودم روی پله‌های راهرو پاهام رو دراز کرده بودم روی پله‌های پایینی و لم داده بودم. دیدم یهو از سر و کول من اومد بالا٬ نشست روی پاهام و از روشون سر خورد اومد پایین! بعد در حالی که کلی ذوق می‌کرد هی می‌ومد بالا و سر می‌خورد می‌رفت پایین. یعنی سرسره دیگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:8  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

دانشگاه که بودیم بحث بی‌احساسی یکی از همکلاسی‌ها بود. یکی از دوستام گفت: "حتی سطل آشغال هم ممکنه عاشق بشه اما این نه". چند روز پیش که رفتم به فیس‌بوک سرزدم دیدم نوشته In a relationship. با احساس شدنت مبارک دوست بی‌احساس‌تر از سطل آشغال!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:19  توسط پرکلاغی  |  2 نظر

خانم مسنی داشت تعریف میکرد: "زنه میاد تو خیابون توالت میکنه... و"

پنج دقیقه طول کشید تا فهمیدم منظورش از توالت کردن آرایش کردنه نه دسشویی کردن. البته توالت یه واژه فرانسویه که علاوه بر معنی اصلی معنی آرایش کردن هم میده و وارد انگلیسی هم شده٬ مثلا تو داستانهای انگلیسی دوره ویکتوریا میبینیم طرف وایساده جلو آینه و داره توالت میکنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:43  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

پریروز برابر با هفدهم مارس عید قدیس پاتریک بود. این عید مسیحی تشابهی با عید غدیر داره و اون هم در رنگ سبز هستش. توی این روز رسمه معمولا لباس سبز می‌پوشند یا یه شبدر سبز به خودشون می‌زنن. قدیس پاتریک یا سَنت پاتریک حدود چهارصد و خورده ای سال بعد از میلاد مسیح توی یه خانواده ی مسیحی در ولز -یکی از بخش‌های بریتانیا- به دنیا اومد. توی پونزده شونزده سالگی از بریتانیا به ایرلند برده شد و اونجا به عنوان برده فروخته شد. همون‌جا توی ایرلند شروع به دعوت مردم به مسیحیت کرد و خیلی‌ها رو مسیحی کرد. می‌گن موقع دعا خوندن همیشه یه شبدر داشته و همین می‌شه نمادش. این روز توی ایرلند تعطیل رسمیه و مردم می‌رن بیرون و جشن و شادی می‌کنن.

دوست انگلیسی‌ام بهم گفته باید در این روز فرخنده گینس یا همون آبجوی سیاه ایرلندی نوشید. می‌گم این طرف‌ها پیدا نمی‌شه باید بلیط بگیرم بیام دوبلین. بعد حرفی که خودش بهم یاد داده بود رو می‌گم: "هر چه به دوبلین نزدیک‌تر٬ طعم گینس بهتر". می‌خنده و البته می‌دونه که من اهل مشروب‌خوری نیستم اما همیشه اصرار داره پاشم برم باهاش دوبلین از کارخونه‌ی گینس‌سازی دیدن کنم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:12  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

(عکس تزیینی است) دو عروس و یک دسته گل که داده نشد.

چند روز پیش توی یه شهر کوچیک توی کانادا دو تا زوج جوون که به شدت همدیگه رو دوست داشتند در حال تهیه تدارک مراسم عروسیشون بودند. همه چیز حاضر بوده و منتظر دسته گل بودند که... گلفروش از فرستادن دسته گل خودداری میکنه. چرا؟ چون این زوج جوان یه خانوم و یه آقا نبودند بلکه دو تا خانوم بودند. صاحب این مغازه گلفروشی با فرستادن ایمیلی بهشون میگه یه مسیحی دوباره متولد شده است که در برابر خدا مسئوله و نمیتونه از راه راست سر باز بزنه و واسه همین دسته گلی براشون نمیفرسته. زوج جوون تعجب میکنن و فقط موضوع رو به نماینده شون گزارش میدن و بعد دسته گل رو از یه گل فروشی دیگه که بلافاصله با فهمیدن موضوع حاضر میشه براشون درست کنه تهییه میبینن و ازدواج میکنند و میرن ماه عسل. به خوبی و خوشی. اما... نماینده این دو تا دختر که بدجوری عصبانی شده بوده این مساله رو توی توییترش مینوسه. سیل کامنت ها از افرادی که اونها هم با خوندن این خبر ناراحت شدن سرریز میشه و طومار اینرتنتی هم راه میافته واسه این قضیه و در آخر گروهی امروز تصمیم میگیرن با گذاشتن گل جلوی در خونه خانم صاحب فروشگاه اعتراضشون رو بهش نشون بدن.

نظر خودم: شکستن دل آدم ها توی روز عروسیشون کار خوبی نیست حتی اگه دو تا دختر باشن که نمیتونی دیدن عروسی شون رو تحمل کنی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 22:0  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

یکی از دوستام نوشته بود:
"جون هرکی دوست دارید تو فیس‌بوکتون عکس هفت‌سین نذارید بعد هم دوستاتون رو روش tag کنید.
گفتم جون هر کی دوست دارید!"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 4:32  توسط پرکلاغی  |  3 نظر

بقیه پولم رو از راننده اتوبوس می‌گیرم و در حالی که به سمت ایستگاه حرکت می‌کنم با خودم می‌گم بهتره پول رو بذارم تو کیفم چون ممکنه دوباره مثل اون بار سکه‌ها از دستم لیز بخورند و از لای نرده‌های ایستگاه بی‌افتن پایین. با خودم می‌گم نه این بار محکم می‌گرمشون و نمی‌افتن. می‌رم سمت ایستگاه. به محض این‌که می‌شینم می‌بینم صدای جیرینگ میاد. به پایین نگاه می‌کنم و به پول‌های داخل دستم و می‌بینم سکه‌هه از لای نرده‌های آهنی زیر ایستگاه افتاده پایین. آدم نمی‌شم من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 4:27  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

پرچم رنگین کمان

من خیلی رنگ ها رو دوست دارم و کلا آدم رنگ و وارنگی هستم و هر چی یه چیزی رنگی رنگی تر باشه بیشتر دوستش دارم. یادمه یه بار سر یکی از کلاسهای دانشگاه یکی از وسایلم رو گذاشته بودم میز جلویی روبه روی استاد. استاد که بعضی وقتا بچه ها رو به خاطر پوشیدن لباسهایی با رنگهای تند میکرد این بار با لبخند گفت: "عجب رنگین کمونیه این چیز. مال شماست؟" من هم لبخند زدم گفتم بله استاد. همیشه فکر میکردم اگه یه کشوری مال من بود پرچمش رو رنگی رنگی میکردم تا همه با دیدنش شاد شن. خیلی وقت پیش فهمیدم یه همچین پرچمی هم هست و لازم نیست من بیام تولیدش کنم. این پرچم که به اسم پرچم رنگین کمان معروفه کاربردهای زیادی مثل پرچم صلح و غیره داره اما معروف ترین کاربردش همونیه که گیلبرت بیکر سال ۱۹۷۸ به خاطرش اونو دوخت و شد نمادی برای homosexual ها.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 23:2  توسط پرکلاغی 

آقایی تعریف می‌کرد زمان شاه ماه رمضون با دوستش می‌رن پیش یه ارمنی‌ که شراب‌های خوبی می‌انداخته. آقای ارمنی که خیلی تعجب کرده بوده می‌گه من که مسیحی‌ام به احترام ماه رمضون شراب نمی‌اندازم اون وقت شما بچه مسلمون‌ها اومدید شراب بخرید؟!
یاد یکی افتادم که می‌گفت ارمنی‌های محل‌شون ماه محرم که می‌شه میان نذری می‌گیرن چون معتقدن مقدسه.
و بعد اون وقت...
یه آقای خیلی خیلی مسن می‌گفت اون موقع‌ها اقلیت‌های دینی روزهای بارونی حق بیرون اومدن از خونه رو نداشتن، چون نجس محسوب می‌شدن و قدیمیا عقیده داشتن بارون نجاست رو پخش می‌کنه همه جا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 19:3  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

سه تا کاریکاتور از بین کارهای نیک‌آهنگ که منو خیلی خندوند:

کاریکاتور اون کرم شب‌تاب که دورش یه هاله‌ی نورانیه و  داره به یه نفر می‌گه "شنیدم فامیلمون کاره‌ای شده". هنوزم که هنوزه یادش می‌افتم می‌خندم. قیافه‌ی کرمه خیلی بانمکه.

کاریکاتور فائزه با چادر و شلوار لی و روسری زرد و کتونی کنار پیست دوچرخه سواری. یعنی این ترکیبی که گفتم رو این قدر خنده‌دار کشیده که بیشتر از پنج بار هی عکس رو باز کردم هی خندیدم. آی خندیدم.

کاریکاتور بابانوئل با سورتمه و گوزن‌هاش که در حال ورود به مرز ایران به جرم جاسوسی دستگیر شده‌اند و به خودش دستبند زدند و چشم گوزن‌هاشو پوشوندن. دهن بابانوئل که از تعجب باز مونده خیلی بانمکه.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:11  توسط پرکلاغی  |  نظر بدهید

My Google

این هم تصویر صفحه گوگل من. همیشه دوستدار انتخاب قالب برای صفحه‌های شخصی‌ام بودم و وقت زیادی واسه انتخاب طرح پس‌زمینه‌ی صفحه‌های توییتر٬ مای‌اسپیس٬ و بـبو و اون موقع‌ها یاهو سیصد و شصت‌ام می‌کنم. امروز هم این کار رو با گوگل کردم. خیلی چسبید. از اون یکنواختی و سفیدی دراومد. در ضمن اگه به عکس دقت کنید می‌بینید نوشته هشدار تسونامی که آدم با دیدنش زهره ترک می‌شه. انگار همین الان می‌خواد از پنجره خونه‌ات بزنه بیاد تو و همه چی رو با خودش ببره.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:36  توسط پرکلاغی  |  یک نظر

لُپ سمت راستم به خاطر عصب‌کشی باد کرده و اندازه‌ی یه گردو شده. قیافه‌ام رو که توی آینه می‌بینم یاد مرد فیل‌نما یا همون Elephant Man می‌افتم. احساس می‌کنم یه سنگ گذاشتن توی فکم. هی به روی خودم نمی‌یارم اما اذیتم می‌کنه. از اون روز که از دندونپزشکی اومدم تا الان یه بسته کدئین و یه بسته ژلوفن رو تموم کردم و اون ود تا بسته‌ی دیگه هم به نیمه رسیده‌اند. خودم موندم چطوری این همه قرص خوردم و هیچی‌ام نشده. قیافه‌ى باد کرده‌ام منو یاد اون قسمت کارتون جودی آبوت می‌اندازه که جودی مریض بوده و لوزه‌هاش ورم کرده بودن و صورتش رو با دستمال سفت بسته. من برخلاف خیلی‌ها که جودی رو خیلی دوست داشتن بیشتر عاشق جولیا و اون موهای طلایی کوتاهش و قد بلند و اندام باریکش بودم و رفتار تفاخرآمیزش.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:22  توسط پرکلاغی  |  2 نظر

پنج جایی که خیلی دوستشون دارم:

۱- اتاق خودم با کتابخونه‌ی دوست‌داشتنی و میز کامپیوتر تمیزم

۲- کافه هنر که با وجود کافه‌های زیادی که رفتم برام از همه دنج‌تره

۳- خیابون فلسطین. آرامشی که این خیابون به من می‌ده هیچ خیابونی تو تهران نمی‌ده

۴- پاساژ اندیشه که محیط و مغازه‌هاش رو خیلی دوست دارم

۵- دانشکده‌مون با اون ساختمون بزرگ و مدرنش و سرسرای ورودی‌اش

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:15  توسط پرکلاغی  |  3 نظر

درخت کاج همیشه برای من نماد اندوه، پیری، سکوت و سکون بوده. درختی که سراسر سال تغییری نمی‌کنه، فقط بلند و بلندتر می‌شه و منزلگاه مورد علاقه‌ی کلاغ‌های مرموزه. دبستان که بودیم دو تا از این درخت‌ها گوشه‌ی حیاط داشتیم که با دیدنشون یاد اون شعر کلاس چهارم می‌افتم که داستان دو تا کاج رو تعریف می‌کنه که یکی‌شون توی طوفان می‌افته روی اون یکی و ازش درخواست کمک می‌کنه اما با بی‌مهری روبه‌رو می‌شه. همین بیشتر باعث می‌شد با دیدن درخت کاج دلم بگیره. مدت‌ها پیش وقتی برای کاری به دانشگاه تربیت معلم تهران رفته بودم و بعد از اون با دیدن حیاط بیمارستان ارتش این سوال به ذهنم رسید که چرا تو بیشتر جاهای قدیمی تهران که عموما ساخته رضا شاه هستند درخت کاج کاشته شده؟ جوابم رو چند روز پیش موقع خوندن کتاب خاطرات فردوست پیدا کردم: رضا شاه علاقه زیادی به قدم زدن زیر درختان کاج داشته و عصرها روزی یک ساعت زیر درختان کاج قدم می‌زده و معتقد بوده بوی درخت کاج ماده‌ای رو داره که برای آرامش اعصاب مفیده و این مطلب توی پزشکی هم ثابت شده. خیلی برام جالب بود.
رضا شاه هر کاری که کرد و هر کی که بود، در عوض یه دانشگاه تهران ساخت که هنوزم که هنوزه بعد از هفتاد سال بهترین دانشگاه ایران شمرده می‌شه و از لحاظ امکانات، بار علمی و اساتید هیچ دانشگاهی به پاش نمی‌رسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 3:38  توسط پرکلاغی  |  3 نظر

Judaism+Islam=Judlam!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 3:12  توسط پرکلاغی 

با این‌که دندونم درد می‌کنه و بی حوصله‌ام اما دلم نمی‌یاد اینو واسه‌تون نگم: توی مطب دندونپزشکی دو سه روز پیش اقای دکتر در حالی که یه عالم سوزن رو توی لثه‌ام پالا پایین می‌کرد برای دستیارش تعریف می‌کرد که یه دوست کلیمی‌ داره که پدرش فوت می‌کنه و به مجلس ترحیم‌شون دعوت می‌شه. اون‌جا همه نشسته بودند و روحانی کلیمی داشته حرف می‌زده و موعظه می‌کرده: "بهتون می‌گم روز شنبه به آتیش دست نزنید که می‌زنید. می‌گم شنبه‌ها مغازه‌تون رو باز نکنید که می‌کنید. یهویی بگید مسلمون شده‌اید دیگه". بعد گویا یواشی بهش می‌گن این‌جا مسلمون نشسته و از این حرف‌ها نزنه. روحانی هم می‌گه "البته کی گفته مسلمون‌ها بد‌ن؟خیلی هم آدمای خوبی‌ان!"
اینا رو که دکتر تعریف کرد من با اون همه سوزن و یه شلنگ مکنده‌ی بزاق تو دهنم یه لبخنده پت‌و‌پهن زده بودم و خنده‌ام گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم صدام در نیاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:6  توسط پرکلاغی  |  3 نظر

تصویر ÷املا اندرسون روی جلد مجله Playboy

چند وقت پیش اخبار خودمون گفت خواهر زن تونی بلر که برای شبکه‌ی خبری پرس‌تی‌وی ایران هم کار می‌کنه، بعد از زیارت حرم حضرت معصومه توی قم، تصمیم می‌گیره به دین اسلام روی بیاره. از اون‌جایی که راستگویی تلویزیون ایران به خوبی دست همه‌مون اومده گفتم برم توی اینترنت ببینم راست می‌گن یا نه. بعد از چند بار جست‌و‌جو دیدم خبر درست بود. لارن بوث 43 ساله که چند سال هم توی فلسطین کار می‌کرده و به نظرم این زمینه‌ی آشنایی‌اش با اسلام بوده، بعد از لحظات عرفانی که یه روز تجربه‌اش می‌کنه تصمیم به تغییر دین می‌گیره. الان هم به گفته‌ی خودش روزی پنج بار نماز می‌خونه و مشروب نمی‌خوره و روسری سر می‌کنه و قرآن رو تا صفحه‌ی شصت خونده که البته بعید می‌دونم با عربی آشنایی کافی داشته باشه مگه به خاطر مدت حضورش توی فلسطین چیزهایی یاد گرفته باشه.
پریروز یه ایمیل از یکی از دوستام بهم رسیده بود که نوشته بود پاریس هیلتون به دین اسلام مشرف شده. خودم خبرش رو قبلا توی یکی از این سایت های سرگرمی خونده بودم و یه تصویر محجبه و یه تصویر از نماز خوندن پاریس هیلتون رو دیده بودم اما عکس‌ها اون قدر غیرواقعی و دستکاری شده بودند که کاملا معلوم بود خبر حقیقت نداره. به انگلیسی هم که سرچ کردم دیدم منشا این خبر یه سایته که گردانندگانش مسلمونای پاکستانی هستند و این خبر رو از خودشون درآوردند.
مسلمون شدن پاریس هیلتون برای من همون قدر خنده‌داره که یه روز بهم بگن خانوم پاملا اندرسون که تصویرش رو توی این نوشته گذاشتم و تا به الان عکسش 13 بار روی جلد مجله‌ی Playboy رفته٬ مسلمون شده و نماز می‌خونه و روزه می‌گیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:1  توسط پرکلاغی  |  2 نظر

خدا برای روزهای سخت است. در بقیه‌ی مواقع می‌اندازیمش ته کمد یا انباری و فراموشش می‌کنیم. دوباره وقتی گرفتار شدیم از ته انباری در می‌آوریمش، گرد و خاک‌هایش را می‌گیریم و می‌گذاریم‌اش روی طاقچه، به امید روزهای بهتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 23:28  توسط پرکلاغی  | 
/ 0 نظر / 12 بازدید