بهمن 86

 

این همه از آب‌دهن گفتم این را هم بگم: چند سال پیش یه داستانی تو مجله‌ی سروش جوان چاپ شد به اسم «تُف»! چنان نقاشی از تف هم کرده بودند که خیلی هنری بود (در عین چندشناک بودن). داستان یه پسریه که روزها با دوستش میرن رو پشت‌بوم درس بخونن اما پسره جاش همه‌اش رو سر مردم تف می‌اندازه. از دختر همسایه روبه‌رویی که شش سال هم ازش بزرگتره خوشش میاد و می‌بینه واسه دختره خواستگار پولدار آمده. آخر داستان یادم نمی‌آید رو سر خواستگاره هم تف کرد یا نه ولی به نوبه‌ی خودش داستان قشنگی بود. خلاصه این هم از داستان تف!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:44  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

چقدر جالبن وبلاگ نویس هایی رو که تهدید میکنن تا نظرات این وبلاگ به صد تا نرسه آپ نمیکنم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:17  توسط پرکلاغی 

 یه خانمی آمدند و در قسمت ازواج سینمایی نظر گذاشته اند که امین زندگانی یه زمانی قرار بوده با مینا لاکانی نامزد کنه و این نامزدی سر نگرفته. من اطلاع درستی ندارم فقط بگم توی سایت ایران اکتور تو زندگینامه امین زندگانی نوشته بودند همسر: مینا لاکانی. الان دارم تو وب میگردم ولی فقط یه مصاحبه پیدا کردم دو تا لیست که تو هردوشون نوشته زن و شوهرند. اگه اطلاع دقیقی دارید خب به ما هم بگید. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

سامرست موآم که بود؟

او کسی بود که نود و دو سال عمر کرد و یک خروار کتاب نوشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:22  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

کتاب بهم کادو دادند: «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» از زویا پیرزاد. قبلن خوند‌مش و یه جلدش رو خودم تو خونه دارم. یعنی اون یکی رو هم بهم کادو داده بودند. مال من اونیه که مال چاپ دومه و روش اون عکس قشنگ از آبادانه دهه‌ی چهل رو گذاشتن. تو چاپ‌های بعدی انگار این عکس رو برمی‌دارند و جلد رو فقط بنفش می‌کنن. اون هم چه بنفشی. کتاب شش ساله که به طور مرتب داره پشت سر هم چاپ می‌شه و الان رسیده به چاپ بیست و هفتم. به آلمانی هم کتاب برگردانده (=ترجمه) شده. حالا گذشته از این حرف‌ها شما وقتی کتاب به کسی کادو می‌دید قیمت پشتش رو خط می‌زنید یا همون‌طوری می‌دید؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:20  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

یادتونه بچه‌ها می‌گن بگو «متکا» و بعد می‌گن «بخور از این کتکا» و یا «دوچرخه سیبیل بابات می‌چرخه»؟! توی یکی از این وبلاگ‌های آمریکایی دیدم اون‌ها از این چیزها دارند: liar, liar, pants on fire!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:18  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

این مجموعه‌ی «تا صبح» هم تموم شد. به مناسبت دهه فجر گذاشته بودنش. من زیاد اهل سریال نیستم ولی از این خوشم آمد. یادمه یه روز باید می‌رفتم یه جا به خاطر دیدن تکرار سریال نرفتم. واقعن که! تا من باشم هی به خودم نگم بعضی‌ها چطوری پای سریال‌ها می‌شینن. آخر سریال رو خوب تموم کرده بودند و توش هم زیاد یه طرفه به قاضی نرفته بودند. یعنی همه‌ی این انقلابیون رو فرشته و حکومتی‌ها رو هیولا نشون نداده بودند. می‌گن انگار پارسال هم این مجموعه رو نشون می‌دادن ولی من چرا ندیده‌مش؟ خیلی دلم می‌خواست «مستانه» با پسرعموش ازدواج می‌کرد. یکی بهم گفت آخر سریال چی می‌شه و تا حدودی مزه‌اش برام رفت. راستی عسل بدیعی این همه سال کجا بوده؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:16  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

شما می‌دونستید امین زندگانی همسر مینا لاکانیه؟

منو بگو خیال می‌کردم امین زندگانی مجرده!

در این راستا چند تا از این زوج‌های سینمایی که می‌شناسم رو معرفی می‌کنم. اگه شما بازهم می‌شناسید به پربار شدن این لیست کمک کنید:

 

مهدی هاشمی و گلاب آدینه

علی مصفا و لیلا حاتمی

عسل بدیعی و فریبرز عرب‌نیا

آزیتا حاجیان و شریفی‌نیا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:11  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

چند وقت پیش دل‌ام هوس کتاب عامه‌پسند کرده بود (بعضی‌ها خودمونی‌تر می‌گن کتاب درپیتی!). رفتم گشتم ببینم از این خانم «سیدنی شلدون» چه کتابی بیشتر به دلم میاد بخونم. از «آرزوهایت برایم بگو» رو انتخاب کردم. قبلن‌ها اون موقع که هنوز بزرگ نشده بودم دو سه تا کتاب ازش خونده بودم. خلاصه هرچی وجدان‌ام رو زیرورو کردم دیدم حوصله ندارم وقتم رو تلف کنم و پس دادمش. روش هم عکس یه زن بود با موهای افشون و صورت غرق در رویا و آرزو. موقع گرفتن کتاب دعا کردم اون جلد ضایع به سمت پایین باشه و موقع بردن‌اش هم تا وقتی به دم در برسم جلدش رو چسبوندم به لباسم. نمی‌گم خوندن این کتاب‌ها خجالت‌آوره ولی جلدش خیلی ضایع بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:5  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

این فیلم «بزرگراه گمشده» (LostHighway) دیوید لینچ رو دیدین؟ پارسال یکی بهم داد گفت تماشاش کن. من هم نگاهش کردم ولی نفهمیدمش. هی میدیدم و هی نمی‌فهمیدم!! هرکاری می‌کردم ربط قسمت اول به دوم‌اش رو نمی‌فهمیدم. امسال رفتم یه جلسه‌ای در مورد سینما که توش راجع به فیلم‌های مختلف هم حرف می‌زد. دو تا سخنران آخرهای جلسه گفتند که بخش مربوط به فیلم بزرگراه گمشده رو نمی‌تونن نشون بدن اما راجع بهش حرف زدند و من تازه فهمیدم قضیه‌ی فیلم چیه. اون یارو تو قسمت دوم فانتزی مرد قسمت اوله. شور و هیجان داره و زنش اما همچنان بهش خیانت میکنه. یعنی چی؟ یعنی مشکلی که تو قسمت اول داشته هم دلیل بی‌وفایی زنش نبوده.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:58  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

بابت پست زیر اگه حالتون بهم خورد معذرت می‌خوام. راستش حال خودم هم یه جورایی بهم خورد ولی واقعیه دیگه و کاریش نمی‌شه کرد. این کتاب «آب و خاک» به نظرم مایه‌های ضدانقلاب داره و این پاراگراف زیر یه مفهوم کنایی. شاید می‌خواد بگه این مردم خودشونو به دست خودشون بدبخت کردند. ولی خدایی کاش یه قانونی می‌ذاشتن توش این حرکت چندش‌آور رو جریمه می‌کردند. آدم از بعضی جاها که می‌خواد رد شه سعی می‌کنه زمین رو اصلن نگاه نکنه و دلش به حال کفشش می‌سوزه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:47  توسط پرکلاغی  |  آرشیو نظرات

 

کف پیاده‌روها، پر از تف بود. هر که هر جا که دلش می‌خواست تف می‌انداخت و هیچ‌کس عین خیالش نبود. دیده بود بعضی‌ها بینی‌هاشان را هم توی دستشان خالی می‌کردند و دست دماغی‌شان را می‌مالیدند به تنه‌ی درخت‌های کنار پیاده‌رو یا به دیوار یا به پشت شلوار خودشان. این همه اصرار به تف کردن به نظرش عجیب بود، یک عادت تازه بود. یادش نمی‌آمد بیست و چند سال پیش هم مردم ایران چنین علاقه‌ی مفرطی به تف کردن داشتند یا نه.

                        

                                               آب و خاک – جعفر مدرس صادقی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:46  توسط پرکلاغی 

 

من هجده ساعته نخوابیدم.

یه حس خیلی بدی دارم.

از خود بیخوابی این حس آدم رو بیشتر اذیت میکنه.

یه حسیه مثل کش آمدن زمان... مورمور شدن تن... درد گرفتن استخوانها... بیحسی... گیجی... پایین آمدن سرعت واکنشها....

من هجده ساعته نخوابیدم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:26  توسط پرکلاغی 

 

امسال کریسمس بابانوئل به هیچ خونه‌ای نیومد.

می‌دونید چرا؟

چون چکمه‌هاش رو شلوارش بود گشت ارشاد گرفته بودش :) 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:11  توسط پرکلاغی 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید